ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بازم قراره فالبداهه بنویسم چون سوژه موژه تو دست و بالمون نیست چه کنیم دیگه .خوشم نمیاد وبلاگم روزانه نویسی بشه ولی ظاهرا فعلا مجبورم

این هفته بخاطر اینکه مطلب واسه نوشتن داشته باشم هر موضوعی که یادم میومد یادداشت میکردم که از یادم نره تا بنویسمش.فقط واسه سفر مشهدم اینکارو کرده بودم ولی ظاهرا این روزا گرفتاریم زیاد شده و ذهنم شلوغ واسه همین باید از کاغذ و قلم کمک بگیرم.

اول بگم اون هفته یه فیلمی دیدم که همزمان با نوشتن پستای اخیرم بود واقعا از این اتفاقای تصادفی تعجب میکنم اینا همش بازیه کائناته ولی خب یادم رفت واستون راجع بهش بگم اما از اونجاییکه نوشته بودم یادم موند و الان یه اشاره جزیی بهش میکنم.

اون هفته داشتم فیلم آنچه مردان درباره زنان نمیدانند رو که از یه شبکه ها پخش میشد میدیدم،جالب بود دقیقا موضوع پست خیانت من بود یعنی موضوعش مردای هوسباز بود و چقدر رک و بی پرده نقش بازی میکردند آدم از بازیشون شرمش میشد مخصوصا اگه بازیگرش این مرد شکم گنده باشه خیلی این نقش بهش میاد دیگه اسمشو نمیارم دعوا میشه خودتون برید ببینید کیه.اگه نمیتونید فیلم ببینید یه سرچ که میتونید تو گوگل بکنید.اما اینم بگم فیلمه آش دهن سوزیم نبودا نگید اه این چی بود تعریف کردی آخرش خیلی بی مزه تموم شد.به نظرم فیلمای ایرانی خیلی خیلی تو ته بندیه آخر فیلما ضعف دارن و با سرهم بندی گند میزنن به کل فیلمنامه.یه فیلم دیگه هم پریروز دیدم به اسم طاووس های بی پر که به نظرم زیادم جالب نبود و نصفه ولش کردم یعنی خیلی راحت اگه جذبم نکنه یا خسته باشم خاموشش میکنم میرم ولی فریبرز عرب نیا یه جمله گفت تو این فیلم خیلی خوشم اومد رفت اون ته مهای ذهنم جملش این بود به خواستگار طاووس گفت طاووس لقمه دهن تو نیست اینو بفهم.به نظرم این جمله رو باید اویزه گوشمون کنیم که بفهمیم کی لقمه دهن ما هست و کی نیست.بعضی وقتا با درک این قضیه خیلی از توهمات و راهای اشتباهو نمیریم.

خب از فیلم بازی که بگذریم میریم سراغ در هفته ای که گذشت چه کردید و اینا 

من که نمیام بگم چیکار کردم خخخ ولی خب عجایب و واستون میگم.چند روز پیش گلاب به روتون رفتم یه دستشویی عمومی تو یکی از منطقه های ناجالب شهر البته مجبور شدم چون خیلی کم از اینجور جاها استفاده میکنم بعد دیدم داخل اون چاه توالتش یه سرنگ گیر کرده متوجه منظورم که شدین کجا رو گفتم؟الان فحشاتونو ردیف کنید اشکالی نداره.فقط خواستم بگم اینقدر ترسیدم کسی بیاد دخلمو بیاره معتادم کنه تو اون دستشویی که دو تا پا داشتم دو تا هم از ارواح و اجنه قرض گرفتم و فرار کردم.بعد گفتم خدایا شکرت که ما سالمیم یعنی این معتادا همین دورو بران؟اینقدر به این قضیه فکر کردم که روز بعدش داشتم از یه مادی خلوت رد میشدم جایه باحالیه عاشق این مادیم.مادیای شهر ما یکیشون از همه قشنگتره و خیلی دنباله داره هر کی همشهریم باشه میشناسه.خلاصه دیدم 4-5 تا پسر تو اون مادی دارن سیگار میکشن یه بوهای خفنیم میومد معلوم بود بوی مواده.بعد دهنشونو میوردن نزدیک هم به هم دود میدادن اولش یه لحظه فکر کردم دارن لب میگیرن خخخخ بعد دیدم نه بابا احیانا اینام معتادن بازم به سرعت نور از اونجا فرار کردم البته نا امن نبود بازم داشت از اون طرفش آدم رد میشد ولی خب اصلا محیط خلوت خوب نیست.

