ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است



قرار بود براتون خاطره دوران عاشقی و جاهلی رو بنویسم ولی الان واقعا حسش نیست.به نظرم باید یه روز که خسته نیستم و حوصلم سر جاشه بنویسم حالا کی خدا داند

پس الان بدلیل خستگی زیاد و یاری نکردن مغزم فالبداهه مینویسم باشد که خوشتان آید

اول از همه از همه خانمای شاغلی که متاهل هم هستن و با این وجود واسه من کامنت میزارن تشکر میکنم.شاید بگید از سر کارشون میان وب خونی یا هر چیزی ولی به نظر من این قشر از جامعه بسیار سرشون شلوغه چون من مجرد واقعا کم میارم دیگه خدا به داد اونا برسه و واقعا تشکر میکنم که واسم وقت میزارن و جملاتی هرچند کوتاه مینویسن.


تو اون هفته از روی عکس تلگرام یکی از دوستام فهمیدم به تازگی یعنی همین ایام عید ازدواج کرده اولش یکم ناراحت شدم نمیدونم این حس بد چیه که اینجور مواقع سراغ آدم میاد که از ازدواج یکی فقط و فقط بخاطر اینکه خودت هنوز ازدواج نکردی ناراحت میشی ولی سریع از خودم خجالت کشیدم و گفتم خدا رو شکر که اینم سر و سامون گرفت چون یه زمانی دوست نسبتا نزدیکم بود و باهام درد و دل میکرد و از جریان ناکامیها و هر بار بهم خوردن رابطه هاش خبر داشتم.اتفاقا 3 ماه پیش دیدمش و هنوز خبری نبود.ظاهرا خدا خواست و بخت این یکیو باز کرد.شوهرشم بسیار به خودش میخوره و مناسب همن.امیدوارم امسال بخت با همه جوونا یار باشه و یکی یکی براشون باز شه .

بعدی اینکه به خاطر وجود دو عدد برادر زاده ی گرامی و عزیز در طبقه بالای منزلمان بنده حسابی عصبی شدم مدیونید فکر کنید بچه دوس ندارم.به خدا اینا دیگه گودزیلان یعنی یکیشون فوق الاده شیطونه و خب وقتی دو تا با سن زیر 5 سال باشن دیگه چه شود.منکه خیلی بچه دوس داشتم دیگه از دستشون فراریم.خیلی کم حوصله تر از قبل شدم.همش میگم آش نخورده و دهن سوخته ، خودم بچه ندارم ولی باید بچه داری یکی دیگه رو بکنم.البته زیاد کاری نمیکنم واسشون ولی خب اغلب اوقات این پایینن و ما مجبور به تحمل شیطنتاشون هستیم.به نظرم بچه ی آروم نعمتیه که خدا نصیب هر کسی نمیکنه.امیدوارم نصیب من ولی بکنه خخخخ

قابل ذکره اون کوچیکه آرومه و بسیار شبیه من ،گاهی وقتا تو بغلم میچلونمش و میگم کاش تو ماله من بودی اصلا یه فکر خنده دار به سرم میزنه که ورش دارم ببرمش واسه خودم خخخخخ.

اینو گفتم نگید بی عاطفه س ها


بعد از اون یه سری آدم هستن هر روز صبح که من دو تا پامو از خونه میزارم بیرون همراه همیشگیه لحظه های منن.اولیش دختر دبستانی همسایه روبرویی که منتظر سرویسشه و بهش لبخند میزنم اونم بر و بر منو نگاه میکنه.دومی آقای کوچه بعدی که همزمان با رسیدن من به خونشون، از خونش میاد بیرون و میره سر وقت ماشینش و بارها در سکوت از کنار هم رد شدیم.بعدی دختر جوونی که دم در مهد سر کوچمون ایستاده تا بچه ها رو استقبال کنه بیان تو، بازم من با یه نگاه سر سری ازش رد میشم و میرسم به ایستگاه اتوبوس اونجا هم همیشه یه سری پایه ثابت داره که بازم در سکوت هر روز و هر روز همو میبینیم و خندم میگیره از اینهمه تکرار.یکی دو تا کارمند آقای کیف به دست و چند تا بچه مدرسه ای که با یکیشونم دوست شدم .بعد از اون راننده ی اتوبوس هر روزی که نگه میداره و سوارش میشم.بعد از اون خانمی که همیشه تو اتوبوس هست و نگاهش میکنم اونم نگام میکنه.بعدی وقتی پیاده میشم و از جلوی یه قرض الحسنه رد میشم کارمند اونجا رو میبینم که دو تا نون دستشه و داره به طرف قرض الحسنه میره. بعد از اون به ایستگاه اتوبوسی میرسم که در واقع منتظر سرویس میشم و اکثر اوقات یه پیرمرد حدود 80 ساله نشسته خیلی گوگولی و ناز نگام میکنه و همیشه منتظر سلامه ولی من بی احساس از جلوش رد میشم و سلامش نمیکنم چون نمیخوام با آقایون سر حرفو باز کنم.نمیدونم با این سن چرا بازنشسته نشده و هنوز میره سر کار.بعد از اون راننده هایی که تو ماشینشون منتظر نشستن تا کارمند یا همکارشون بیاد.و بعد از اون دیگه حتما همکارم میاد و من از این تکرار هر روزه خلاص میشم.نمیدونم چرا از این سکوت و نگاه های تکراری خسته شدم.دلم میخواست با همشون حرف بزنم و هر روز وقتی میبینمشون اقلا یه سلامی بکنم ولی حتما خنده داره که آدم با هر کی سر راهش میبینه سلام و احوالپرسی کنه.اینم از روزمرگیه ما.البته جدیدا عصرا از یه کوچه ی دیگه بر میگردم یکم کم کنم این تکرارو

