ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

به دلیل اینکه اخیرا بازدیدکننده های این وبلاگ زیادتر شده و کامنتای تبلیغاتی هم زیادتر، من یه راهکار پیدا کردم که کامنتای بی ربط این افراد هم تو پستا نباشه هم تو پستا گم نشه.اینجا واسه تبلیغات شما آزاده.از این به بعد اینجا کامنت تبلیغاتی بزارید. تو پستای دیگه بزارید حذف میکنم.


                                                                                           با تشکر



۵۹ نظر ۱۸ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۷
✿✿ یاشل ✿✿

سلام

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟

من بلاخره برگشتم ولی قرار نیست بمونم و بازم میرم چون کناره گیری من از وبلاگ خیلی به نفعم تموم شد.هرچند ذوق نوشتن رو در من کور کرد ولی معتقدم با ننوشتنم چیزی در درون من از بین نمیره و اون هنر (اگه بشه اسمش رو هنر گذاشت) و ذوق و قریحه در گوشه ای از ذهن من باقی میمونه

راستش اینقدر وقت برام طلا شده و برنامه هام زمانبره که مونده بودم امروزم بنویسم یا ننویسم.به قول شاعر حیف این عمر که یکدم به بطالت گذرد.ولی از اونجاییکه آدم مناسبتی هستم گفتم باید امروز حتما بنویسم و تنبلی رو بزارم کنار.الان فکر نکنید دارم جت و آپولو هوا میکنم نه ولی تو زندگیم با برنامه جلو میرم و واسه هر روزم کار و مشغله دارم.

در مورد علت ننوشتن من که شاید خیلیا در جریانش بودن و عده ای هم نبودن موضوعی پیش اومد که تلنگری برای من بود و حس کردم دارم وقتمو بیخودی اینجا تلف میکنم چرا که نوع زندگی امروز و دنیای مجازی بیش از حد داره ما رو از زندگی عقب میندازه و زمانمونو به سرقت میبره و تازه برای این هدر دادن زمان جایزه که دریافت نمیکنیم هیچ فحشم میخوریم.خب راستش منطقی نبود بازم بشینم اینجا و بنویسم.اصلا از وقتی درد و دلامو اینجا ننوشتم با دنیای واقعی آشتی کردم و با مردم واقعی که بشه لمسشون کرد درد و دل میکنم و بیشتر لذت میبرم.اینجا به شدت منو افسرده و از مردم گریزون کرده بود.

و اما علت ننوشتن من چی بود؟ واسه اونایی میگم که در جریان نبودن.من بخاطر خصلت رک بودنم همیشه پستای جنجالی میزاشتم و انگار سرم درد میکرد برای بحث و انتقاد و این صحبتا.یه روز پست راجع به شهرهای مختلف ایران گذاشتم و یکی دو نفر جوش اوردن و اول در کامنت با لحن تند نظرشونو گفتند و بعدم یه نفر دیگه که از قضا همشهری هم بود خصوصی بهم گفت دیگه این بحثو ادامه نده.راستش یکم بهم برخورد.خب هم من حق داشتم هرچی دلم میخواست بنویسم و هم اون حق داشت اگه چیزی ناراحتش میکرد بهم تذکر بده.اولش موضع گرفتم و قبول نکردم ولی بعد که بیشتر فکر کردم دیدم راست میگه خب من دارم اشتباه میکنم و جای عمومی مثل وبلاگ که شاید کمی هم پر بازدیده جای نوشتن این عقاید که به مذاق همه خوش نمیاد نیست و اصلا نفس حرفش درست بود.هرچند من اصلا ادعای نژادپرستی و برتری جویی نداشتم و اصلا نمیخواستم بگم ما خوبیم و بقیه بد و حتی این حس رو تقویت کنم یا ترویج بدم.حتی میخواستم از بدیها هم بنویسم ولی به قول اون فرد این حرفا از اساس اشتباه بود و من به اشتباهم پی بردم و معذرت خواهی کردم ولی خب دیگه یه چیزی در من شکسته بود. و اون حس ذوق و شوق و غرور نوشتن بود.به من گفتند بنویس و هرچه دوس داری بنویس ولی به قول شاعر :


پر و بال ما بریدند و در قفس شکستند       چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد


بعد از اون راستش از اون همشهری هم در وبلاگش پستایی مرتبط و کاملا محسوس با موضوع پستای اخیرم میدیدم که ناراحتم میکرد و وقتی میگفتم اینا رو واسه من نوشتید؟ به راحتی انکار میکرد و چقدر این انکار و دروغ (دیوار حاشا بلنده) آدم رو میسوزونه.تصمیم گرفتم دیگه به وبلاگ ایشون هم سر نزنم تا اذیت نشم ولی بعدها گاهی که سر میزدم نشونه های بارزی از همون موضوعی که من رو ازش منع میکرد در نوشته هاش مشخص بود و من میگفتم رطب خورده منع رطب کی کند؟!

