ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است


احیانا بازم نیازی نیست که برای بار چندم بگم که اول سال خطمو عوض کردم و یکی از قدیمیا زنگ زد.با ایشون تو این پست آشنا شدین.چند باری اس میزد و من چون نمیخواستمش جوابشو نمیدادم.آخرش با خط مغازش زنگ زد شماره ناشناس بود جواب دادم.گفت چرا جوابمو نمیدی؟گفتم خب حتما نمیخوام که جواب نمیدم.گفت من میخوام ایندفعه بیام واسه آینده حرف بزنم وقصدم جدیه.فکرامو کردم.میدونستم راست میگه چون من تیکه ای بودم که گلوش پیشم گیر بود.کلا از اون اول آشنایی من جوابم نه بود و اون بله.واسه نه گفتنمم دلیل داشتم .ولی هیچ وقت دلایلمو بهش رک نگفته بودم.یه سری معیارای منو نداشت و من روم نمیشد بگم به این خاطر و اون خاطر نمیخوامت.نمیدونم چرا چنگی به دلم نمیزد. از شانس من همون موقع هم میخواستم یه وسیله ای بخرم که این در موردش اطلاعات داشت.همینطوری ازش یکم سوال پرسیدم فهمیدم اون جنسو داره.هی به خودم فحش میدادم که زبون به دهنت میگرفتی نفهمه دنبال این جنسی که بخاطرش بخواد بکشونتت مغازه ش.همینطورم شد.چون برام خیلی مهم بود یه روز پا شدم رفتم.اصلا کرممم گرفته بود ببینمش.دوره تنهایی بودو این حرفا.رفتم دیدمش.مغازه ش تو یکی از پاساژای معروفه شهره و ایشون مثلا مهندس میباشن.آقای مهندسو از دور دیدم قبلا خوش پوش بود حالا خوشتیپ ترم شده بود.یه شلوار رنگی شیک از اینا که مد شده پسرا شلوار رنگی میپوشن با یه تیشرت رنگ مد سال پوشیده بود.گفت تغییری نکردم؟ گفتم خوشتیپتر شدی.گفت چاقترم شدم البته چاق نه، رفته بود باشگاه عضله اورده بود کلا از اونی که بود خیلی ظاهرش بهتر شده بود.یه جورایی خواستنی تر و مورد نظر اکثر دخترا.نشستم تو مغازه ش.یکم راجع به اون کالای مورد نظر صحبت کردیم و اونی که من میخواستم نبود بعد رفت سراغ خودش.گفت میخوام باهات حرف بزنم.گفتم من راجع به اون مسئله حرفی ندارم.گفت چرا اذیت میکنی گوش کن قشنگ.بعد مثل این فیلما هست دختر پسره میرن کافی شاپ میشینن روبروی هم پسره یه حلقه در میاره از دختره خواستگاری میکنه ،ازم خواستگاری کرد خخخخ .فقط فرقمون این بود که اون حلقه نداشت و بجای کافی شاپ تو مغازه بودیم.ولی تا حالا نشده بود پسری اینقدر مستقیم ازم خواستگاری کنه.خنده م گرفته بود.گفت کوفت چرا میخندی؟گفتم خب بامزه س .چی بگم.
 این دخترا که مستقیم ازشون خواستگاری میشه باید غرق شادی باشن ولی من هیچ احساسی نداشتم.کاش اونیکه میخواستم ازم خواستگاری میکرد.حیف.
گفت چیکار کنم؟میای فردا بریم باهم بیرون صحبت کنیم؟گفتم نه نظرم همونه.گفت حالا یکم بیشتر فکر کن.گفتم باشه.بعد گفت چند سالته ؟گفتم 30، بعد سریع خودم گفتم پیر شدم نه؟آخه اون زمان که باهاش آشنا شدم 27-28 بودم.نگران سنم کمتر بودم.گفت نه.من بازم براش جذاب بودم.گذشت و من اومدم بیرون و بعد بازم زنگ و اس میزد و جواب نمیدادم.خب زور که نبود نمیخواستمش.خودش سمج میشد.یه روز گفت بیا بیرون گفتم حرفاتو با اس بزن جواب میدم.گفت چرا میگی نه؟گفتم معیارامو نداری.گفت معیارات چین؟گفتم نمیگم فقط همینقدر بدون نداری.گفت بگو بگو اینقدر اصرار کرد که گفتم.معیارای من چی بود؟ظاهر معمولی- اعتقادات در حد خودم- از نظر مالی صاحب یه خونه و ماشین و شغل مناسب-اخلاق خوب-ایشون گفتن من همشو دارم.گفتم تو از دو جهت نداری یکی خونه و ماشینه که میدونستم نداره و نتونسته تا الانم بخره.فقط یه مغازه داشت و دیگری اعتقاداتش بود که به چیزی پایبند نبود و اهل مشروب و بقیه قرطی بازیا بود.وقتی گفتم از این نظرا اونیکه میخوام نیستی میدونین چی گفت؟کسی که تا قبلش ادعای دوستت دارم و باور کن دوستت دارم میکرد گفت تو فکر کردی کی هستی ؟یه نگاه به خودت بکن داری پیر میشی .اینایی که تو میخوای باید پسر پادشاه باشه که بگیردت.هم ظاهر خوب میخوای هم پولدار.در حد خودت توقع داشته باش.
خیلی جواب واسش داشتم مثل : اینکه تو همون بودی که دم از دوست داشتن میزدی و هنوز هیچی نشده داری با من اینطوری حرف میزنی، اینکه از کجا میدونی وضع ما چطوریه که من چنین توقعی دارم(از داراییای بابام براش نگفته بودم)اینکه توقعات من نرماله جامعه س و در حد پسر پادشاهو خواستن نیست..ولی میدونین چی بهش گفتم؟فقط بهش گفتم:
 همینو میخواستی ؟میدونستم بهت برمیخوره واسه همین نمیگفتم.تازه به تو بخاطر سابقه خرابت و دروغگوییات اعتمادی ندارم.در ضمن من یه پسر با ظاهر معمولیو به کسیکه فقط به فکر تیپ و قیافه شه و چشم همه دخترا دنبالشه ترجیح میدم.این آقا اگه اینقدر پولاشو خرج زیباییو تیپش نمیکرد خیلی وضعش بهتر از اینا بود.(مدام یا به صورتش میرسید یا به موهاش یا به عضله هاش یا ...یعنی خرج عملو اینا میکرد)بعد از این یه دونه اس شماره شو بلک لیست کردم و دیگه جوابشو ندادم.اون کالا رو هم بعد از اون بهترشو از سایت دیوار خریدم.کلی واسم کری خوند که گیرت نمیاد ولی اومد.همش میترسیدم واقعا نیاد .آخه یه بار اس زد برام فلان جنس رسیده گفتم مشخصاتشو بگو گفت با اس نمیگم(که من مجبور شم باهاش حرف بزنم)منم بهش گفتم نمیخوام بیخیال.خخخبعد یه مدتم خطو دوباره عوض کردم که دیگه نتونه پیدام کنه.
شاید از نظر شما کار اشتباهیه.شاید تو این سن و زمونه خواستگارو نباید پروند ولی دلم با اینجور افراد صاف نمیشه.حس میکنم اینایی که هنوز هیچی نشده باهات اینطوری حرف میزنن بعد ازدواج میخوان چطور باهات رفتار کنن.من تحمل برخورد بدو ندارم.بخاطر همین دوس دارم کسی نصیبم شه که بهم کمتر از گل نگه.اقلا اون اولش که هنوز چیزی بینمون نیست حرمتا رو حفظ کنه.