دیروز گفتم بزار برم یه سلامی به رودخونه بدم از محل کارم که حدودا ساعت 3 تعطیل میشم رفتم اونجا و دم رودخونه تو اون ساعت خیلی عالیه اصلا سرد نیست. نشستم اونجا و آفتاب گرفتم و تو تنهایی با خودم حسابی فکر کردم.ایندفعه تنهاییو ترجیح دادم.بعضی وقتا واسه آرامش اعصاب خوبه.بازیه مرغای دریاییو نگاه میکردم که یه اتفاق جالب دیگه افتاد.مرغا نزدیک ما و در واقع ساحل نمیومدن.یه دختر و پسر پشت سر من نشسته بودن ته چیپسشونو با پوستش پرت کردن تو آب واسه مرغا ،یکم از چیپسا ریخت تو آب ولی بقیش مثل یه برگه کاغذ رو آب شناور شد و نمیرفت زیر.بعد از چند دقیقه مرغا کشف کردن انگار اینجا خبراییه و اومدن اینور یکیشون که میومد بقیه هم به دنبالش خبردار میشدن.بعد که چیپسای داخل ابو خوردن نزدیک اون پوسته چیپس بودن ولی انگار که بترسن یه نوک نمیزدن امتحانش کنن.فقط چون اونا داخل آب نبود.حتی کم کم همشون رفتن و دور شدن و اون پوسته چیپس هنوز روی آب شناور بود.من از این ماجرا درس گرفتم که چقدر ما آدما فرصتایی تو زندگی پیدا میکنیم که فقط چون واسمون نااشناس میترسیم امتحانش کنیم و از دستمون میرن ولی موفقیت نصیب کسایی میشه که قدرت یه نوک زدنو دارن، قدرت ریسک کردنو.

خب بعدشم رفتم به پیاده روی و اینقدر راه رفتم که دیگه پاهام باهام راه نمیومد یکیو میخواست منو بغل کنه ببره خونه.طی راهپیماییام به یه جای جالب برخوردم که گفتم به درد همشهریام احیانا اگه از اینجا یواشکی گذر میکنن بخوره.تو چهارباغ عباسی یه مغازه هایی از پارک هشت بهشت بیرون نداختن که هنوز کامل افتتاح نشده اینجا نمایشگاه هنرهای دستی زدن و چقدر بعضی از کارا شیک بودن چون کارای دستی اگه به روز نباشه زیاد چشمگیر نیست ولی اینا همه جوونای خوش فکری بودن که من به شخصه از بعضی کاراشون خوشم اومد و یکیشو خریدم.البته اگه احیانا به چیزی نیاز دارید بهشون یه سری بزنید حیفه هنر هنرمندا رو دستشون بمونه.قیمتشونم مناسب بود یعنی فضایی نبود.

و اما فالبداهه بعدی اینکه بعضی وبلاگا رو میخونم ازدواجشون مثل این می مونه که آدم یهو خودشو پرت کرده تو یه گرداب و داره هی دست و پا میزنه که غرق نشه در واقع آدم عاقل از اینجور ازدواجا نمیکنه.وقتی تفاوت بین آدما از زمین تا آسمونه تابلو هست که این ازدواج موفقی از آب در نمیاد ولی اینکه چرا آدما چشماشونو میبندن و اون همه تفاوت اعتقادی، فرهنگی، اخلاقیو نمیبینن رو نمیدونم.از قدیم گفتن سری که درد نمیکنه دستمال نمیبندن.خدا عاقبت هممونو بخیر کنه.

دیروز تو پیاده روی خیابون همینطور که میرفتم دوست پسر سابق خواهرمو دیدم یه نگاهی کرد ولی انگار با دقت نبود. کتش(منظور کتف میباشد)به موبایلش بود و با لبخند حرف میزد من باز نگاهش کردم ولی اون دیگه نگاه نکرد و رد شد.خب حالا یا واقعا ندید یا نخواست ببینه و سلام علیک کنه کاری ندارم .این آقا پسر حدود 8 سال پیش با خواهر من دوست بود ولی خب دوستیشون دوامی نداشت و زود بهم خورد از اونجا که من تو یه سری از جمعا میرفتم باهاش آشنا شدم و فهمیدم یه سری از خصوصیات اخلاقیه ما شبیهه در واقع اون بیشتر جذب من شده بود تا خواهرم چون هم سن بودیم و خواهرم یکم رفتارش بچه گونه بود شاید.اما خب نمیدونم شما هم این عقیده رو دارید که نمیشه با دوست پسر یا خواستگار خواهر دوست شد؟ انگار یه جوریه چون قبلا با اون بوده انگار احساسات خواهره جریحه دار میشه واسه همین من کنار کشیدم و بیخیال شدم.دیروز که دیدمش واسم خاطراتش زنده شد اون لبخند هنگام صحبتشم حکایت از مونث بودن اون ور خطی داشت.گفتم چه دل خجسته ای داره این هنوزم مثل قبلنا با موبایل دل میده قلوه میگیره.به نظرم این کار دیگه خز شده تو خیابون گوشی به دست با دلبر بحرفی .انگار میخوای جلب توجه کنی که منم یکیو دارم.امیدوارم این نظر من حمل بر بی ادبی نشه ولی خب انگار حس میکنم این رویه دیگه قدیمی شده. 


