ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۷۶ مطلب با موضوع «خواستگاری خودم» ثبت شده است

سلام و صد سلام به دوستای قدیمی وبلاگی که شاید یه روزی گذرشون بازم به این وبلاگ بخوره و بخوان از حال و روز من خبر بگیرن

دیدم دیگه بدقولیه که نیام بنویسم و الان بعد از 2 ماه که از ازدواجم میگذره یه کوچولو وقت پیدا کردم بنویسم.البته علت نوشتنم وقت نیست بلکه یکم به مغزم زیادی فشار اومد و احساس کردم نیاز به یه تخلیه روحی روانی شدید دارم.متاسفانه ازدواج با همه ی خوبیاش زیادی آدمو درگیر خودش میکنه و من با اینکه از کارم هفته اول ازدواجم استعفا دادم واقعا بازم وقت کم میارم.اون اولش خیلی آدم وقت نیاز داره هر شب بیرون هر هفته مهمونی هی خرید و آرایشگاه و لباس و ....

براتون از این کمبود وقتا آرزو میکنم خخخخ

خب قرار بود من بیام و از ازدواجم بنویسم.اول از همه میخوام از خدای مهربون تشکر کنم که بلاخره صدای منو شنید و جواب منو داد.راستش دیگه از خدا قطع امید کرده بودم ولی چنان ماهرانه در موقع مناسب برام برنامه ریزی کرده بود که فقط کار خودش بود.اوسا کریم نوکرتیم

دیگه از خواستگارای این چند وقته که نبودم نمیگم و فقط یه شرح مختصر و اجمالی در مورد ازدواجم میدم به دلایل خیلی خاص که نمیشه گفت

جونم براتون بگه ما یه خواستگاری پیدا کردیم و کاملا سنتی با هم آشنا شدیم و کاملا سنتی ازدواج کردیم و من بسیار از این قضیه که یه ازدواج سنتی داشتم خوشحالم چون همیشه این نوع از ازدواج و آشنایی رو برتر میدونستم.الانم خدا رو شکر از زندگیم با همه ی خوب و بدش راضیم و سعی میکنم فقط شاکر باشم چون خدا بهم رو کرده و باید ممنونش باشم.

دوستای خوبم شما هم صبر کنید و به خدا امید داشته باشید من خودم جز ناامیدترین بنده ها بودم ولی خدا شرمندم کرد.ازدواج منم مثل همه کاستیایی داره و شاید از دید بقیه خیلی خاص باشه ولی من به خیلی از آرزوها و معیارام رسیدم و تا الان خدا رو شکر راضی بودم.تا خدا چی بخواد و بعدش چی باشه.دعا میکنم همه به آرزوهاشون برسن و خوشبخت بشن

از کم و کیف همسرم و ازدواجم به خاطر مسائل امنیتی نمیتونم بگم و امیدوارم بهم حق بدین چون نمیخوام خدای نکرده شناخته بشم.

الان دوباره چون وقتم آزادتر شده و مشکلات مالی بهم فشار اورده افتادم دنبال کار و البته از کار قبلیمم راضی نبودم و بهونه ای بود که بیام بیرون.دعا کنید یه کار خوب پیدا کنم و دغدغه بزرگم که الان تهیه جهیزیه هست با موفقیت و سربلندی انجام بشه.


شاید بازم سر بزنم به اینجا ولی وقت نوشتن نمیکنم احتمالا

یه عالمه براتون آرزوهای خوب دارم

فعلا خدانگهدار















۳۱ نظر ۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۰
✿✿ یاشل ✿✿

گفته بودم که یه خواستگار سن بالا واسه ما زنگ زد و ما یکم ناز کردیم و بعدم اون ناز کرد نگفته بودم؟

گفته بودم قرار بود زنگ بزنه و من فکر کردم دیگه نمیزنه نگفته بودم؟

خب حالا باید براتون بگم زنگ زد.البته خودش که نه،خواهرش

بعد از 10 روز از اعلام آمادگیه ما برای گذاشتن قرار ملاقات خواهر گرامشون تماس گرفتن و گفتن ببخشید میخواستیم قرار بزاریم.مادرمم شماره منو به دختره داده بود که بده به داداشش.بعد که قطع کرد به مامانم گفتم اینطوری که خوب نیست الان پسره زنگ بزنه به من.بگو خواهرش زنگ بزنه با من هماهنگیارو بکنه بعد واسه قرار خودم و پسره میریم بیرون.مادرم تماس گرفت و من با خواهرش صحبت کردم و یکم که صحبت کردیم متوجه شدیم که خونه شون با ما یه خیابون فرعی فاصله داره و خیلی بهمون نزدیکن.

