ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۲۶ مطلب با موضوع «خواستگاری دوستان» ثبت شده است


خواستگاری دوستان 26 :


دانشجوی ترم دوم شیمی بودم وهرروز برای رفتن به مترو باید یه مسیر15دقیقه ای  رو میرفتم.اتوبوس هم بود ولی من برای پیاده روی ،مسیرو پیاده میرفتم واین مسیر هم پر از مغازه های لوسترفروشی واینه شمعدانه وچیزای دیگه بود.هروقت این مسیرو میرفتم متلک وتیکه و...بود تازمانی که برسم به مترو هیچوقت خداشاهده نگاه نمیکردم وهمیشه کتاب درسی میخوندم یاخودمو سرگرم میکردم با هندزفری وموزیک.یه روز نزدیک مترو کنار خیابون وایستادم تایکم خلوت بشه وبتونم رد بشم ازخیابون که شنیدم کسی بهم گفت تااینجااومدم که بهت بگم دوست دارم تابرگشتم ببینم کی بود اون رفته بود ومن نفهمیدم وکلا فراموش کردم تااینکه ده روز بعدش داشتم میرفتم دانشگاه که دیدم یه پسری اومد کنارم وگفت اصلا مزاحم نیستم ومیدونم اینجامحل زندگیته ونمیخوام برات مشکلی باشه فقط میخوام باهات صحبت کنم ومنم کناره مترو بودم وازشدت افتاب دستمو گذاشتم رو پیشونیم تابتونم بینمش برای اینکه بره شمارشو گرفتم اولین بار بود ازکسی تو خیابون شماره میگرفتم رفتم دانشگاه وبه دوستم گفتم وبهم گفت بهش زنگ بزن واقعا نمیدونم چطور من اینکارو کردم راستش خیلی مغرور بودم.زنگ زدم واسمشو گفت وتو دلم گفتم خدا از هرچیزی بدم میاد سرم میاد اسمش عباس بود ومن متنفربودم ازاین اسم وگفت دیپلمم و دیگه واویلا اصلا دیگه نمیخواستم بشنوم باقی حرفاشو.ازم خواست همو ببینیم دیگه گفتم بریم ببینیمش باهام قرار گذاشت متروی شریعتی نزدیک دانشگاه وبعد بردم پارک نیاوران وحرف زد ازاینکه یک سالی هست میبینمت تو این مسیر و اوایل جدی نمیگرفتم ولی یه مدت گذشت برام سوال بود تو چرا اصلا نگاه نمیکنی به مردا یاپسرایی که تومسیرتن(من تواین یه سال حتی خودشم که کناره مغازه وایمیستاد ندیده بودمش)وهمیشه دستت کتاب هس حتی ازم فیلم گرفته بود ومیگفت بعضی وقتانمیومدی و ردنمیشدی دلم تنگ میشد فیلمتو میدیدم.من اصلا خوشم نیومده بود درسته پسری بود قدبلند خوشگل وورزشکاری بود هیکلش ولی من اصلا به روی خودم نمیاوردم ولی اون به گفته ی خودش محو زیبایی من شده بود واقتدار وسنگینیم. بعد نیاوران منو برد دربند و رستوران باغ بهشت طبقه ی هفتمش وبرام موزیک گذاشت وناهار سفارش داد وحرف زدیم واین شد شروع اشنایی حتی یادمه فال خریدم اونجا و خوب اومد.(زمان 24ام اردیبهشت91) ومن به مامان قبلا گفته بودم ونشونشم داده بودم وهروقت ازاونجارد میشدیم حواسش بود ولی اخم میکرد بهم رو نمیداد. شهریور ازم خواست بامامانم حرف بزنه منم به مامان گفتم برای یه کاره مهمی بیاد شریعتی وبادوستمم هماهنگ کرده بودیم وقرار بود به مامانم بگه.عباس هم زودتر رفته بود سفره خونه سوگلی توقلهک وجا رزرو کرده بود خلاصه دوستم گفت و مارفتیم وعباس بامامانم حرف زد وقرار شد مامان به بابا بگه ناگفته نماند مادر پدر ویکی ازخواهرهای عباس منو دیده بودن وحسابی پسند کرده بودن خانوادش درعین مذهبی بودن چون اردبیلی هستن ولی بچه ها رو جوری تربیت کردن که میدونن صلاح خودشونو خودشون بهترمیدونن ومنم تایید کردن وباقی رو سپردن تا عباس کارارو جورکنه وبیان خواستگاری

مامان هم خوشش اومده بود وهم میگفت جوونه ولی هیچی نداره خب درست هم میگفت عباس دیپلم ردی بود وسنشم تازه 23شده بود ونه خونه ای ونه ماشینی ونه تحصیلاتی واینکه کار هم برای خودش نبود وپدرش هم کارمند بازنشسته بود ودرست که خونه و ویلا داره باباش ولی بحث اونا جدابود ومنم هیچوقت تو فکرم تصورشم نمیکردم بخوام باهمچین شخصی ازدواج کنم ولی اخلاق،ازنظراخلاقی بیست بود وخوش صحبت وکاری، برا کارش همیشه منظم بودودوس نداشت کسی ازش شاکی باشه.حتی بااین شرایطش هم خانواده های دخترا بهش پیشنهاد ازدواج با دختراشونو میدادن که من اوایل تعجب میکردم ولی بعدهافهمیدم پسره کاری وبااخلاق همیشه طرفدارای خودشو داره ولی من نمفهمیدم و ادا اطوار درمیاوردم وباهاش خوب نبودم واگه دوروز پشت هم میدیدمش برام عادی میشد ولی اون طفلی دوسم داشت به قول خودش عاشق نه چون تب عاشق زود سرد میشه ومی گفت منو دوست داره واون بامحبت بود ولی من خشن.تنها چیزی هم که منو به اون وصل میکرد اخلاقش بود.خلاصه که مامان به بابا گفت ومخالفت شروع شد,بابای من روی درس حساسه برا همین بدون اینکه بدونه اینا کی اند گفت نه دختره من دانشجویه وقصد ازدواج نداره خود عباس حرف زد باباش وخواهراش حرف زدن ولی بابای من کوتاه نیومد که نیومد نه تنهااین که خواستگارای دیگه رو هم بدون گفتن به من رد میکرد منم تو دانشگاه خواستگارامو وپیشنهادامو بخاطر عباس واینکه خودمم خیلی تو وادی ازدواج نبودم رد میکردم.منم بدم نیومده بود ازاینکه بابام عباس رو رد کرد چون شرایطشو دوس نداشتم وهمون روز اول اشنایی هم بهش گفته بودم واونم قبول کرده بود درس بخونه درسشو خوند ودیپلم کامپیوتر و5تامدرک گرفت طراحی وگرافیک و...الانم دانشجوی ترم یک کامپیوتره تو دانشگاه پشتکارش خوبه الحمدلله وتونست زبان ترکیه وانگلیسی شو خوب کنه این ازاین. ماشاالله چون کاری بود ازنظرکاری خودشو کشید بالا وخداروشکر درامدش تو اوضاع احوال این جامعه خوبه(بگین ماشاالله)..خونه هم خرید توکرج البته یه فسقلی 60متری که الانم گذاشته فروش بخاطر سرمایه کردن پولش برا کار. وقراره ماشینشم بخره یه صحبتایی شده...حالا اینا روگفتم برم سرقضیه مخالفتا...