۳۱ نظر ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۲۸
✿✿ یاشل ✿✿



پیرو پست قبلی بعضی از دوستان به من گفتن به آدم شناسیت اینقدر مطمئن نباش چرا هر کی میاد رد میکنی و ایراد میگیری و آماده رد کردن هستی و ....البته اون دوستان فقط دلسوز من هستن و میدونم نیتشون خیرخواهیه ولی خب باید بهشون یه چیزایی ثابت بشه

من این پستو فقط واسه همون چند نفری گذاشتم که به من اعتماد نداشتن.آقا جون من این گیسا رو که تو آسیاب سفید نکردم اینقدر تو این دنیای آبکیه مجازی وول خوردم که میتونم از نوع کامنت گذاشتن طرف بفهمم هدفش چیه.البته که همیشه هم لحن آدما تابلو نیست و باید امتحان کرد تا به نتیجه رسید که طرف چیکاره س.

آخرین کامنت خواستگاری وبلاگیو یادتون میاد؟همون پنجمی،همون که اخیرا واسم گذاشته بود ،تقریبا 6 روز پیش 

من زیاد اهمیت نداده بودم بهش.تا اینکه تو پست گذاشتمش.فردا صبح دو تا کامنت داشتم.حدس میزنین چی بودن؟یکیش از اون آقا بود میگفت چرا گذاشتی تو پست؟من واست خصوصی نوشته بودم.من واقعا قصدم ازدواجه ...

بهتره خودمو خسته نکنم عین کامنتو میزارم براتون چون هویت اون فرد جعلیه و نگرانی از بابت چیزی ندارم :

 

سلا مجدد.