آخریشم اینکه مامانم داره از جلوی تی وی رد میشه میگه آکله بیگیرن این زنا که نصفی تناشونا بیرون انداختن صد تا مرد بیبینن

الان حتما شما متوجه شدین که مامان با کلاس من منظورش چی بود نه؟

خودم میگم

این تبلیغاتی هست ماهواره میزاره زنه هی شلوارشو تا میزنه نشون بده عرق کرده .دو تا، تا دیگه بزنه بسه براش خخخخخ




اینم یه عکس واقعی راس راسکی از غروب زاینده رود دیروز




۲۲ نظر ۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۳۵
✿✿ یاشل ✿✿

نمیخواستم موضوع این پست با پست قبلی در ارتباط باشه و دوباره بحث اون داستان باز شه ولی خب هیچی دیگه به ذهنم نرسید بنویسم.

یه زمانی حدودا سه یا 4 سال پیش من از سر یه فلکه ای که نزدیک خونمونه و مرکز خرید هست رد میشدم که از یه دست فروش لب سکوی مغازه ای یه روسری سفید خریدم.بعد رفتم خونه و سرم کردم دیدم ماستم کرد اصلا بهم نیومد رفتم گردنمو کج کردم گفتم آقا عوض میکنی؟ گفت بله و من یه صورمه ایشو خریدم که چون پوستم سفیده خیلی بهم میومد. قابل ذکر می باشد که روسری مذکور از این شال ساده ها بود.

 از اون روز من هر موقع روسری و شال میخواستم از این آقا میخریدم تا اینکه گذشت و من شدم مشتری ثابتش چون قیمتاش مناسب و منم که دانشجو و بی پول و مسیرشم سر راهم بود .یه بار که رفتم خرید دیدم خودش نیست و یه پسری به جاش نشسته انگار شاگرد گرفته بود شاگردش از من کوچیکتر به نظر میومد بعد من یکم کشش دادم تا روسریو بخرم دیدم شاگردش میگه همکارم میگه باهاش دوست میشی؟پقی زدم زیر خنده .همینم مونده بود با یه دست فروش دوست شم.منکه این همه پسرو مچل خودم میکردم حالا بیام با این؟ خیلی به کلاسم بر خورد البته تقصیر خودم بود اینقدر میرفتم و میومدم طرف فکر کرده بود خبریه و دنبال بهونم نمیدونست من از صبوریش تو انتخاب روسریام خوشم میاد چون اینقدر طولش میدم خرید کنم که دنبال فروشنده های صبورم.

خب بهش گفتم نه و دیگه کمتر اونورا افتابی میشدم و یا اگه میخواستم از جلو بساطش رد بشم سرمو مینداختم پایین و تند میرفتم.یه بارم که مجبور شدم برم سراغش گوشیشو جلوم در اورد و شروع کرد به حرف زدن که یعنی من دوست دختر دارم خخخخ.منم گفتم خدا رو شکر یکیو پیدا کردی.البته از این پسر اروم و مثبتا بود و به نظر میومد چند سالی ازم بزرگتر باشه.

خب این ماجرا گذشت و گذشت تا اینکه یه بار مثلا بعد 1 سال رفتم دوباره ازش روسری بخرم چون فکر میکردم دیگه اون موضوع تموم شده و دلیلی نداره ازش خرید نکنم چون چیزی که میخواستمو داشت رفتم اونجا دیدم شاگردش هنوز هست و خود پسره ظاهرا مغازه روبروی بساطشو گرفته بود و شلوار لی فروشی باز کرده بود .گفتم به به پیشرفت کرده.شایدم از اول اونجا رو داشت نمیدونم ولی من فکر میکردم فقط روسری میفروشه.تا اینجای کار مشکلی نبود با شاگردش حرف زدم و گفت هنوز شماره نمیدی بهمون؟ گفتم نه .بعد یهو دیدم پسر مثبت و مهربون قصه مون از مغازش به همراه یه عدد پسر 3-4 ساله به بغل اومد بیرون گفتم خدایا درست میبینم یا اشتباه؟شاید بچه خودش نباشه.وقتی رفت از شاگردش پرسیدم بچه خودشه؟ گفت آره.گفتم یعنی این متاهل بود و به من پیشنهاد دوستی داد؟گفت آره.گفتم چرا اونوقت؟گفت حتما مشکلاتی داره تو زندگیش.گفتم چه ربطی داره؟

بعد یه پسری هم تو مغازش فروشنده بود گفت اینم برادر خانمشه.گفتم خوبه برم ابروشو ببرم پیش برادر زنش؟گفت نه نریا.گفتم باشه ولی بهش بگو کارش خیلی زشت بود .گفت باشه.بعد از اون گفتم خدا یه چیزی میدونست که من بازم با این ارتباط نگرفتم هرچند من مجردم بود دلیلم چیز دیگه ای بود و اصلا از این پیشنهادا استقبال نمیکنم ولی خب بازم یه جریان عجیب دیگه تو زندگیم اتفاق افتاد.بعد از اون بازم رفتم و ازش خرید کردم جالب بود با شاگردش راحتتر از خودش بودم و با خودش خیلی سر و سنگین و متین حرف میزدم و به روی خودمون نمیوردیم که چی گفتیم و شنیدیم و خیلی عادی چند بار دیگه هم ازش خرید کردم .امشب اتفاقا نزدیک مغازش رفتم واسه همین یادش افتادم ولی خب خدا رو شکر دیگه نمیرم ازش خرید کنم حوصله شو ندارم .

