ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۱۸ مطلب با موضوع «دیگر آشناییها» ثبت شده است

دیروز باز هم توفیق اجباری نصیبم شد و رفتم لب رودخونه. امسال از وقتی آب باز شده 4 باری رفتم، همیشه هم پنج شنبه ها.اکثرا به هدف خرید بعدش میرم ولی همین انگیزه هم باعث میشه من یه سری به رودخونه بزنم و روحیم عوض بشه .بعدم وقت بگذره و ساعت بشه 5 و مغازه ها باز کنن.یعنی تو تایم 3 ونیم تا 5 من لب آب آفتاب میگیرم.این ترکیب آب و آفتاب خیلی قشنگه.

الان میگین کشتی خودتو با این رودخونه.بخدا تو اوضاع الان همین یه نیمچه تفریحم غنیمته

دیروز همت خرج کردم و از مناظر چند تایی عکس گرفتم که میدونم تکراریه ولی خب برگ سبزیست تحفه درویش و در ادامه  تقدیمتون میکنم.

به دلیل اینکه مرخصی بودم و جایی کار داشتم ظهر رفتم میدون امام.به نظر من میدون امام قلب اصفهانه.شاید واسه کسی که تکراری شده اهمیت چندانی نداشته باشه ولی من با وجودیکه از بچگی تو این میدون بزرگ شدم و شغل پدریم تو این بازارای قدیمی بود هنوزم وقتی میرم واسم جذابیت داره مخصوصا که دیروز بعد 1 سال رفتم و حسابی و دقیق یه دور کامل بازارا رو گشتم و کلی جنس جدید دیدم و خلاقیت زیاد که از این مردم میباره.البته دیر رفتنم به این خاطر بود که اونجا تو این یه سال کار خاصی نداشتم.خب الکی پا نمیشم برم جایی.


اینم عکس از قلب اصفهان


 


اینم ماشین کوچولو که یادم رفت سوار شم



این آیه رو هم رو دیوار دیدم خوشم اومد 





اینجا هم رودخونه قلب دوم شهر ما خخخخ





اینم سی و سه پل همیشه پاینده





و این هم غروب ساعت 5 بعداز ظهر 





خب حالا بریم سر چای نبات


دیروز که لب آب بودم یاد یه خاطره ای افتادم گفتم امروز واستون تعریف کنم.یادمه حدود 5 سال پیش یه روز عصر پنج شنبه ای مثل دیروز از سر کارم که تعطیل شدم رفتم لب رودخونه.تنها بودم یکم نشستم  بعد بلند شدم که برم از یه مسیری رد میشدم که روبروم یه صندلیایی بود مردم مینشستن.یه پسری تنها نشسته بود رو این صندلیه و من داشتم از روبروش میومدم یهو نگاهمون به هم گره خورد همینطور که داشتم رد میشدم بهم گفت اگه تنهایی بیا با هم یکم حرف بزنیم .حالا اونجا خیلی از این مزاحما پیدا میشن و این اتفاق خیلی تکراریه ولی خب اکثرا محل نمیدم چون آدمای درپیت زیاد اونجا هست.اما اینبار یه آقا پسر جنتلمن با یه کیف سامسونت بهم اینو گفت و از قیافشم به نظر میومد بچه بدی نباشه .اون موقع فکر کردم مهندسه.از تیپش اینطوری به نظر میومد.

یادم نیست عکس العملم دقیقا چی بود ولی انگار بهش گفتم باشه بیا دنبالم و اون پا شد دنبالم راه افتاد تا یه جایی کنار هم قرار گرفتیم و با هم شروع به صحبت کردیم.چشمای سبز زلالی داشت .عین این تیله ها (ما بهش میگفتیم گولی) که بچگیا باهاش بازی میکردیم بود.خلاصه از خودمون گفتیم و یکم گشتیم و آخرشم شماره دادیم و خداحافظی کردیم.

شغلش مهندسی نبود ولی کارمند یه اداره دولتی بود.سن و تحصیلاتشم بهم میخورد.آشنایی شروع شد و قرار شد یه بار دیگه بریم بیرون.یه جمعه قرار گذاشتیم و دوباره رفتیم همون کنار رودخونه و توی پارک نشستیم به حرف زدن.اونروز یه پیرمردی رد میشد پفک میفروخت بهش گفت بخر اونم یه پفک خرید خوردیم.ماشینم نداشت باید خودم میرفتمو میومدم.اون روزم گذشت تا اینکه قرار سوم رسید.تو این قرار من عصر بعد از کارم رفتم بازم دم رودخونه.انگار  بخاطر نحوه شروع این آشنایی ما رو به رودخونه پیوند داده بود.خب حساب کنید من خسته و کوفته از سر کار اومدم کلی هم با این آقا دور رودخونه پیاده روی کردم ماشینم که نداره اقلا بعدش ما رو برسونه،یه جا یه دکه ای بود زحمت خیلی زیاد کشید رفت دم اون دکه دو تا چای نبات گرفت اورد خوردیم.از این جهت چایی گرفت که زمستون بود و میچسبید.اما به نظر شما یکم واسه یه قرار دو نفره این پذیرایی کم و ناچیز نبود؟