تازه نکته ی جالبش اینه که اون آقایی که تو کوچه کناری هر روز با من از خونشون بیرون میاد گاهی وقتا وقتی برمیگردم بازم با هم داریم میریم سمت خونه هامون خخخخ قربون این تصادف لحظه ها برم.(برای رفع ابهامات خاله زنکانه قابل ذکر است که این آقا متاهل و دارای فرزند میباشد)


بعدیه آخرم اینکه خواستم در مورد اون خانم افغانی که قبلا در موردش با عنوان دکتر آبی نوشتم نتیجه شو اعلام کنم.قبل از عید من باهاش تماس گرفتم و گفتم میخواستم بگم که هیچ تغییری نه در صدا و نه در اعتماد به نفسم ندیدم.ایشون که با گوشی خیلی داغون مشغول صحبت بود و صداش به شدت ضعیف و بد میومد گفت من اون موقع نتونستم درست تمرکز کنم و باید حتما با کاسه آب و جای آروم و اینا باشه و از شما هم پولی نگرفتم که حالا میگی دعاهات فایده نداشت و اینا و جبهه گیری کرد و خودشو ناراحت نشون داد.

 منم گفتم منظورم این نبود که طلبکارت باشم فقط خواستم بگم چرا نتیجه ای نداشت؟ من میخواستم اگه جواب داد بازم بیام سراغت که از بس صدا بد میومد و لهجشم که خودش نامفهوم بود من چیزی نمیشنیدم بهش گفتم یه شماره دیگه بده بهت زنگ بزنم گفت ندارم .گفتم باشه فردا تماس میگیرم و فردا دوباره همون آش و همون کاسه بود و صداش نمیرسید.اتفاقا اون روز پنج شنبه بود بهش گفتم مگه شما نمیگی که میری انجمن آدرسشو بده من بیام اونجا که هم تمرکز کنی و هم اقلا اونجا رو ببینم گفت نه مدتیه انجمن نمیرم اگه میخوای بیا عصر لب آب من میرم اونجا.گفتم نه شبه عیده و خیابونا شلوغه و منم وقت ندارم بیام .میخواستم بگم واسم یه دعا کن اگه گرفت من میام و شیرینیشو بهت میدم که همکارم اومد و نتونستم صحبت کنم و قطع کردم.چون یه دفعه و سریع قطع کردم انگار بهش برخورد بعد از 5 دقیقه که زنگ زدم دخترش برداشت و گفت مامانم دستش بنده.گفتم باشه بعدا زنگ میزنم دوباره نیم ساعت بعد زنگ زدم باز دخترش برداشت گفت مامانم رفته بیرون گفتم باشه خداحافظ و دیگه زنگ نزدم.راستش ایندفعه من بهم برخورد که چقدر راحت گول حرفاشو خوردم و حالا برام طاقچه بالا هم میزاره.

یکم بیشتر فکر کردم دیدم آخه این اگه دعاهاش گیرا بود یه دعا در حق خودش میکرد که اقلا یه گوشی درست درمون داشته باشه یکی بهش زنگ زد خودشو تیکه پاره نکنه تا بفهمه این چی میگه.خدا شاهده صداش قابل فهم نبود.من فقط به همین یه نکته که فکر کردم بیخیالش شدم.

در نهایت با خودم گفتم

 هرگز نرسی به کعبه ای اعرابی               کین ره که تو میروی به ترکستان است


 والسلام

 نامه تمام






۲۴ نظر ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۴
✿✿ یاشل ✿✿

امشب میخواستم از خاطره یه عشق قدیمی واستون با جزییات کامل تعریف کنم ولی بر حسب اتفاق به وب یکی از دوستان که نه، آشنایان سر زدم و مطالبی خوندم که حس کردم بهتره امشبو بازم پیرامون مسائل حاشیه ای حرف بزنم و هفته آینده ایشالا برم سر اصل مطلب