بعد قرار شد طی یکی دو روز آینده ساعت 5 که من از سر کار میام و داداشش میخواد بره سرکار، بیاد نیم ساعتی صحبت کنیم که بهش گفتم اگه باشه واسه آخر هفته که دو روز تعطیله خیلی بهتره و ایشون گفت آخه شغل داداشم آزاده و روزای تعطیلم دم مغازه س و قرار شد تماس بگیره.

بازم رفت تا ظهر آخرین روز تعطیلی که شنبه بود تماس گرفت و برای عصر ساعت 7 و نیم تو پارک نزدیک به محلمون قرار و اکی کرد.منم که ایندفعه بعد بوقی میخواستم برم و چقدر خوب بود که مادرا نبودن و استرس من به طبع کمتر میشد آماده شدم و برای اولین بار به تنهایی با ماشین عروسکی و تر و تمیزم رفتم سر قرار.اصلا اینقدر که به فکر رانندگی بودم و ذوق داشتم به فکر خواستگاری نبودم خخخخ

ساعت 7 و نیم باهام تماس گرفت و بعد از یه صحبت کوتاه همو پیدا کردیم و روی نیمکتای اون پارک خلوت نشستیم.از دور که میومد حس اولیه خوبی بهش پیدا نکردم.چون 

بر عکس گفته خواهرش اتفاقا خیلی هم سنش بهش میخورد فقط تا تونسته بود تیپشو اسپرت انتخاب کرده بود که جوونترش کنه.ولی زهی خیال باطل که اینکارا نمیتونه کسیو گول بزنه.

به نظرم اگه همون تیپ مردونه و سنگینو میزد خیلی بهتر بود تا اینکار که کرده بود.از نظر قیافه معمولی رو به زشت بود از نظر قد یه 5 سانتی از من بلندتر بود که میشد گفت زیاد چنگی به دل نمیزنه.یعنی نه مثل خواستگارای قد کوتاهم بود که داد میزد کوتاهن و نه بلند بود.یه قد متوسط .

تیپش خیلی رو اعصاب من بود چرا که با اینکه ما قرار بود پارک همدیگه رو ببینیم ولی ناسلامتی قرارمون واسه تفریح و پیک نیک نبود بلکه خواستگاری بود.من نه زیاد تیپ مجلسی زدم و نه زیاد اسپرت.یه تیپ معمولی که مناسب این فضا بود ولی آقا یه شلوار لی آبی با یه پیرهن چهارخونه آستین کوتاه که رو جیباش حروف انگلیسی چاپ شده بود و یه جفت کفش ورزشیه سفید پوشیده بود.یه جورایی جلف به نظر میومد و این تیپ برازنده سنش نبود.مناسب یه جوونه 20 ساله بود.مثلا اگه میخواست تیپ اسپرت بزنه میتونست یه شلوار کتون کرم رنگ با یه پیرهن ساده یا طرح ظریف حالا هر رنگی با یه جفت کفش ساده تر بپوشه اما نه کتونی مخصوص فوتبالیستا.خب من با همه این حرفا طی تجربیاتی که به دست اوردم تیپ رو میشه درست کرد و اصلا رو تیپش زوم نکردم.

رفتم سراغ اخلاقش ،به نظر خوش اخلاق میومد.خنده رو و شوخ بود و خیلی راحت و خاکی.یکم ته مایه سنتی بودن و داشت و گاهی وقتا از کلمات با لهجه غلیظ استفاده میکرد.مثل کلمه امروز که با فتح الف تلفظ بشه.خب زیاد به مذاق بنده خوش نمیاد.

در مورد خودمون صحبت کردیم و بخاطر شاغل بودن من نمیدونم چرا صحبت روی شغل و کار و بازار زیاد میچرخید و شاید نصفه صحبتامون در مورد کار بود.ولی بازم تو همین صحبتا میشد یه چیزایی فهمید از جمله اینکه شغلش چطوریه و نوع برخوردش با آدما و زندگی رو میشد حدس زد.

مهمترین ویژگی که نتونستم باهاش کنار بیام به نظر خودم سنش بود که نمیشد زیر سبیلی ردش کرد و کاملا خودشو نشون میداد.منکه به این امید رفته بودم که شاید سنش بهش نخوره حالم گرفته شد.امان از این خواهرا که میخوان داداششونو غالب کنن.