احتمالا از نوشته های من شما اینطور برداشت کردین که من باید خیلی آدم مادی گرایی باشم حدستون درسته اما اینبار میخوام علت این دید و نگرشم رو بهتون بگم.شاید اگه من مثل این مردم بودم و باهاشون فرق نداشتم (که الان سعی میکنم مثل خودشون بشم) اگه منم خسیس بودم مشکلی نبود ولی من روحیه ای دارم که شرمم میشه مهمونی داشته باشم و براش سنگ تموم یا نیمچه تموم نزارم.من اگه مهمونی داشته باشم سعی میکنم در حد خودم هرچند ارزون ولی کاری نکنم بهش بد بگذره.حالا شما فکر کن تو یه شهری هستی که اکثر مردمش این خصلت زشتو(خساست) دارن.اون موقع میشه که من واسم مهم میشه این قضیه.وقتی دختر و پسر میرن بیرون رسم بر اینه که پسر خرج کنه و من انگاری مهمون اونم حالا نه واسه همیشه ولی واسه دفعات اول هست.

در ضمن باید بگم من فکر میکنم صفاتی که به مردم یه شهر نسبت میدن در مورد اکثرشون درسته و یه درصد کمی ممکنه شامل اون خصوصیت نشن.چون خودم بارها مخصوصا تو شهر خودم بهش رسیدم.اینجور مواقع به خدا میگم نمیشد منو تو یه شهر دیگه میافریدی ؟آخه چرا باید جایی باشم که اکثر مردم مخصوصا مردها خسیسن؟چرا باید سر یه همچین چیزی حرص بخورم؟

از داستان دور شدیم.من اون شب تا لحظه آخر با این آقا خوب رفتار کردم و حتی کلی باهاش گفتم و خندیدم ولی تو دلم داشتم از اینهمه خساستش آتیش میگرفتم.خب این آقا که تو پذیرایی از من سنگ تموم گذاشت چرا باید باهاش ادامه میدادم؟همین شد که وقتی رسیدم خونه یه اس خداحافظی دادم و تو شوک فرو بردمش که بفهمه ما دخترا خر نیستیم همه کارای اونا رو مو به مو زیر نظر داریم و اگه غیر مستقیم بی احترامی کنن ما هم غیر مستقیم تلافی میکنیم.

تا یه مدت ول کن نبود تا اینکه مستقیمم بهش قضیه رو گفتم اونم واسه تلافی ازم درخواست رابطه ج ن س ی کرد منم گفتم بشین تا بیام.دیگه میخواست یه چی بگه منو اذیت کنه.خخخ

همونجا که پیداش کردم ولش کردم.یاد این جمله افتادم که آشناییای خیابونی تو همون خیابون تموم میشه.نمیدونم تا چه حد راسته شاید این جمله همیشه درست نباشه ولی تو این قصه درست بود.

دیروزم دو تا پسر اومدن باهام حرف بزنن حیف که بچه بودن متولد 68 خخخخ گفتم من به درد شما نمیخورم.یکیشون پرو بود هی حرف زد هی حرف زد تا من چند کلامی باهاش صحبت نمودم و بعدم بای بای کردم باهاشون.



۳۸ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۴
✿✿ یاشل ✿✿

نمیخواستم موضوع این پست با پست قبلی در ارتباط باشه و دوباره بحث اون داستان باز شه ولی خب هیچی دیگه به ذهنم نرسید بنویسم.

یه زمانی حدودا سه یا 4 سال پیش من از سر یه فلکه ای که نزدیک خونمونه و مرکز خرید هست رد میشدم که از یه دست فروش لب سکوی مغازه ای یه روسری سفید خریدم.بعد رفتم خونه و سرم کردم دیدم ماستم کرد اصلا بهم نیومد رفتم گردنمو کج کردم گفتم آقا عوض میکنی؟ گفت بله و من یه صورمه ایشو خریدم که چون پوستم سفیده خیلی بهم میومد. قابل ذکر می باشد که روسری مذکور از این شال ساده ها بود.

 از اون روز من هر موقع روسری و شال میخواستم از این آقا میخریدم تا اینکه گذشت و من شدم مشتری ثابتش چون قیمتاش مناسب و منم که دانشجو و بی پول و مسیرشم سر راهم بود .یه بار که رفتم خرید دیدم خودش نیست و یه پسری به جاش نشسته انگار شاگرد گرفته بود شاگردش از من کوچیکتر به نظر میومد بعد من یکم کشش دادم تا روسریو بخرم دیدم شاگردش میگه همکارم میگه باهاش دوست میشی؟پقی زدم زیر خنده .همینم مونده بود با یه دست فروش دوست شم.منکه این همه پسرو مچل خودم میکردم حالا بیام با این؟ خیلی به کلاسم بر خورد البته تقصیر خودم بود اینقدر میرفتم و میومدم طرف فکر کرده بود خبریه و دنبال بهونم نمیدونست من از صبوریش تو انتخاب روسریام خوشم میاد چون اینقدر طولش میدم خرید کنم که دنبال فروشنده های صبورم.

خب بهش گفتم نه و دیگه کمتر اونورا افتابی میشدم و یا اگه میخواستم از جلو بساطش رد بشم سرمو مینداختم پایین و تند میرفتم.یه بارم که مجبور شدم برم سراغش گوشیشو جلوم در اورد و شروع کرد به حرف زدن که یعنی من دوست دختر دارم خخخخ.منم گفتم خدا رو شکر یکیو پیدا کردی.البته از این پسر اروم و مثبتا بود و به نظر میومد چند سالی ازم بزرگتر باشه.