مادره منم بخاطر خواستگارای خوبی که برام پیدامیشد شروع کرد ساز مخالف زدن مثل بابام که درسته اخلاقش خوبه ولی هیچی که نداره منم میگفتم شما چرا قضاوت میکنی به جز چندباردیدن اونم شاید درحد یکی دوساعت چی میدونی ازش مگه. خلاصه که من کلی حرص میخوردم وبابامم کوتاه نمیومد تااینکه یه اتفاقی برام افتاد یه اتفاق تلخ که خدا نصیب کسی نکنه اونجا بود که مامان برگشت گفت این پسره هنوزم میخوادت بگو بیاد خواستگاری. من خداروشکر خدا کمکم کرد واون بلا ازسرم دور شد یه قضیه ای بود که یه بار 5سال قبل هم چندبار برام اتفاق افتاده بود وسربسته به عباس گفته بودم واونم درکم کرده بود وازم خواسته بود کسی متوجه نشه که اذیت کنه واین قضیه رو هیچوقت نزد توی سرم. باید میگفتم چون احتمال میدادم تو اینده روزی بشه که مجبوربشم بگم وزودتر میگفتم بهتر بود وتا فکر نکنه یوقت قصد داشتم فریبش بدم(نمیخوام باز کنم قضیه اینه که برادر من که الان 20سالشه از زمان 15سالگیش چندبار قصد تجاوز داشته که خداروشکر خدا باهام بود بابا هم میدونست وهم مامان وبرادر بزرگترم ولی نمیدونم چراهمه فکر میکردن چیزی نیس ومن 5سال بااسترس زندگی کردم تاهمین الانش ومیخوام زودتر مراسم بگیریم وبریم تا الانش بابا بخاطر درس نزاشته مراسم بگیریم ) مامان گفت با بابات صحبت میکنم که یه بار بزاره بیان.گفت و مخ پدر رو زد و اجازه صادر شد خلاصه زنگ وقرار گذاشته شد اومدن کلی شرط و شروط گذاشت اونم تازه بااصرار کردنای من وگرنه بدون درنظرگرفتن من میخواست بازم ازطرف خودش وبه اسم من نه بگه بهشون..خیلی خسته شده بودم ولی اگرم کاری کردم چون بهش علاقه پیداکرده بودم دوستم داشت و وقتی نگاه میکردم به اطرافیانم میگفتم خداروشکر که هست...چندماه بعد عروسیمونه دیگه خلاصه کردم دوره ی نامزدی دوماهه گذشت عقدکردیم و چندماه دیگه عروسیه ومنم همش تو رفت وامدم وشلوغه سرم واینکه خداروشکر این ترم درسم تموم میشه.اهان اینم بگم محرم سال90من ازخداخواستم که یه پسره خوب سرراهم قرار بده ونذر کردم حلوا پخش کنم اگه پیداش کردم خخخخ که چندماه بعد همینم شد یکی بااسم عباس وهمونطور بااخلاق هرچند دیر فهمیدمش ولی الان نفسم به نفسش بسته اس وطاقت دوری ازهمو نداریم.به قول  عباس تو منو به ازای حلوا گرفتی.


با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم







۳۳ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿




خواستگاری دوستان 25 :