اگه کوتاهه بازم بزارید به پای خستگی .انشالا جمعه حسابی بنویسم




اگه فحشم نمیدید باید بگم قیافشم به همین پسره خیلی شبیه بود 


خخخخ



۲۱ نظر ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۹
✿✿ یاشل ✿✿

دوستان پرشین بلاگی که وبشون هنوز در هک به سر میبره یه بار وبتونو باز کنید ببینید اقلا چطوریه بعد این دستورالعمل رو انجام بدید درست شه.


به قسمت کدهای اختصاصی جاوا برید و اونجا یه کد اضافی قرار دادن. اگر شما از قبل اونجا کدی رو قرار دادین، حتما می شناسینش. توی این کد جدید، پسوندga رو میبینید. همون پسوندی که توی اون آدرس وجود داره. منظورم این آدرس هست:   http://js.1010010.ga . این کد رو کامل از توی کدهای اختصاصی جاوا پاک کنید. بعد از چند دقیقه وبلاگ به حالت قبل بر می گرده. موفق باشید.


من نمیدونم چرا خود ازاری دارم از بحث و انتقاد و دعوا و کشمکش خوشم نمیاد بعد هر از چند گاهی پست جنجالی میزارم و وسط راه به غلط کردن میفتم که بیکار بودی اینا رو نوشتی والا به خدا عقایدمونو بهتره واسه خودمون نگه داریم تا اینکه به اشتراک بزاریم و اعصاب خوردی واسه خودمون درست کنیم


خیلی وقتا خیلی چیزا به ذهنم میرسه که بنویسم ولی وقتی میگذره فراموشم میشه و این میشه که وقتی میام بنویسم چیز زیادی به ذهنم نمیاد.شاید بهتر باشه همون موقع بنویسم ولی لامصب این نوشتن بد حسیه همه جا به این فکر میکنی چی بنویسی اصلا خوب نیست که فکرت رو درگیر اینجور چیزا کنی ولی خب تا زمانیکه بنویسم این حالت ادامه داره و مطمئنم واسه شما هم پیش اومده.

امشب میخواستم داستان یکی دیگه از اشناییامو بنویسم ولی خیلی خستم و مطمئنا با این حالت من چیز جالبی از اب در نمیاد میزارم واسه هفته بعد

حتما الان میگید تو هم که همیشه خسته ای.باور کنید این سه روز واسه همه تعطیلی بود جز من .انگار من نمیتونم یه نفس راحت بکشم خودم واسه خودم کار میتراشم و خودمو خسته میکنم.یه کاری پیش اومد که مجبور شدم انجامش بدم دیگه اینم قسمت منه.دلم یه روز تعطیلی بدون کار میخواد.ایشالا خدا برسونه.اینم از آرزوهای کوچیک موچیک ما

منو ببخشید امشب ذهنم یاری نمیکنه بنویسم.فردا شب با امادگی میام مینویسم واستون.فعلا شب خوش






ااا این اسبه چرا موهاش شبیهه منه؟

یعنی تابلو شد موهای من این شکلیه؟ 

البته فرمش منظورمه نه رنگش 


۸ نظر ۲۰ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۷
✿✿ یاشل ✿✿


به سلامتی پرشین بلاگم که هک شد.هرچند انگار یه راه حلی داره بعضی جاها دیدم نوشته بودن و وبشون درست شده بود.(برای راه حل به گوگل مراجعه شود.حتما جایی در باره ش نوشته.من تو نظرات یکی دو تا از وبلاگا دیدم.)

خیلی وقته دلم میخواسته نظرمو درباره عنوان این پست بنویسم ولی خب فرصتی دست نمیداد تا اینکه این هفته همت شد و نوشتم.این پست صرفا نظر شخصیه منه و بر اساس هیچ سند و مدرک و دلیل خاصی نیست.نظر آدما هم بر گرفته از تجربیات و عقل و منطق خودشونه و میتونه درست باشه یا نباشه.

پدیده ای که این روزا خیلی خیلی زیاد و به وفور یافت میشه مسئله خیانته.اکثر آدما این موضوعو چه در مورد دوست دختر یا پسر چه در مورد زن و شوهر اقلا یه بار تجربه کردن.شایدم خوش شانس باشید و هنوز به این مرحله نرسیده باشید ولی من فکر میکنم هر آدمی ممکنه این اتفاق براش بیفته.اینکه بخوام واستون خیلی جامع صحبت کنم شاید نشه چون من چیزی که همزمان به ذهنم میرسه مینویسم ولی سعی میکنم جامع و کامل باشه.