به نظرم ما انسانها اکثرمون دچار پدیده جمع بستن هستیم (جمع بستن مثلا : فلان شهر اینطوریه، فلان کشور اونطوریه، فلان روستا اینطوریه، فلان قبیله اونطوریه، فلان خیابون اینطوریه، فلان محله اونطوریه، فلان فامیلی اینطورین ،شهرای کوچیک اینطورین، شهرای بزرگ اونطورین و ...)  و ما مرتب در طول زندگیمون جمع میبندیم و جمع میبندیم و اصلا یادشم نمیفتیم که اینکارو کردیم.هرکسم گفت من اینطور نیستم دروغ میگه حتی کسی که شما رو امر و نهی میکنه خودش تو زندگیش اون صفت رو داره و انجامش میده فقط باید اون زمان به روش اورد،ولی تا بوده همین بوده و هست و خواهد بود.

خب سرتونو درد نیارم دیدم دارم هجویات مینویسم و به مذاق بعضی افراد خوش نمیاد کرکره رو کشیدم پایین و از این خودآزاری دست کشیدم و از دنیای وبلاگ نویسی و شایدم اراجیف نویسی فاصله گرفتم .الان با توجه به شرایطم و شغلم یه پیج تو اینستاگرام باز کردم و هر از گاهی از یه منظره جالب عکس میگیرم و دو خط کوتاه زیرش مینویسم و فالوورامم که شاید فراتر از 100 نفر نباشن میبینن و بی صدا لایک میکنن و حتی کامنتم نمیزارن و من با وجودیکه دنیای اینستا دنیای خاموشیه (اقلا برای من)،از وجود همون لایکا لذت میبرم و همینکه افرادی هستند که عکسامو میبینن و وقت زیادی ازم نمیگیرن برام کافیه

هنوز ازدواج نکردم چون هنوز برای من این اتفاق عظیم نیفتاده و چند ماهی هست کار خاص و متفاوتی پیدا کردم و باهاش به تجربه های خیلی زیادی رسیدم.شغلم هرچند موقتیه ولی حس خوبی بهم میده و منو از افسردگی در میاره.

تو این یه سال خیلی اتفاقا افتاده که حوصله ش نیست تعریف کنم و دیگه لزومی هم نمیبینم از سیر تا پیاز زندگیمو اینجا بگم.

در نهایت ممنونم که اینقدر به وبم سر میزدید و سراغمو میگرفتید و بعضی وقتا واقعا از اون 100 نفر بازدیدکننده ایکه به وبلاگ متروکه من سر میزدن تعجب میکردم نمیدونم واقعی بودن یا ساختگی و الکی.ولی به هر حال جالب بود که آدمای پیگیری بودن.

یکی دو نفر رو هم تو این وبلاگ باهاشون درگیری پیدا کردم که الان نمیدونم به اینجا سر میزنن یا نه ولی اگه سر زدن من ازشون معذرت میخوام اینجا به من یه حس غرور کاذبی داده بود که منو از اون درجه ی انسانیت و ذات همیشگی خودم دور کرده بود.البته با وجودیکه خیلی آدم کینه ای هستم و نمیتونم کسی که بهم بدی کرده ببخشم ولی فراموش میکنم و کردم خدا رو شکر.این دنیا ارزش هیچیو نداره

اگه یه روزی تو زندگیم اون اتفاق عظیم (خخخ) ازدواج افتاد ایشالا میام اینجا خبرشو میدم و از کم و کیفش مینویسم.کامنتاتونو اگه رسیدم سر بزنم تایید میکنم ولی دیگه ممکنه حوصله جواب دادنشو نداشته باشم.امیدوارم تو زندگیتون فقط خوب بیارید و خوب بیارید و خوب بیارید.







۶ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۶
✿✿ یاشل ✿✿

به خاطر اینکه نگین چقدر ب ی شعور بود و بی خداحافظی رفت و تو دلتونم احتمالا فحشی چیزی نثارم نکنید و این حرفا اومدم اطلاع بدم یه مدت نمی نویسم.

موفق و شاد و پیروز باشید

فعلا خداحافظ

۶۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۶
✿✿ یاشل ✿✿

این پست رو علی الحساب میزارم براتون تا یه پست درست درمون بنویسم

به درخواست یه دوستی قراره اینجا سوتیای خواستگاری رو بنویسیم.یکمم بیایم تو بحث اصلی وبلاگ.یعنی چی همش شده متفرقه؟ والا

خب من اینور سالی خواستگار خیلی کم داشتم و فقط موفق به دیدن همون یکی شدم که تو پستای قبل راجع بهش نوشتم.فکر کنم هرچی سن بالاتر بره خواستگارا هم کمتر میشن.الان مرتب زنگ میزنن ولی برای بار دوم قرار اکی نمیشه.منم که بیخیال خخخ خب چیکار کنم ؟به نظرم خدا به موقعش میرسونه وگرنه من بالا برم پایین بیام این تقدیر عوض بشو نیست.

