ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۹ مطلب با موضوع «خاطرات سریالی» ثبت شده است

خب از مصاحبه ها که بگذریم میریم سر تجربه ی دو روز کاری در زمینه ی بازاریاب حضوری

راستش من اصلا و ابدا نمیخوام تو این زمینه ی بازاریابی دائمی مشغول بشم ولی الان بخاطر رفع بیکاری و با توجه به شرایطم تصمیم گرفتم تا زمانی که جایی رو پیدا نکردم که باب میلم باشه برم و کلا تجربه ش کنم.اولش واقعا به هدف تجربه و محک زدن خودم رفتم.

اول یه شرکتی واسه مصاحبه رفتم که تقریبا بزرگ و با شرایط عالی و معتبر بود.ولی خب اونجا یه شرایط سختی رو واسه استخدام گذاشته بود که من ابدا نمیتونستم فراهم کنم.یه چک 50 میلیونی کارمندی + گواهی عدم اعتیاد و سوپیشینه!خب آخه کدوم کارمندی واسه من یه چک به این مبلغ میده؟هرچند ظاهرا حقوقی که میداد خوب بود ولی بیخیالش شدم

بعد رفتم یه شرکت دیگه که کوچیکتر بود ولی تو آگهی یه رقم فضایی زده بود واسه حقوق.به تجربه و حتی با عقل هم میشد فهمید که دروغه ولی من گفتم بزار از یه جایی شروع کنم.وقتی رفتم اونجا یه شرکت ساده بود که البته یه مدیر فروش خانم خیلی زبون باز و کاملا عملی با آخرین متد روز داشت.اینجا بعد از توضیح شرایط و آموزش کار انگار که ازم بدشون نیومده باشه سریع گفت کارت شناسایی داری؟منم که کارت ملی همراهم بود دادم،گفت این پوشه رو بگیر و از فردا برو تو مسیر.گفتم باشه.بعدم واسه اینکه تشویق بشم یه مسیر نزدیک به خونمون رو هم داد.منم گفتم حالا که یکی داره هلم میده بزار برم.کارش در رابطه با فروش مواد غذایی بود.

فرداش پامو تو اولین سوپر مارکت که گذاشتم یه ویزیتور دیگه که از قضا اونم دختر بود اونجا بود.خب من تو اولین تجربه نمیدونستم چیکار کنم.ولی اون دختر که معلوم بود حسابی حرفه ایه و با فروشنده آشناست به فروشنده خیلی خودمونی تیکه انداخت که با ویزیتور درست برخورد کن، به ویزیتور احترام بزار خخخ .خب فهمیدم برای موندن در این شغل احتمالا منم باید مثل این خانم پرو باشم (که البته نتوانم، نتوانم) و آینده ی اینطوری رو برای خودم متصور شدم.فروشنده هم که الحق بداخلاق نبود واسه اینکه دلمو نشکنه یه نگاهی به کاتالوگا انداخت و گفت دفعه ی بعد حتما بیاید الان چیزی نمیخوام.خب معلوم بود فعلا داره با اون خانم که ظاهرا داشت براش از خانواده ش درد و دل میکرد اوقات میگذرونه و حسابیم خرید میکرد.منم بعد از نوشتن گزارش از مغازه بیرون اومدم و یه نفس راحت کشیدم که بلاخره شروع شد خخخخ


بعد از اون حدود 16 تا مغازه رو البته با ماشین رفتم.چون پام درد میکرد و اصلا نمیتونستم پیاده روی کنم.واقعا پیاده خیلی به نظرم سخته چون سوپریا که بغل هم نیستن اغلب چند فرسخی فاصله دارن.بعد همه تیپی هم داشتن.تحصیلکرده ،خوش اخلاق ، بداخلاق،پیر، جوون و ...

حالا با وجودیکه من سعی کردم با ماشین برم که به پام فشاری وارد نشه ولی وقتی میرفتم تو مغازه ها بعضا 10-15 دقیقه باید رو پا می ایستادم تا مثلا مشتریاشو راه بندازه و باهاش صحبت کنم تا شاید چیزی بخره.

چیزی که متوجه شدم این بود کلا انگار دوس داشتن تو بار اول خرید نکنن تا طرف دوباره بیاد و بعد با منت یه چیزی بخرن.تو دلم گفتم به لطف این بازار داغ ویزیتور شما هم خودتونو تحویل گرفتینا .واقعا رویه ی بدی شده که این مغازه دارا رو پررو کردن با این کاراشون.خب نمیشد خودشون مثل بچه ی آدم خرید کنن اینطور مجبور به منت کشی شون نشن ملت؟فکر میکنم مشکل از سیل زیاد محصولاته که باعث بازارهای رقابتی میشه و این وضعیت بوجود میاد.


تو یکی از مغازه ها هم یه برگه ی جالب دیدم که حیفم اومد به عنوان خاطره ازش عکس نگیرم 



اون روز با همه ی تازه کار بودنم 4 تا فاکتور گرفتم که نزدیک 300 تومن میشد.فکر میکردم خیلی کمه ولی وقتی رفتم شرکت،مدیر فروش خیلی تشویقم کرد.چون مارک محصولاتشون برندای معتبر نبود و به سختی فروش میرفت و میگفت بقیه تو روزای اول هیچی نفروختن.حتی یه پسری هست بعد 8 روز یه دونه فاکتور برا من اورده و ... .راست یا دروغش الله اعلم ولی من میدونستم زیادم موفق نبودم چون اون زبون ریختنه رو نداشتم.یه خانمی اونجا بود با هم واسه مصاحبه اومدیم و باهاش آشنا شدم خیلی جالب بود.میگفت من تلفنی ویزیت میکنم بعد یه بار که مکالمه هاشو میشنیدم میگفت: سلام خوبی ؟اینا رو داریم، حالا یه چی بخر بخدا صبح تا حالا فاکتور نداشتم.یه التماسی میکرد.میگفت بعضیاشونم میگن شب بهمون زنگ بزن تا ازت خرید کنم خخخ.بعد به منم اصول صحبت کردنشو (همون تو رو خدا یه چی بخر ) رو آموزش میداد ولی من شیک و پیک می کردم و خیلی محترمانه کاتالوگا رو نشون میدادم و یه توضیحی میدادم و اگه نمیخواستن منتشونو نمیکشیدم خخخ فکر کنم ویزیتور خوبی بشم نه ؟؟؟

 یکی دو جا از سر دلسوزی بهم سفارش دادن چون از رفتارم میفهمیدن تازه کارم و تسلط به اجناس ندارم و میخواستن بهم روحیه بدن که ناامید نشم.یه جا هم ویزیتور اون شرکت اولی که گفتم بزرگ بود رو دیدم و کاتالوگشو که همه مارکای معروفو داشت و فروشنده هم مثل چی ازش خرید میکرد.گفتم واقعا باید اینطوری کار کرد.یکمم ازش سوال و جواب کردم ولی این یکی چون پسر بود زیاد نمیشد ازش پرسید

خلاصه با وجودیکه به دلیل پا و کمر درد شدید میخواستم اون روز انصراف بدم مدیر فروش زبون باز با زبون چرب و نرم منو راضی کرد که بازم برم و منم گفتم شاید سری بعد بتونم و بیخیال درد پام بشم.روز بعد با وجودیکه یه استراحتی به واسطه ی روز جمعه کرده بودم ولی اینبار حتی بخاطر اینکه بیشتر سر زدم و 21 مغازه رو ویزیت کردم پا دردم از روز قبلم بدتر شد.دیگه به ناچار گفتم انصراف میدم و ما این شغلو نخواستیم.یه جورایی انگار هم خوشم اومده بود هم نمیتونستم برم.از این بابت خوشم اومده بود که برام جالب و آسون بود.