من واسه اینکه بفهمم طرف مقابلم دوس داره زنش شاغل باشه یا نه دقیقا همین جمله رو ازشون میپرسم و جوابشون میتونه به من بفهمونه که طرف نظرش دقیقا چی هست.مثلا کسیکه از اول میگه نه، میفهمم این کلا زنه خانه دار دوس داره اما بعضیاشون مرددن .میترسن من چون شاغلم و احتمالا ازم خوششون اومده اگه بگن نمیخوایم شاغل باشه منو از دست بدن واسه همین میگن اشکالی نداره ولی جاش مهمه.کشته مرده این اخلاقشونم که جاش مهمه خخخخخ

خب من چون دختری هستم که بیشتر از زن بیرون بودن دوس دارم زن خونه باشم معمولا این موردو خوب بررسی میکنم که ببینم طرف دلش زن شاغل میخواد یا نه و در اون صورت آب پاکیو میریزم رو دستش که بفهمه من زیاد با کار بیرون موافق نیستم.

میدونید خواستگارای من 90 درصد شغل آزاد با درآمد خوب دارن ولی اینکه خیلیاشون برای داشتن درآمد زنشون طمع میکنن رو نمیتونم هضم کنم و واکنش نشون میدم.خب برادر من دیگه خودت که وضعت خوبه دلت نمیخواد یه زن با آرامش بگیری؟

ایشون که به نظر میومد بزاره به عهده طرف مقابلش و من اینطور درک کردم.

در مورد اینکه بعد از دو هفته قرار رو هماهنگ کرد هم گلایه کردم و گفتم به نظر میاد یکم دل گنده باشید. گفت خیلی گرفتارم و الانم نباید اینجا باشم از بس کار دارم.با خودم گفتم خوبه پس بهتره بری با کارت ازدواج کنی که وقت آزاد نذاشتی واسه خودت.در مورد اینکه چرا اینقدر ازدواجش دیر شده هم با آرامش و طمانینه گفت من عقیده دارم دیر بشه ولی خوب باشه.بازم با خودم گفتم آخه برادر من تا 45 سالگی صبر کردی که خوب باشه؟من فقط میتونم بگم بیخیالی بیش از حد و یه بخشیشم قسمت باعث این قضیه میشه.

در مورد چه رنگیو دوس داری و این خزعبلات هم حرف زدیم و جالب بود که ایشون چون ماله دهه 50 بود به طبع یه نسل با من متفاوت بود و از چیزایی تعریف میکرد که خنده م میگرفت.میگفت زمان ما تخم مرغ یا پنیر کوپنی بود و کشور تو قحطی بود و ما با این سختیا بزرگ شدیم حالا این دهه شصتیا خیلی راحتن.گفتم الان همه میگن دهه هفتادیا فلانن حالا شما یه دهه هم عقبتری گیر دادی به دهه شصتیا خخخخ (البته بازم تو دلم گفتما)


باید بگم هم من پرحرف و گرم صحبت بودم و هم اون، اینطوری شد که هوا تاریک شد و ساعت 9 شد و ما هنوز نشسته بودیم.دیگه دیدم داره دیر میشه یکم سکوت حکمفرما شد و گفتم اگه اجازه بدین بریم.اونم تا دم ماشینم منو همراهی کرد و خداحافظی نمود و رفت.منم با وجودیکه از رانندگی تو شب اونم تنها میترسیدم با کلی ترس سوار شدم و سریع به سوی منزل حرکت کردم.وقتی رسیدم خونه به مامانم که منتظر بود بدونه چی شده گفتم سنش بهش میخورد.فردا هم گفتم اگه تماس گرفتن بگو گفته مناسب هم نبودیم.اما اصلا حرفی از سن نیاره که ناراحت نشه.

تو دلم هم خدا خدا میکردم اصلا تماس نگیرن ولی طبق تجربه طویلم میدونستم زنگ میزنن چون من واسه اونا خیلی عالی بودم.(تعریف از خود نباشه)و پریروز یه تماس از منزلشون داشتیم که چون مادرم حمام بود جواب ندادم تا بعدا تماس بگیره و فعلا تماس نگرفته ولی میدونم این پروسه جواب منفی هم باید تکرار بشه.

خب اینم از شانس ما تو خواستگار سن بالا.تا حالا این تجربه رو نداشتم و دوس داشتم از نزدیک تجربه ش کنم.شاید اگه طرفم یکم به دلم مینشست معیار سن رو فاکتور می گرفتم ولی متاسفانه زیاد آش دهن سوزی نبود.