من اگه میخواستم همه بفمند خصوصی نمیذاشتم.
چرا درخواست من را شوخی فرض کردی که گذاشتی همه ببینند. توقع نداشتم از شما. 
درضمن خودتون به بار یه چیزایی گفتی که اکثرا فهمیدند از کجایید و اون موقع منم گفتم از کجایید . شما تایید کردید.
من هم که گفتم اصلیتمون مال ...... مادرم مال ...... اصلیت پدرم هم مال انجاست. فقط من و پدرم تهران متولد شدیم. مادرم خیلی مایله از ..... زن بگیرم. اونجا هم یه آپارتمان داریم چون زباد می آییم و فامیل زباد داریم.

من قصدم ازدواجه و اهل مزاحمت خودم نیستم که گفتید ممکنه مزاحمم بشوند.

اگه فکر کردید ارزس آشنایی بیشتر برای ازدواج وجود داره لطفا جواب بدید. وگرنه یه ایمیل الکی نیشه یاخت و با اون جواب داد. لازم نیست پست بذارید تو وبلاگ که همه ببینند.
من قصدم فقط ازدواجه بطور جدی و خیلی به نظرم شما دختر بساز و خوبی رسیدید. منتظرم

من واقعا اینقدر خبیث نیستم که مکالمات خصوصی افرادو فاش کنم ولی این مورد رو چون اعتبارش خراب شد میزارم چون فکر کنم حقشه اقلا یه جوری ازش انتقام بگیرم

خب کامنت بعدی ماله یکی از دوستای من بود با این مضمون :

سلام یاشل جان خوبی ؟
این مورد آخر که گفتی خونشون تهرانه؟ کارشناسی ارشد ...... ؟ مامانش هم اهل .......؟
همینه ؟
من یه کامنت کپی این داشتم :/

خب من با این کامنت یکم شک پیدا کردم.ولی از اونجاییکه کامنت اون آقا خیلی محترمانه بود وسوسه شدم بهش ایمیل بزنم چون راه ارتباطیه دیگه ای هم نمیزاشت.یکی نیست بگه  چرا من باید ایمیل بسازم وقتی شما حاضر نیستی یه وبلاگ بسازی باهاش با من در ارتباط بشی.بلاخره گفتم به قول خودش یه ایمیله دیگه .بهش ایمیل دادم که :

سلام یاشل هستم.امیدوارم واقعا مزاحم نباشید.
ببینید من به اینطور آشناییا هیچ اعتمادی ندارم مخصوصا که با رفتارتون اینو به من ثابت کردید که به یقین رسیدم.شما همزمان به چند نفر کامنت دادید؟اونم صاف از بین دوستای من که به گوشم برسونن؟خیلی جالبه که ما دخترا رو اینقدر احمق فرض کردید.اقای محترم خیلی دلم میخواست این سوتیتونم تو وبم بگم ولی فعلا صبر کردم.من که تو پستم کامل توضیح دادم که هرچقدرم شما بخواید از تشابهات خانوادگیتون بگید بازم بزرگ شده تهران هستید و نظر من راجع به مردم این شهر همونه که گفتم.فکر میکنم اون فردی که غیر از من بهشون کامنت دادید و همشهریتون هستن مناسبتر باشن براتون هرچند بعید میدونم با این سوتی که دادید بهتون اعتماد کنه.موفق باشید 

و ایشون در جواب فرمودن :


سلام
منظورتون را نفهمیدم.
میشه بیشتر توضیح بدی.
من به شما و یه نفر دیگه برا آشنایی پیام داده بودم.
به شما هم دادم چون نود درصد عموها عمه ها و خاله هام .......ند.
الان هم ...... هستیم.
اگه میشه واضح تر بگو
 
و من نوشتم :

خب چرا به یکی دیگه هم پیام دادید؟یعنی فقط من مد نظرتون نبودم.جالبه دقیقا عین پیامی که به من دادید به اونم دادید.خب گفتم که با همون فرد آشنا بشید براتون بهتره

و ایشون مجددا نوشتند :

ببخشید. مگه من میشناسم ایشونا که هم را دوست داریم یا نه.
من 10 روز پیش به ایشون پیام داده بودم و با هم صحبت کرده بودیم و بعدش که فکر کردیم به درد هم نمیخوریم به شما پیام دادم.
در ضمن هم تهران و هم ...... همه جور آدمی داریم. درست نیست که میگی من از تهرانیا خوشم نمیاد.
البته ما اصلمون مال .....ه و اکثر فامیلمونم اونجا هستند. ولی تهران زندگی میکنیم.
من قصد مزاحمت ندارم.قصدم آشنایی اولیه برای ازدواجه. ولی اگه هم نخواستی حرفایی که زدیم فقط بین خودمون بمونه