خب این ماجرا گذشت و گذشت تا اینکه یه بار مثلا بعد 1 سال رفتم دوباره ازش روسری بخرم چون فکر میکردم دیگه اون موضوع تموم شده و دلیلی نداره ازش خرید نکنم چون چیزی که میخواستمو داشت رفتم اونجا دیدم شاگردش هنوز هست و خود پسره ظاهرا مغازه روبروی بساطشو گرفته بود و شلوار لی فروشی باز کرده بود .گفتم به به پیشرفت کرده.شایدم از اول اونجا رو داشت نمیدونم ولی من فکر میکردم فقط روسری میفروشه.تا اینجای کار مشکلی نبود با شاگردش حرف زدم و گفت هنوز شماره نمیدی بهمون؟ گفتم نه .بعد یهو دیدم پسر مثبت و مهربون قصه مون از مغازش به همراه یه عدد پسر 3-4 ساله به بغل اومد بیرون گفتم خدایا درست میبینم یا اشتباه؟شاید بچه خودش نباشه.وقتی رفت از شاگردش پرسیدم بچه خودشه؟ گفت آره.گفتم یعنی این متاهل بود و به من پیشنهاد دوستی داد؟گفت آره.گفتم چرا اونوقت؟گفت حتما مشکلاتی داره تو زندگیش.گفتم چه ربطی داره؟

بعد یه پسری هم تو مغازش فروشنده بود گفت اینم برادر خانمشه.گفتم خوبه برم ابروشو ببرم پیش برادر زنش؟گفت نه نریا.گفتم باشه ولی بهش بگو کارش خیلی زشت بود .گفت باشه.بعد از اون گفتم خدا یه چیزی میدونست که من بازم با این ارتباط نگرفتم هرچند من مجردم بود دلیلم چیز دیگه ای بود و اصلا از این پیشنهادا استقبال نمیکنم ولی خب بازم یه جریان عجیب دیگه تو زندگیم اتفاق افتاد.بعد از اون بازم رفتم و ازش خرید کردم جالب بود با شاگردش راحتتر از خودش بودم و با خودش خیلی سر و سنگین و متین حرف میزدم و به روی خودمون نمیوردیم که چی گفتیم و شنیدیم و خیلی عادی چند بار دیگه هم ازش خرید کردم .امشب اتفاقا نزدیک مغازش رفتم واسه همین یادش افتادم ولی خب خدا رو شکر دیگه نمیرم ازش خرید کنم حوصله شو ندارم .

اگه کوتاهه بازم بزارید به پای خستگی .انشالا جمعه حسابی بنویسم




اگه فحشم نمیدید باید بگم قیافشم به همین پسره خیلی شبیه بود 


خخخخ



۲۱ نظر ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۹
✿✿ یاشل ✿✿


سلام.حالتون چطوره خوش میذگره؟به ما هم ایـــــــــی  همچین میذگره.

بابا این بیان اینهمه امکانات داره تو رو خدا ازش استفاده کنید .خسته شدم از بس هر درباره منی رو باز کردم با  صفحه مستقل آزمایشی مواجه شدم .راستی دیدین چقدر این سیستم دنبال کنندگان و ایناش خوب شده کاش همه لینکام ماله بلاگ بود راحت میشد فهمید کی آپ کرده.

جالبیتون میدونین چیه؟اینکه با اینکه میدونید من هفته ای یه بار پست میزارم بازم هر روز بهم سر میزنید آمارگیری واسه همین خوبه.ممنون واسه معرفتتون 

پنج شنبه قرار بود با همون دوست کرمونشاهیم بازم بریم لب آب که واسه هر دومون جور نشد و کنسل شد.حالا شاید هفته بعدی بریم.واسه روحیه م نیازه .

یه نکته مثبت 18 که به ذهنم رسید اینه که به نظر من انسان میتونه بدون نیاز جنسی و ازدواجم زندگی کنه البته واسه کساییکه زیاد گرم نیستن و اذیتشون نمیکنه اما خب معلومه که با ازدواج و رفع اون نیاز مطمئنا لذت زندگیش بیشتر میشه ولی جالب بود که فکر میکردم خدا یه سری نیاز قرار داده مثل آب ، هوا،غذا که اگه نباشه می میری و یه سری نیازم مثل این قرار داده که اگه نبودم حالا نبوده دیگه چیزیت نمیشه قربون حکمتش برم من خخخ

در مورد پست عکس که سورپرایز خصوصی بود یه نکته بگم 240 تا بازدید داشت نمیدونم تعداد بازدیده یا بازدید کننده ولی به هر حال اون قدیمیا که رمزو داشتن بی سر و صدا لینکو باز و بسته کردن و در رفتن گفتم بگم نگید نفهمیدا.240 بازدید 47 کامنت؟!خب حالا دارم براتون.اگه سری بعد رمزو عبض نکردم .البته تصمیم دارم سری بعد حتما عکس جفتی باشه.دیگه تکی حال نمیده دیگه خود دانید 