۲۳ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۵
✿✿ یاشل ✿✿

به علت اینکه شاید فردا شب وقت نکنم بنویسم به جاش امشب مینویسم که خوش قول بمونم.از شنبه هم که کار و بار شروع میشه و ما هم باید بریم سر زمین ااا  ببخشید سر میز و دفترمون خخخخ


این شعرم تقدیم به شما که با روحیه عالی شنبه برید سرکار


بیا رسید وقت درو       مال منی از پیشم نرو      

 بیا سر کارمون بریم    درو کنیم گندما رو               بیا بیا  نازنین مریم


با اجرای سولماز استیج


راستی من وقتی استیج تموم شد تازه رفتم بعضی از ویدئوهاشو دانلود کردم و دیدم.خب اصلا حوصله نشستن پای برنامه شو نداشتم .اینطوری راحتتره.گفتم نگین این تازه داره از استیج میگه خخخخ

ولی به لطف کانالای تلگرامی در جریانه اخبارش تقریبا بودم.  


 

تصمیم گرفتم چندتایی از خاطرات قبلیه خواستگاری و عشق و عاشقیمو که زیاد راجع بهش توضیح ندادم بازنویسی کنم که از موضوع این وبلاگم دور نشیم. واسه همین امشب براتون این خاطره رو از نو و با جزییات بیشتر تعریف میکنم.البته فکر نکنم زیاد خاطره اینطوری داشته باشم شاید دو سه تا باشه

هرچند به نظرم الان که فکرشو میکنم نوشتن از خاطرات گذشته خیلی سخت تر از فالبداهه نویسیه چون یادآوریه خاطرات تقریبا سخته ولی سعی میکنم به خودم فشار بیارم و بنویسم.


خب شروع میکنیم یک دو سه ضبط میشه

وقتی رفتیم اونجا طبق عادت همیشه زود رسیدیم و نشستیم منتظر تا بیان.این هتل خیلی کافی شاپش خلوته و اون شب از همیشه هم خلوتتر بود.اولش که فقط ما بودیم و بعدشم شاید یکی دو نفر بیشتر نیومدن.میدونید که اینقدر استرس تو اون موقع بالاست که شما اگه با یه تریای خلوت و خالی مواجه بشید چقدر خوبه.حس میکنید اونجا اختصاصی واسه شماست.چون من معمولا استرس اینکه میزای کناری حرفامونو گوش بدن هم دارم.

خلاصه نشستیم و من از تیپ خودم حسابی راضی بودم و فکر میکردم همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.بلاخره بعد از یه ربع تاخیر پیداشون شد و اومدن و نشستیم.مادرش از اون زنای درشت هیکل بود ولی از نظر ظاهر و تیپ بسیار با مادر من تناسب داشت.خودشم از لحاظ قد و اندام مناسب من بود.یعنی میشد گفت از معدود خواستگارایی بود که از لحاظ تیپ فرهنگی و خانوادگی متناسب بودیم.

صحبتای معمول که زده شد آقا پسر به من گفت فامیلیتون چیه؟ و منم بهش گفتم. بعد گفت شغل پدرتون چیه؟ بازم گفتم، البته میدونستم میدونه قطعا مادرش پرسیده بود و بهش گفته بود ولی خب میخواست به این نکته برسه که پدرامون قبلا یه زمانی با هم تو یه صنف کاری بودن و همو میشناختن.نمیدونم این پوئن مثبتی به حساب میاد یا منفی،ولی خب اون لحظه به نظر جالب اومد.

بعد گفتن برید میزای اون طرف با هم صحبت کنید.من ازش بدم نیومده بود یکم حرف از هم کشیدیم و ازم پرسید اهل این نرم افزارای اجتماعی هم هستی؟اون زمان وایبر و لاین بود که گفتم آره ولی زیاد بهشون وابسته نیستم اونم گفت منم همین طور.بعد بحثو رسوند به عقاید و گفت با اینکه خواهرم اینا خیلی مذهبی و حتی چادری هستن ولی من زیاد مذهبی نیستم و نمازم بعضی وقتا میخونم بعضی وقتا نه.گفتم خب منم شاید از نظر خانواده زیاد مذهبی نباشم ولی فقط بعضی از عقایدو رعایت میکنم مثل نماز یا روزه.

بعد یهو گفت من به دور از چشم خانواده سیگارم میکشم.خیلی خورد تو ذوقم به نظرم خیلی وجه مشترک داشتیم ولی این یه مورد کارو خراب کرد.تا قبل از اون هر دو احساس میکردیم مناسب هم هستیم.

وقتی اینو گفت سریع نگاهم به روی لبا و دندوناش رفت.شنیده بودم کساییکه سیگاری یا دودی هستن هم دندوناشون زرده هم لباشون سیاه.ایشون هم از این قاعده مستثنی نبود و لبای تیره و دندونای زردی داشت البته در نگاه اول مشخص نبود و باید دقت میکردی.خب بهش گفتم چند وقته میکشی ؟گفت حدود 10 سال.گفتم مگه میشه آدم سیگاری باشه و خانواده ش نفهمن؟(برام واقعا عجیب بود!)گفت خب وقتی بیرونم میکشم چون از بابام شاید بشه گفت میترسم و نمیخوام بفهمه.