خب از کجا بگم براتون ؟ وبی که بهش سر زدم و مطالبشو خوندم این وب بود که از مدتها قبل مسابقه ای برای خودش ترتیب داده بود با این مضمون که دلنشین ترین وب کدام است؟ نمیدونم کدوم پدر آمرزیده ایم منو معرفی کرده بود و وب منم رفته بود در لیست ایشون.اون اوایل نفر چهارم یا پنجم بودم بعد کم کم امتیازم کم شد و در نهایت وقتی ایشون شروع به نقد وب بنده نمودند من شدم نفر هشتم و امروز که ایشون نفرات و لیست امتیازات مسابقه رو در وبشون قرار دادند من از آخر اول شدم.بازم جای شکرش باقیه که حذف نشدم والا خیلی آدم منصفی بودند به خدا

نقد ایشون در مورد وبلاگ منو میتونید اینجا بخونید .یه عمر مردمو نقد کردیم یکیم پیدا شد ما رو نقد کنه.اصلنم ناراحت نیستیم و خیلیم از نقدشون متشکریم.بعضی از مواردی که در مورد وب من و نوشته های من نوشتند کاملا درست بود و من واقعا قبولش دارم.من مشکلات نوشتاری زیادی دارم از جمله اینکه حرفی که تو ذهنم میگذره رو راحت به زبون میارم و ممکنه در مورد خیلی از افراد خوب حرف نزنم.اما من فقط با یه مسئله در مورد نقد ایشون مشکل دارم.اونم اینه چرا وب من که اصلا از نظر محتوا و موضوع و نوع نوشتار با همه یا اکثر قریب به اتفاق وباییکه تو این لیست قرار دارن کاملا متفاوته و من عامیانه و محاوره ای مینویسم و بقیه اکثرا ادبی و نوشتاری هستن رو با هم مقایسه کردید؟چرا قیاس مع الفارق کردید؟مگه میشه دو نوع از نوشته رو با هم مقایسه کرد و برچسب خوب و بد بهشون زد؟به نظر شخص من ،شما و اکثریت دوستان یه عده افراد علاقه مند به ادبیات هستید که دور هم جمع شدند و محفل شیرین و دلنشین خودشونو دارن.بعد من این وسط کاملا بیگانه و غریب افتادم اونوقت انتظار نوشته ی ادبی و زیبا و پر مایه هم ازم دارند! 

حالا که شما نظرتونو در مورد وب من بیان کردید منم نظرمو در مورد مسابقه شما بیان میکنم .مسابقه شما و امثال شما شبیه همون باند بازیه استیج میمونه که کاملا سلیقه ای و بر حسب علایق و سلایق خود داوران نتیجه گیری میشه و خیلیم از کار خودتون راضی و خشنودید.ما که از این مسابقه نه خبر داشتیم نه سر پیاز بودیم نه ته پیاز ،اصلنم نتیجه ی اینطور مسابقات برام پشیزی ارزش نداره.اما حس اون لحظه ی سولماز در برنامه استیجو دارم که روی صحنه رفت و با خشم به داوران نگاه کرد و نخوند و با نخوندنش اعتراض خودشو به خیلی چیزا (باندبازی)بیان کرد.

در ضمن به نظر من مهمترین ویژگی برای شناخت دلنشین بودن یه وبلاگ ، آمار تعداد بازدید کنندگان ( و نه تعداد نمایش ها)  اون وبلاگ هست.چرا که هرچه وبلاگ دلنشین تر باشه پر بازدیدتره.اما اینکه به حول و قوه الهی من چند نفری بازدیدکننده دارم فقط و فقط دلیلش نوشتن عامیانه و نگارش ساده و بدور از پیچیدگیه اینجا هست وگرنه مگه چند درصد مردم ما عاشق ادبیات و گل و بلبلن؟مگه دغدغه ی مردم ما با چند بیت شعر و متن ادبی حل میشه؟

خواستم نظرمو تو پست خودشون بزارم ولی وبلاگ دلنشین ایشون نظراتو بسته بودن و امکانش وجود نداشت.اما از کلوچه ی عزیز بخاطر پشتیبانی در نبود من تشکر میکنم.


دیروزم که وبلاگای برتر بیان رو دیدم و بازم حس کردم کاملا شبیه همین مسابقه رفتار شده.البته بیان با جمله ای در بند 4  پستش دلگرمم کرد که اگه وبای قدیمی از دور خارج شدند به جهت تشویق و احیانا تبلیغ وبای جدید این رویه اعمال شده چون بعضی از وبا بیشتر از اینکه به وب برتر شبیه باشن، به وب نیاز به تشویق برای برتر شدن شبیهن.خب بازم به نظر من همه مسابقات طوری نتیجه گیری میشن که کاملا با مذاق و سلیقه صاحب مسابقه جور باشن.