اینجا دیگه من جوابی بهش ندادم و رفتم سراغ دوستم و ازش اطلاعات خواستم و کم کم متوجه شدم طرف با دوست من یه هفته س در ارتباطه و حتی همین الان داره براش به قول خودش لاو میترکونه و ازش تعریف میکنه و حتی میگه سوغاتی چی میخوای برات بیارم.نگرانی ایشونم از بابت اینکه میگفت بین خودمون بمونه فقط همین موضوع بود که یوقت به گوش بقیه معشوقه ها نرسه.
من با دنیای مجازی مشکل ندارم ،با فرهنگ ضعیف و پایین جامعه مشکل دارم، با آدمای مریض الاحوالی که پشت این مانیتورا نشستن مشکل دارم،وگرنه چه اشکالی داره کسی صادقانه چنین درخواستیو مطرح کنه و تا آخر اصولی  و درست پیش بره و نهایتا به نتیجه خوب برسه.مگه کم بودن بین همین دوستای دورو برمون.ولی متاسفانه این دنیای مجازی دروغاش بیشتر از راستاشه.هر موقع کسی پیدا شد که واقعا احساس کردم نیتش خیره و آدم درستیه شاید اعتماد کنم ولی با این وضعیت و این شرایط نه، هیچوقت با آدمای این چنینی که ذره ای ارزش ندارن ارتباطی برقرار نخواهم کرد.جالبه به اون دوستمم گفته بوده یاشل چقدر بدبینه.آخه مگه شماها میزارین آدم خوشبین باشه؟مگه جنس شما پسرا جای اعتماد میزاره؟فکر نکنم دیگه کسی با خوندن داستان من به هیچ کامنت آشنایی اعتماد کنه.با اینکارتون فقط خودتونو خراب میکنین.در نهایت خواستم بگم من سعی میکنم وقتی مورد مناسب و ایده آلم پیدا شد ازدواج کنم هرچند خودمم از همه تون کم صبرترم و دلم میخواد زندگیم به سامون برسه.
در ضمن پسرا چرا اینقدر سوتی میدین؟ بلدم نیستین یکیو سرکار بزارین ؟البته که خدا رسواتون میکنه و یه روزی سزای این عمل زشتتونو خواهید دید من یکی که از هیچ کدوم از آدماییکه با احساسم بازی کردن نمیگذرم.تو این ماجرا من احساسم خدشه دار نشد ولی دوستم که فکر میکنم بیشتر از من تو این رابطه بود بیشتر ضربه خورد هرچند کوچیک 
باید از اینکه هر دومون به داد هم رسیدیمم ازش تشکر کنم چرا که اگه من کامنت اونو تو پست نمیزاشتم یا اون به من خبر نمیداد نمیشد مچ این آدمو گرفت.اگه ایشون با یه نفر در ارتباط بودن حرفی نبود ولی در شرایطی که داره با یه نفر آشنا میشه و حتی به مرز قرار گذاشتن رسیده بیاد به یکی دیگه پیام بده و بگه با اون تموم کردم در حالیکه داره باهاش لاو میترکونه نشون میده یه جای کار میلنگه و ایشون یا اصلا قصد ازدواج نداره و میخواد دخترا رو سرکار بزاره (که البته کور خونده )یا شاید اصلا هویت درست حسابی نداره و معلوم نیست مرده؟ زنه؟ بچه س ؟بزرگه ؟کیه ؟چیه ؟خدا میدونه.

فقط برید ببنید کیا تو پست قبل گفتن به این آشناییا اعتمادی نیست برا خودشون یه کف مرتب بزنن
علت اینکه کامنتا رو کپی کردم اینه که وقت نوشتن نداشتم.دیگه به بزرگی خودتون ببخشید


به امید روزیکه دروغ و حقه بازی تو این مملکت ریشه کن شه





۳۸ نظر ۲۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۴۷
✿✿ یاشل ✿✿


اول از همه تا دیر نشده تولد وبمو بهش تبریک میگم 

یک ساله شده تازه داره تاتی تاتی میکنه براش دست بزنین.از اول هفته یادم بود ولی تازه الان یادم افتاد.الانم هنوز دیر نیست یه ساعت به پایان روز مونده خخخخ


دوم از همه قهرمان این پست تو این هفته ازدواج کرد.از اونجاییکه همسایه ایم فهمیدم.مادرامون باهم دوستن واسمون ناهار روز پاتختیشو اورده بودن.اولش یکم ناراحت شدم ولی بعد گفتم من که اینو نمیخواستم پس خداروشکر یکیو پیدا کرد و سر و سامون گرفت.ایشالا اینبار خوشبخت بشه.