من فکر میکنم هر زن و شوهری به طور طبیعی و میانگین بعد از 5-6 سال که از زندگیه مشترکشون میگذره دچار یه عادی و تکراری شدن و روزمرگی و بی تفاوتی نسبت به هم میشن یعنی عشقشون اون شور و حال اوایل زندگیو نداره.تو جامعه ما و کلا در ذات زن تعهد و وفاداری بیشتره اما در جنس مرد تقریبا این قضیه بر عکسه چون مردها تنوع طلب ترند و دائما تو اجتماعن و قدرت نفوذ بالاتری دارند همینطور به دلیل یه سری عقایدی که در زنان قویتره این قضیه ی خیانت در مورد زن کمتر اتفاق میفته و بیشتر از طرف آقایون هست.

حالا میخوام یکم بر گردم به عقب ،زمان پدر و مادرامون یا حتی عقبترش زمان پدر بزرگ و مادر بزرگامون.احتمالا همتون میدونید که تو دوره اونا هم این قضیه خیانت وجود داشته ولی در اون زمان پدیده چند همسری انگار ظاهر بهتری نسبت به روابط پنهانی داشته و اگه یه نگاه به دورو برمون بندازیم اقلا یکی دو تا از اجداد و پیرمردای فامیلمون دو زنه بودن.من که 2 تاشو داشتم البته الان به رحمت خدا رفتن ولی بوده.اون زمان زن چون قدرت خیلی کمی داشته به قول معروف می سوخته و می ساخته و نوع خیانت مردا هم خیلی تابلو بوده یعنی خیلی راحت میگفتن زن دوم گرفتیم و چه بسا زن اول مجبور بوده در کنار زن دوم زندگی کنه.

الان اما قضیه فرق کرده، از زمان پدرامون به اینور اکثر این خیانتا پنهانی و به اسم شرعیه صیغه و یا همون دوستی خودمون هست.واکنش زنا هم نسبت به قدیم فرق کرده و چون دیگه دستشون میتونه تو جیب خودشون باشه زود قید همه چی حتی آینده بچه شونو میزنن و میخوان جدا بشن.دلیل پایداری ازدواجای قدیم تو مطیع بودن زنان قدیم بوده و علت اینهمه طلاق، قدرت پیدا کردن زنای الان هست.حالا من میخوام بدونم اون زمان بهتر بوده که همه عالم و آدم میفهمیدن سر زن هوو اومده ولی بازم زن وفادار به زندگیش ادامه میداد و بچه هاشو بزرگ میکرد یا الان که مرد مخفیانه یه مدت حال و هوله خودشو میکنه و وقتی هوس از سرش افتاد و چشمش به حقیقت باز شد بر میگرده پیش زنش و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده؟

من اصلا کار زشت مردا رو توجیه نمیکنم ولی به نظرم هر زنی وقتی ازدواج میکنه باید پیه این موردو به تنش بماله که شاید جایی مرد زندگیم پاش لغزید و من باید تو این مرحله از زندگی چیکار کنم؟اگه میخوای جدا بشی از اول ازدواج نکن .چون این قصه تکراری واسه همه پیش میاد و این شتره در خونه اکثر قریب به اتفاق آدما میخوابه.اینکه بگید نه شوهر من اینطوری نیست فقط خودتونو گول زدین چون درصد بسیار کمی از مردا وفادار و سر به راهن و خیلیاشون دارن زیر آبی میرن و شما نمیدونین. همون بهترم که ندونید و در خواب خوش باشید چون بعضی وقتا ندونستن بهتره.اینکه من اینقدر با یقین این حرفو میزنم از این بابته که از این مردای متاهله دنبال تنوع تو دنیای مجازی و حتی حقیقی و حتی اون از همه درستکارتره که اصلا بهش شکی نمیشه کرد زیاد دیدم.چه بسیار مردای متاهل موس موس کننده تو دنیای اطرافم دیدم که پسر مجرد اینطور نبود در برابرشون.

خب حالا یه داستانی واستون میگم.من اولین وبلاگی که باهاش اشنا شدم و شروع وبلاگ خونیه من بود این وبلاگ بود.الان ظاهرا وبشو حذف کرده چون هر از گاهی اینکارو میکنه ولی خب یه زمانی مینوشت و برو بیایی داشت .خیلیا هم وبشو میشناسن.تو این وب یه کار جالبی کرده بود و اون اینکه صندلی داغ راه انداخته بود و هر شب یکی مثلا مینشست رو صندلی و ازش تو بخش نظرات سوال میپرسیدن و جواب میداد.خیلی جالب بود تا اینکه یه شب یه آقایی به اسم کامران نشست رو صندلی و از خیانتش به همسر و رابطه پنهانش با یه زن مطلقه گفت .خب هر کسی یه راهکاری میداد تا اینکه اون برگشت سراغ زنش و فهمید زنش تو اون یک سال میدونسته و به روش نیورده با اینکه زنش زن دلخواهش نبود ولی بازم به سمتش برگشت و کلی بابت کارش شرمنده شد و دور رابطه ش با اون زنو خط کشید بعدم یه وب ساخت و تو اون مینوشت.وبش این بود.