یه نقد کوچولو هم در مورد وبلاگای دیگه دارم که تا یادم نرفته میگم.این موردو چندین بار تو بعضی از وبلاگا دیدم و خب خیلی واسم جالبه . وبلاگایی هستن که صاحب وبلاگ بسیار یا تا حدود زیادی مذهبی هست طوریکه از نوشته های شخص میشه به این قضیه پی برد اما برای پستاش از تصاویر زنان و دختران با لباسهای باز و بدون حجاب و گاها خیلی جلف استفاده میکنه.من موقع دیدن اینطور عکسا فوری این به ذهنم میرسه که اگه این فرد مذهبی و مقید سفت و سخت به حجابه چرا تو وبش داره عکسی به این طریق که با عقایدش در تضاده میزاره؟آیا اون فرد از روی اجبار محجبه هست و تو دلش دوس داره مثل این زنان آزاد و بی حجاب باشه؟آیا عکس با حجاب تر تو اینترنت پیدا نکرده؟آیا ایشون فکر نمیکنه با همین عکس بخشی از افکار درونشو به نمایش میزاره؟یا شاید اگه خیلی به حجابش عقیده داره با این کارش ترویج بی حجابی میشه؟علتشم میدونم همون تناقضی هست که تو ما انسانها وجود داره.به هر حال برام بسی عجیب هست .یادمه یه دختری بود اون اوایل میومد وبم خیلیم مذهبی بود و همیشه از عکسای دخترای با حجاب تو وبش استفاده میکرد.به نظرم این کارش خیلی خوب بود چرا که عقایدش با عملش هم سو بود.البته نمیگم عکسای چادری یا مثلا ... انتخاب کنید ولی اقلا عکسی که میزارید زیاد با افکارتون متضاد نباشه که ما ندونیم قسم حضرت عباسو باور کنیم یا دم خروسو.

میدونم الان ممکنه بعضیاتون این حرف منو به خودتون بگیرید.فقط خواهشم اینه منصفانه قضاوت کنید و بی جهت ناراحت نشید.اگرم دلیل قانع کننده اید دارید خوشحال میشم بیان کنید.


خب حالا واسه اینکه از این حال و هوا خارج شیم یه خاطره هم از ایام عید واستون میگم و رفع زحمت میکنم

روز 11 عید بود که عازم رفتن به خونه دختر خاله گرامی شدم.معمولا تا وقتی مجبور نباشم به دلیل اقتصادی بودن و این حرفا تاکسی سوار نمیشم و از  اتوبوس استفاده میکنم.تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و منتظر اتوبوس.میدونستم اتوبوس محله مون تو این ایام یکم دیرتر میاد ولی چون عجله ای نداشتم نشستم.خب یکی دو تا مزاحم از اینا که بفرما بالا و این حرفام داشتم که با یه من اخم دمشونو گذاشتن رو کولشونو رفتن .ناگهان یه ماشین سمند جلوم ایستاد و گفت خانم ببخشید سه را ه ... کجاست؟ راننده یه مرد میانسال مثلا 40 ساله بود اومدم جواب بدم و آدرسو بگم که وسط حرفم گفت میشه اگه خودتونم مسیرتون همونجاست بیاید سوار شید به منم بگید نمیدونم چرا بدون فکر سریع گفتم باشه و سوار شدم ماشینش نشونه تاکسی نداشت و خب فکر کردم شخصی هست و حالا تا یه مسیری هم میریم.خیلی وقت بود از این ریسکا نکرده بودم.

وقتی راه افتاد و منم مثلا آدرس میدادم شروع کرد طبق معمول اکثر راننده ها سوالای شخصی پرسیدن.منم با بی میلی کمی تا قسمتی جواب میدادم و منتظر بودم برسم و پیاده شم که وقتی به محل مذکور رسیدیم گفت مسیر بعدیتون کجاست بگید میرسونمتون.منم هی تعارف کردم که نه و خودم میرم و از بس اصرار کرد گفتم. دیگه از مسیر بعدیم به مسیر بعدیو،دیدم دیگه به نزدیک خونه دختر خاله جان رسیدیم.وسطای صحبتاش گفت من تاکسیم و حالا شغلمه و ما راننده ها اگه سوال نپرسیم کار دیگه ای ازمون نمیاد و خبرا از طریق ما دست به دست میشه و .... خخخخ.وقتی گفت من تاکسیم دوزاریه کجم افتاد که ایشون قصد گرفتن کرایه داره.گفتم من میخواستم با اتوبوس برم ولی خب شما هی اصرار کردید و خودتون خواستید منو برسونید.دیگه در نهایت یه دفعه گفت که اگه میدونید زود رسیدید بریم تا یکم بالاتر من یه کاری دارم انجام بدم و بیام.گفتم نه دیگه ممنون همینجا پیاده میشم.پرو پرو گازشم گرفته بود بره.

یه مسیری اضافه رفت.وقتی دید من مصرانه میخوام پیاده شم دور زد و برگشت، گفت بگو کدوم کوچه ست برسونمت دیگه با اصرار الکی گفتم همین کوچه و رفت داخل کوچه نگه داشت بی شرف.دیدم دیگه هی میگه تاکسیم و این حرفا یه ده هزاری گرفتم جلوش هی گفت نمیگیرم گفتم بردار ولی من میخواستم با اتوبوس بیام منصفانه حساب کن.گفت بگو چقدر همونقدر کم کنم هی نگفتم.آخرش گفتم من با اتوبوس کرایه م 1000 میشد اونم نامردی نکرد و یه 2 هزاری کم کرد و داد.بازم به انصافش بیشتر پیادم نکرد.