روز دوم با وجودیکه تونستم 3 تا فاکتور بگیرم ولی فروشه مبلغی از روز اول خیلی کمتر بود و نزدیک 100 تومن شد.من به این نتیجه رسیدم که اگه هم قراره خودمو تو این راه شهید کنم اقلا این تلاش من یه حاصل و نتیجه ای  داشته باشه.نه اینکه واسه برندای نامعتبر که هرجا میرم حرفشون همینه،(برند معروف نیست) خودمو بیخودی خسته کنم.زمانی که خواستم انصراف بدم مدیر اونجا گفت اگه خواستی بیا واسه فروش عروسک اون مسیرای مشخص شده داره و بارمون هفته ی دیگه میرسه،هرچقدر تونستی برو تا کمتر خسته بشی.گفتم باشه هرچند دیگه اصلا دلم نمیخواست برم و حدس میزدم بازم همون آش و همون کاسه باشه.

بعد خب اینا از حقوقای فضایی دم زده بودن و منم یه جورایی میخواستم دیگه نرم.به خانم مدیر فروش زبون باز گفتم من میخواستم اگه ممکنه حقوق این دو روز کار منو بدید تا بدونم اقلا اینکار چقدر حقوق برای من داره.گفت این دو روز حقوق نداره و شما تا یه هفته آزمایشی هستی.گفتم چی؟!!گفت ما روز اول گفتیم یه هفته آزمایشی هست.گفتم بله گفتین ولی نگفتین بدون حقوق که!بعدم من هزینه کردم واسه اینکار کلی خسته شدم و فروشم داشتم بی انصافیه چیزی بهم ندین.گفت نه و با زبون توجیه میکرد. داشتم یکم باهاش بحث میکردم که دیدم یه آقای دکتر نامی(بهش میگفتن دکتر) که ظاهرا رییس اونجا بود رد میشد و گفت چه خبره و از جریان مطلع شد.بهش گفتم اون حقوق ثابتی که اول تو روزنامه زدین که دروغ بود، تو آگهی زدین 1.600 ثابت وقتی میایم اینجا میگین بین 300 تا 500 حقوق ثابتتون هست و یه چیز دیگه میگین. بعدم واسه دو روز کار من ایشون میگن حقوق نداره.بعد آقای دکتر مثلا جلوی کارمنداش از من حمایت کرد و گفت نه ما نمیزاریم ویزیتور از دستمون ناراضی باشه و ما از سال 85 داریم کار میکنیم و اینقدر تا حالا فروش داشتیم و .... حقوقشونو بدین و رفت.

منکه دیگه اون حس بد به سراغم اومده بود و داشت گریه م میگرفت از اینهمه پروییه اون خانم و خرد شدن غرورم گذاشتم و رفتم.بعد خانمه هی زنگ زد که بیا پولتو بگیر گفتم من دیگه سوار شدم و دارم میرم.گفت ما پولتو گذاشتیم تو پاکت و فردا بیا بگیر.فرداش رفتم و بعد از کلی معطلی از اون پاکت که خبری نبود و خانم زبون باز گفت الان پاکت پیش دکتره و جلسه داره و من گفتم پس فردا بیا .راست میگفت گفته بود پس فردا ولی من تو مسیرش بودم.خلاصه کلی معطل کرد و دیگه داشتم بیخیالش میشدم که اون مدیری که پیشنهاد فروش عروسکارو داده بود خواست باهام صحبت کنه.

تو اتاق کلی بازخواستم کرد که شما واسه 4 ساعت کار حقوق میخوای و کسی که جایی کار میکنه باید 8 ساعت کار کنه.گفتم کار بازاریابی به اندازه کافی سخت هست که با کار هشت ساعته مقایسه ش نکنید و خود این خانم به من گفت 9.30 -10 برو تا 2 و بعد اونم تا 4 بیا شرکت.من طبق گفته ی خودتون عمل کردم.بعد خانمه رو صدا زده میگه شما گفتی؟گفت آره.بهش گفت باید از ساعت 8 برن ویزیت.

 بعد که دید من دیگه دارم قید این یه ذره پولو میزنم و غرورمو ور میدارم و میرم کوتاه اومد و ازم امضا گرفت و با منت 50 تومن داد و گفت اینم اقای دکتر لطف کردن.اون موقع بود که دیگه گریه امونم نداد و زدم زیر گریه خیلی از خودم بدم اومد که باهاشون واسه چندغاز اینقدر کل کل کردم و این برخوردو میکنن.این اقا که تا چند دقیقه قبل از موضع قدرت حرف میزد، با دیدن گریه ی من یهو نرم شد و گفت شما هم مثل خواهر منی و از این خزعبلات و این حرفا.گفتم همه آدما بی انصافن و دوس دارن حق این و اونو بخورن.شما اگه خودتو میزاشتی جای من این حرفارو نمیزدی که آزمایشی بوده و این حرفا.بعدم محترمانه خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

حسم هم ناراحتی بود هم خوشحالی.ناراحت از اینکه چقدر مردم حقه بازن و خوشحال از اینکه حقمو گرفتم.

بعد از اون چون برخورد آخرشون باهام خوب بود تو ذهنم رفت که چون خیلی آسون میگرفتن بهم و هر ساعتی میخواستم میتونستم برم واسه کار و اینا ،واسه عروسکا برم آزمایشی.تو این هفته بعد از کلی سبک سنگین کردن زنگ زدم ولی بعدش پشیمون شدم.از اینکه بازم به این آدمای حقه باز اعتماد کردم.خدا رو شکر بهم زنگ نزدن.

یه جایی رو هم پیدا کردم که حقوق ثابت خوب و ظاهرا واقعی برای ویزیتور تلفنی تعیین کرده بود و از نظر محیط و مسیر خوب بود.فقط کارش بازاریابی تلفنی بود.گفتم من این موردو نمیتونم چون اون زبون مخ زنی رو ندارم.گفت کم کم یاد میگیری .جالب بود این شرکت هرچی برای ویزیتور حضوری اصرار کردم قبول نکرد و گفت برای خانما سخته و ما اصلا اینکارو به خانما نمیدیم.راستم میگفت .حالا تصمیم داشتم اینو هم واسه یه روز امتحان کنم ولی فعلا به دلیل یه مسئله ای نرفتم.شاید چند روز دیگه برم.