از روزی که این وبو زدم چندتاییم خواستگار وبلاگی داشتم که بد نیست از اونا هم اینجا بگم بلاخره اینقدر زحمت کشیدن به خودشون جرات دادن از من خواستگاری کردن.فقط نمیدونستن من ایرادگیر به این راحتیا رام نمیشم

بزارید یکم از وضعیت الانم که مینویسم بگم مطمئنا بعدها برام خاطره میشه.الان بنده نوک صندلی نشستم چرا؟چونکه نوه شیطون ما لیوان آبو خالی کرده رو صندلی و از اونجاییکه این صندلی یکم پاره شده آب به داخل ابرش نفوذ کرده و با اجازتون اگه وسطش بشینم خیس خیس میشم.البته همین الانم خیس شدم انگار خخخ .اینم از روزگار ما با سر کردن با سه نوه شیطون

شاید بعضی از شماها با خودتون فکر کنید من این وبو زدم شاید فرجی بشه و از طریق اینجام با کسی آشنا بشم ولی متاسفانه اصلا این تو فکر من نیست چرا که من دقیقا روزی این وبو زدم که از سایتای همسریابی انصراف زدم و اینقدر از دنیای پر زرق و برق سایتای همسریابی خسته بودم که اصلا دیگه دلم به اینجور آشناییا خوش نبود و دنبالش نبودم.در ثانی اصلا دلم نمیخواد با کسی ازدواج کنم که کل آشناییای منو بدونه.خیلی خیلی کم پیدا میشه کسی که اینقدر روشنفکر باشه که از جزییات همه گذشته زنش خبر داشته باشه و بعد نخواد به روش بیاره.

حالا با این وجود من تو این یه سال چند مورد کامنت آشنایی به قصد ازدواج داشتم که مختصر هر کدومشو میزارم و توضیح میدم.

اولیش که شاید بعضیا بشناسنش و یه پستم درباره ش گذاشتم یه پسر با احساس دهه هفتادی با 7 سال اختلاف سنی هست که از روی دلسوزی شاید به من کامنت واسه آشنایی و اینا داد.راستش خیلی خنده م گرفته بود ولی خب تا از سر خودم بازش کنم طول کشید و مجبور شدم کمی تند برخورد کنم که یکم دلخور شد ولی به عاقل شدنش میارزید.

اینم یکی از کامنتاش واسه تصدیق حرفم :


بخدا همه تلاشمو میکنم واست بهترین باشم
کاش یکم سنم بیشتر بود. فک کنم فهمیده باشی علت پافشاریم اینه که بهت علاقه مند شدم
بهم فرصت بده. مگه من چیم کمه از بقیه دوستات؟ 


دومی یه نفر بود که اون اوایل وب واسم کامنت میزاشت ولی بعد یه مدت دیگه خبری ازش نشد.اسمشو نمیارم ولی چون اینجا محیط مجازیه و کسی کسیو نمیشناسه و اینام اکثرا وب ندارن و ناشناس کامنت میدن کامنتشو میزارم :


خب چکار کنم بیام شهرتون برای خواستگاری ؟ 
من بی مذهب هستم
مشکل نشم برات

ماجرای خواستگار بی مذهب


که فکر کنم ایشون وقتی فاز منو فهمید و دید من مذهب برام مهمه بیخیال شد.منم در جواب کامنت ایشون چون خصوصی بود جوابی ندادم.در واقع اینقدر تو دنیای مجازی بی اعتمادی هست که من اصلا به پیشنهاداتشون اهمیت نمیدم و فکر میکنم یا جدی نیستن یا سر کاریه.یا در نهایت اونی که میخوام نیستن


سومیش یه نفر بود که با اسمی که نمیشناختم یعنی از کامنت گذارای همیشگی نبود یه کامنت خصوصی گذاشت :


سلام. وقتتون بخیر
حالتون خوبه؟
حقیقتش چند وقتیه وبلاگتونو میخونم. 1پسر 32سالم که .......... تو ........ مشغولم. خودمم خوزستانیم.لیسانس ..... دارم و تقریبا .....سال سابقه کار
قبلا هم 1نامزدی ناموفق داشتم.
اگه مایلید اجازه بدید باهم آشنا بشیم


خب من یه اخلاقی که دارم از بس از مزاحم و اینا میترسم از طریق ایمیل با کسی ارتباط برقرار نمیکنم نمیخوام بعد بخواد اذیت کنه.واسه همین هرکی کاری باهام داشت یا به وبلاگش سر میزنم یا باید نظرشو عمومی بده تا جوابشو بدم.دیگه منم چون به اینجور کامنتا بی اعتماد بودم و از طرفی نمیتونستم با شرایط شغلی ایشون کنار بیام بیخیالش شدم و جوابی ندادم


چهارمی هم که اصلا جدی نبود و از سر شوخی بود از یه دوست عزیزی که مدت کوتاهی وبلاگ زده بود به اسم آقای همکار برام کامنت گذاشت :


راستی بخاطر اینکه سوژه جدید بهت بدم بصورت وبلاگی ازت خواستگاری میکنم و میخوام که در دنیای وبلاگ زن و شوهر باشیم. اسم بچه هامون هم میذاریم : بلاگ ، پرشین‌بلاگ ، میهن بلاگ،  بلاگفا خره ؛)
وکیلم؟!