راستش خودم خیلی سوتی تو خواستگاری نداشتم ولی اونچه که یادم بیاد مینویسم

یه بار تو یکی از خواستگاریا وقتی رفتیم تو اتاق صحبت کنیم تلفن همراه من زنگ خورد.اتفاقا همون روز و فقط 3 ساعت قبل از اینکه این آقا بیاد خواستگاری من این گوشیو خریده بودم.بعد یکمم پیشرفته تر از گوشی قبلیم بود کار کردن باهاشو درست بلد نبودم .بعد یه مزاحمی هم داشتم که البته میدونستم کیه ولی هرچی جوابشو نمیدادم ول کن نبود.یه دفعه همون زنگ زد.شما تصور کنید اتاق ساکت و من بلد نبودم جواب بدم میخواستم قطعش کنم که اشتباهی جواب دادم.صدای طرف هم از گوشی میومد بیرون و فکر کنید صدای یه پسر از گوشی بیاد که بگه الو الو.منم هول کرده بودم گفتم این گوشی خواهرمه و بردم تو اون اتاق و با تلاش زیاد قطعش کردم.وقتی برگشتم بخاطر اینکه سوتی رو گرفته باشم گفتم گوشی خواهرمه و تازه خریده و من کار باهاشو بلد نیستم ولی خب از هول شدن و رنگ و روی پریدم فکر کنم فهمید دروغ میگم.به هر حال به نظر خودم سوتی بزرگی بود.

یه بارم مثلا خواستم باکلاس بازی در بیارم شربتو هم نزده بیارم که دو رنگ بشه .ته لیوان کمی از اون شربتای سن ایچ ریختم و آب رو هم روش و نی رو گذاشتم داخل لیوان و تازه چند عدد یخ کوچیک هم روش ریختم.ولی وقتی بردم خواستگار و مادر و خواهرش هرچی تلاش میکردن با نی هم بزنن نمیشد خخخخخ.بعد یهو یادم افتاد باید قاشقم میذاشتم.سریع رفتم قاشق اوردم براشون ولی آخه هم زمان قاشق و نی تو لیوان جالب نیست.مونده بودم چیکار کنم.بعد دیدم این شربتا چقدر غلیظه و راحت مخلوط نمیشه و اینا دارن چه تلاشی میکنن واسه اینکه هم بزنن و اینطوری نمیشه فهمید مقدار شربت مناسب بوده یا کم بوده یا زیاد.بخاطر همین  واسه دفعات بعدی از خیر این کار گذشتم و شربت آماده با نی براشون بردم.


باید بیشتر فکر کنم.اگه موردی یادم اومد اضافه میکنم

شما هم اگه چیزی برای گفتن دارید بسم الله

این گوی و این میدان





حدود دو سال پیش تو یکی از خیابونا این آگهی رو دیدم خخخخیلی خفن بود

طرف چه با دقت مراحلشم قید کرده.تونستین بخونین که؟

حالا زنگ نزنید مزاحم شیدا 

حیف که میان سال میخواست :(   :)))



۲۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿

اینم رودخونه ی خشکیده ی ما

دلمونو کباب کرد با این خشکی ش





کاش این دلخوشیای کوچیکم ازمون نمیگرفتن

نامردا




۱۲ نظر ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۹
✿✿ یاشل ✿✿


تو این پست قصد دارم ازتون درخواست کنم اگه دوس داشتین و قابل دونستین بیاین یه بیوگرافی از خودتون بدین.میدونید که من مشخصات بعضیاتونو میدونم و بعضیا رو نه.دوس دارم دوستانی که اکثرا در صحنه حاضرن و من تقریبا با اسمشون آشنام و وبلاگ ندارن و زیاد ازشون چیزی نمیدونم،بیان یه سری مشخصات ساده مثل : سن ،تحصیلات، رشته،شهر محل زندگی ، وضعیت تاهل ،شغل و اینا بدن.البته هر کی که فکر میکنه نمیخواد شناخته بشه میتونه اینکارو نکنه.ولی خب به منم حق بدین خیلی وقتا حس میکنم دوستایی دارم که هیچی ازشون نمیدونم مثل یه سایه تو زندگیم حضور دارن و فقط در حد یه سلام و خداحافظ از هم خبر داریم.شماها اینهمه از من میدونید اونوقت من از شما هیچی خخخخ






۵۶ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