نمیدونم چرا اینقدر شغل ویزیتوری زیاد شده و حقوقای خوب هم میدن.حتی از حقوق بعضی شغلای سخت به مراتب زیادتره.مثلا همون که کار فروش لوازم خانگی رو به خانما  داشت میگفت خانمایی هستن که در ماه 2800 حقوق میگیرن.یعنی فقط یکم زبون میخواد این شغل و البته خیلی هم سخته از نظر دوندگی.





۱۵ نظر ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۶
✿✿ یاشل ✿✿

به دلیل اینکه این مدت دنبال کار میگردم به طبع مصاحبه های زیادی تا الان داشتم.بازم از بینشون چند تا جالب انگیز ناکاشو تعریف میکنم

یه روز که تو ایستگاه نشسته بودم یه خانمی حدودا 40 ساله که روزنامه دستش بود به یه جا زنگ زد و بعد از رفتنه سریع سر اصل مطلبه حقوق ،سریع قطع کرد.خیلی باحالن این زنا بعضا بدون هیچ پرستیژی میگن : سلام واسه آگهیتون زنگ زدم.حقوقش چنده؟نه کمه خداحافظ خخخخخخ

بعد که قطع کرد گفتم واسه چه کاری بود؟گفت پرستار سالمند.گفتم حقوقش چقدر بود؟گفت میگه 800.کمه من از موسسه میرم میگن 1200 تا 1500 میدن.یکمم راجع به کار حرف زدیم.گفت برو پرستار کودک بشو.خیلی خوبه هیچکاری نداره حقوقشم خوب میدن.منم که این روزا حزب باد.هر وری بگن میرم همون ور.گفتم باشه .از این تلنگرا بود که یهو تو مغزم جرقه ش زده شد.(تازه خدمتکار تالارو هم بهم پیشنهاد کرد خخخخ )بعد با خودم گفتم اینکار به درد همین خانما میخوره نه به سن و سال من.ولی خب گفتم حالا بزار چند تا آگهی زنگ بزنم.(تلفنم رایگانه به لطفه همراه اول) یه روزی هم خودمونو مشغول این قضیه نمودیم و چند جایی زنگ زدیم که یکیش این بود :

 آگهی پرستار کودک دوساله، تماس که گرفتم میگه خانم ما میخوایم یکی باشه زیر 35 و یه بارم بچه دار شده باشه. هنوز من چیزی از شرایط خودم نگفتم که میگه راستش ما برای رحم اجاره ای آگهی زدیم چون نمیشد اون آگهیو بزنیم زدیم پرستار کودک.خخخخ

دیگه من تا چند دقیقه خنده از لبم محو نمیشد.بعد گفت حالا اگه بین آشناهاتونم کسیو سراغ داشتین بگین.گفتم چشم و قطع کردم.

بعدم دیدم اصلا حقوقش اونقدار خوب نیست که میگن.بعد بازم یه جا یه بچه یکم جیغ و شیون کرد دیدم من الان اصلا اعصاب بچه رو ندارم.بعدترشم دیدم اصلا شغل با پرستیژی نیست و حتی موقتا هم توصیه نمیشه.خلاصه اینم به افق پیوست

دومی آگهی منشی دفتر دکوراسیون داخلی بود.آقا میگه ما یکیو میخوایم ریلکس و آزاد باشه.میگم منظورتون از ریلکس و آزاد دقیقا چیه؟ میگه محدودیت نداشته باشه، مذهبی نباشه کلا آزاد باشه.حقوقشم خوب در نظر گرفتیم همه چیزم میدیم.

منم که تا این حد که ایشون میخواد ریلکس نیستم،گفتم میریم یه دوری میزنیم و برمیگردیم خخخخ

باز یه آگهی بود حسابدار ساده پاره وقت میخواست 4 روز در هفته روزی 3 ساعت اونم به انتخاب خودم.دیدم بد نیست یه قراری هماهنگ کردم و رفتم.بعد آدرسشو پیدا نمیکردم اومد با ماشین دنبالم.یه آقای تپلو بود از اینا که خیلی فت و فربه هستن.بعد گفت حالا من جایی کار دارم میخواین بعدا محیطو ببینین یا الان؟گفتم نه دیگه تا اینجا اومدم ببینم.نمیخواست انگار من ببینم فهمیدم کلکی تو کارشه.نگو وقتی رفتم دیدم یه خونه ی مجردیه مبله هست و فضا کلا فضای خونگیه و اون کنارا یه سیستم عهد دقیانوسم دیده میشه که ایشون گذاشتن احیانا کسی خواست اونجا کار کنه باشه.منم گفتم اینجا که خونه س!فرش داره.گفت بله دیگه جاییو نداشتیم و این حرفا.(گفتم باشه بشین تا بیام)بعد بازم تا یه جایی برم گردوند خخخ.آدرسش لامصب بد مسیر بود.تو راه بهش گفتم والا راستش من شرایطم معلوم نیست بلاتکلیفم میخوام برم کلاس، ممکنه نتونم دائمی بیام .ایشونم گفتن نه من دائمی میخوام باشه.فرداش اس داده که نظرتون چیه؟گفتم ممکنه نتونم دائمی بیام .گفت حالا شما بیاین بعد برای کلاستونم یه جوری کنار میایم باهاتون.دیدم ول کن نیست گفتم آخه ببخشید ولی محیطتونم اداری نبود خانواده مخالفن.گفت اکی موفق باشید.خودش تا ته خطو رفت.آخه برادر من ،من از کجا بدونم تو نیتت خوبه، بده، سوئه ،چیه؟میخوای نیرو بگیری مکانو درست براش آماده کن نمیشه که واسه یه کار پاره وقت تازه تو محیط خونگی آدم آرامششو بزاره استرس بگیره.

یه بار 2 سال پیش که بازم دنبال کار بودم یه مصاحبه ای رفتم دفتر یه روزنامه.بعد ایشون یه خلاقیتی در زمینه ی مصاحبه به کار برده بودن.گفته بودن همه سر یه ساعتی بیان.بعد 6 نفر ،6 نفر میرفتن تو اتاقش دور میز کنفرانس مینشستن.در حضور همه مصاحبه میکرد.من که اولش فکر میکردم سخت باشه اینطوری ولی بعد تو شرایط راحت از خودم رزومه ارائه دادم.بعد یه برگه ی شرایط کار فوق الاده یه طرفانه و سخت به نفع خودشون هم پرینت گرفته بودن و به هر نفر میدادن که پر کنیم و موافقم اینا بزنیم.کار با اضافه کاری بدون حقوق،بدون هیچگونه مرخصی،برای دیرآمدگی در حد کم کردن ساعات کاری و ... بود.منکه از ترسم همه رو قبول دارم زدم ولی واقعا از ته قلبم قبول نداشتم.به نظرم اینطور مدیران حتی اگه نخوان این اصولو پیاده کنن و فقط واسه ترسوندن کارمند بزارن بازم خیلی روش چیپ و مسخره ای هست.در نهایتم باهام تماس گرفته نشد.