از دست دادن هزار تومن اصلا و ابدا ناراحتم نکرد چون واقعا ناچیز بود و ارزش ناراحتی نداشت ولی به نظرم اینکه کسی بخواد با زرنگی سرت کلاه بزاره حس خیلی بدی به آدم میده.تا باشد که ما طمع تاکسی مرسی نگیریم و اینطوری پیاده نشویم خخخخ

خلاصه خواستم با شگرد راننده های نامرد تاکسی های این روزا آشنا بشید.دیگه اگه کسی گفت بیا مسیرو به من نشون بده اصلا و ابدا سوار ماشینش نمیشم .البته گزینه ی دزدیدن و خطرات بعدی منتفی بود چون راننده تنها اونم تو روز خیلی کاری ازش بر نمیاد.پیشاپیش بابت کامنتای وای تو چه دختری هستی و سوار ماشین غریبه میشیو از این دست تشکر میکنم چون حتما بازم باید این نکته رو بهم گوشزد کنید.خب من یه دختر معمولیم دیگه کاملا معمولی و  ریسک پذیر









۲۳ نظر ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۲۰
✿✿ یاشل ✿✿

به علت اینکه شاید فردا شب وقت نکنم بنویسم به جاش امشب مینویسم که خوش قول بمونم.از شنبه هم که کار و بار شروع میشه و ما هم باید بریم سر زمین ااا  ببخشید سر میز و دفترمون خخخخ


این شعرم تقدیم به شما که با روحیه عالی شنبه برید سرکار


بیا رسید وقت درو       مال منی از پیشم نرو      

 بیا سر کارمون بریم    درو کنیم گندما رو               بیا بیا  نازنین مریم


با اجرای سولماز استیج


راستی من وقتی استیج تموم شد تازه رفتم بعضی از ویدئوهاشو دانلود کردم و دیدم.خب اصلا حوصله نشستن پای برنامه شو نداشتم .اینطوری راحتتره.گفتم نگین این تازه داره از استیج میگه خخخخ

ولی به لطف کانالای تلگرامی در جریانه اخبارش تقریبا بودم.  


 

تصمیم گرفتم چندتایی از خاطرات قبلیه خواستگاری و عشق و عاشقیمو که زیاد راجع بهش توضیح ندادم بازنویسی کنم که از موضوع این وبلاگم دور نشیم. واسه همین امشب براتون این خاطره رو از نو و با جزییات بیشتر تعریف میکنم.البته فکر نکنم زیاد خاطره اینطوری داشته باشم شاید دو سه تا باشه

هرچند به نظرم الان که فکرشو میکنم نوشتن از خاطرات گذشته خیلی سخت تر از فالبداهه نویسیه چون یادآوریه خاطرات تقریبا سخته ولی سعی میکنم به خودم فشار بیارم و بنویسم.


خب شروع میکنیم یک دو سه ضبط میشه

وقتی رفتیم اونجا طبق عادت همیشه زود رسیدیم و نشستیم منتظر تا بیان.این هتل خیلی کافی شاپش خلوته و اون شب از همیشه هم خلوتتر بود.اولش که فقط ما بودیم و بعدشم شاید یکی دو نفر بیشتر نیومدن.میدونید که اینقدر استرس تو اون موقع بالاست که شما اگه با یه تریای خلوت و خالی مواجه بشید چقدر خوبه.حس میکنید اونجا اختصاصی واسه شماست.چون من معمولا استرس اینکه میزای کناری حرفامونو گوش بدن هم دارم.

خلاصه نشستیم و من از تیپ خودم حسابی راضی بودم و فکر میکردم همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.بلاخره بعد از یه ربع تاخیر پیداشون شد و اومدن و نشستیم.مادرش از اون زنای درشت هیکل بود ولی از نظر ظاهر و تیپ بسیار با مادر من تناسب داشت.خودشم از لحاظ قد و اندام مناسب من بود.یعنی میشد گفت از معدود خواستگارایی بود که از لحاظ تیپ فرهنگی و خانوادگی متناسب بودیم.

صحبتای معمول که زده شد آقا پسر به من گفت فامیلیتون چیه؟ و منم بهش گفتم. بعد گفت شغل پدرتون چیه؟ بازم گفتم، البته میدونستم میدونه قطعا مادرش پرسیده بود و بهش گفته بود ولی خب میخواست به این نکته برسه که پدرامون قبلا یه زمانی با هم تو یه صنف کاری بودن و همو میشناختن.نمیدونم این پوئن مثبتی به حساب میاد یا منفی،ولی خب اون لحظه به نظر جالب اومد.

بعد گفتن برید میزای اون طرف با هم صحبت کنید.من ازش بدم نیومده بود یکم حرف از هم کشیدیم و ازم پرسید اهل این نرم افزارای اجتماعی هم هستی؟اون زمان وایبر و لاین بود که گفتم آره ولی زیاد بهشون وابسته نیستم اونم گفت منم همین طور.بعد بحثو رسوند به عقاید و گفت با اینکه خواهرم اینا خیلی مذهبی و حتی چادری هستن ولی من زیاد مذهبی نیستم و نمازم بعضی وقتا میخونم بعضی وقتا نه.گفتم خب منم شاید از نظر خانواده زیاد مذهبی نباشم ولی فقط بعضی از عقایدو رعایت میکنم مثل نماز یا روزه.