بعضی روزام به جای اینکه به طومار بلند بالای لینکام سر بزنم یهو یه وبیو باز میکنم و از نظراتش از جاهای دیگه سر در میارم و نتیجه ش این میشه که در انتهای لینکام میبینید.نمیدونم آخر این لینکدونی به کجا میرسه روز به روز داره طولانی تر میشه.اگه کم سر میزنم بهم حق بدید خداییش اینهمه لینکو خوندن هم وقت میخواد هم چشم 

خب بریم سر قصه امشب

تا حالا شده یه چهره واستون هی تکرار بشه؟حتما متوجه نشدین چی گفتم.گفتنش سخته.باید از اول توضیح بدم.ببینید یه آدمی تو زندگیه من بود که همکار سابقم بود و راجع بهش تو این پست نوشته بودم.بعد از اون یه نفر دیگه وارد زندگیم شد که چون خواستگار نبود اینجا ازش ننوشتم فقط یه مدتی باهاش آشنا شدم و زود کات کردم این فرد بسیار شبیه نفر قبلی (همکارم ) بود.خب الان من سومین نفر رو که ورژن کمی پایین تره این فرد هست رو دیدم و نمیشه گفت باهاش آشنا شدم بلکه فقط میشناسمش.علت اینکه میخوام این موضوعو بنویسم اینه که یه وجه اشتراکی به غیر از چهره تو این سه نفر بوده و هست.

نفر اول که قصه شو کامل واستون نوشتم.نفر دوم رو 1 سالی بعد از نفر اول از یاهو باهاش آشنا شدم.همون دفعه اول که تو ماشین دیدمش سریع متوجه شباهتش با نفر اول شدم خیلی واسم عجیب بود اما یکم از اولی زشتتر و سطح پایین تر بود.ولی خب فرم چهره و چشما و حتی رفتارش به شدت شبیه بود.

من با این آدم به هدف همینجوری آشنا شدم ولی همون وقتا ازش خوشم نیومد.یه دلیل تکراریه خنده دار داشت اونم اینکه مماخش خیلی بزرگ بود و چهره ش اصلا جالب نبود.یادمه دفعه اول که دیدمش تو ماشین تاریک بود و زیاد متوجه نشدم ولی بار دوم که قرار شد بریم پیتزا بخوریم باهاش رفتم یه پیتزا فروشیه خوب و وقتی روبروش نشسته بودم هی با پسره فروشنده که بسیار خوشتیپ و جذاب بود مقایسه ش میکردم و انگار واسم افت داشت با این اومدم بیرون خدا منو ببخشه اینا همش تصوراتم بود ولی بعدا به روش اوردم. اما خب حس خوبی ازش نداشتم.تیپشم نشون از اقتصادی بودن زیادش داشت به طوریکه لباسش یکم رنگ و رورفته بود و نشون از عمر زیاد و شستشوی زیادش میداد .خب این آدم وضعش بد نبود نسبت به اون زمان 3 سال پیشش خیلیم خوب بود ولی یاد گرفته بود خرج نکنه ظاهرا.البته در برابر دختر خسیس نبود همونطور که گفتم نسبت به خیلی از پسرای شهرمون لارج بود با این حرکت پیتزاش خخخ.فکر کنم لباس پوشیدنش نیاز به این داشت کسی آگاهش کنه چون بعدها اینو به روش اوردم و اصلاحش کرد.

من همون شب بخاطر پالسای منفی که از تو پیتزافروشی بهم وارد شد باهاش کات کردم با اینکه پسر خوبی بود.اون موقع فکر میکردم ایشون از من خوشش اومده البته اومده بود ولی خب من فکر میکردم واسه ازدواجه چون پیرامون ازدواجم یه صحبتایی کردیم .ولی بعدها فهمیدم اشتباه کردم و شاید اون فقط واسه دوستی ازم خوشش اومده بود چرا که وقتی طبق معمول همیشه حدود یه سال بعد سراغشو گرفتم و خواستم ببینمش خودشو گرفت و احیانا فکر کرد تحفه ایه .

سری قبل بهش گفتم دماغت اساسی نیاز به عمل داره و کارش خیلی حاده چون مشکل چهره ش بیشتر به همون دماغش بر میگشت و اونم تعریف کرد میخواسته عمل کنه ولی ترسیده .سری دوم مصمم تر شده بود واسه عمل.یه روز قرار گذاشتیم که بریم مطب دکتری که میخواد عمل کنه و از اونجاییکه من قبلا عمل کردم و یکم تجربه داشتم رفتم ببینم عملای این دکتر چطوره.

خب بد نبود یعنی واسه اقایون که خیلی مهمه طبیعی عمل بشه این دکتر خوب بود و خیلی طبیعی عمل میکرد.بعد از اون یکم صحبت کردیم و طی یه هفته و تو مسافرت باهاش با اس در ارتباط بودم تا اینکه اومدم و رفتم به دیدنش تو اون قرار که زیادم طول نکشید و منو تا جایی میرسوند فهمیدم قصد ازدواج نداره وقتی با اس ازش پرسیدم گفت من هنوز اون بلوغو در خودم نمیبینم و واسه ازدواج آماده نیستم.حالا حرف دلش چی بود خدا داند.منم گفتم شرمنده پس من مزاحم وقتتون نمیشم چون نمیخوام با کسیکه فقط دنبال دوستیه باشم و دوباره تموم شد.دیگه نمیدونم وقتی طرف از نظر مالی اکی هست و سنشم از 30 گذشته قراره کی به بلوغ واسه ازدواج برسه.جالبه واسه دوستی خوب آمادگی دارن ولی واسه ازدواج نه.برای این موضوع این لینکم بخونید بد نیست تو یکی از پستام راجع بهش نوشته بودم  تازگی پیداش کردم .