بعد گفتم خب نمیشه دیگه نکشی؟چون من اصلا نمیتونم آدم سیگاریو تحمل کنم.گفت من به کسی این قولو نمیدم چون ممکنه بعدا نتونم کنار بزارم.فهمیدم خیلی مایل به ترکم نیست.واقعنم سخته براشون و خیلیا از پسش بر نمیان.بعد گفت چرا از این موضوع بدت میاد و مشکلت دقیقا با سیگار چیه؟گفتم هم نمیتونم بوشو تحمل کنم،هم میدونم ضرر زیادی داره و از همه مهمتر اینکه خودم آدم وابسته ای نیستم و از اینکه طرف مقابلم بخواد به چیزی وابسته باشه خوشم نمیاد.سیگار این حس وابستگیش از همه چیز بدتره.داشتم اینا رو براش توضیح میدادم که به نظرم تو ذهنش یه جمع بندی کرد و فهمید به درد هم نمیخوریم و نظرش منفی شد و گفت خب دیگه دیر وقته و بریم.درست میگفت یکم دیر وقت بود ولی به نظرم نباید حرف منو قطع میکرد .منم گفتم باشه بریم و پاشدیم و دو دقیقه هم در کنار مادران گرامی نشستیم و بعدم پا شدیم و از هم خداحافظی کردیم و ما آژانس گرفتیم و برگشتیم.

تو راه مامانم گفت پسر بدی نبود انگار.فهمیدم اونم مثل اول کار من خوشش اومده ولی نزاشتم الکی زیاد خوشحال باشه و زود زدم تو ذوقش بیچاره رو و گفتم یه عیبی داشت.گفت چه عیبی ؟! گفتم سیگاری بود.وقتی رفتیم حرف بزنیم بهم گفت.مامانم انگار خوشی تو دلش جمع شد و پر کشید، رفت تو فکر و دیگه حرفی نزدیم.البته قرار بود بین خودمون بمونه ولی من باید ایرادشو به خانوادم میگفتم.همینطوری که نمیشد ردش کرد.

رفتم خونه به بابام نشونیه باباشو دادم،شناخت و یکم از پدرش گفت.البته شغل پسره تو شاخه ی بهتره شغل پدرامون بود و خب بابام هم مثل اغلب مردا شغل براش خیلی مهمه و حتی بعد از اینکه گفتم سیگاریه و نمازم زیاد مقید نیست بیشتر به شغلش توجه کرد و گفت شغلش که خوبه حالا سیگارو خب خیلیا میکشن ولی نمازو اگه نخونه به درد نمیخوره.اینم نظر پدر گرامی.نمیدونم چرا مردا سیگار و اینا رو خلاف نمیدونن.ولی خب من بر عکس رو سیگارش بیشتر از نمازش زوم کردم.

علی ایحال هر دو ایراد جای تامل داشت و در نهایت خودشم عاقلتر از این بود که نتونسته باشه جوابه منو بفهمه و زنگ نزد.


اون شب از بس استرس داشتم و یه خورده هم میترسیدم که جزئیاتشو بگم خیلی کوتاه نوشتم.شاید زیاد جریانش خاص نباشه ولی دوست داشتم کامل بنویسم.






۳۷ نظر ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۲
✿✿ یاشل ✿✿

به خاطر اینکه یکم عصبانیتم فروکش کرد تصمیم گرفتم ماجرای دیروزو بنویسم.تو این هفته بعد مدتها یه خواستگاری زنگ زد و مادرم مشخصات داده و گرفته بود.وقتی شرایطشو گفت گفتم به ما نمیخوره و عمرا زنگ بزنه.ولی از بخت بدم زنگ زدن و قرار گذاشتن.اونم کجا؟تو بهترین هتل شهر که ویژه مایه داراس.هم ذوق اینو داشتم یه بار تو این هتل قرار داشته باشم (البته قبلا با یکی از دوست پسرای پولدار رفته بودم ولی خب واسه خواستگاری نبود)هم اینکه با وجودیکه میدونستم بهم نمیخوریم نمیشد الکی ردش کنم .