من تو کلوب عضو بودم. ی پروفایل با ی گارد تقریبا بسته! طبق روالی ک تو همه شبکه های اجتماعی هست، کلی درخواست دوستی واسم میومد. منم تو پروفایلم ی سری شرایط گذاشته بودم واسه دوستی مجازی.نزدیکای عید 92 بود ک یه آقایی درخواست دوستی داد... رد دوستی زدم... فرداش ک رفتم کلوب دیدم همون آقا یادداشت گذاشته : " سلام. ببخشید میشه بپرسم چرا تایید نکردید؟" منم نوشتم:" سلامببخشید ولی اون شرایطی ک من تو پروفایلم نوشتم شما ندارید. اونم در جواب گفت ک: شما تایید کن من خودمو با شرایط شما وفق میدم.
خلاصه از اون اصرار و از من انکار... تا بالاخره بعد چند روز گفتم تایید میکنم ولی یک ماه فرصت میدم اگه فعال نباشی حذف میشی. اونم قبول کرد.. تو این یک ماه فعال شد ولی نه اونقد اما من حذفش نکردم چون نسبت به بقیه پسرایی ک تو اد لیستم بودن خیلی سر سنگین تر و مودب تر و شوخ تر بود.تمام حرفایی ک ما میزدیم درباره وضعیت درس و کار و برنامه ها و اهدافمون تو زندگی بود... اون بیشتر میگفت چون واقعا برنامه داشت و کلی هدف.. منم اون موقع ها تو فاز افسردگی بودم و هییییییییچ هدفی تو زندگیم نداشتم... از تیر ماه به بعد حرفامون بیشتر شد. البته هنوزم هفته ای یکبار چت میکردیم. اولین باری ک درخواست دوستیش و مطرح کرد(دوستی خارج نت)اونجایی بود ک من تو پروفایلم نوشتم : ترجیح میدم همسرم نقاش باشه یا تو ی کار هنری باشه. اون ازم پرسید چقدر به نقاشی علاقه داری؟ گفتم بی نهایتگفت چرا کلاسش نمیری؟ گفتم چند جلسه رفتم ولی اگه بخوام کلاس درست حسابی برم هزینش بالاست و من فعلا نمیتونم! گفت مثلا ماهی چقدر؟ گفتم حدااااااقل ماهی صدتومن. گفت من میدم برو.
اونجا من خندیدم و گفتم: از جای خوبی واسه مخ زدن شروع کردی! نقطه ضعفه من! شاید هرکی جای تو بود ناراحت نمیشدم اما خیلی ناراحتم کردی، فکر میکردم حداقل ی فرق کوچیک با بقیه داری و بفکر مخ زدن نیستی! چند دقیقه سکوت کرد و بعدش گفت قصدم مخ زدن نبود، دوست داشتم به اون چیزی ک میخوای برسی. تو این فاصله بین تیر تا شهریور، ما چندبار دیگه هم باهم حرف زدیم.. بهش حسودیم میشد، منظم و باهدف بود.. خیلی هم درسخون... واسه من از آرزوهاش میگفت، از برنامه هاش، اینقد هم مصمم حرف میزد ک من مطمئن بودم بهشون میرسه. برعکس اون، من بعد یک سری اتفاق ها ک تو زندگیم افتاده بود، خیلی منزوی شده بودم، زندگی واقعا واسم بی معنی بود و هیچ هدفی نداشتم.. فقط همراه زمان پیش میرفتم.شخصیتش و دوست داشتم. دوست داشتم آدمی مثل اون کنارم باشه اما خب اون موقع کلا حتی ازدواج هم واسم محال بود چه برسه بودن در کنار آدمی مثل اون، حالا چه شرعی چه غیر شرعی... تو این دو ماه بصورت جزئی تر وارد زندگی هم شدیم و اون بخشی از گذشته،  ناراحتی ها و مشکلات منو میدونست. بازم بهم درخواست دوستی داد و من بازم رد کردم. اینبار دوست داشتم قبول کنم ولی بخاطر شرایطم اینکارو نکردم.اگه اینکارو میکردم خیلی چیزارو باید ازش پنهون میکردم و واقعااا دلم نمیومد اینکارو بکنم. (شاید اگه کس دیگه ای بود اینکارو میکردم!! ) ی روز ک خیییلی بی حوصله و ناراحت بودم تصمیم گرفتم اگه بازم اون بهم درخواست دوستی داد قبول کنم... من از دنیای مجازی خیلی خسته شده بودم. تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم تا شاید شخصیت اون رو منم تاثیر بذاره، منم زندگیم تغییر کنه و دست از این دنیای مجازی بکشم... منتها ی ترسی هم ته دلم بود، چون نمیخواستم خیلی سر از زندگی واقعی من دربیاره مجبور بودم در صورت دوستی چندتا دروغ بهش بگم! همون روزا دوباره باهم چت کردیم. اما اون پیشنهاد ندادخیلی حرف تو حرف شد و بالاخره بعد چند روز بهم گفت: من میترسم دوباره ازت بخوام... ایندفعه بگی نه واقعا اعصابم خورد میشه و احساس سبک بودن بهم دست میده... منم گفتم شایدم نه نگفتم! گفت: یعنی احتمالش هست؟؟؟ گفتم: دقیق نمیدونم ولی شاید باشه! خلاصه من یجوری جواب مثبتم و گفتم و دوست شدیم!  تا یک هفته روزا اس میدادیم (بیشتر وقت نهار و استراحتش اس میداد) شبا هم تا 3 چت میکردیم.  یک هفته بعد واسه اولین بار صداشو شنیدم، مکالمه خیلی کوتاهی بود. نمیدونستیم چی بهم بگیم!  دفعه دومی ک حرف زدیم من بیرون بودم. وقتی زنگ زد گفت اونجا چیکار میکنی؟ چرا نگفتی داری میری؟ با کی رفتی؟ من اصلا فکر نمیکردم واسه رفت و آمدام باید بهش بگم!! گفتم خودم اومدم تا ظهر هم اینجام. باید به شما میگفتم؟؟؟؟ گفت معلومه ک باید بگی!! هرجا خواستی بری قبلش باید بگی کجا میری و با چی میری! حالا چجوری میخوای برگردی؟ گفتم با اتوبوس. گفت با تاکسی برو..  