چند وقته پیش که یه داستان گذاشتم تو وبو هی شماها تشویقم نمودین و منم ذوق بسیار نمودم گفتم برم ببینم تو این زمینه میتونم کار پیدا کنم.اتفاقا همون موقع یه آگهیه نویسندگی نزدیک محل سکونتم بود و رفتم.تو مصاحبه سردبیر مرد خوبی به نظر میومد.حتی نمونه داستانمم براشون ایمیل نمودم.اما نمیدونم چرا همش میگفت نیومده خخخخ.خب حقوقش یکم از سطح معیار من پایینتر بود.من دوست داشتم اقلا اداره کاری باشه ولی ایشون گفتن در حدود 600-700 با 6 ساعت کار هست.به نظر کم نیست و با ساعات کاری میخونه ولی سطح انتظار منو براورده نمیکنه.منم اینو که دنبال کار با حقوق اداره کار هستم رو عنوان کردم.دیگه زنگ نزدن.اصلا هم برام مهم نبود.به نظرم کار تو دفتر روزنامه از نظر مادی منو راضی نمیکنه هرچند شاید از نظر اسم و رسم بد نباشه.

یه کار صندوقداری هم تو خیابونی نزدیک به خونمون پیدا شد.واسه شبا بود.همینجوری گفتم بزار برم ببینم شاید محیطش خوب باشه و بد نباشه به عنوان شغل پاره وقت برم.ولی متاسفانه هم محیطشو دوس نداشتم هم اصلا خودمو که تو اون شغل تصور کردم بدم اومد.کلا فکر نکنم بتونم هیچوقت چنین شغلی رو داشته باشم.یه جوریه واسم.شاید چون مشاغل قبلیم یه پله بالاتر بودن

بعد تا حالا دوبارم تو مشاغل خونگی یعنی مثلا کار هنری که از خودم باشه یا چیزی بخرم و بفروشم گریزی زدم و هر دو بار ناموفق بودم.چرا؟اول بخاطر نداشتن تجربه ی کافی.دوم بخاطر نداشتن صبر و حوصله.سوم بخاطر نداشتن هنر فروش و چهارم و مهمتر از همه بخاطر نداشتن شانسسسسسسس تو این زمینه.متاسفانه من به ندرت یه جاهایی به این شانس اعتقاد دارم.


یه آگهی واسه ویزیتور حضوری با خودرو بود با یه حقوق نسبتا خوب.گفتم بزار زنگ بزنم .طرف میگه فروش دخانیات و تنباکو به سوپریا هست.خخخ صبح به صبح بسته هاشو تحویل میگیرید تا عصر میبرید میفروشید .خیلیم خوب و عالی.حالا روش فروششو کاری نداریم ولی آخه دخانیات؟! قاچاقچی نبودیم که شدیم خخخخ(میدونم تنباکو قاچاق نیست )

بعد یه روش بامزه ی دیگه از بازاریابی این بود که یه شرکتی میگفت ما جنس که لوازم خانگی و روتختی و اینجور چیزاست رو با ماشین ون و راننده در اختیارتون میزاریم شما از صبح تا عصر باید به مکانایی که خانما هستن سر بزنی و بهشون بفروشی.به نظرم جدای از اینکه از صبح تا عصر خیلی خسته کننده هست و جدای از اینکه من باید سوار ون بشم و کنار راننده بشینم و تو سطح شهر بگردم ،آخه اینم شد روش؟به نظرم خیلی روش سختیه برای فروش.چون باید جنس رو به کسایی بفروشی که شاید اصلا نیاز نداشته باشن و کلی مخشونو بزنی تا بخرن.

خلاصه تا دلتون بخواد از این شیوه های مدرن بازاریابی اومده که من هر از گاهی برای رفع کنجکاوی هم که شده زنگ میزنم ببینم کارش چطوریه.

یه شرکتی هم با زیرکی آگهیه منشی با حقوق عالی زده بود.بعد وقت مصاحبه رو یه 5 روز بعد داده.قبل رفتن بازم زنگ زدم بگم من دارم میام.وقتی رفتم اونجا دختره با یه نگاه مرموزی میگه راستش مهندس همین امروز صبح گفتن منشیشونو گرفتن و حالا واسه بازاریاب نیرو میخوان حقوقشم فلان تومنه و شما میخواین تو این زمینه مشغول شید؟گفتم شرمنده من واسه منشی اومده بودم.کارش دکوراسیون داخلی و ساختمانی بود من دیگه تو این زمینه ها بازاریابی نتوانم که.بعدم همون موقع بود که میخواستم برم شرکت قبلی انصراف بدم (ماجرای شرکت قبلی در پست بعدی خدمتتون تقدیم میشود)از هرچی بازاریابیه بدم میومد.بعد که سریع خداحافظی کردم و اومدم بیرون به دختره زنگ زدم و گفتم ببینید خانم من میدونم شما از اولشم نیروی بازاریاب میخواستین وگرنه وقتی من زنگ زدم میتونستین اینو بگید و این کارتون درست نیست مردمو میکشونید این همه راه و مسخره شون میکنید اونم کم نیوورد و زد به دیوار حاشا که ما منشیمونو گرفتیم و به ما چه شما دیر اومدین.گفتم من دیر اومدم؟!! شما خودتون اینقدر دیر نوبت مصاحبه دادین.خلاصه اینکه گفتم بزار فکر نکنه ملت هالو ان نمیفهمن .واقعا چقدر مردم ما کثیف و شیاد شدن.


یه کاریم آگهی زده بود از این مشاغل خونگی کار در منزل با شرایط خیلی عالی.چون تو مسیرم بود گفتم سر بزنم ببینم چیه.خیلی از شغلا رو تا تو محیطش قرار میگیرم میفهمم میخوام برم یا نه.بعد این کارش به این صورت بود که باید با کاغذ رنگی و مقوا جعبه واسه مهدکودکا میساختی.دانشجوها و زنای خونه دار اومده بودن واسه اینکار و اموزش میدیدن.حقوقشم به نظرم خیلی زیاد نبود یعنی با توجه به توانت در روز نمیشد بگی حقوق بالایی گیرت میاد.میگفت واسه هر کدوم 3000 تومن که مثلا در روز بتونی 5 تا هم درست کنی 15 تومن میشه.بعد من یه لحظه فکر کردم که از کارای دستی و هنری اصلا خوشم نمیاد.یه جورایی هم حوصله زیاد میخواد که من ندارم هم کلا از کارای هنری فراریم هرچند بعضا استعدادشو دارم ولی پشت میز نشینی آدمو یه جورایی تنبل میکنه این بود که از این شغلم فرار کردم.

بعد یه کاری هم زنگ زدم گفت ما کارمون آمارگیریه فروشگاهاس و چون شرکت اصلی از آلمانه تو شهرا ما دفتر نداریم و قرارشو تو هتل میزاریم.راستش من قبلا چنین چیزی نشنیده بودم و بخاطر همین چون شرکت جا و مکان خاصی نداشت اعتماد نکردم.