خب خودتون از متن کامنتشون میتونید همه چیزو بفهمید.البته من به ایشون گفتم از نداشتن سوژه نیست که پست نمیزارم و مدتیه حس و حالشو ندارم و در نهایت ایشون یه روز خشم اژدها گرفتش و وبلاگشو بست و رفت .لعنت به دنیای مجازی 


میرسیم به پنجمی که همین دو روز پیش یه نفر واسم کامنت گذاشته با این مضمون :

سلام
حال شما خوبه
یاشیل جان من مدتیه وبلاگ شما را میخونم. قصد ازدواج دارم
به نظرم میتونیم زوج خوبی باشیم.
من متولد 61 تهران کارشناسی ارشد ......
مادرم مال .......ه. رفت و آمد زیاد داریم .........

اگه ممکنه به قصد ازدواج با هم بیشتر آشنا بشیم. ممنون

خب به نظرتون ایشون از کجا فهمیده که من اهل کجام که میگه مادرش اهل شهر ماست ؟هان؟حتما علم غیب داشته 

اما باید بگم در مورد بقیه کامنتا و خواستگاران کذایی حرفی ندارم چون تاریخ مصرفشون گذشته ولی در مورد این آخری چون من از طریق ایمیل ارتباط برقرار نمیکنم ایشون و امثال ایشون اگه خواستن جواب بگیرن میتونن بعد از کامنت خصوصیشون یه کامنت عمومی بزارن و جواب بخوان تا زیر کامنت جوابشونو بدم.اما جواب من به ایشون اینه:

من تو مدتی که تو دنیای مجازی بودم با بیشترین قشری که آشنا شدم بعد از همشهریام شهر تهران بود.یعنی اطلاعات وسیعی از خود شهر ،فرهنگ مردم و اخلاق و روحیاتشون دارم.البته که مردم شهر تهران رو نمیشه با اونهمه جمعیت و ملیت مختلف یه جور فرض کرد ولی یه سری از خصوصیاتشون کلیت داره.میدونم خیلی از مخاطبین اینجا ماله همون شهرن ولی خواهشا جبهه نگیرید من با توجه به تجربیاتم میگم.

مردم تهران از بقیه شهرا خودشونو یه سر و گردن بالاتر میدونن بنابراین مردم شهرای دیگه رو تا حدودی مسخره میکنن.اگه حتی مسخره نکنن اونا رو پایینتر از خودشون میدونن.مسلما شاید بخاطر بزرگ شدن تو شهر بزرگ و با امکانات ،یه سری برتری هایی نسبت به بقیه شهرا داشته باشن اما من دلیل نمیبینم با کسی ازدواج کنم که همیشه استرس اینو داشته باشم پیشش کمتر به حساب بیام و یا منو به چشم کم ببینه.بعد از این قضیه میرسیم به مسئله فرهنگ که بازم فرهنگ مردمش خیلی متفاوته و تو بعضی جاها بهتر رفتار میکنن تو بعضی جاها بدتر مثال میزنم از چیزایی که دیدم.چون من با چندین تهرانی صحبت کردم دیدار داشتم و به تهران سفر کردم.

مردم تهران اکثرا عصبی هستن به طوریکه تحمل حرف زور رو ندارن و سریع واکنش نشون میدن درحالیکه مردم شهر من به بی تفاوتی معروفن و این دو خصوصیت ضد و نقیض هست-مردم تهران خودشونو پایتخت نشین میدونن و غرور و تکبر خاصی دربرابر غیر تهرانی دارن در حالیکه مردم شهر من به متواضع بودن معروفن--مردم تهران خیلی اهل خوشگذرونی و خرج کردن هستن در حالیکه مردم شهر من با نهایت دقت و احتیاط خرج میکنن و حساب یه قرون دوزارشونو دارن-مردم تهران زیاد مذهبی نیستن در حالیکه مردم شهر من اکثرا تو خانواده های مذهبی از نوع خشک بزرگ شدن-مردم تهران پر انرژی، بذله گو و شوخن در حالیکه مردم شهر من به بی احساسی و بی حالی معروفن-مردم تهران برای لباس و پوششون خیلی ارزش قائلن درحالیکه مردم شهر من خیلی کمتر اهمیت میدن و زیاد خوش پوش و شیک پوش نیستن-مردم تهران کمی تا قسمتی گرگن و خیلی باید زرنگ باشی تا بتونی تو تهران دووم بیاری ولی مردم من با همه زرنگیشون خیلی کم آزارترن-در بین مردم تهران بیماریهای روانی شایعتر از شهر ماست در حالیکه من پسرای شهر خودم رو خیلی نرمالتر دیدم تا اونا.یا اکثرا توهم خود بزرگ بینی داشتن و یا رفتارای غیر طبیعی .مردم تهران بیشتر درگیر دود حالا از هر نوعی هستن تا مردم شهر من که خلاف سنگینشون ماهی یه قلیونه.در تهران مواردی مثل طلاق و خیانت خیلی شایعتر از شهرای دیگه س