ایشون از نظر شغل خیلی معمولی و تو کار یکی از پوشاک های زنونه بود ولی خب محل کار و سکونتشون تو خیابونای بالای شهر بود.گفتم حتما از نظرشون مهم نیست این فاصله طبقاتی که قرار گذاشتن.تو دلم دعا میکردم طرف زیاد های کلاس نباشه ولی دعاهام مستجاب نشد و بود.البته بازم مادرش چادری بود و خیلی هم تفاوت احساس نشد ولی خب از لباس پوشیدنشون یه چیزایی حدس زده میشد که بالاترن.من مثل یه دختر مثبت ساده لباس پوشیده بودم و اونم که انگار خیلی این خواستگاری و جدی نگرفته و به جاییش حساب نکرده با تیپی که میشه گفت مناسبه کاره اومده بود.از کت و شلوار حتی اسپرتش خبری نبود.یه شلوار کبریتی کرم و یه کاپشن مشکی نیمه بلند و زیرشم دقت نکردم ولی مشکی پوشیده بود.سنشم 1 سال تفاوت داشت خیلی سر زنده و جوون و قیافه معمولی نسبتا خوب.تقریبا میشد گفت ایراد خاصی نداشت اما اینکه چرا اونم واسه زن گرفتنش دست به دامن مادرش شده بود جای سوال داشت چون اصلا به تیپ و قیافه ش نمیخورد سنتی باشه و دنبال اینجور اشناییا.بهش میومد هفت خط باشه و حسابی دوست دختر بازی کرده باشه.

از ماجرایی که تو ماشین برادرم بینمون گذشت قبلا گفتم.وقتی پیاده شدیم و وارد شدیم تازه فهمیدم مامانم چه کرده و با این چادر براق بور و زشت عینهو زنای کولی شده و اصلا به جایی که داشتیم واردش میشدیم این تیپ آدم نمیومد.ولی هی خودمو کنترل کردم چیزی نگم هی تو خودم ریختم نشستیم تو لابی تا بیان.دختر و پسرایی که با مادراشون اومده بودنو نظاره میکردیم.چه تیپایی چه مامانایی از خود دختر خوشتیپ تر.اصلا این هتل واسه مایه دارا بود ما زیادی اونجا ساده بودیم.همیشه ما زودتر از خانواده پسر میرسیم از بسکه این پسرا بدقولن تازه خوبه ما از اون کله شهر پا شدیم رفتیم و یه ربع زود رسیدیم و اونا که با اونجا دو تا خیابون فاصله داشتن و 10 دقیقه بیشتر نمیشد 10 دقیقه دیر کردن.

وقتی اومدن با همون نگاه اول فهمیدم هیچکدوم از دعاهام مستجاب نشد و این شازده به درد ما نمیخوره.اینقدر عصبی بودم که فقط میخواستم این چند دقیقه بگذره و تموم شه.اصلا واسم نتیجه کار مهم نبود.رفتیم مثلا بشینیم تو کافی شاپ.میز خالی نداشت گفتم چه بهتر منکه میدونم با این به جایی نمیرسم کاش بیخودی خرجم رو دستشون نزارم .گفتم بریم تو همون لابی بشینیم خواهرش گفت نمیزارن بلند میکنن اخرش بعد کلی چرخیدن به همون حرف من رسیدن و رفتیم لابی یه 10 دقیقه نشستیم.چادر ضایع مادر من تو فکرم بود.یعنی این چادر به درد تو کوچه هم نمیخورد چه برسه جلسه خواستگاری.

واسه اینکه فکر نکنن منم مثل مادرمم شروع کردم به حرف زدن و چند کلمه ای راجع به خودم و کارم گفتم و به اصطلاح یه معارفه الکی و ساختگی داشته باشیم و شرو کم کنیم.اونم به همراه خواهرش یکم صحبت کردن.فکر کنم کار خواهرش بود این قرارو هماهنگ کردن از بس مهربون بود ولی کاش تفاوتا رو میدید و خودشو به اون راه نمیزد.داداشش هر دفعه که میخواست حرف بزنه یه خنده ریزی به حالت نیشخند میکرد که احساس میکردم داره مسخره میکنه ولی وانمود میکنه شاده.

ازش ادرس مغازشو پرسیدم که یه وقت بعدنا اونورا افتابی نشم.تو دلم گفتم این همه دختر میان تو مغازت خب از اونا یکیو پیدا کن به مامانت چرا زحمت میدی.بعد خودم دیدم سکوت حاکمه گفتم دیگه کافیه تا حدودی اشنا شدیم تا بلندمون نکردن پا شیم بریم و بعد یه خداحافظی کردم و با اژانس برگشتیم.تو ماشینم خودمو کنترل کردم و دیگه رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و بیرون نیومدم.صبحم با اجازتون رفتم چادر و روسری مامانمو با قیچی جر وا جر کردم ریختم جلوش که بفهمه واسه من این ابرو ریزیارو نکنه.باورتون نمیشه چند تا روسری خوشگل گرفتم تا حالا براش.چادر خوب دوختم براش. بهونش اینه شسته بودم رو بند بارون میومد خشک نشد.اگه میخواست میتونست بیاره تو با بخاری خشکش کنه اینا همش بهونه س واسه تنبلیاش واسه نفهمیاش.من رو حرفم می مونم و دیگه هیچ خواستگار سنتی قبول نمیکنم تا هر وقت که بشه.به درک بزار بمونم همینطور.میدونم اونیکه باید بخواد نمیخواد.منم دیگه نمیخوام