در برابرش یه خانمیم بود که اکثرا همه میشناسنش فکر کنم.( به دلایل مختلف از گذاشتن وبلاگ ایشون معذورم) که از طرف شوهرش خیانت دیده بود و کار شوهرشو جار زده بود .خب اینکه فکر کنید مردای ایرانیو میشه مطیع و تو سری خور کرد در اشتباهید چون آخرش اون خون ایرانی بودن تو رگاشونه و تعصب و غرورشون هنوز پا برجاست.این خانم غرور شوهرشو پیش دوست و آشنا خرد کرده بود و بعد از اون انتظار داشت شوهرش مثل قبل باشه و اونو ببخشه اما از این خبرا نبود و نیست و شما اگه عیب مردتو پوشوندی هنر کردی نه اینکه جار بزنی.

وقتی خودمون پلای پشت سرمونو خراب میکنیم نباید انتظار هیچ درست شدنی تو یه رابطه رو داشته باشیم.اینکه بخاطر یه خیانت زندگیمونو خراب کنیم (هرچند خیانت بزرگترین اشتباهه یه آدمه)درست نیست.ما میتونیم به زندگیمون طبق روال قبل ادامه بدیم و شاید کمی سعی کنیم ایرادایی که همسرمون باعث شده به سمت دیگری بره رو اصلاح کنیم.حتما ما هم کم گذاشتیم و حتما ما هم مقصر بودیم.اگرم که خونه پدری و آوارگی و بی پولیو خراب کردن آینده بچه و نگاهای سرزنشگر اطرافیانو نگاهای هرزه مردانو  ... رو ترجیح میدیم بهتره کله شقی کنیم و خونه رو خالی کرده و مردمونو به نبودمون عادت بدیم و زمینه جدایی بیشتر و فراهم کنیم.به نظر من باید دید چی بیشتر ارزش داره.وقتی بتونی سبک سنگین کنی و ببینی میشه با این آدم حتی به صورت صوری زندگی کرد و زندگیو سر پا نگه داشت بهتر از رفتنه.

البته من در شرایطی موندنو توصیه میکنم که مرد قصه ایرادای دیگه مثل اعتیاد و بیکاری و ... رو نداشته باشه.در کل اون سیستم با لباس سفید و با کفن سفید تا جاییکه بشه حفظ شه خیلی بهتره تا اینکه بخوایم جامعه رو به سمت زندگی اروپایی در بیاریم چون تو اون شرایط دیگه چیزی به اسم خانواده معنی نخواهد داشت و زندگی آدما پر از افسردگی و قاراشمیش خواهد شد.در نهایت من چون مجردم شاید از دید دوستان دارم از بیرون گود صحبت میکنم ولی با بررسی زندگی دیگران این نتیجه گیریو کردم و امیدوارم اصلا تو زندگی کسی اتفاق نیفته.به امید اون روز






۵۸ نظر ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۶
✿✿ یاشل ✿✿


سلام.حالتون چطوره خوش میذگره؟به ما هم ایـــــــــی  همچین میذگره.

بابا این بیان اینهمه امکانات داره تو رو خدا ازش استفاده کنید .خسته شدم از بس هر درباره منی رو باز کردم با  صفحه مستقل آزمایشی مواجه شدم .راستی دیدین چقدر این سیستم دنبال کنندگان و ایناش خوب شده کاش همه لینکام ماله بلاگ بود راحت میشد فهمید کی آپ کرده.

جالبیتون میدونین چیه؟اینکه با اینکه میدونید من هفته ای یه بار پست میزارم بازم هر روز بهم سر میزنید آمارگیری واسه همین خوبه.ممنون واسه معرفتتون 

پنج شنبه قرار بود با همون دوست کرمونشاهیم بازم بریم لب آب که واسه هر دومون جور نشد و کنسل شد.حالا شاید هفته بعدی بریم.واسه روحیه م نیازه .

