ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

به دلیل اینکه اخیرا بازدیدکننده های این وبلاگ زیادتر شده و کامنتای تبلیغاتی هم زیادتر، من یه راهکار پیدا کردم که کامنتای بی ربط این افراد هم تو پستا نباشه هم تو پستا گم نشه.اینجا واسه تبلیغات شما آزاده.از این به بعد اینجا کامنت تبلیغاتی بزارید. تو پستای دیگه بزارید حذف میکنم.


                                                                                           با تشکر



۵۷ نظر ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۷
✿✿ یاشل ✿✿

به خاطر اینکه نگین چقدر ب ی شعور بود و بی خداحافظی رفت و تو دلتونم احتمالا فحشی چیزی نثارم نکنید و این حرفا اومدم اطلاع بدم یه مدت نمی نویسم.

موفق و شاد و پیروز باشید

فعلا خداحافظ

۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۶
✿✿ یاشل ✿✿

این پست رو علی الحساب میزارم براتون تا یه پست درست درمون بنویسم

به درخواست یه دوستی قراره اینجا سوتیای خواستگاری رو بنویسیم.یکمم بیایم تو بحث اصلی وبلاگ.یعنی چی همش شده متفرقه؟ والا

خب من اینور سالی خواستگار خیلی کم داشتم و فقط موفق به دیدن همون یکی شدم که تو پستای قبل راجع بهش نوشتم.فکر کنم هرچی سن بالاتر بره خواستگارا هم کمتر میشن.الان مرتب زنگ میزنن ولی برای بار دوم قرار اکی نمیشه.منم که بیخیال خخخ خب چیکار کنم ؟به نظرم خدا به موقعش میرسونه وگرنه من بالا برم پایین بیام این تقدیر عوض بشو نیست.

راستش خودم خیلی سوتی تو خواستگاری نداشتم ولی اونچه که یادم بیاد مینویسم

یه بار تو یکی از خواستگاریا وقتی رفتیم تو اتاق صحبت کنیم تلفن همراه من زنگ خورد.اتفاقا همون روز و فقط 3 ساعت قبل از اینکه این آقا بیاد خواستگاری من این گوشیو خریده بودم.بعد یکمم پیشرفته تر از گوشی قبلیم بود کار کردن باهاشو درست بلد نبودم .بعد یه مزاحمی هم داشتم که البته میدونستم کیه ولی هرچی جوابشو نمیدادم ول کن نبود.یه دفعه همون زنگ زد.شما تصور کنید اتاق ساکت و من بلد نبودم جواب بدم میخواستم قطعش کنم که اشتباهی جواب دادم.صدای طرف هم از گوشی میومد بیرون و فکر کنید صدای یه پسر از گوشی بیاد که بگه الو الو.منم هول کرده بودم گفتم این گوشی خواهرمه و بردم تو اون اتاق و با تلاش زیاد قطعش کردم.وقتی برگشتم بخاطر اینکه سوتی رو گرفته باشم گفتم گوشی خواهرمه و تازه خریده و من کار باهاشو بلد نیستم ولی خب از هول شدن و رنگ و روی پریدم فکر کنم فهمید دروغ میگم.به هر حال به نظر خودم سوتی بزرگی بود.

یه بارم مثلا خواستم باکلاس بازی در بیارم شربتو هم نزده بیارم که دو رنگ بشه .ته لیوان کمی از اون شربتای سن ایچ ریختم و آب رو هم روش و نی رو گذاشتم داخل لیوان و تازه چند عدد یخ کوچیک هم روش ریختم.ولی وقتی بردم خواستگار و مادر و خواهرش هرچی تلاش میکردن با نی هم بزنن نمیشد خخخخخ.بعد یهو یادم افتاد باید قاشقم میذاشتم.سریع رفتم قاشق اوردم براشون ولی آخه هم زمان قاشق و نی تو لیوان جالب نیست.مونده بودم چیکار کنم.بعد دیدم این شربتا چقدر غلیظه و راحت مخلوط نمیشه و اینا دارن چه تلاشی میکنن واسه اینکه هم بزنن و اینطوری نمیشه فهمید مقدار شربت مناسب بوده یا کم بوده یا زیاد.بخاطر همین  واسه دفعات بعدی از خیر این کار گذشتم و شربت آماده با نی براشون بردم.


باید بیشتر فکر کنم.اگه موردی یادم اومد اضافه میکنم

شما هم اگه چیزی برای گفتن دارید بسم الله

این گوی و این میدان





حدود دو سال پیش تو یکی از خیابونا این آگهی رو دیدم خخخخیلی خفن بود

طرف چه با دقت مراحلشم قید کرده.تونستین بخونین که؟

حالا زنگ نزنید مزاحم شیدا 

حیف که میان سال میخواست :(   :)))



۱۶ نظر ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿

اینم رودخونه ی خشکیده ی ما

دلمونو کباب کرد با این خشکی ش





کاش این دلخوشیای کوچیکم ازمون نمیگرفتن

نامردا




۱۱ نظر ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۹
✿✿ یاشل ✿✿


تو این پست قصد دارم ازتون درخواست کنم اگه دوس داشتین و قابل دونستین بیاین یه بیوگرافی از خودتون بدین.میدونید که من مشخصات بعضیاتونو میدونم و بعضیا رو نه.دوس دارم دوستانی که اکثرا در صحنه حاضرن و من تقریبا با اسمشون آشنام و وبلاگ ندارن و زیاد ازشون چیزی نمیدونم،بیان یه سری مشخصات ساده مثل : سن ،تحصیلات، رشته،شهر محل زندگی ، وضعیت تاهل ،شغل و اینا بدن.البته هر کی که فکر میکنه نمیخواد شناخته بشه میتونه اینکارو نکنه.ولی خب به منم حق بدین خیلی وقتا حس میکنم دوستایی دارم که هیچی ازشون نمیدونم مثل یه سایه تو زندگیم حضور دارن و فقط در حد یه سلام و خداحافظ از هم خبر داریم.شماها اینهمه از من میدونید اونوقت من از شما هیچی خخخخ






۵۴ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿


میخوام یادی از دوستای خیلی قدیمی بکنم که نمیدونم چرا دیگه پیداشون نیست.آیا هنوز میان اینجا؟آیا نمیان؟به هر حال اگه میان و میخونن یه اعلام حضوری بکنن بد نیست نمیخوام مجبور به کامنت گذاریه دائمی بشن.چون شاید بعضیا بعد یه مدت از این کامنت گذاشتنا خسته بشن و فراری.


alias (الیاس)

مرضیه

یزدان

آویژه

نسترن

مریم(دلتنگ)

دختر مهر

سپیده 21

مهدیس

کتی

ریحانه

spotlight) Fateme)

به روشنی یک لبخند :)
احسان
مونالیزا

امیراحسان

shila

مانا

ساحل

ساتین

ماهی سیاه کوچولو

jijmaleman




و اما بد نیست از دوستای همیشگی و پایه ثابت کامنتا هم یادی کنیم :



اعظم46

زری

سها

دریا

مهسا

ندا

مهرا

سانیا

ویدا

ی دوست

Mina

MAH

مهربانو

ساناز

دلقک

Fateme

نازی

طلوع ماه

Amir

میترا

و ...



اگه کسی از قلم افتاد ببخشید







۱۴ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۶
✿✿ یاشل ✿✿