بعد یهو گفت من به دور از چشم خانواده سیگارم میکشم.خیلی خورد تو ذوقم به نظرم خیلی وجه مشترک داشتیم ولی این یه مورد کارو خراب کرد.تا قبل از اون هر دو احساس میکردیم مناسب هم هستیم.

وقتی اینو گفت سریع نگاهم به روی لبا و دندوناش رفت.شنیده بودم کساییکه سیگاری یا دودی هستن هم دندوناشون زرده هم لباشون سیاه.ایشون هم از این قاعده مستثنی نبود و لبای تیره و دندونای زردی داشت البته در نگاه اول مشخص نبود و باید دقت میکردی.خب بهش گفتم چند وقته میکشی ؟گفت حدود 10 سال.گفتم مگه میشه آدم سیگاری باشه و خانواده ش نفهمن؟(برام واقعا عجیب بود!)گفت خب وقتی بیرونم میکشم چون از بابام شاید بشه گفت میترسم و نمیخوام بفهمه.

بعد گفتم خب نمیشه دیگه نکشی؟چون من اصلا نمیتونم آدم سیگاریو تحمل کنم.گفت من به کسی این قولو نمیدم چون ممکنه بعدا نتونم کنار بزارم.فهمیدم خیلی مایل به ترکم نیست.واقعنم سخته براشون و خیلیا از پسش بر نمیان.بعد گفت چرا از این موضوع بدت میاد و مشکلت دقیقا با سیگار چیه؟گفتم هم نمیتونم بوشو تحمل کنم،هم میدونم ضرر زیادی داره و از همه مهمتر اینکه خودم آدم وابسته ای نیستم و از اینکه طرف مقابلم بخواد به چیزی وابسته باشه خوشم نمیاد.سیگار این حس وابستگیش از همه چیز بدتره.داشتم اینا رو براش توضیح میدادم که به نظرم تو ذهنش یه جمع بندی کرد و فهمید به درد هم نمیخوریم و نظرش منفی شد و گفت خب دیگه دیر وقته و بریم.درست میگفت یکم دیر وقت بود ولی به نظرم نباید حرف منو قطع میکرد .منم گفتم باشه بریم و پاشدیم و دو دقیقه هم در کنار مادران گرامی نشستیم و بعدم پا شدیم و از هم خداحافظی کردیم و ما آژانس گرفتیم و برگشتیم.

تو راه مامانم گفت پسر بدی نبود انگار.فهمیدم اونم مثل اول کار من خوشش اومده ولی نزاشتم الکی زیاد خوشحال باشه و زود زدم تو ذوقش بیچاره رو و گفتم یه عیبی داشت.گفت چه عیبی ؟! گفتم سیگاری بود.وقتی رفتیم حرف بزنیم بهم گفت.مامانم انگار خوشی تو دلش جمع شد و پر کشید، رفت تو فکر و دیگه حرفی نزدیم.البته قرار بود بین خودمون بمونه ولی من باید ایرادشو به خانوادم میگفتم.همینطوری که نمیشد ردش کرد.

رفتم خونه به بابام نشونیه باباشو دادم،شناخت و یکم از پدرش گفت.البته شغل پسره تو شاخه ی بهتره شغل پدرامون بود و خب بابام هم مثل اغلب مردا شغل براش خیلی مهمه و حتی بعد از اینکه گفتم سیگاریه و نمازم زیاد مقید نیست بیشتر به شغلش توجه کرد و گفت شغلش که خوبه حالا سیگارو خب خیلیا میکشن ولی نمازو اگه نخونه به درد نمیخوره.اینم نظر پدر گرامی.نمیدونم چرا مردا سیگار و اینا رو خلاف نمیدونن.ولی خب من بر عکس رو سیگارش بیشتر از نمازش زوم کردم.

علی ایحال هر دو ایراد جای تامل داشت و در نهایت خودشم عاقلتر از این بود که نتونسته باشه جوابه منو بفهمه و زنگ نزد.


اون شب از بس استرس داشتم و یه خورده هم میترسیدم که جزئیاتشو بگم خیلی کوتاه نوشتم.شاید زیاد جریانش خاص نباشه ولی دوست داشتم کامل بنویسم.






۳۷ نظر ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۲
✿✿ یاشل ✿✿

امروز داشتم به وب یکی از دوستان سر میزدم که با این مطلب مواجه شدم و بعد از کمی سرچ کردن این سایتو پیدا کردم و شخصیت کارتونیه چهره خودمو کشیدم.