یه نکته مثبت 18 که به ذهنم رسید اینه که به نظر من انسان میتونه بدون نیاز جنسی و ازدواجم زندگی کنه البته واسه کساییکه زیاد گرم نیستن و اذیتشون نمیکنه اما خب معلومه که با ازدواج و رفع اون نیاز مطمئنا لذت زندگیش بیشتر میشه ولی جالب بود که فکر میکردم خدا یه سری نیاز قرار داده مثل آب ، هوا،غذا که اگه نباشه می میری و یه سری نیازم مثل این قرار داده که اگه نبودم حالا نبوده دیگه چیزیت نمیشه قربون حکمتش برم من خخخ

در مورد پست عکس که سورپرایز خصوصی بود یه نکته بگم 240 تا بازدید داشت نمیدونم تعداد بازدیده یا بازدید کننده ولی به هر حال اون قدیمیا که رمزو داشتن بی سر و صدا لینکو باز و بسته کردن و در رفتن گفتم بگم نگید نفهمیدا.240 بازدید 47 کامنت؟!خب حالا دارم براتون.اگه سری بعد رمزو عبض نکردم .البته تصمیم دارم سری بعد حتما عکس جفتی باشه.دیگه تکی حال نمیده دیگه خود دانید 

بعضی روزام به جای اینکه به طومار بلند بالای لینکام سر بزنم یهو یه وبیو باز میکنم و از نظراتش از جاهای دیگه سر در میارم و نتیجه ش این میشه که در انتهای لینکام میبینید.نمیدونم آخر این لینکدونی به کجا میرسه روز به روز داره طولانی تر میشه.اگه کم سر میزنم بهم حق بدید خداییش اینهمه لینکو خوندن هم وقت میخواد هم چشم 

خب بریم سر قصه امشب

تا حالا شده یه چهره واستون هی تکرار بشه؟حتما متوجه نشدین چی گفتم.گفتنش سخته.باید از اول توضیح بدم.ببینید یه آدمی تو زندگیه من بود که همکار سابقم بود و راجع بهش تو این پست نوشته بودم.بعد از اون یه نفر دیگه وارد زندگیم شد که چون خواستگار نبود اینجا ازش ننوشتم فقط یه مدتی باهاش آشنا شدم و زود کات کردم این فرد بسیار شبیه نفر قبلی (همکارم ) بود.خب الان من سومین نفر رو که ورژن کمی پایین تره این فرد هست رو دیدم و نمیشه گفت باهاش آشنا شدم بلکه فقط میشناسمش.علت اینکه میخوام این موضوعو بنویسم اینه که یه وجه اشتراکی به غیر از چهره تو این سه نفر بوده و هست.

نفر اول که قصه شو کامل واستون نوشتم.نفر دوم رو 1 سالی بعد از نفر اول از یاهو باهاش آشنا شدم.همون دفعه اول که تو ماشین دیدمش سریع متوجه شباهتش با نفر اول شدم خیلی واسم عجیب بود اما یکم از اولی زشتتر و سطح پایین تر بود.ولی خب فرم چهره و چشما و حتی رفتارش به شدت شبیه بود.

من با این آدم به هدف همینجوری آشنا شدم ولی همون وقتا ازش خوشم نیومد.یه دلیل تکراریه خنده دار داشت اونم اینکه مماخش خیلی بزرگ بود و چهره ش اصلا جالب نبود.یادمه دفعه اول که دیدمش تو ماشین تاریک بود و زیاد متوجه نشدم ولی بار دوم که قرار شد بریم پیتزا بخوریم باهاش رفتم یه پیتزا فروشیه خوب و وقتی روبروش نشسته بودم هی با پسره فروشنده که بسیار خوشتیپ و جذاب بود مقایسه ش میکردم و انگار واسم افت داشت با این اومدم بیرون خدا منو ببخشه اینا همش تصوراتم بود ولی بعدا به روش اوردم. اما خب حس خوبی ازش نداشتم.تیپشم نشون از اقتصادی بودن زیادش داشت به طوریکه لباسش یکم رنگ و رورفته بود و نشون از عمر زیاد و شستشوی زیادش میداد .خب این آدم وضعش بد نبود نسبت به اون زمان 3 سال پیشش خیلیم خوب بود ولی یاد گرفته بود خرج نکنه ظاهرا.البته در برابر دختر خسیس نبود همونطور که گفتم نسبت به خیلی از پسرای شهرمون لارج بود با این حرکت پیتزاش خخخ.فکر کنم لباس پوشیدنش نیاز به این داشت کسی آگاهش کنه چون بعدها اینو به روش اوردم و اصلاحش کرد.

من همون شب بخاطر پالسای منفی که از تو پیتزافروشی بهم وارد شد باهاش کات کردم با اینکه پسر خوبی بود.اون موقع فکر میکردم ایشون از من خوشش اومده البته اومده بود ولی خب من فکر میکردم واسه ازدواجه چون پیرامون ازدواجم یه صحبتایی کردیم .ولی بعدها فهمیدم اشتباه کردم و شاید اون فقط واسه دوستی ازم خوشش اومده بود چرا که وقتی طبق معمول همیشه حدود یه سال بعد سراغشو گرفتم و خواستم ببینمش خودشو گرفت و احیانا فکر کرد تحفه ایه .