حالا تو این هفته من بازم واسه خرید یه شئی به یه مغازه مراجعه کردم و دیدم فروشنده بسیار شبیه این دو نفر قبله بازم با این تفاوت که یکم از نظر ظاهری از اون قبلیا پایینتره.البته از نظر چهره بهتر از دومیه ولی از نظر قد تقریبا از همون کوتاهاست که گفتم واستون.

من جنس لازم رو خریدم ولی نکته ای که باعث شد این پستو بنویسم اینه که یه رفتاری وجود داره که تو این سه شخص و خیلی از آدمای دیگه هست.این سه نفر هر سه یکم خجالتی و کمرو و بسیار مهربون و متواضع هستن.این خصوصیت در جای خودش بی نظیره ولی وقتی میاد وارد روابط آدما میشه یه ظاهر خطرناک و گول زننده پیدا میکنه به این صورت که طرف اینقدر مهربونه که تو فکر میکنی تو رو دوست داره یا رفتارش فقط با تو اینطوریه ولی غافل از اینکه این آدما با همه همینطورن.من دو بار گول این افراد و خوردم هم اولی و هم دومی.رفتار متشخص و محترمانه و از سر لطفشونو با علاقه اشتباه گرفتم ولی در مورد سومی قلبم بهم نهیب زد که کجای کاری ؟غافل نشو که دوباره بیخودی دل می بازی.

این سومی وقتی وارد مغازش میشی اینقدر تحویلت میگیره و صداقت تو چشماشه که نگو بعدم واست کلی تخفیف میده و حلقه ملقه هم دستش نیستو یه جوری نگاهت میکنه انگار میخواد یه چیزی بگه.مثلا بازم بیا یا میخوام باهات آشنا بشم یا ازت خوشم اومده.خب وقتی طرف فقط با نگاهش و رفتارش اینکارو میکنه ما چیکار میتونیم بکنیم؟بعدم از کجا معلوم که این تصورات ما درست باشه؟

با خودم میگم شاید واسه اینکه بازم برم ازش خرید کنم اینطور مشتری مداری میکنه چیزی که حتی موقع تخفیف دادن تو حرفاشم گفت و گفت دوست داره مشتریش راضی باشه.منم بهونه دادم دستش که بازم به مغازه ش سر بزنم چون بازم چیزایی واسه خرید نیاز دارم .ولی خب این بازی مسخره ی توهم اذیت میکنه.کاش اون دسته از آدمایی که این رفتارو دارن میفهمیدن با اینکارشون چقدر طرف رو آزار میدن .به نظرم اوناییکه رفتارشون با تحکم هست خیلی بهترن اقلا آدمو هوایی نمیکنن. 



.

.

.

.

.


میشه این آهنگ اندوهبارو با طنزم گوش کرد نمیشه ؟

نیمه گمشده من دقیقا کجایی ؟

.

.

.

.

.

دوس داشتید میتونید به این پستم مراجعه و در کمپینش شرکت کنید


.

.

.

.

.

بازم دوس داشتید میتونید به ادامه مطلبم مراجعه کنید فقط من بی ادب نیستما ولی خیلی جمله شو دوس داشتم حیف بود نزارمش 


۳۱ نظر ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۷
✿✿ یاشل ✿✿


و باز هم یک آشناییه شور انگیز دیگر


حتما عنوانم شما رو یاد کارتون بامزه ی شرک میندازه.من چند سال پیش این کارتونو دیدم و به تازگی هم نوه بزرگه گذاشته بود و دوباره قسمتهاییشو دیدم و داستانش واسم زنده شد .داستان شرک زیادم بچه گونه نیست و اگه ما آدم بزرگا هم بشینیم پاش خوشمون میاد چون عشقولانه س

خب از اینجا واستون شروع میکنم که یک ماهی بود در پی خرید یه وسیله برقی واسه خونه بودم و مدام از اینور اونور پرس و جو میکردم تا بهترین مدل تو این وسیله و بهترین قیمتش رو بدست بیارم.از اونجاییکه وسیله تقریبا گرونی بود سعی میکردم خوب تحقیق کنم تا جنس خوبی از آب در بیاد و بعدا آقایون منزل به خریدم ایراد نگیرن.دیگه حسابی قیمتارو زیر و رو کرده بودم و داشتم انتخاب میکردم که طرف واسم دبه در اورد و وقتی دید خواهانشم به بهونه اینکه قیمت به دلاره و رفته بالا 50 تومن گذاشت رو قیمتش منم خوشم نیومد قیدشو زدم و از اونجاییکه قیمت مناسبتر از اونم پیدا کرده بودم رفتم سراغ فرد جدید.مورد جدید شخصی از گناوه بود که تو شهر ما واسه این جنس تو سایت دیوار آگهی گذاشته بود و میخواست با همون قیمت طرف قبلی با ارسال رایگان جنسو واسم بفرسته.حدود 4 روز طرفو بیچاره کردم از بس سیر تا پیازشو کشیدم بیرون که کلاه سرم نزاره وقتی خوب مطمئن شدم که کلاهبردار نیست خرید کردم و جنس مذکور رو واسم فرستادن تازه با گارانتی که قرار نبود روی اون باشه ولی خب چه کنیم یه اتفاقی دقیقه نود افتاد که اعصاب منو طرف خرد شد و مجبور شد بخاطر اعتماد من گارانتیم بهم بده.کلا این معامله واسم سود داشت و از همه جا بهتر تموم شد اما این داستان چه ربطی به شرک داره؟میریم سر اصل ماجرا و شرک خان عزیز