همه اینا در شرایط کلی و اکثریت هست.میدونم همه اینطور نیستن ولی میتونم بگم اینا در مورد اکثر مردم این دو شهر صادقه.پس من با توجه به تجربه هام اصلا علاقه ای به اینکه با یه پسر تهرونی ازدواج کنم ندارم.شاید اون اوایل که شناختی نداشتم بدم نمیومد و شاید این بهونه ای واسه پز دادن بود ولی الان که با چشم باز و عقلانی انتخاب میکنم میدونم واسه هر کسی ازدواج با هم فرهنگش (با وجود داشتن بقیه تناسبات) بهترین انتخاب و عاقلانه ترین انتخابه.


اینم یه پست پر پیمون آخر هفته ایه دیگه .برم سرتونو بیشتر از این درد نیارم.فقط تهرانیای عزیز خواستین فحش بدین یواش باشه من ناراحت نشم 




۳۹ نظر ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۷
✿✿ یاشل ✿✿


تا الان 3 دفعه پسر در دوران عقد جدا شده از طریق معرف و فامیل برام پیدا شده ولی به مرحله حضوری و دیدن نرسیده.از طرفی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم و از طرفی به یه مسئله پی بردم.اینجور افراد بسیار بسیار بدبین تر، ایرادگیر تر و شکاک تر از افراد عادی و مجرد هستن.چون هر سه مورد بخاطر ایرادگیریای اونا حتی به جلسه خواستگاری اولیه هم نرسیده.حالا براتون تعریف میکنم جریان از چه قراره

اولین مورد یه ماه قبل از عید امسال زنگ زد.پسره تقریبا شرایطش خوب بود و من زیاد برای دیدنش مشکلی نداشتم.اما خب خواهرش به مادرم گفته بود که تو عقد جدا شده.قرار شد مادر من بهشون خبر بده که کی برای قرار بیرون هماهنگ کنیم.چون سر کار میرفتم گفتم باشه واسه پنج شنبه یا جمعه.صبح چهارشنبه مادرم زنگ زده بود بهشون بگه گفته بودن ما اون زمان جایی دعوتیم .دو روز بعد اونا زنگ زده بودن قرار بزارن مامانم گفته بود من اون روز جایی باید برم نیستم.خلاصه اینا دیگه بعدش زنگ نزدن.من احساس کردم چون مامانم یکم پیگیر شده فکر کردن تحفه ن و حتما من یه عیب و ایرادی دارم که اینقدر برای دیدن پسر مطلقه شون سر و دست میشکنم.(یکی دو بار مادرم زنگ زد)وقتی نشد گفتم بیخیال آخه آش دهن سوزیم نبود حالا هرچقدر که کاروبار و شرایطش خوب باشه.

بعدی رو دختر عمه عزیزم معرفی کرد.ما هم مثل خیلی از خانواده ها با خانواده پدری و بخصوص عمه ها زیاد رفت و آمد نداریم.نمیدونم چرا اکثر عمه ها نامهربون تر از خاله ها هستن.خلاصه این دختر عمه منم زیاد اخلاق جالبی نداره.گفت این برادر دوستمه و پسر خوبیه تحصیلکرده س فلان اداره دولتی کار میکنه قیافه ش خوبه و ...(حالا راست یا دروغ خدا داند) فقط تو دوران عقد جدا شده و ضربه روحی خورده و حالا خواهرش در تلاشه یکیو براش پیدا کنه.(یعنی پسره بی رغبته و خواهره زوری میخواد واسش زن پیدا کنه).خواهر پسره زنگ زده یه بار با مامانم حرف زده بعد به دختر عمه م گفته مامانشون اصلا اجتماعی نبود .نمیدونم خودشون چه تریپی بودن ولی از یه زن سنتی 63 ساله چه انتظاری دارن؟به هر حال مامان من با افراد غریبه ی اینطوری به غیر از سوال و جوابای معمول چیز زیادی نمیگه و خب خوششون نیومده.بعد دختر عمه گفته نه خود دختره خوبه امروزیه دوباره بزنگ.دختر عمه م با منم حرف زد و کلی حق به جانب حرف زد که انگار شق القمر کرده واسه من خواستگار مطلقه پیدا کرده.خیلی از لحن حرف زدنش ناراحت شدم.بهش میگم من تو خونه قرار نمیزارم خسته شدم دیگه فقط بیرون، میگه نه این نه تنها اهل بیرون رفتن نیست که خواهره میخواد تنها بیاد جلسه اول.گفتم من تاحالا کسیو اینطوری ندیدم و خیلی زوره تازه بخواد تنها بدون پسر بیاد.گفت خواهرش میگه این ضربه خورده میخوام اول کسی باشه که ببینم بهش میخوره یا نه بعد بگم اونم بیاد.خلاصه گفتم من نمیدونم بامامانم حرف بزن.(مکالمه دختر عمه مو حذف میکنم حوصله ندارم بگم چیا گفته که ناراحت شدم)به مامانم که زنگ زد مامانم خوب شستش گذاشتش رو بند.گفت چند سال دیگه که دخترای خودت بزرگ شدن و از خواستگار اومدن خسته شدی میفهمی ما چی میگیم.خلاصه بار دوم خواهرش زنگ زد مامانم گفت اگه خواستین تو یه هتلای فلان خیابون که چند تا هتل توش هست قرار بزارید.خواهره هم گفته باشه و قطع کرده بره هماهنگ کنه.بعد زنگ زده به دختر عمه م گفته بهمون میگن تو فلان خیابون قرار بزارید.من که دهنم وا موند از این آدمای به ظاهر اجتماعی که اینقدر نفهمه که حرف ما رو چطور منتقل میکنه.گفتیم ما کی گفتیم تو خیابون؟گفتیم تو هتل فلان خیابون.خلاصه دختره دیگه زنگ نزد منم از خدام بود بره پی کارش چون اولا حوصله ی اون داداش ضربه خورده شو نداشتم دوما حوصله ادا اطواراشونو نداشتم سوما خواهر شوهرم میشد دوست صمیمی دختر عمه مارموزم که دیگه زندگیم بعد اون سیاه بود چون این دختر عمه تو بدجنسی تو فامیل ید طولانی داره.