بازم یه کار از همین گرفتن اشتراک روزنامه و اینا پیدا کردم طرف پول نداره یه دفتر تو جای خوب بگیره جنوبی ترین و پایین ترین جای شهرو شما تصور کنید رفته تو محله های وحشتناک و بد نام دفتر گرفته بعد میخواد حقوق 2 تومن بده.منم با خودم گفتم نمیخواد این حقوقو بدی بزار واسه خودت دفترتو جای بهتر بگیر.اصلا خدا میدونه واقعا این آدم نیتش چی بود.با یه نفر که مشورت کردم گفت حتی واسه مصاحبه هم پاتو اونجا نزار چه برسه بری واسه کار

بازم یه کار متفاوت رو تصمیم گرفتم در حد مصاحبه تجربه کنم.پشتیبان قلم چی خخخخ

خب آگهی که نوشته بود مشاور ولی وقتی اونجا میرفتی ظاهرا اولش باید واسشون بازاریابی تلفنی میکردی.بعد یه خانم پر مدعایی هم بود که هرچی قیافه نداشت ادعا و باد داشت.کلی از منصب بالا با ما صحبت کرد و تعریف دفتر و دستکشونو کرد و اینکه شما جای خیلی معتبری اومدین و اینجا کاملا امنیت دارین و بعدم  الکی توجیه کرد که قلم چی نیاز به تبلیغات و بازاریابی نداره و خودش به اندازه ی کافی معروفه ولی شما باید به خانواده ها آگاهی بدین راجع به موسسه خخخخ

خب واسه من بعد از یه عمر کار اداری کردن ،قرار گرفتن تو محیطای آموزشی برای کار، زیاد خوشایند نیست.نمیدونم چرا به اینطور محیطا آلرژی دارم.همیشه از درس و کتاب و مدرسه فراری بودم.حالا تصور می کردم بخوام جایی که شبیه مدرسه هست کار کنم.بعدم خانمه فیسو فرمودن این شغل حقوق بالایی اون اوایلش نداره و اگه دنبال پول هستین بفرمایید برید خخخ منم که پولکی ،میدونستم چیزی عایدم نمیشه.بعدم تازه باید با یه بچه که سهله فرمودن 100 تا بچه سر و کله بزنی و پشتیبانشون باشی.من حس میکنم روحیه این کارو ندارم.صبری که واسه سر و کله زدن با بچه ها نیازه رو.من نمیتونم تو محیطای آموزشی مخصوصا با کودکان کار کنم .خلاص






۲۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿

در این پست تصمیم دارم یکم از مصاحبه ها و کلا شرایط کاری که این مدت و شاید قبلا داشتم بنویسم

بعضیاش واقعا واسه خودم عجیب و جالب بود.

امسال اولین کارخونه ای که واسه مصاحبه رفتم، تو دفتر مدیر یا اون کسی که قرار بود باهام مصاحبه کنه و ظاهرا معاونی چیزی بود موکت پهن بود و باید کفشاتو دم در، در میووردی و میرفتی تو.اون روزم از قضا کفشای من بندی بود .با خودم گفتم یعنی یه آدم بخاطر راحتیه خودش که دلش میخواد تو محل کار بدون کفش باشه باید بقیه رو معذب کنه؟5 دقیقه کفش در بیار 5 دقیقه بپوش خخخخخ

کارخونه ی بعدی که رفتم مدیرش یه مرد قد کوتاه نسبتا مسن حدود 50 ساله بود.ماشین شاسی بلند آخرین مدلش که دم در پارک بود .بعدم وای که چقدر دوس داشت کلاس بزاره و بین حرفاش از کلمات انگلیسی استفاده کنه.منم میگفتم اکی اکی که کم نیارم.خب یعنی چی آخه؟اینجا هنوز ایرانه ها بعضیا خیلی جوگیر شدن.بعد ایشون فرمودن باید یه سفته 50 میلیونی بیاری، در طول سال سفرای کاری هم واسه نمایشگاه و اینا داری .یکمم سوالای شخصی مثل چندمین بچه ای و خواهر برادرات چیکارن و اینا پرسید که بنده فهمیدم داره میزنه جاده خاکی.وقتی سوالای زیادی بی مورد میپرسن و از اصل کاری که کار هست چیزی نمیگن آدم میفهمه چه خبره.بعدم تازه چون از منشیه قبلیش خوش تیپ تر و خوشگل تر نبودم منو نپسندید.حیف شد سفرای کاریشو نمایشگاهو و اینا خخخخخ

بعد اون کارخونه ای که گفتم منو پسندید و سه روز آزمایشی رفتم و در نهایت پذیرش نکرد،اصلا یه آدم عجیبی بود.طرف یه مرد احساساتیه خیلی مهربون بود که با من تو جلسه اول 1 ساعت و نیم مصاحبه کرد.واقعا برام عجیب بود یه مدیر اینقدر بیکاره؟حسابی مغزمو تکوند ببینه چه اخلاق و روحیاتی دارم انگار که من دوس دخترشم روحیمو خوب واکاوی کرد نظرشم خیلی مثبت بود نمیدونم بعضی آدما چرا اینطورین؟یهو آدمو میبرن به آسمون یهو از اون بالا ولت میکنن رو زمین.بعد از اینکه نظر مثبتشو بهم اعلام کرد و تماس گرفت برم واسه دوره آزمایشی ،رفتم و محیط بسیار بسیار با پرستیژ و تجملاتی بود.مشخص بود روحیه مدیران که دو نفر بودن از این آدمان که واسه کارمنداشون ارزش قائلن و کم نمیزارن.محیط شیک و نوساز و تمیز و همراه با ناهار و در کل یه شرکت همه چی تموم بود.بعد فضا خیلی خشک بود و کارمندا زیاد با هم صمیمی نبودن منم که قبلش تو محیطی که پرسنل زیاد باشه نبودم یکم واسم فضا غریب بود.استرسم تو اون روزا زیاد بود.تا روز دوم خودم نمیخواستم برم بخاطر همین مسائل ولی روز سوم من راغب شدم.ولی دختری که بهم کار یاد میداد باهام چپ افتاد و احتمالا همون باعث شد نظر مدیر منفی بشه.(حدسم اینه)انتظار داشت من کارو تو یه هفته یاد بگیرم.خب وقتی کار واسه آدم جدیده انتظار بی جاییه.بعد از روز سوم هم با وجودیکه داشتم جا میفتادم تو کار ولی وقتی تماس گرفتم همین مدیر خجسته دل منو رد کرد.البته خودش روش نشد بگه به کارمندش گفت.خب آخه یعنی واقعا از همون روز اول نمیفهمن مناسب کارشون هستم یا نیستم؟منم دیگه بیخیالش شدم.