اوایل خییییلی ناراحت میشدم از این رفتارش.. چون واقعا واسم سخت بود.. من به بابام هم زیاد توضیح نمیدادم کجا میرم اما حالا باید به این جزء به جزء کارام و میگفتم!! فقط تونستم قانعش کنم ک من هرجا لازم باشه میرم و خیلی وقتا هم تنها میرم، پس حق نداری بگی فلان جا نرو، من خودم میدونم کجا برم کجا نرم اونم گفت پس هرجا رفتی با تاکسی یا آژانس میری، نه صبح خیلی زود میری نه دیر وقت میای! بهش گفتم ببخشید من سر گنج نشستما هی پول تاکسی و آژانس بدم! گفت من میدم، تو فقط راحت برو و راحت بیا. قبول نکردم چون لازمه این کار این بود ک من شماره کارتم و بهش بدم و دراینصورت اون اسم واقعی منو میفهمید! اولین دروغی ک بهش گفتم اسمم بود. بهش گفتم لازم نیست خودم سعی میکنم کمتر برم و بیام تا هزینه زیاد نشه، خیلی اصرار کرد ولی نمیشد ک قبول کنم. بعد یه مدت خیلی از اخلاقای هم دستمون اومد ولی خب این شناخت هزینه سنگینی داشت چون واقعا یک سری از رفتارهایی ک داشت واسم غیرمنطقی بود، یا خیلی محتاطانه بود.. رو خیلی چیزا توافق نداشتیم.. مثلا نوع رفتار با فامیل، حجاب پیش فامیل، حتی نحوه اس دادن! کم کم این مسائل حل شد ولی دعوا زیاد میکردیم. تو تمام این دعواها من همیشه حرف رفتن میزدم و سعی داشتم یجوری این رابطه رو تموم کنم( تقریبا به اون چیزی ک میخواستم رسیده بودم). اما اون هیچ وقت حرف رفتن نمیزد و همش میگفت ما دوتا ادمیم و میتونیم با حرف زدن همه مشکلاتو حل کنیم. بعد یک ماه بهم گفت من برنامه زندگیم عوض شده! گفتم یعنی چی؟ گفت واسه عید یه کار دیگه دارم ک باید انجام بدم. گفتم چی؟ گفت نپرس.. فقط بدون به دوتامون مربوط میشه. حتی لحظه ای تصور نکردم داره به ازدواج فکر میکنه! گفتم شاید داره برنامه ریزی میکنه عید همدیگه رو ببینیم روزا و شبا همینطور میگذشت و ما هر روز بیشتر از روز قبل به هم دیگه دلبستگی پیدا میکردیم. اون خیلی صاف و صادق بود.. در عین اقتدار و غروری ک داشت خیلی مهربون و وفادار بود.. خیلی هم محتاط! اینجوری نبود هرچی من بگم باور کنه، بعضی وقتا امتحانم میکرد و من ندونسته قبول میشدم چند روز بعد بهم گفت برنامم اینه ک عید بیام خواستگاری... گفتم همینجوری ندیده و نشناخته؟؟؟؟ گفت خب میبینیم و میشناسیم. فعلا اخلاقیات حل شده فقط میمونه دیدن ک من با خانواده میام خونتون اون لحظه فکر کردم شاید الکی میگه ک زودتر همدیگه رو ببینیم. گفتم نه، من علاقه ای به این ازدواج ندارم. تا چند روز همش دلیل و منطق میاورد و میگفت چرا میگی نه. من دوست دارم هرچه زودتر رابطمون رسمی بشه.. خسته شدم از این حرف زدنا و اس دادن های قایمکی.. تا اون روز، اگر بخوام دعواها و اختلافارو کنار بذارم، اون واقعا در حق من خیلیی خوبی ها کرده بود...هیچی کم نذاشته بود، از محبت بگیر تا پول... واقعا روم نمیشد بدون دلیل قانع کننده بذارمش کنار! دلیل هم پیدا نمیکردم!! خیلی با خودم کلنجار رفتم، روزها و شب ها.. هر روز ک میگذشت اون امیدوار تر میشد و من نگران تر.. و البته تنها تر! نمیخواستم بره ولی چاره ای نبود.. اون خیلی صداقت تو کلام و رفتار داشت ولی من خیلی وقتا بهش دروغ گفتم.. میدونستم از دروغ بدش میاد اما... واقعا در توانم نبود برم بهش بگم چه چیزایی بهش دروغ گفتم... عذاب وجدان داشت منو میکشتتمام عکس العمل هایی ک ممکن بود بکنه رو تو ذهنم تصور کردم و میترسیدم... من میتونستم گوشیمو خاموش کنم و واسه همیشه ولش کنم برم، اونم هیچ جوره نمیتونست منو پیدا کنه اما واقعا نمیتونستم تصمیم گرفتم تو یه وبلاگ همه چیو واسش بنویسم تا دیگه بیشتر از این پای من نمونه. تا چند روز واسش مینوشتم و خبر نداشت قراره چه اتفاقایی بیفته.بالاخره تصمیم گرفتم بگم. ی شب ک تو نت حرف میزدیم از حرفای من ی چیزایی فهمیده بود.  همش میگفت چی شده؟ چرا اینجوری باهام حرف میزنی؟ چرا اینقد ناامیدی؟  بهش گفتم ی چیزایی و باید بدونی... آدرس اون وبلاگ و بهش دادم و گفتم برو بخون. حالا از شااانس همون لحظه نتش تموم شد!! اونم نتونست وبلاگ و بخونه...  بدون خوندن اونجا کلی دعوام کرد ک چرا رفتم وب درست کردم و تا چند روز حرفایی و ک باید به خودش بگم اونجا نوشتم!! گفت هرچی ک هست باید خودت بهم بگی.. اما من واقعا نمیتونستم.. فردا بعدازظهر نتش شارژ شد و بعدش اس داد و منو به اسم واقعیم صدا کرد... باور کنید همه تنم میلرزید.. از ترس.. اون جز داد و بیداد کاری نمیتونست بکنه، منم میتونستم خیلی راحت گوشیمو خاموش کنم تا چند روز و بعدشم انگار نه انگار ک خوانی اومده و خوانی رفته.. بقیه زندگیمو میکردم! اما دوست داشتم سرم داد بزنه... حتی فحش بده... اون لحظه خودم و اماده کردم واسه شنیدن هر حرفی! بهم گفت دوست دارم خودت واسم بگی، زیاد متوجه نشدم حرفای اون وبلاگو... گفتم نمیتونم، اصلا در توانم نیست...
گفت من فردا میام دیدنت.
برق از سرم پرید! گفتم واسه چی؟؟
گفت میخوام ببینمت و رو در رو حرف بزنیم.
گفتم من واسه گفتنه اینا شهامته تلفنی حرف زدن هم نداشتم حالا رو در رو بگم!!
هرچی اصرار کرد من قبول نکردم. تو اون وبلاگ نوشته بودم اسمم و دروغ گفتم و اسم واقعیم چیه. گفته بودم ک من اصلا نمیتونم باهات ازدواج کنم بخاطر مشکلی ک دارم. گفته بودم تو ی تصویر خیالی از من ساختی و فکر میکنی من خیلی خوبم ولی من اصلا اون ادمی ک تو فکر میکنی نیستم. در کنار اینا نوشته بودم ک چرا باهاش دوست شدم و چقدر پشیمونم از رفتارم و اینکه اینقد خوبی ازت دیدم ک دلم نیومد یهو بذارم و برم. من فکر میکردم همه اینا باعث میشه اون بذاره بره اما نرفت و تمام دروغای منو از جنبه مثبت نگاه کرد از یه طرف تمام دروغایی ک گفته بودم بعنوان نکته مثبت بحساب اومد! و این منو شوک زده کرده بود... از یه طرفم بزرگترین مشکل زندگیم(به نظر خودم) ک واسم تبدیل به ی غول بزرگ شده بود درجا نابود شد! و از همه بدتر اینکه اون پشیمون ک نشد هییچ، بیشتر از قبل رو تصمیم ازدواجش اصرار داشت. من واقعا زیر فشار روانی خیلی بدی بودم!