سومی دو سه هفته پیش زنگ زد.وجه مشترک این موردا یکی اینه که همشون خواهراشون زنگ میزنن فکر کنم خواهرا دلشون خیلی واسه داداشای ضربه خورده شون میسوزه.دیگری اینه که شرایطشونم ظاهرا خوب و وسوسه انگیزه.هر سه وضع مالیشون خوب بود و خواهرا هم که پیاز داغشو زیادتر میکنن که چندتا ملک و اینا داره که ما قبولشون کنیم.

خلاصه اینم خواهرش چند باری زنگ زده بود.یه روز زنگ زد  به مامانم گفت میخوام با خودش حرف بزنم.داشتم شام میخوردم گفتم نه .شمارمو داد بهش.فردا زنگ زد جواب دادم. میدونستم این میخواد قبل اینکه قرار بزاره بفهمه به دردشون میخورم یا نه.یکم صحبت کرد و گفت میشه ما اول عکستونو ببینیم.گفتم عکسم رو تلگرام هست اگه کسی تو خانوادتون داره برین ببینین.گفت خواهرم داره.بعد دید و دوباره زنگ زد که این چرا با عینک بود؟میشه بدون عینک بزارید.گفتم نمیتونم بقیه عکسمو میبینن.اگه خواستید بگید پیام بدن بهم براشون میفرستم.گفت پس شمارتونو میدم داداشم خودش ببینه.گفتم باشه.بعد شغل اقا پسر تو کارای زیارتی بود حدس زدم باید مذهبی باشه.عکس منم با یه عینک آفتابی و فقط از چهره م با مقنعه هست و کمی از موهامم بیرونه در واقع با تیپ کارم بودم.بعد از اون دیگه تماسی نگرفتن.گفتم حتما عکسمو دیده دلش یه دختر محجبه میخواسته نپسندیده .تیپ حرف زدنه خواهره که خیلی سطح پایین بود و فکر نمیکنم ازم سر بوده باشن.احتمالا بخاطر همون مسئله مذهبی بودن که مشکل اکثر خواستگارای سنتیه منه اینم به سرانجام نرسید.

از ته دلم بابت این موردا که جور نمیشه خوشحالم چون بخاطر تجربه همکارم که براتون قبلا تو این پست تعریف کردم دارم میبینم کسی که تو دوران عقد جدا شده چقد میتونه روحیه داغونی داشته باشه چون امیداش هنوز به مرحله اجرا نرسیده نابود شدن.البته ایشون هنوز جدا نشدن ولی داره به اون مرحله هم میرسه و به بهبود روابطشون امیدی نیست.و من از اول اختلافشون در جریان همه مشکلاتشون هستم.

کاش انتخابمون درست باشه تا هیچوقت به این مرحله نرسیم





۳۴ نظر ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۲
✿✿ یاشل ✿✿

این بلاگفاییایی که به وبشون برگشتن همونایین که از یه سوراخ دو بار که نه ، صد بار گزیده میشن و بازم گزیده خواهند شد

والا



۱۹ نظر ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۹:۴۰
✿✿ یاشل ✿✿