کارخونه بعدی یه محیط خیلی بی کلاس و کارگاهی داشت بعد من واسه حسابداری رفتم و خواستم با اطلاعاتی که دارم تو این زمینه کار پیدا کنم.مدیر اونجا وقتی فهمید من حسابدار نیستم و میخوام خودمو حسابدار جا بزنم یکم عصبانی شد و موقع صحبت با تلفن گوشیشو رو میز پرت کرد که من ملطفت شدم اعصاب نداره..منم خیلی ریلکس خونسردیمو حفظ کردم و گفتم خب اگر اطلاعات من براتون کافی نبود میتونید منو قبول نکنید.ایشون هم چند تا سوال تخصصی از این فرمولای تئوری از من کرد که نتونستم جواب بدم ولی بهش گفتم من عملی واردم ،تئوریشو قبلا تو دانشگاه پاس کردم ولی الان یادم رفته.حالا ایشون میپرسن ماهیت برگشت از فروش چی میشه؟گفتم خب مرجوعی .گفتن نه ،میشه بدهکار. با خودم گفتم خب اینو که میدونم ولی الان اینجا میخوای امتحان ازم بگیری؟خلاصه گفت شاید شما با همین اندازه از اطلاعات هم قبول بشید هرچی قسمت باشه همونه و این حرفا.فکر نمیکردم زنگ بزنه ولی بعد از حدود دو هفته که فکر کنم کسیو پیدا نکرده بود چون کارخونه ش اصلا دلچسب نبود ساعت یازده شب روز جمعه به من زنگ زد.خیلی تعجب کردم از اینکه اینقدر وقت نشناسه و این زمانو واسه تماس انتخاب کرده.بعد گفت شما از فردا میتونید بیاید و باید یه سفته 50 میلیونی هم برام بیارید.منم که نظرم راجع به کارش منفی بود و دنبال بهانه بودم با اس ام اس گفتم من این سفته رو نمیتونم بیارم شرمنده و خداحافظی کردم.

نمیدونم چرا همه جا اینقدر مبلغ سفته رو بالا میخوان ؟منکه میترسم چنین مبلغی بدم.فقط یه بار به شرکت قبلی 5 میلیون با ترس و لرز دادم و پس گرفتم.والا باید احتیاط کرد.اعتماد نداری استخدام نکن.من جاهایی بوده که طرف از برخوردم کلید دستم میداده دفترو باز کنم .کاش میشد همه از روی شخصیت طرف بشناسن و این قانونای دست و پا گیر و نذارن


یه کارخونه هم رفتم واسه مصاحبه که به شدت دفتر کارش کثیف و خاک گرفته بود.جالب بود که با کار قبلیمم هم شغل بودن.بعد گفتن ما داشتیم دفترو درست میکردیم و دیواراشو کار کردیم و اینا و یعنی یکم دیگه کار داره.من تو دلم همون موقع به محیط کار نمره منفی دادم.بعد میگفتن اینجا یکیو میخوایم همه کاره و مدیر.از کارش که گفتن دیدم حجم کار چقدر سنگینه.میخوان یه نفرو بگیرن کلی کار سرش بریزن بعد تازه با نهایت پرویی میگن یه کارگاه دیگم داریم کارای اونم خیلی جزئیه ولی میخوایم اینجا انجام بدی.گفتم دیگه خیلی کار سنگین میشه .گفتن نه اون زیاد چیزی نیست.بله از نظر ایشون چیزی نیست ولی حتما بعد چیزی میشه.بعد بخاطر دوریه مسیرش که آخرای خیابون واقع در آخرای شهرک صنعتی بود و محیط کثیف و حجم زیاد کار و همه کاره بودن (مثل محل کار قبلی) نظرم منفی بود،ولی اینکار دوتا حسن داشت.یکی اینکه بازم اینجا یه نفر بودم و مستقل واسه خودم،و دیگری ساعات کار کمتر از جاهای دیگه بود .یه جورایی ساعتای کاریش وسوسه انگیز بود.از 8 تا 3 بعدازظهر.وقتی بهم زنگ زدن شک داشتم که برم یا نرم.گفتم بهتره یه روز برم تا مطمئن شم اینکار مناسبم هست یا نه.وقتی رفتم دیدم بعد از چند روز همچنان دفتر خاک گرفته و شلخته و کثیفه.من روحیه م خیلی منظمه و اصلا نمیتونم بی نظمی رو تحمل کنم.بعد دیدم آقای مدیر میگن ساعات کار بخاطر کارگرا از 7 تا 3 شده.گفتم آخه 7 که خیلی زوده من نمیتونم.یعنی باید 6و نیم بزنم بیرون.تا بعدازظهر که اونجا بودم احساس کردم اینجا همه سختیای کار قبلیمو تو حجم وسیعتر داره.اونجا اگه اقلا محیط و دفتر کار تمیز بود و کار کم ،اینجا کارشم زیاده و محیط دلگیر و کثیف.بعد منو برد تو کارگاه مثلا اونجا رو هم نشونم بده دیگه اصلا نظرم کامل منفی شد.من محیطای کارگاهی رو به زور میتونم تحمل کنم ولی نه دیگه خیلی کثیف .دوتا پا داشتم دوتا هم قرض کردم و فرار کردم.بعدازظهرم نظر منفیمو اعلام کردم.


یه جاییم رفتم مدیر وقتی باهام حرف میزد اصلا نگام نمیکرد .یه پسر جوون بود که کلی خودشو باد کرده بود.شرایط کارم کامل به نفع خودش کرده بود .تیر خلاصو دو تا چک بانکی زد و من گفتم نمیتونم جور کنم و اومدم بیرون.اگه مدیر آدم افاده ای باشه اصلا تحملش نمیکنم.


یه کارخونه رفتم نسبتا کوچیک و تازه تاسیس بود بعد یه فرم تست روانشناسی با کلی سوال گذاشته بود.با خودم گفتم آخه مگه اینجا کارش چی هست که این ادا اصولا رو در میارید.بعد مدیر موقع مصاحبه فرمودن اینجا اضافه کاری داره مشکلی باهاش نداری؟گفتم نه مثلا چقدر گفت مثلا بعد ساعت کاری من بگم باید بمونی تا هر موقع کار داشتم باهات باید بمونی.گفتم نه مشکلی ندارم ولی تو دلم گفتم نمیشد این مسئله رو یه جور بهتر عنوان کنی؟برخورد جالبی نبود که انگار مثلا من نوکرشم.تازه اگه مقاصد شومی در کار نبوده باشه.اینم پر باد و تازه به دوران رسیده مینمود.بعد پشت تلفن ساعتای کاری رو میگه 8 تا 4 وقتی رفتیم اونجا میگه 7.5- 8.5 تا 4.5 -5.5.خب آخه یعنی چی؟یه شرکت نباید یه ساعت کاریه مشخص داشته باشه؟اینجا هم باز من خودمو حسابدار جا زدم و ایشونم رو برگه 4 تا سوال ازم تست گرفت.که با وجودیکه من با نرم افزاری که داشتن کار کرده بودم ولی تئوریشو نمیتونستم بیان کنم.نمیدونم اینا با خودشون چی فکر کردن؟یعنی بعدنم تو عمل میخوان ما براشون با نوشته کار کنیم یا با نرم افزار؟خدا رو شکر که باهام تماس نگرفت.مرتیکه ی دیوونه