به نظرم سرگرمیه جالبیه نمیدونم چقدر شبیه منه ولی خب تا حدودی هست.شما هم اگه وقت دارید امتحانش کنید.اگه بازم وقت داشتید لینک عکستونو واسم بفرستید ببینم چه شکلی هستید خخخخ



۲۰ نظر ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۰۷
✿✿ یاشل ✿✿

چقدر این تعطیلات خوبه چقدر این استراحتا و با خیال راحت خوابیدنا خوبه.البته چون مسافرت نرفتم به نظرم بهم استراحت مزه میده وگرنه اگه سفر بریم به قول یکی از دوستان خسته تر از خسته هم میشیم.البته بعد از سفر ذهن آرومتره ولی جسم خسته میشه

خب من دارم بیخیال از همه چیز و همه جا با تعطیلات خوش میگذرونم و هر دفعه یه گشتیم بیرون میزنم.مهمونا میان و میرن و منم جلوشون شاد و خرم ظاهر میشم و خب اکثر مکالمات تکراریه.

اولین مکالمه با دایی جان هنگام گرفتن چایی جلوشون : کی ایشالا ؟ بقیشو میدونستم نزاشتم بگه گفتم نمیدونم والا خخخخخ

دومین مکالمه هنگام نشستن کنار دختر عموی همسن که الان دوتا بچه داره : روزا چیکار میکنی؟ هیچی میرم سر کار و میام میگذره بلاخره

سومین مکالمه با دختر عمه گرامی تر و فرهنگی همون اول مکالمه: چقدر حقوق میگیری؟ عیدی بهت دادن؟ چقدر؟

خب دیگه مکالمه جانکاه نداشتیم فعلا خخخخ

یه سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا جو این وبلاگ بیان اینقدر مذهبی و سیاسیه؟خیلی وبلاگ با موضوع تبلیغات مذهبی توش هست.خب منم که کمی تا قسمتی از این نوع موضوعات به دورم.به نظرم این وبلاگا و کلا جو بیان کمی تا قسمتی سازماندهی شده هست.حالا ما توشون فکر کنم وصله ناجوریم.خدا عاقبتمونو بخیر کنه.

در ضمن در مورد نداشتن شکلک در وبلاگ بیان مسئولین فرمودند چون میخواستیم وبای بیان از فضای وبای زرد (مثل روزنامه های زرد)به دور باشه شکلک نذاشتیم که همه مهندسا و متخصصا (مثل من خخخخ)بیان بنویسن.ولی خب یه وعده ای هم دادن که میخوایم یه چیزی به عنوان شکلک بزاریم براتون ولی کی بزارن خدا داند.


آقا من دلم نمیاد دست از نقد کردن بردارم به ناچار هر دفعه چیزی به ذهنم خورد مینویسم دیگه شما هم لطفا گوش کنید،باشد که باشعورتر بشیم.این وبایی هستن که کلا شاید 40-50 نفر بیان وبشون بعد 5 نفرم براشون کامنت گذاشتن ،بعد جواب کامنتای این 5 نفرم نمیدن اینا واقعا خیلی به نظر من کم شعور میباشن.دیگه آخه جواب 5 تا کامنت اینقدر وقت ازتون میگیره؟اگه اینقدر وقتتون کم بود که نمیرسیدین پست بزارید.اگه هم نیازی به جواب نمیبینید به نظرم نبایدم نیازی به گذاشتن کامنت ببینید.واقعا از این دسته افراد ناراحت میشم و جواب دادن کامنت رو یکی از اصول باشعوری در حوزه ی وبلاگ نویسی میدونم.حالا کساییکه 100 تا کامنت براشون میاد و وقتشونم پره و واقعا نمیرسن جواب بدن رو بهشون باید حق داد.اما آخه دیگه 5 تا کامنت؟؟ چی بگم والا

یه وبلاگی بود اسم وبشو گذاشته بود آدمها شبیه وبلاگشان نیستند.من خیلی به این جمله فکر کردم و به نظر شخص من جملشون تقریبا درسته چرا که هر کی منو با توجه به شناختی که از وبم داره ببینه فکر میکنه من آدمی هستم شیطون، بذله گو ،پر انرژی ،پر جنب و جوش و شوخ اما من در دنیای واقعی اصلا شبیه اینی که اینجا هستم نیستم.البته شاید کسی اگه خیلی باهوش باشه بتونه از همین نوشته ها هم بفهمه شخصیت واقعیه طرف چیه ولی خب من میخوام بهتون بگم تا حدودی این جمله و نظریه درسته.من در دنیای واقعی در اولین نگاه آدم آروم و ساکتی هستم.بعد اگه با طرف مقابلم یکم صمیمی بشم اون شخصیت رک و شوخ من ظاهر میشه و بازم در نهایت من همون ارامشو دارم و خیلی کم میشه شیطنت از من بباره .نمیدونم چقدر حرفم درسته یا غلط ولی خب خواستم نظرمو بگم و ایضا نظر شما رو هم بشنوم(بدونم)

واقعا من اینهمه تو هر پست از خودم میگم چرا آخه میاین میگین از خودت نمیگی؟از بس از خودم گفتم دچار خودشیفتگیه مزمن شدم بخدا