سری قبل بهش گفتم دماغت اساسی نیاز به عمل داره و کارش خیلی حاده چون مشکل چهره ش بیشتر به همون دماغش بر میگشت و اونم تعریف کرد میخواسته عمل کنه ولی ترسیده .سری دوم مصمم تر شده بود واسه عمل.یه روز قرار گذاشتیم که بریم مطب دکتری که میخواد عمل کنه و از اونجاییکه من قبلا عمل کردم و یکم تجربه داشتم رفتم ببینم عملای این دکتر چطوره.

خب بد نبود یعنی واسه اقایون که خیلی مهمه طبیعی عمل بشه این دکتر خوب بود و خیلی طبیعی عمل میکرد.بعد از اون یکم صحبت کردیم و طی یه هفته و تو مسافرت باهاش با اس در ارتباط بودم تا اینکه اومدم و رفتم به دیدنش تو اون قرار که زیادم طول نکشید و منو تا جایی میرسوند فهمیدم قصد ازدواج نداره وقتی با اس ازش پرسیدم گفت من هنوز اون بلوغو در خودم نمیبینم و واسه ازدواج آماده نیستم.حالا حرف دلش چی بود خدا داند.منم گفتم شرمنده پس من مزاحم وقتتون نمیشم چون نمیخوام با کسیکه فقط دنبال دوستیه باشم و دوباره تموم شد.دیگه نمیدونم وقتی طرف از نظر مالی اکی هست و سنشم از 30 گذشته قراره کی به بلوغ واسه ازدواج برسه.جالبه واسه دوستی خوب آمادگی دارن ولی واسه ازدواج نه.برای این موضوع این لینکم بخونید بد نیست تو یکی از پستام راجع بهش نوشته بودم  تازگی پیداش کردم .

حالا تو این هفته من بازم واسه خرید یه شئی به یه مغازه مراجعه کردم و دیدم فروشنده بسیار شبیه این دو نفر قبله بازم با این تفاوت که یکم از نظر ظاهری از اون قبلیا پایینتره.البته از نظر چهره بهتر از دومیه ولی از نظر قد تقریبا از همون کوتاهاست که گفتم واستون.

من جنس لازم رو خریدم ولی نکته ای که باعث شد این پستو بنویسم اینه که یه رفتاری وجود داره که تو این سه شخص و خیلی از آدمای دیگه هست.این سه نفر هر سه یکم خجالتی و کمرو و بسیار مهربون و متواضع هستن.این خصوصیت در جای خودش بی نظیره ولی وقتی میاد وارد روابط آدما میشه یه ظاهر خطرناک و گول زننده پیدا میکنه به این صورت که طرف اینقدر مهربونه که تو فکر میکنی تو رو دوست داره یا رفتارش فقط با تو اینطوریه ولی غافل از اینکه این آدما با همه همینطورن.من دو بار گول این افراد و خوردم هم اولی و هم دومی.رفتار متشخص و محترمانه و از سر لطفشونو با علاقه اشتباه گرفتم ولی در مورد سومی قلبم بهم نهیب زد که کجای کاری ؟غافل نشو که دوباره بیخودی دل می بازی.

این سومی وقتی وارد مغازش میشی اینقدر تحویلت میگیره و صداقت تو چشماشه که نگو بعدم واست کلی تخفیف میده و حلقه ملقه هم دستش نیستو یه جوری نگاهت میکنه انگار میخواد یه چیزی بگه.مثلا بازم بیا یا میخوام باهات آشنا بشم یا ازت خوشم اومده.خب وقتی طرف فقط با نگاهش و رفتارش اینکارو میکنه ما چیکار میتونیم بکنیم؟بعدم از کجا معلوم که این تصورات ما درست باشه؟

با خودم میگم شاید واسه اینکه بازم برم ازش خرید کنم اینطور مشتری مداری میکنه چیزی که حتی موقع تخفیف دادن تو حرفاشم گفت و گفت دوست داره مشتریش راضی باشه.منم بهونه دادم دستش که بازم به مغازه ش سر بزنم چون بازم چیزایی واسه خرید نیاز دارم .ولی خب این بازی مسخره ی توهم اذیت میکنه.کاش اون دسته از آدمایی که این رفتارو دارن میفهمیدن با اینکارشون چقدر طرف رو آزار میدن .به نظرم اوناییکه رفتارشون با تحکم هست خیلی بهترن اقلا آدمو هوایی نمیکنن. 



.

.

.

.

.


میشه این آهنگ اندوهبارو با طنزم گوش کرد نمیشه ؟

نیمه گمشده من دقیقا کجایی ؟

.

.

.

.

.

دوس داشتید میتونید به این پستم مراجعه و در کمپینش شرکت کنید


.

.

.

.

.

بازم دوس داشتید میتونید به ادامه مطلبم مراجعه کنید فقط من بی ادب نیستما ولی خیلی جمله شو دوس داشتم حیف بود نزارمش 


۳۱ نظر ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۷
✿✿ یاشل ✿✿