یه بارم 2 سال پیش که دنبال کار میگشتم یه آگهی زده بود تو روزنامه واسه این فروشگاهای بزرگ کوثر که از قضا داشت نزدیک خونه ما ساخته میشد.واسه مصاحبه یه مسیر بیرون از شهرو گذاشته بودن وقتی رفتم اونجا ملت بیکار قبل از ما اونجا رو احاطه کرده بودن.از اینهمه جوونه بیکار خندم گرفت.بعد از کلی معطلی ساعت 2 بعداز ظهر زمان مصاحبه ما رسید، رفتیم تو یه دفتر که یه منشیه فوق العاده شیک پوش داشت .سپس ما رو به دفتر جناب مدیر راهنمایی کردن ،بعد که رفتم داخل آقای مدیر جوونه گردن کلفت یه ظرف پر از میوه های گرون قیمت جلوی خودشون گذاشته بودن و به نظرم این حرکت در مقابل چشم اینهمه آدم که وارد و خارج دفترش میشدن جالب نبود.بعدم چند تا سوال ازم پرسید و مرخصم کرد.بعدترشم قبول نشدم.بعدها که فروشگاه راه افتاد رفتم و از کارمندا سوال کردم دیدم اصلا آش دهن سوزی نبوده.چیزی که یادم میاد این بود که شیفت شب تا 11 شب داشته بدون سرویس و بدون هیچ مرخصی و تعطیلی در سال و حقوق حداقل اداره کار.اصلا جالب نبود به نظرم که اینهمه ملت دنبالش بودن

بعد از اون چند روز پیش رفته بودم همون فروشگاه که شرح کمبود موجودیمو تو پست قبل گفتم.بعدش گفتم بزار ازشون در مورد کار اونجا سوال کنم.چون فروشگاهش نزدیک خونمونه و خب این یه حسنه.هرچند یه جورایی کار کردن تو بعضی مکانا از این قبیل رو دوس ندارم و دوس دارم تو محیطای بسته با ارباب رجوع کم کار کنم.خلاصه از یکی از مسئولاش پرسیدم نیرو نمیخواید؟گفت فعلا که تکمیله گفتم شرایطش چطوریه ؟گفت اینجا هر کسی استخدام میشه زبانش باید خوب باشه.گفتم مگه کارش نیاز به زبان داره؟گفت کالاهای خارجی داریم باید بتونه بشناسه.گفتم خب بعدی؟ گفت باید هر کی استخدام میشه اولش یه مدت 7-8 ماهه اینجا کار چیدمان کنه.بعد از اون ارتقا شغل پیدا میکنه و مثلا میشه قسمت صندوقداری.گفتم مگه نیروهای صندوقداریتون تحصیلکرده نیستن؟گفت اینجا همه نیروها تحصیلکرده هستن .واقعا تعجب کردم چطور یه نفر که زبانش خوب باشه و در حد شغل صندوقداری باشه باید اول بره کار چیدمان که یه جورایی کارگریه خودمونه بکنه.بعد حتما اون شرایط شیفت شب و بدون مرخصی و تعطیلی هم شاملش میشه.تازه از همه اینا که بگذریم من اصلا دلم راضی نمیشه چنین شغلی رو قبول کنم.یه جورایی بعضی از شغلا رو عارم میشه  خخخخ .خلاصه اینم بیخیال شدم


یه بارم چند سال پیش یه باشگاهی بود منشی میخواست.بعد مربیش مرد بود و فقط ظاهرا یکی دو تا رشته رزمی یاد میداد.بعد یه حقوق خوبم در نظر گرفته بود تعجبی!بعد گفت من سه روز هفته رو هم میخوام بیای و سه روز دیگه اصلا نباید بیای خودم اینجا کار دارم.بعدم وقتی رفتم خونه اس ام اس داد من میخوام با شما راحتتر باشم مشکلی نیست؟خب اگه عقل الانمو داشتم یکم اذیتش میکردم حالش جا بیاد ولی اون زمان هیچ عکس العملی نشون ندادم.حیف شد


بازم چند سال پیش یه دفتر کارواش رفتم فقط به خاطر حقوق وسوسه کننده ش.بعد واسه پر کردن فرم استخدام ازمون مبلغ 2 هزار تومن پول میگرفت.پول زور بود .ندادم.خخخخ .بهشون گفتم مگه اینجا کارش چی هست که تازه پولم میگیرید؟من با اکراه اومدم فقط کارو ببینم اونوقت اینا ...

فعلا همینا کافیه بازم یادم بیاد مینویسم



۲۵ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿




تا اونجا گفتم که آقا حامد ما تو این امتحان سرافکنده بیرون اومد و فهمید بد رودست خورده.من تا اون موقع نمیدونستم دقیقا بین این دو تا چی گذشته و چی هست.فقط فکر میکردم که حامد به اون دختر علاقه مند شده ، اما اینکه چرا از محل کارش اومده بیرون و بقیه قضایا رو در جریانش نبودم.بعدها فهمیدم حامد حدود دو ماه به این دختر کار اونجا رو آموزش میده و بعد ظاهرا در این بین بهش علاقه مندم میشه و شاید ابراز عشقی هم میکنه (اینو از اساییکه بهش دادم حدس زدم)اما اون دختر که زرنگتر از این حرفا بوده وقتی کارو یاد میگیره بنای ناسازگاری میزاره. حالا دقیقا مقصر کی بوده نمیدونم ولی ظاهرا حامد با مینا نمیسازه و باهاش بحث و دعوا داشته و از اونجا میاد بیرون و دفترو دو دستی تقدیم رقیب میکنه.اون دختر تونست یکی یکی پسرای اونجا رو از میدون به در کنه و محیط رو به انحصار خودش در بیاره و بشه کارمند ارشد و جو رو دخترونه کنه.البته باید بگم این سیاستی هست که مدیران کم کم در پیش گرفتند که دخترا رو تو محیطای کاری جایگزین پسرا کنند و به نظر من بدم نبود چرا که کار حامد شاید بشه گفت دخترونه بود و اون در حد یه منشی و یا مسئول دفتر بود واسه همینم حقوقش کم بود و هر پسری باید بدونه دقیقا در چه حرفه ای میتونه شان خودشو حفظ کنه.اینکه یه کار راحت و بی دردسر دفتری پیدا کنه و به همون حقوق کم قانع باشه هنر نیست.

خب بشنویم از بعد اون ماجرا

مینا که به نظر من ذره ای به حامد علاقه پیدا نکرده بود و ظاهرا از قبلم بینشون شکراب بود اون روز بهش محل نداده بود و حامدم فهمیده بود که اون اسا کار اون نبوده و کار من بوده بنابراین هر دو طرف رو از دست داده بود.دیگه نه منو داشت نه مینا رو.این سزای خوبی واسه آدمای خیانتکاره نه؟

گفتم که خطو تازه خریده بودم و صفر بود و مسلما زنگ خور نداشت ولی از اون روز زنگ خور پایه ثابت اون شد حامد.به این صورت که روزی 4 بار از تلفن عمومی بهم زنگ میزد و فقط صدامو میشنید و حرف نمیزد.چند روزی این رویه ادامه داشت تا وقتی مطمئن شد خود خودمم شروع کرد اس ام اسای شعر زدن که زنا شیطونن و شیطونو درس میدنو فلاننو بهمان خخخخ  ، منم یه بارش که زنگ زد براش یه آهنگ خداحافظی گذاشتم حسابی سوخت.بعدم کم کم اساش تموم شد.