این آقای بندری که باهاش آشنا شدم چون از همون روز اول برای دیدن عکسای جنس از طریق واتس اپ شروع به صحبت کردیم راه پیام دادنش باز شد و اولش فقط کل کل میکردیم که هویتمونو ثابت کنیم و بتونیم خرید کنیم ولی خب این آقا از همون روزای اول تریپ لاو برداشت و هی وسط صحبتاش سوال خصوصی از سن و وضعیت تاهل و شغل و این حرفا میپرسید منم که مثل سگ پاچه شو میگرفتم و با هر سوالی بهش تذکر میدادم که سوال خصوصی و غیر کاری نپرسه.اما ول کن نبود.عکسی که رو پروفایلش بود حدود 25 سال نشون میداد اما میگفت 38 سالمه.واسه اینکه باورم بشه بعد از کلی ناز کردن و عکس نیمرخ و سه رخ گذاشتن  یه عکس از تمام رخش گذاشت چشمتون روز بد نبینه قیافه ش شبیه شرک البته نه عین اون ولی به زشتیه اون بود.البته بخوام واستون واضحتر بگم شبیه زن شرک وقتی شبا شبیه دیوا میشد بود.یه تیکه از داستان هست که شرک وقتی دختره رو میبینه رو صورتش نقاب میزاره بعد دختره ازش میخواد نقابشو برداره وقتی بر میداره دختره قیافه ش میره تو هم خخخخ و حالت بدی میگیره به خودش و میگه تو یه دیوی؟از قیافه اون حس بدی بهش دست میده منم وقتی عکس این بشرو دیدم همون حالی شدم خخخ.خیلی با مزه بود داستان داشت مثل شرک پیش میرفت آقا دیوه داشت عاشق من میشد.خودش میگفت من زشتم ولی تو خوشگلی و معلومه که از نظر اون من خوشگل بودم.

یه بار بهش گفتم چرا ازدواج نکردی؟ گفت ازدواج دردسر داره .تو دلم گفتم بیا اینم یکی دیگه.من میگم شانس ندارم هر کی از راه میرسه فازش همینه.بعدم گفتم حالا کی تو رو خواست .کم کم تا اون آخراش که میخواست بارو بفرسته داشت باهام سر معامله هم نرمتر میشد و اون گارانتیه دقیقه نودم به همون خاطر بود.البته من مدام بهش میگفتم قصد آشنایی ندارم ولی خب به خرجش نمیرفت و ادامه میداد.منم بخاطر اینکه کارم گیر بود مجبور بودم جوابشو بدم.این پروسه چت و پیام بازی تا بعد از اینکه بار و تحویل گرفتم ادامه داشت تا اینکه وسطای هفته شد و دیدم دیگه کاری باهاش ندارم گفتم ببین کار من با شما تموم شد و ادامه این رابطه هیچ فایده ای به حال من نداره.گفت خب من از تنهایی در میام و اشکالش چیه؟گفتم اشکالش اینه وابستگی و بعدم جدایی.منم بچه نیستم از این تجربه ها زیاد داشتم و حوصله یه تجربه تلخ دیگه رو ندارم.گفت حرفت منطقیه ولی نمیتونم قبول کنم.گفتم ببین همین الانش چقدر وابسته شدی الکی بعد بدترم میشه و تا یکی دو روز این کلنجار ادامه داشت تا تونستم از سر خودم بازش کنم.

با وجودیکه شاید دو هفته از این رابطه نگذشته بود و اینقدر از هم دور بودیم که همو به غیر از صدا و تصویر ندیده بودیم ولی گسستن سخت بود.علتشم این بود هر دو تنها بودیم و داشتیم تنهاییمونو پر میکردیم ولی این راهش نبود.دیگه بخاطر تجربه های قبلی سعی کردم حرف ازدواجم پیش نکشم تا از این تحفه که اصلا در حدمم نبود باز رکب نخورم.الانم دو روزی میشه ارتباطم قطع شده و بیخیالش شدم.ولی واقعا نمیدونم این پسرا با خودشون چی فکر میکنن وقتی از یه دختر تعریف میکنن و خوششون میاد چرا دست دست میکنن؟فکر کردن با مخ زنی چی گیرشون میاد؟اکثر موردای من اهل مخ زنی بودن به این صورت که یا خودشون پایین ترن یا نیستن و هی الکی ازت تعریف میکنن و میبندنت به خوشگلی و صدات قشنگه و خوشتیپیو اندامت خوبه و هولویی و خخخ..... خب ما هم که اینقدرا گوشامون دراز و مخملی نیست که نفهمیم اینا همش مخ زنیه.اگه مخ زنی نبود طرف فکرش به ازدواج میرفت.خب اینم از ماجرای شرک این هفته که میدونم بازم مایوستون کرد.فکر کردین؟من تا همتونو شوهر ندم شوهر نمیکنم ، این رشته سر دراز دارد.