وقتی از یه مسافرت معنوی برگشتم،  تصمیم گرفتم بمونم تو این رابطه و تلاش کنیم به ازدواج ختم بشه... همون روز حرف زدیم و  درباره یه مسائلی حرف زدیم ک اون بعدش خیلی ناراحت شد، گفت میرم بخوابم، منم تنهاش گذاشتم چون فکر میکردم بهتره بهش فرصت فکر کردن بدم! بعد چند ساعت اس داد گفت من شهر شما هستم! فردا میخوام ببینمت... شوکه شدم! هنوزم امادگیشو نداشتم! آمادگی ب کنار... دیگه نمیتونستم پیش بینی کنم رفتار فرداش چجوری خواهد بود... برزخ خیلی بدی بود 
بهش گفتم چرا نگفتی داری میای؟؟ من امادگیشو ندارم 
گفت یهویی شد! امادگی نمیخواد
فردا میخوام با آبجیم بیام ببینمت، فقط بگو چه ساعتی؟
گفتم با آبجیت نه! فقط خودم و خودت...
گفت نه! میخوام از همون اول همه چی رسمی باشه!
گفتم: امکان نداره! اولین دیدار باید بین خودم و خودت باشه. یا این یا برگرد برو.
به زوور راضیش کردم تا قبول کرد. قرارمون شد ساعت 12 ظهر، جلو در دانشگاه.
وااای ک من یعااااالمه استرس داشتم.... بیشتر از همه ترس داشتم. از اینکه فردا به من بعنوان یک موجود گناهکار نگاه میکنه یا بعنوان کسی ک میشه بهش ترحم کرد؟؟ از اینکه دعوام میکنه یا مثل همیشه با شوخی هاش سر ب سرم میذاره زنگ زد گفت جلو در دانشگام.. مدل ماشین و رنگش و میدونستم. یه بسم الله گفتم و از جلو آینه اومدم کنار و رفتم پایینتا رسیدم جلو در ورودی سالن زنگ زد گفت پس کجایی؟ گفتم الان از در خارج میشم. از دور ماشینش و دیدم... دقیقا روبروی من بود و چند مین طول میکشید تا بهش برسم... مطمئن بودم از همون دور زل زده به من و داره نگام میکنه... البته شیشه های ماشین دودی بود و نمیدیدمش ولی مطمئن بودم داره نگاه میکنه. سرم و انداختم پایین و رفتم جلو... همشم میترسیدم از استرس زیاد یهو بیفتم یا پام پیچ بخوره 
تو ماشین نشستم و سلام کردم. عینک دودی زده بود . ی تیشرت تنگ پوشیده بود با ی شلوار جین... ماشاءالله هیکلی بود و از من خیلی درشت تر! من پیشش خاله ریزه بودم
سلام کرد و گفت خوبی؟ گفتم ممنون.
لحنش آروم بود. اون روز احساس کردم اونم روش نمیشه مستقیم نگام کنه ولی بدجنس از زیر عینک داشت نگاه میکرد اما صورتش سمتم نبود و من متوجه نشدم ک یواشکی داره نگام میکنه! رفتیم داخل شهر، تو راه گفت بذار ی فیلم نشونت بدم. رسیدیم به چراغ قرمز... گوشیش و گرفت طرف منو داشت دنبال فیلم میگشت.. منم ک تا اون لحظه فقط مستقیم و نگاه میکردم سرم و کج کردم طرف گوشی ولی همچنان سرم پایین بود! چند دقیقه دنبالش گشت بعد گفت عه نمیدونم کجا گذاشتمش! (دروغ میگفت، تمام مدت داشت از زیر عینک نگام میکرد من فکر میکردم دنبال فیلم میگرده ) تو راه برگشت به دانشگاه گفت: نمیخوای حرف بزنی؟؟ گفتم: چی بگم... گفتنی هارو گفتم. گفت من اینهمه راه نیومدم تا بدون حرف برگردمگفتم تو اومدی منو ببینی و دیدی، حرف دیگه ای نیست. گفت پشت تلفن خیلی زبون داریاا! اصلا بهت نمیاد کم حرف بودن! هیچی نگفتم... گفت بعدازظهر با آبجیم میام.. باشه؟؟ گفتم نه! گفت چرا؟؟ گفتم دلیلی نداره... گفت داره.. همش اون حرف میزد بعدش یهو گفت تا کی میخوای بیرون و نگاه کنی؟؟؟ نمیخوای منو ببینی؟؟ گفتم من شما رو دیدم، اونی ک واسه دیدن اومده شمایی نه من! گفت نه اصلا! من اگه میخواستم فقط واسه دیدن بیام ک نمیگفتم با آبجیم میام. الانم میرم ک بعدازظهر با آبجیم برگردم. گفتم میخوای بهش چی بگی؟؟ گفت فعلا نمیدونم ولی یه راهی واسه گفتنش پیدا میکنمگفتم حالا تا بعدازظهر... رسیدیم دانشگاه و بعد چند مین رفت . حس و حالم خوب بود.. یجورایی آروم بودم... خیلی دلم میخواست بدونم حالا ک منو دیده احساسش چه تغییری کرده و اصلا از من خوشش اومده یا نه ولی ازش نپرسیدم.  اس داد گفت بعداز ظهر کی کلاست تموم میشه؟؟؟ گفتم سه و نیم. چطور؟؟
گفت اگه بخوای با آبجیم میام.
گفتم یعنی چی اگه بخوام؟
گفت یعنی اگه نظرت دربارم مثبت باشه!
گفتم من ک تورو ندیدم!
گفت واسه اینکه همش بیرون و میدیدی حالا چیکار کنم دوباره بیام منو ببینی؟؟
گفتم نه بابا. من نمیدونم چی بگم. بهتره اول خوب فکراتو بکنی
گفت من قبل اینکه بیام فکرامو کردم. مگر اینکه تو بخوای فکر کنی!
گفتم نظرت چی بود؟؟
گفت: بهتر از اونی بودی ک فکر میکردم.
گفتم: مجبور نیستی دروغ بگی.
گفت: دقیقا! منم دروغ نمیگم. تو نظرت چیه دربارم؟
گفتم: بهتر از اون چیزی ک فکر میکردم!
خلاصه قرار شد ساعت سه و نیم با آبجیش بیاد. قبلا عکس آبجیش و دیده بودم.
ساعت سه و نیم اس داد گفت ما بیرونیم.
رفتم بیرون، از لای درختا رفتم تا اول من اونارو ببینم. خودش بیرون کنار ماشین ایستاده بود..آبجیشم بیرون بود. تا منو دید لبخند زد و اشاره کرد به آبجیش.. سلام کردم و دست دادیم... نشستیم تو ماشین. بعد احوالپرسی و چندتا سوال از دانشگام گفت ک من خیلی شوکه شدم! تازه نیم ساعته فهمیدم جریان چیه و نمیدونم الان باید چی بگم! فقط تندتند چندتا سوال نوشتم ک ازتون بپرسم.
خلاصه بعد از دیدار با خواهرشوهر و یه سری ماجراهای دیگه ای ک پیش اومد، البته هرکدومشون پر از استرس بودن  اما همسرم خیلی صبوری کرد و طاقت آورد، بالاخره بعد 9 ماه عقد کردیم، حالا هم بعد گذشت 1 سال و دو ماه از عقدمون روزای خیلی خوبی و باهم دیگه میگذرونیم، اون هیچ تغییری نکرده، همونطور با محبت و باغیرت و صادق و وفادار.
ان شاءالله تا چند ماه دیگه عروسیمونه..