۳۹ نظر ۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۹
✿✿ یاشل ✿✿


هفته قبل یکی از مخاطبینم که مدعی بود مدتیه وبمو  میخونه واسم یه پیام گذاشت به این مضمون  که یه پسری رو میشناسه تهران ولی اصالتا همشهریه منه و چون ایشون وب منو کامل خونده میدونه معیارای من چیه و این آقا به من میخوره و مناسب منه.البته قبلا خواستگار خودشون بوده که بدلیل اختلاف سنی 13 سال قبول نکرده و تاکید میکرد خیلی پسر خوبیه و فقط بخاطر این مساله قبول نکردم.من اولش کمی تعلل کردم ولی بعد که دیدم بازم پیام گذاشت و ایمیلشو داد و بیشتر توضیح داد قانع شدم که اعتماد کنم و با فرد مورد نظر آشنا بشم.یه مختصری از شرایط ایشونم گفت که بسیار به مشخصات این فرد که تعریفشو قبلا کردم نزدیک بود.38 ساله،ارشد داشت و تو یه شرکت دولتی در تهران کار میکرد و اصالتا همشهری من بود ولی با خانواده ش تهران زندگی میکردن.

من صبح پنج شنبه به ایشون تو تلگرام پیام دادم ولی آنلاین نبود ظاهرا. فردای اون روز(جمعه) از معرف خواستم شماره منو به اون بده تا تماس بگیره یا پیام بده.ایشون پیام داد و خودشو معرفی کرد و گفت بگید کی تماس بگیرم تا چند کلمه ای صحبت کنیم.بعد از دو سه تا اس من گفتم بهتره یه عکس از هم ببینیم و بعد اگه خواستیم صحبت کنیم.ایشونم قبول کرد.خب چون من تو خونه نت گوشی ندارم و لزومی نمیبینم فعالش کنم چون محل کارم وای فای داره و وقتی میرم خونه اینقدر خستم که سراغ گوشیم نمیرم ازش خواستم عکسشو ایمیل کنه. ایمیل کرد.یه قیافه معمولی و اتو کشیده داشت.به نظرم نه زشت بود نه قشنگ.البته خودش از خودش عکس گرفته بود و یکم تو عکس اخمو به نظر میومد شاید چون از اینکار که از خودش عکس بگیره  خوشش نیومده بود.

حالا نوبت من بود عکس بفرستم.یاد قبلنام افتادم که از یاهو آشنا میشدم و عکس میدادیم و ... خیلی وقت بود دیگه اینطوری آشنا نشده بودم.منم دو تا عکس فرستادم یکی قدی و دیگری از چهره و کمی با ارایش.من چون دوس ندارم طرفمو گول بزنم سعی میکنم عکس زیادی قشنگ و اینا از خودم ندم عکسی که به واقعیت من نزدیکتره میفرستم.خب تو لحظاتی که من داشتم با ایشون اس بازی میکردم و عکس میدادم چون خونه یکم شلوغ بود و عصر تاسوعا بود وقفه بین اس دادنم میفتاد و دیگه خیلی وقت بود واسه کسی گوشی به دست نبودم.واقعا نمیتونم مدام در حال اس دادن باشم چون مشغله م زیاد شده و باید طرف مقابل اینو درک کنه.ایشون هی اس میداد و عکسش با گوشی نمیومد و بعد که اومد نوشت شما بفرست به محض اینکه من عکسمو فرستادم چند ثانیه بعد اس داد که انگار شما سرتون شلوغه مزاحمتون نمیشم.

من فکر کردم ایشون عکسمو دیده و نپسندیده و روش نشده مستقیما بگه با این پیام میخواسته منظورشو برسونه.خیلی ناراحت شدم و منم که مغرور سریع نوشتم خواهش میکنم، موفق باشید.بعد از چند دقیقه گفتم آخه اون همزمان با ایمیل من اس فرستاد پس اون موقع هنوز عکسمو ندیده بوده و اون اس معنیش این نبوده که من فکر کردم.بعد گفتم به درک اگه خوشش بیاد دوباره پیام میده ولی نداد.