در مورد شخصیت داستانیم باید بگم نمیدونم چرا چند وقتیه با کسایی که آشنا میشم قیافشونو تو شخصیتای داستانی پیدا میکنم مثلا اون مهدی که یه روزگاری اینجا ازش تعریف کردم بسیار شبیه اون پسره تو موش آشپز بود.حالا اینم شرک بقیه شونم تو بازیگرا و خواننده ها همزاد دارن مثلا دارم فیلم میبینم میگم ااا این بازیگره چقدر شبیهه فلانیه.تازه خودمم زیاد همزاد دارم هر جا میرم همه میگن چقدر شبیه یکی هستی که قبلا دیدیم.خب قیافه که کلیشه ای باشه همین میشه دیگه.خخخخ

اینم بگم و رفع زحمت کنم.اوایل این هفته شیطنت پنهان درونم گل کرد واسه شرک جان یه عکس از بچه برادرم که کپی من شده فرستادم و بهش گفتم  این بچه منه.یهو هنگ کرد دیگه پیام نمیداد خخخخخ.بعد گفت پس چرا به دروغ گفتی مجردی؟گفتم ببخشید مجبور شدم، من متاهلم.وای کپ کرده بود. میخواستم ببینم واسش مجردی یا متاهلی من اهمیت داره یا نه.بعد گفت نمیترسی از شوهرت؟گفتم نه کاری باهام نداره اونم داره زندگیشو میکنه.گفتم حالا هنوز حاضری با زن متاهل دوست بشی؟گفت من آدم منطقیم ولی میترسم از گناهش. تا 2-3 ساعت گرفته بودمش و جدی جدی خودمو متاهل جا زدم.بعد که دیدم دیگه داره باورش میشه لو دادم انگار خیلی خوشحال شد.بهش گفتم میخواستم ببینم با زن متاهل دوست میشی که دیدم انگار بدت نمیاد.خلاصه اینکه هر از گاهی دلم میخواد طرفمو امتحان کنم آدمم نمیشم با اینکه از این امتحان کردنام ضربه خوردم ولی خب شیطنته کودک درونمه دیگه کاریش نمیشه کرد.





اینم یه زوج کپی برابر اصل شرک و فیونا


۳۴ نظر ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۷
✿✿ یاشل ✿✿

میدونید که وبلاگ من موضوعیه و باید هر از گاهی راجع به موضوع وب هم بنویسم که البته ناچارا به سمت روابط غیر ازدواجی پیش رفته.همینطورم نمیشه همش روزمره گی و نظرسنجی و اینا باشه.برای نوشتن خاطراتمم باید به مغزم خیلی فشار بیارم تا یه مورد جدید که جالبم باشه یعنی فقط خاطره خالی نباشه یادم بیاد.این میشه که کار من یکم سخت میشه.اما تا الان خدا رسونده بعدشم ایشالا میرسونه راسته میگن خدا روزی رسونه ها خاطره رسونم هست خخخخ


یه بار همون زمانیکه درگیر این عشق پست قبلی بودم و درست همون زمانیکه بعد 6 ماه رفته بودم سراغ طرف (همون کارفرما)و باهاش حرف میزدم از تو نتم با یه نفر آشنا شدم.اون موقع انگار عادت کرده بودم همیشه یکیو داشته باشم.خودمم بعد از قرار با این آقا پشیمون شدم چون فکر کردم آخه الان که دارم با این حرف میزنم چه کاریه آشنایی جدید.ولی خب منطقم اون موقع فرق داشت و این قرارا به صورت یه تفریح واسم در اومده بود.البته یادمه آشنایی با ایشون چند روز قبل از اینکه با کارفرما سر حرفو باز کنم اتفاق افتاد و قرار بعدش.یعنی همزمان نبود.خب مثلا من الان حسابی عاشق یه نفرم و همه ذهن منو مشغول کرده و چند روزیم هست تونستم باهاش سر حرفو باز کنم و به آرزوم برسم که اقلا فقط از علاقم حرفی بزنم که با این آقای جدید قرار میزارم.میدونستم فقط یه قراره و بعدش میگم خداحافظ .به همین هدفم رفتم سر قرار.تو نت یه اطلاعات کلی ازش گرفته بودم.عصر بعد از دانشگام باهم قرار گذاشتیم تو یه پارک فضای سبز دار مناسب برای پیاده روی.وقتی دیدمش خیلی قد بلند و از نظر ظاهر خوب بود ولی به نظر میومد سنش یکم زیاده.یادم نیست چند بهم گفته بود ولی مثلا اون موقع 40 ساله میزد و خودشم اشاره کرد که پیر شدیمو موهام ریخته.یکم وسط کلش خالی بود.خب اون موقع اینقدر عاشق بودم که اصلا برام مهم نبود این چه شکلیه و کیه و چیکارس.استاد دانشگاه بود تو یه رشته تاپ و تو دانشگاهای تاپ.مهمترین خصوصیتش که من اون روز متوجه شدم بسیار پر انرژی و پر هیجان بودنش بود.تا جاییکه من که مثلا جوونتر بودم آروم و مثل این افسرده ها بودم و اون مثل یه پسر بچه شاد و قبراق و سرحال بود.چقدر اون روز منو خندوند و تعریفای باحال کرد.کلامش با شوخی و بامزگی همراه بود.فوق الاده مودب بود و در واقع یه استاد با شخصیت به نظر میومد.میگفت خانواده م روستان و من با مادربزرگم اینجا زندگی میکنم.واسم یکم عجیب بود معمولا مادربزرگا تو روستان و خانواده آدم تو شهر.خب این اینجوری میگفت.منم زیاد دقت تو جزییاتش نکردم.بهش گفتم خوش بحال دانشجوهات با اینهمه روحیه که تو داری.مثلا یه چیزی تو مایه های رضا رشیدپور که از اول صحبت انرژی داره تا آخر.راستی رضا رشیدپور کجاست؟کم پیداست!تازگیا رفتم تو نخ هنرمندا دقت کردین؟؟ خخخخ