با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم





۳۵ نظر ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۳
✿✿ یاشل ✿✿

خواستگاری دوستان 24 :


 دو ماه بعد از خواستگاری مسعود یک خواستگار دیگه اومد به اسم حجت، چهار برادر بودن و یک خواهر ته تغاری. پدر حجت کوره آجرپزی داشت که پسرهاش هم اونجا کار میکردن وضع مالی خوبی داشتن ولی تحصیلات در حد ابتدایی.این خانواده از آشناهای دور ما بودن. سطح فرهنگی و اجتماعی اونها در مقایسه با خانواده من خیلی پایین بود ولی وضع مالی بهتری داشتند. در کل خانواده خوبی بودن ولی واسه یکی مثل خودشون. زمانی که من دوازده ساله بودم واسه پسر اولشون از من خواستگاری کرده بودن که پدرم به بهانه کوچک بودن من جواب منفی داده بود. حالا دوباره واسه پسر سومیشون که پنج سالی از من بزرگتر بود اومده بودن خواستگاری، پدرم باز هم جواب منفی داده بود ولی این خانواده دست بردار نبودن. مادر حجت هر روز به یک بهونه میومد خونمون و هی من رو زیر نظر میگرفت و میگفت ما فامیل هستیم باید از هم خبر بگیریم و این حرفا. یک روز که از این اومدنها حسابی شاکی بودم به پدرم اعتراض کردم که چرا با وجودی که جواب منفی گرفتن این خانم هر روز میاد و بابام جواب داد پدر و مادر حجت سن و سالی ازشون گذشته بعد هم بااحترام برخورد میکنن و میگن واسه رابطه فامیلی میاییم خونتون من نمیتونم بگم نیان و نه میتونم بیرونشون کنم ولی هر وقت حرف خواستگاری رو پیش کشیدن مطمئن باش جواب ما منفیه تو و حجت به درد هم نمیخورید. این اومدنها چهار ماه طول کشید و جالبه که یکبار هم چشممون به جمال این حجت خان روشن نشد. مادر حجت نهایت استفاده رو تو این مدت کرده بود و حسابی مخ مامانم، داییم، خاله هام و پدربزرگ مادریم رو کار گرفته بود و تونسته بود همه غیر از بابام و پدربزرگم رو راضی کنه همه جا گفته بود که پسرم خونه داره ماشین داره حتی ما حاضریم یک خونه پشت قبالش بندازیم. من مونده بودم اینا چرا یک ذره به خودشون احترام نمیذاشتن چرا ارزشی واسه خودشون قائل نمیشدن و همین باعث میشد که من رو جواب منفیم بیشتر پافشاری کنم حالم بد بود ازین پول پول کردنهاشون. خلاصه که بعد از چهار ماه یک روز پدرم گفت دخترم برو این پسره رو ببین، من هم حسابی عصبانی شدم و گفتم مگه جواب منفی نیست چرا برم ببینمش، بابام گفت اینا حوصله من رو هم سر بردن حالا هم میگن پسر و دختر همدیگه رو ببینن هم رو میپسندن بیا برو تا دیگه بهونه نداشته باشن. از روی ناچاری راضی شدم به دیدار حضوری در حالی که جواب منفی من بخاطر شرایط بود نه ظاهر حجت چون من اصلا ندیده بودمش. قرار گذاشتیم بریم پارک همدیگه رو ببینیم. یک عصر اردیبهشتی رفتیم پارک زیبای کوهسنگی. حالا همراه من مامانم بود و خالم و همراهان حجت مامانش بود و خواهرش و داداش بزرگش به همراه زن و بچش، همون برادرش که قبلا خواستگارم بود. اینقدر حالم بد بود حالم از خودم هم به هم میخورد که چجوری تو این وضعیت گرفتار شدم.با دیدن حجت حالم بدتر شد با همون لباسای خاکی از سر کار اومده بود قیافش هم که معمولی، تیپ که نداشت هیچی یک شکم گنده هم داشت. دیگه به زور خودم رو کنترل کردم که اشکام نریزه. عروسشون اومد و گفت بیان یک جا بشینید صحبت کنید که من نرفتم مامانم که قیافه من رو دید رفت عقب وایستاد، خالم اومد دم گوشم گفت حالا که اینجایی برو ببین چی میگه اصلا تو حرف نزن، منم گفتم بعدش دست از سرم برمیدارید خالم خندید و گفت آره. اول بگم اصلا از طرز نگاه کردن حجت خوشم نیومد نگاهش بیشتر هیز بود تا خریدارانه واسه همین وقتی رو صندلی نشستیم من صورتم رو کاملا برگردوندم با خودم گفتم همینقدر که دید زده از سرشم زیاده. من که لالمونی گرفته بودم. حجت شروع به صحبت کرد و گفت: من سر کوره کار میکنم سر و وضعم همیشه خاکیه الان هم اینجوری اومدم که ظاهرم رو ببینید( تو دلم گفتم خاک تو سرت یک دوش میگرفتی و یکدست لباس تمیز میپوشیدی چی میشد) حجت ادامه داد من هیچی ندارم همه چیز از پدرمه ازت میخوام با نون خشک من بسازی وقتی از سر کار میام نگی چرا لباسات خاکیه. دیگه به من کارد میزدی خونم در نمیومد دیگه بقیه حرفاش رو نمیشنیدم حواسم رفت به دیدن پارک. بالاخره برگشتم خونه و با عصبانیت تمام و طوری که روی پدرم حسابی تأثیر بذاره شروع کردم به بدگویی از حجت، گفتم هیچ چیزش رو نپسندیدم تازه نه به باره نه به داره واسم تعیین تکلیف میکنه که به سر و وضعم ایراد نگیر و با نون خشک من بساز. بابام با شنیدن این حرفا عصبانی شد و گفت غلط کرده به چی مینازه که اینطوری گفته من اینقدر واسه رفاه شما تلاش میکنم که اون پسره بیاد بگه با نون خشک من بساز. ولی از حق نباید گذشت که حجت خیلی صداقت داشت به هر حال ما بدرد هم نمیخوردیم. من هم موقعی که توی پارک بودیم رفتارم طوری بود که نشون بدم جوابم منفیه حتی از حجت رو برگردوندم که مطمئن بودم بهش برمیخوره ولی زهی خیال باطل. روز بعد پدر حجت تماس گرفت و با پدرم صحبت کرد و گفت پسرم، دختر شما رو پسندیده و جوابش مثبته ولی بابام گفت جواب ما منفیه. یک مدت بابای حجت صحبت کرد که دیدم قیافه بابام رفت تو هم و با عصبانیت جواب داد یعنی چی که دخترم رو به زور وادار کنم شما مرد بزرگی هستی این چه حرفیه میزنی.دیگه اینبار خانواده حجت رفتن و برنگشتند. 