بعد واسه معرف عزیز که این وسط با ما با ایمیل در ارتباط بود موضوعو توضیح دادم.ایشونم ظاهرا از اون طرف اطلاعاتو گرفته بود ولی کامل به من منتقل نکرده بود.بهش گفتم من فکر کردم نظرش منفیه اونم گفت بیخیال قسمت نبود و این حرفا.اما من قانع نشده بودم.معرف کارشو کامل انجام نداده بود.به نظرم باید عین حرفا و نظر اونو به من منتقل میکرد. تا فرداش این ذهن منو مشغول کرده بود که واقعا علت برخوردش چی بود؟نکنه نظرش منفی نبوده و من بد برداشت کردم .به معرف گفتم ازش بپرس نظرش دقیقا چی بوده و بگو.اونم در دسترس نبود دیگه دلو به دریا زدم و از خودش پرسیدم.گفتم نمیدونم من اشتباه برداشت کردم راجع به اون اس یا درست بود؟گفت نه اشتباه برداشت کردین.گفتم ولی در مورد نظرتون که منفی بود که اشتباه برداشت نکردم؟ دیگه جوابی نداد.

اون موقع یه لحظه بخاطر ناقص کار کردن معرف شک تو دلم افتاد که نکنه این همون شخصی هست که میخواست تو اون پست با من آشنا بشه و دفعه قبلی تیرش به سنگ خورد و الان میخواسته با این نقشه عکس منو ببینه.به معرف پیام دادم که میدونم کی هستی و حتی به اون پسر هم اس دادم.پسره که جواب نداد ولی معرف کمی ناراحت شد و شمارشو داد تا مطمئن شم دختره.منم تماس گرفتم و دختر بود.یکم شرمنده شدم، زود قضاوت کرده بودم ولی اشتباه از خودم بود. من که اینقدر محتاطم باید اول از معرفم مطمئن میشدم بعد با اون فرد اشنا میشدم.در هر صورت ازش عذر خواهی کردم.

بعد ازش پرسیدم نظر ایشون چی بود؟گفت اون همون دیشب به من گفت چهرتونو دوست نداشته و نپسندیده اما من گفتم شاید ناراحت بشی نگفتم.

تو این مواقع به نظرم باید حقیقتو گفت حالا حتی من ناراحت بشم بهتره تا از دو دلی در بیام.البته ایشون گفت این منو میخواد واسه همین از کسی دیگه خوشش نمیاد.


من چند تا نکته رو در پایان این داستان باید از جانب خودم خدمتتون عرض کنم :

اول اینکه این اشتباه خیلی زیاد از طرف آدما حتی از طرف خودمم تکرار شده که یکی منو میخواد بعد من اونو نمیخوام معرفیش میکنم به یکی دیگه خب وقتی این آدم چشمش دنبال منه که چشمش کسی دیگه رو نمیگیره .این اشتباهو تکرار نکنین خواهشا.

دوم اینکه این آقا به معرف گفته بوده: (برخورد من پر توقع بوده و نباید از همون اول درخواست عکس میکردم ).وقتی ما قراره واسه ازدواج آشنا بشیم اولین گزینه واسه همه افراد ظاهره.من نگران زشت بودن طرفم نبودم من میخواستم اول از این نظر که به هم بیایم و نظرمون مثبت باشه مطمئن شم.

ایشون تو اس سوم ،چهارم از لفظ عزیزم استفاده کرد احیانا شاید این رابطه رو جدی و واسه ازدواج فرض نکرده بود.من مدتهاست با آدما از طریق سنتی واسه ازدواج آشنا میشم و کسی پاشو فراتر از صحبتای رسمی نمیزاره.دیگه نمیدونم ایشون با خودش چه فکری کرده بود.جالبه این که از این بابت که من چرا اول عکس خواستم پس حتما ظاهر بینم ناراحت شده بود خودش وقتی عکس منو دید نظرش منفی شد حالا کی ظاهربینه؟

اینقدر شعور نداشت که نظرشو درست درمون بگه. یکی از ویژگیای آدمای سطحی و شاید بی فرهنگ همینه (که اکثرا تو ارتباط با آقایون میشه دید) که وقتی نظرشون منفی شد دیگه کلامی نمیگن.معذرت میخوام ولی انگار خفه میشن.نمی میری که یه جمله بگیو خداحافظی کنی.

در آخر باید بگم من از نظر چهره به نظر خودم معمولیم.ولی خب از نظر پسری که از من زیباتر باشه من زشتم از نظر پسری که معمولی باشه و شاید دلش زن خوشگل میخواد بازم زشتم و از نظر پسری که از من زشتره من زیبا هستم.اینو نوشتم که الان فکر نکنید من حتما یه دراکولایی چیزی هستم.






۳۰ نظر ۰۸ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۵
✿✿ یاشل ✿✿