یه ذره دیگم از خودم بگم خخخخ

من بچه که بودم مثلا 10 -12 ساله به شعر خیلی علاقه داشتم شعرای تبلیغای تلویزیونو اینا رو حفظ میکردم واسه بچه ها میخوندم مثلا یه شعری بود واسه دندونای بچه ها که میگفت :

من عاشق شیرینی و شکلاتم    

من مخلص این تنقلاتم  

آدامس و گز و سوهان و پشمک 

به آدم میزنن همیشه چشمک 

بقیه شم اینجا هست 

خلاصه یه بار به دختر عموم گفتم من دوس دارم بزرگ که شدم شاعر بشم دختر عموی محترمه همون که در بالا ذکر خیرش شد خندید بهم و بعد رفت تو جمع گفت یاشل میخواد بزرگ که شد شاعر بشه یعنی یه جورایی آرزومو مسخره کرد.بعد که بزرگتر شدم تو 15 سالگیم یه چهار پنج تایی شعر از خودم گفتم و فکر میکردم خیلی هنر کردم.اون موقع یادمه یه داستان 15 صفحه ایم تو یه دفتر نوشتم و سر کلاس به دوست صمیمیم که قبلا گفتم همیشه اعتماد به نفسمو خراب میکرد نشون دادم و اونم باز خندید.نمیدونم چرا به طبع شعر و ادبی میخندن همه ! بی ذوقا 

خلاصه اونم ذوق داستان نویسیمو کور کرد.بعد از اون تو 23 سالگی وقتی عاشق بودم بازم چندتایی شعر در وصف حس و حالم برای عشقم نوشتم و به قول سولماز(تو مصاحبه استیج) ری اکشن بدی از طرفم در برابر اون شعرا دیدم.اون موقع اینقدر ضربه روحی سنگین بود که اصلا خاطره خوشی از شعر گفتن واسم به جا نموند و همونجا حس کردم شعر چه چیز مسخره ای هست و باهاش خداحافظی کردم.

بعدم که حدود دو سال پیش با وبلاگ خونی آشنا شدم قبلش اصلا نمیدونستم وبلاگ هم وجود داره خخخخخ فقط به انجمنا سر میزدم.بعد از یه سال که وبای بقیه رو خوندم برای اولین بار به خودم زحمت دادم یه جا یه حرکتی بکنم و شروع به نوشتن کردم.خب اولش خیلی ذوق داشتم اون اولای آرشیوم پیداست.هر شب پست میزاشتم بعد کم کم نوشته هام طولانی تر و با حوصله تر شد .کم کم فهمیدم چی بنویسم و چی ننویسم.خیلی وقتا دوستان بهم تذکر میدادن فلان کلمه رو حذف کن .چون یکم بی گدار به آب میزنم و شاید از ندونستن باشه این اتفاقات.خلاصه اینکه اندک طبع هنری و ادبی در بنده به صورت ذاتی و غریزی وجود داره ولی خب جایی تا قبل از این برای شکوفایی وجود نداشت .اینجا برای من یه امتیاز مثبت هست که اقلا اون اندک غریزه رو به نمایش بزارم و ناکوم از دنیا نرم خخخخخ 

حالا یه مسابقه هم برای اولین بار شرکت کردم یه موضوع واقعیو به صورت داستان کوتاه در اوردم و فرستادم ولی نمیدونم بین اونهمه آدم حرفه ای منه ناشی و غیر حرفه ای برنده میشم یا نه.اگه خبری شد بهتون میگم اگه هم برنده نشدم که متن داستانو اینجا واستون میزارم چون دوست داشتم شما هم بخونید.

این آخریا(یهویی همین حالا) تصمیم گرفتم اولین شعرمو که تو همون 15 سالگی سرودم  و تو صفحه اول دفتر خاطراتم نوشتم و به مناسبت این روزا میخوره واستون بزارم بخونید شما هم یکم بخندید شاد شید :


صبح روز اول از عید بهاران آمده 

موسم شادی و شوق از کوهساران آمده


پیچکی نورسته با شور و نشاط صبحدم

قطره ای در دست به استقبال باران آمده


بی تامل مرغ عشقی از قفس آزاد شد

قلب تاریکی در آن ماوای عالم شاد شد


غنچه ای سرخ و سفید در باغ هستی باز شد

اولین روز از سال 78 آغاز شد



شاعره : یاشل بانو        خخخ خخخخ


راستی خواستم بگم دوستای واقعیه من اونایی هستن که تو پست قبل بهم عیدو تبریک گفتن  والا


در آخر قرار بود عکس هفت سین و سبزه هامو بزارم که در ادامه مطلب تقدیمتون میکنم فقط بگم امسال اصلا از سبزه هام راضی نبودم زیاد بهشون نرسیدم و زود انداختم، گندما خرمنی شدن واسه خودشون ،مجبور شدم سرشونو اصلاح کنم خخخخ





۲۸ نظر ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۸
✿✿ یاشل ✿✿