حجت یک فامیلی دوری با خانواده همسرم داره. چند ماه بعد از عقد ما، حجت برای اولین و آخرین بار به همراه زن و بچش میره خونه پدرشوهرم و از قضا جز شوهرم و مادرشوهرم کسی خونه نبوده. حجت هم میشینه مجلس رو دست میگیره و از خونه و ماشین و املاکش صحبت میکنه و از اخلاق خوبش میگه. شوهر من هم که کلا کم حرفه فقط شنونده بوده. بعد از یک مدت که شوهرم پیشم بود حرف از حجت شد و شوهرم گفت این پسره چند وقت پیش اومده بود خونه ما و یک ساعت از داراییش تعریف کرد و رفت با نشونی که شوهرم داد فهمیدم حجت بوده و قضیه خواستگاریش رو واسه شوهرم تعریف کردم، اون موقع شوهرم گفت ای بابا پس این اومده بود خودشو به من نشون بده و بگه من پول دارم و تو نداری( اون زمان همسرم چند جا آزمون داده بود واسه کار و هنوز شاغل نبود) به همسرم گفتم حجت چطور بود؟ همسرم جواب داد حیف تو نبود زن اون میشدی. منم که ذوق مرگ
اینم بگم که بعد چند سال حجت شده یک م.ش.ر.و.ب خور حرفه ای تازه زن صیغه ای هم داره رنگ و وارنگ. 



با تشکر از دوست خوبم ساناز خانم  







۱۸ نظر ۲۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۸
✿✿ یاشل ✿✿

خواستگاری دوستان 23 :


پیارسال ماه رمضون کلاس کامپیوتر میرفتم ! میخاستم برم اول ای سی دی ال بگیرم و بعدش مربی گری .... که البته به همون ای سی دی ال ختم شد :-\ 
تو کلاس کلا چهار نفر بودیم سه تاشون متاهل بودن همسن من و بچه های بزرگ داشتن!!! یکیشون یه روز اومد و از زندگی نالید ! پول نداریم بدبختیم مستاجرم دنبال خونه میگردم فقط پونزده تومن پول پیش دارم ماهی هفتصد اجاره میدم و توی حرفاش ما فهمیدیم که سی تومن داده تخت و مبل و اینای خونشو عوض کرده ....منم شروع کردم که آره بعضیا ولخرجن و اهل پس انداز نیستن و با چهل و پنج تومن اگه من بودم میرفتم رهن کامل که ماهی هفتصد ندم صابخونه و این حرفا.... یکی دیگه از بچه ها هم گفت که آره با چهل و پنج تومن و کلیییی قرض و قوله یه آپارتمان خریده و راحت شده و اینااااا....
اون وسطا گفتم که آره پدر من برای برادرم یه واحد آپارتمان گرفته و من از پس اندازام برای خودم طلا و اینا میخرم و اصلا تو کتم نمیره که برای خودم پس انداز نداشته باشم و این حرفا....
گذشششت....چند روز بعد اومد که دلم میخاد تو رو بگیرم برای برادرم .مثلا ط... برادرم خیلی ولخرجه و یه زن میخاد که جمعش کنه و عکسشو نشونم داد و اییی ظاهرش بد نبود ....دیگه چیزی نگفت منم به روی خودم نیاوردم....
چند روز بعد شروع کرد از شرایطشون گفتن !برادرم دیپلمه اس و شغل آزادو مادرم فوت کرده و پدرم پیره و دو تا برادر کوچیک دارم و ط برادرامو بزرگ کرده ، حالا بزرگ شدن خودشون خرج خودشونو درمیارن و از این حرفا....نمیدونم چی شد که قبول کردم شازده رو ببینم!!!!من و خواهرم ط و خواهرش...
یه بیست روز بنده رو اسکول فرمودن تا ط اومد و دیدیمش....
آخ شروع کرد از خاطرات شیرین فوت مادرش  توی بیست سالگیش ( منم زمان اون اتفاق بیست سالم بود)گفت و اینکه نمیتونه از برادرا و پدرش دل بکنه ...
منم یه چند تا سوال چرت و پرت پرسیدم،توی سوالامم فهمیدم به عنوان کسی که ده ساله شاغله،آآآآآآه در بساط نداره، تازه بعدا فهمیدم پدرش درآمدی نداره و این خرجشونو کامل میده...
فقط ببینید من چقدررررر ساده بودم .... بعدها وقتی از ماجرا دور شدم فهمیدم اینا به طمع تعریف های من از شرایط مالیم اومده بودن و دلیل اوکی بودن نسبی منم حس همزاد پنداری فوق العاده ام با شرایط پسر بود 
خواهرم نشست زیر پام که خوبه پسر خوبیه... به هم میایین!!! اوکیه فلانه بیساره!!!!
از اون طرف اونا در جا اعلام کردن که شرایط اوکیه شماره بدین صحبت کنین... منم گفتم یک بار دیگه همو ببینیم من با خانواده هماهنگ میکنم و شماره میدم !( اگه امروز شرایط اوکیی پیش بیاد شماره میدم !)
سر قرار دوم که اونم بیس روز بعد بود گفتن پسر پاش شکسته و نمیتونه بیاد... خواهرشم توی یاهو چپ و راست پیام میداد ط دلش برات تنگ شده ط همش گله میکنه که نمیخوایش چرا که اگه میخاستیش بهش زنگ میزدی... ط اینو میگه ط اونو میگه ....
خدا رو صد هزار بار شکر که این وقفه طولانی پیش اومد... نشستم و سنگامو با خودم وا کندم ..:-) یه بار که اومد یاهو و بنای گله گذاشت ،گفتم جناب ط بار اول بیست روز کش اومد تا بیاد بار دومم که نیومد خوشحالم که رابطه اییی شکل نگرفت و کلا بعد اون رابطه ام کلا با بچه های کلاس کامپیوتر کات شد و تمام ....
در عوض یاد گرفتم هیچوقت پیش کسی در مورد مسایل مالی حرف نزنم و قبل از قبول کردن هر رابطه ای قشنگ شرایطو سبک و سنگین کنم .... یه وقتا فکر میکنم اگه ازدواج کرده بودم الان باید یه پدر شوهر علیل و دو تا برادر شوهر دهه هفتادی رو تو یکی از شهرهای اطراف تهران تر و خشک میکردم....
خدایا واقعا عاشقتم:-)