بعد از 1 ساعتی که تو پارک بالا پایین پریدیم و حرف زدیم رفتیم بریم سمت منزل.من میخواستم کفش بخرم یه جایی پیادم کرد و اونم مسیرش یکم فرق داشت دیگه رفت خونشون.بعدم که رفتم خونه یکم کم محلی کردم و یادم نیست به چه بهونه ای دیگه پی رابطه رو نگرفتم.یه دلیلی براش اوردم که بیخیال شه.ولی دلیل اصلیش همون گرفتاری من تو دام اون عشق بود.بعد از چند ماه یه تحقیق از طرف دانشگاه داشتم که باید خودم آمار میگرفتم در مورد اساتید دانشگاها بود.چون استادا زیاد به دانشجوها اهمیت نمیدن و میدونستم خودم بخوام آمارگیری کنم تحویلم نمیگیرن یادم به این افتاد ازش خواستم کمکم کنه.قبول کرد.فرمو واسش ایمیل کردم اونم پرینت گرفته بود و بین همکاراش پخش کرده بود و جواب گرفته بود.قرار شد برم ازش بگیرم.عصرا یه جایی تو یه مدرسه غیر انتفاعی کلاس جبرانی داشت.آدرس داد رفتم اونجا.بعد گذاشته بود پیش مدیر یا معاون اونجا.وقتی رفتم تو، اون آقا بهم برگه ها رو داد و خودشو ندیدم.واسم عجیب بود چرا خودش نخواست منو ببینه.شاید میخواست تابلوکاری نشه.بعد از اونجا که اومدم بیرون بهش اس زدم و تشکر کردم و اون یهو اس داد خیلی دوستت دارم.منو بگی هنگ کردم که یعنی چی ؟!!الان حاضر نشدی منو ببینی اونوقت خیلی دوسم داری؟اون زمان با کسی نبودم ولی نمیدونم چرا نخواستم باهاش بیشتر آشنا شم .ازش راجع به این اسی که داد پرسیدم جواب درست حسابی نداد.بعد یادمه فرداش روز تاسوعا بود نزدیک ظهر اس داد منو حلال کن و خداحافظ .گفتم وا این دیگه کیه دیونه س دیروز میگه دوستت دارم امروز میگه خداحافظ .کلا زیاد جدیش نگرفتم.

بعد از اون کلا فراموش شد تا حدود 1 سال بعد یه بار رفتم تو نت و دیدم آنلاینه بهم پیام داد.صحبت کردیم. بهم گفت متاهله و دوتا بچه دارهو زنش بیماری ام اس داره و بخاطر این مسئله دیگه اونجور که باید زندگیشون گرم نیست و واسه همین تو دنیای مجازی میچرخه.باز منو بگی تعجب کردم که چطور من اینو نفهمیدم و اونم نگفت.چقدر راحت مردای متاهل خودشونو تو نت مجرد جا میزنن.چون اون اول گفته بود مجرده و از روحیه با نشاطشم اینطور به نظر میومد.خب خواست بخاطر دروغاش بازم حلالش کنم.بهش گفتم اگه اینطوره چرا اونروز به من گفتی دوسم داری گفت از سر تنهایی بود.گفتم دلیل خداحافظیتم حتما همون بود که متاهل بودی.گفت آره.

بازم خوب بود وجدانش نزاشت بخواد بازیم بده چرا که اگه یکم بیشتر اصرار میکرد من خام میشدم و فکر میکردم استاد حتما دوسم داره.حالا میفهمیدم چرا بار اول جذبش نشدم با اینکه خیلی جذاب بود، چرا دوستت دارم گفتنشم باور نکردم با اینکه مورد خوبی بود و شاید شرایطش واسه خیلی از دخترا آرزو بود و کافی بود بخوان برن تو رویا و خامش بشن.یه نیرویی منو از اون دور میکرد و اون بی شک دست مهربون خدا بود.چون ارتباطمون اونقدر زیاد نبود که بخواد تو دلم نفرتی به جا بزاره و واقعا در حقمم لطف کرد واسه تحقیقم همون روزا بخشیدمش.



 



۲۵ نظر ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۷
✿✿ یاشل ✿✿