با تشکر از دوست خوبم بهار خانم  






۱۵ نظر ۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۱
✿✿ یاشل ✿✿


خواستگاری دوستان 22 :


اولین خاطره من از خواستگار، زمانی که بچه بودم  همیشه توی کوچمون بازی میکردم, همبازیهام هم دختر بودن هم پسر. یک پسر بود به اسم مسعود ,همسن خودم بود. از بقیه پسرها مهربونتر بود, پدرش از کار افتاده بود, مامانش با خیاطی و آمپول زدن امورات خونشون رو میگذروند. مسعود یکم زبونش میگرفت . بعد از مدتی ما از اون کوچه اسباب کشی کردیم. زمان گذشت تا من هفده ساله شدم, یکروز که از دبیرستان برگشتم مامان رو دیدم که با خنده جواب سلامم رو داد. شستم خبردار شد باز خواستگار اومده، گفتم باز خبریه؟ خندید و گفت مامان مسعود اومده بود واسه پسرش ازت خواستگاری کنه . گفتم مسعود کیه دیگه؟ مامانم گفت دوست دوران بچگیت رو فراموش کردی؟ یادم اومد گفتم مسعود؟ اون که همسن منه, دیپلم هم نداره، حتما سربازی هم نرفته حالا زن گرفتنش دیر میشده؟ مامانم گفت که مادر مسعود گفته پسرم از همون بچگی خاطرخواه دخترتون شده الانم اومدیم خواستگاری که با یکی دیگه ازدواج نکنه. پدر من با خواستگار غریبه مخالف بود, مسعود به هیچ عنوان شرایط ایده ال من رو نداشت اصلا من ازدواجم رو موکول کرده بودم بعد از دیپلم گرفتن. جواب ما منفی بود ولی مامانم روش نشده بود اول بگه,  واسه همین در جواب اون خانم گفته با پدرش و خودش صحبت کنم ,جواب میدیم. بعد از دو روزمامانم جواب منفی رو داده بود ولی خانمه گفته باید خود دخترتون بگه نه تا من باور کنم شاید خود دخترتون بخواد ولی از شما خجالت میکشه, عصر که از مدرسه برگرده  میام نظر خودشو میپرسم. من که عصبانی شدم به مامانم گفتم به خانمه میگفتی پسر شما شرایطی رو که دختر من میخواد نداره. خلاصه حوالی عصر این خانم اومد، من رفتم توی آشپزخونه  ولی صدای صحبت ها رو میشنیدم. خانمه صدام زد که بیا ببینمت و گفت میدونی پسرم چند وقت هست از دور میبینه تو رو و کلی قربون صدقه من میرفت مامانم گفت دخترم الان قصد ازدواج نداره. خانمه هم میگفت ما الان میاییم شیرینی میخوریم شش ماه دیگه هم عقد میکنیم بعد از اینکه پسرم سربازیش تموم شد هم عروسی میگیریم. وای که از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم  ما با اصل قضیه مخالف بودیم این خانمه همه برنامه ریزیها رو انجام داده بود. مسعود که هیچی نداشت ،خانواده هامون به هیچ عنوان به هم نمیخوردن نه طبقه اجتماعی ، نه فرهنگی و نه مالی. خانمه بازمنو صدا کرد که بیا خودت جواب بده. من هم دیدم ول کن نیست رفتم حموم. به برادر کوچیکم هم گفتم برو بگو خواهرم رفته حموم اصلا مرده.خلاصه که خانمه رفت خدا رو شکر بابام خونه نبود، پدرم آدم رکیه و یکم خشک وجدی . اگه این خانم رو میدید حتما بد برخورد میکرد.بعد از پنج سال که هم من و هم مسعود ازدواج کرده بودیم ، مامانم اتفاقی مادر مسعود رو تو بازار دیده بود جالب اینجا بود که خانمه به مامانم گفته بود پسرم خیلی دخترت رو میخواست ولی ندادینش. مامان من هم در جواب گفته بود این دو تا به درد هم نمیخوردن حالا هم که پسر شما ازدواج کرده نوه هم دارین دیگه این حرف رو پیش نکشین. این خانم فقط به خواست دل پسرش توجه داشت انگار من دل ندارم.



با تشکر از دوست خوبم ساناز خانم  







۱۶ نظر ۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۰:۲۲
✿✿ یاشل ✿✿