وقتی رفته بودم گوشی بخرم آقای موبایلی بهم پیشنهاد کار تو مغازشو داد منم وقتی دیدم بیکارم و حس و حال کار پیدا کردن ندارم و کارش نیمه وقته و نزدیکه خونمونه و اینا گفتم باشه میام.هرچند حقوقش ناچیز بود ولی واسه رفع بیکاری و عوض شدن روحیه م بد نبود.

چند روز بعد خطمو بعد از اون مزاحمتای هر روزش که زنگ میزد و حرف نمیزد به همون آقای موبایلی فروختم.شمارش خیلی رند بود ولی نامرد با ضرر ازم خرید و با سود بسیار به یکی دیگه فروخت.بعد طرف چند وقت بعد اومد گفت این خط یه مزاحمی داره ول کن نیست هر روز زنگ میزنه.خخخخخ منم تو دلم میخندیدم.بهش گفتیم چند وقت دیگه از سرش میفته اشکال نداره

وقتی خطمو فروختم یه خط ایرانسل خریدم که دیگه حامد نداشت و اس ام اساشو به همون خط تاریخیه خواهرم میفرستاد.

ماه رمضون شد و اون سال از شدت ناراحتی تو اون ماه حسابی لاغر شدم.سحرا به زور میتونستم چیزی بخورم و حال روحیم خراب بود.یکی از شبای قدر بود با دوستم رفتیم مراسم شب قدر ،اونجا از دور یه مردیو دیدم کاپشنش رنگ کاپشن حامد بود تو تاریک روشن فکر کردم اونه ولی نبود، هرچی کاپشن اون رنگی میدیدم یادش میفتادم.شب بعدش بهم اس داد حلالم کن.من به خاطر اینکه هنوز بهش علاقه داشتم  و نفرتم از بین نمیرفت ته دلم از برگشتنش خوشحال شدم.

اگه الان فحشم نمیدین باید بگم این دختره مینا هم خیلی شبیه یه بازیگر خانم که خیلی کم کاره و تو چند تا سریال بازی کرده، بود.وای همون سالم این خانمه تو یه سریالای ماه رمضون بازی میکرد من هرچی میدیدمش اعصابم بهم میریخت.بعد یه سریال دیگه م گذاشته بود اون سال یوسف تیموری عاشق یه دختری شده بود .دیدین یه موضوعی خیلی ذهنتونو درگیر میکنه بعد صاف همون موقع از تلویزیون یا جایی یه چیزی راجع بهش میبینین؟تو اون سریالم قسمت آخر دختره وقتی داشت در مورد ازدواج با پسره حرف میزد ازش پرسید حقوقت چقدره؟ پسره یکم ناراحت شد.بعد رفت به خواهرش گفت این به من گفته حقوقت چقدره و من خوشم نیومد خواهرشم گفت خب حق داره میخواد باهات زندگی کنه باید از درآمدت خبر داشته باشه.وقتی اینو گفت من با خودم گفتم حتما حامدم این سریالو دیده و الان حساب کار دستش میاد که منم بیراه نپرسیدم حقوقشو.همینطورم شد و روز عید فطر اس تبریک رسمی برام فرستاد با این مضمون که عید فطر بر شما و خانواده محترمتان مبارک خخخخخخ

نمیدونم جوابشو دادم یا ندادم.

بعد از 3 ماه که از بیرون اومدن من از اون کار و امتحان کردن و دلچرکین شدن من نسبت به حامد و خواستن ها و نرسیدن ها گذشت من به واسطه خواهرم به اردویی رفتم و با جمع جدیدی آشنا شدم.دوری از حامد داشت کم کم منو دچار فراموشی میکرد.دیگه خیلی به داشتنش امیدی نداشتم.تو اون اردو ماجرای جدیدی واسه من اتفاق افتاد که باعث شد با فرد دیگری آشنا بشم و در کمتر از یک ماه علاقه م از حامد به این شخص انتقال پیدا کنه.داستان علاقه و عاشقیه دومم هم در حد همین داستان مفصله و به نظرم روایت دیگه ای رو میطلبه.اما ادامه این داستان به این صورت بود که من کم کم از حامد سرد و به جای دیگه گرم میشدم.همون جریان جایگزین کن و این حرفا داشت خود به خود برام اتفاق میفتاد و خوشحال بودم که دارم از بند این عشق نافرجام رها میشم.

داشتم کم کم فراموشش میکردم و خواهرم هر از گاهی مثلا دو ماه یه بار میگفت یه اس از حامد اومده و من میخوندم و دیگه واکنشی بهش نشون نمیدادم.دیگه اون پرپر زدنا تموم شده بود.دیگه هیچوقت من سراغش نرفتم .اون بود که میومد.

حدود یه سال از جریان مچ گیری گذشته بود و ازش خبری نداشتم و درگیر زندگیه خودم بودم که خواهرم گفت از حامد اس اومده.اس سوزناکی فرستاده بود که یادم نیست چی بود ولی میخواست ازم خبر بگیره.ته دلم یه ذره خواست بفهمه چیکار میکنه و آیا این ادعای عشقش راسته یا نه.با خودم میگفتم ببین هنوز فراموشت نکرده و اس میده پس شاید عشقش واقعی باشه.با اینکه یه عشق ورژن بالاتر پیدا کرده بودم و دیگه حسی به حامد نداشتم و اونو پایینتر از خودم میدونستم ولی تصمیم گرفتم بهش یه فرصت دیگه بدم ببینم حرف حسابش چیه .

اس داد و گفت میخوام باهات حرف بزنم.قبول کردم و به خواهرم گفتم میخوام حرفاشو ضبط کنم.خواهرم روش ضبطشو یادم داد و وقتی زنگ زد صداشو ضبط کردم.تا چند سال بعدشم اون رکوردو داشتم ولی یه روز بلاخره از بین بردمش.

خب شروع به حرف زدن کرد و اول ازش پرسیدم واسه چی هنوز اس میدی ؟گفت آخه دوستت دارم.گفتم واقعا؟ گفت آره گفتم مثل اون دفعه حتما !گفت نه اون دفعه من میدونستم تویی و زد زیر هاشا گفتم آره جون عمت میدونستی.دیگه بیشتر از این شرمندش نکردم.ازش پرسیدم چیکار میکنی؟ گفت یه ساله بیکارم.گفتم بیکاری؟چرا ؟گفت اونجا که اول بودم با مینا سر اینکه ناز و عشوه میومد و من غیرتی میشدم دعوام شد.گفتم خب به تو چه ربطی داشت؟گفت درسته تو محل کار لباس عوض کنه یا مچ دست منو بگیره تا بخواد یه چیزی نشونم بده؟ و از این حرفا.گفتم من نمیدونم .(از حرفاش خوشم نیومد حس کردم خاله زنکیه)بعد گفت سر این دختره اومدم بیرون بعدم با کارفرمام سر حق و حقوقم دعوام شد و گفتم باید حق سابقه منو که این چند سال زحمت میکشیدم بدی.بعدم رفتم یه جای دیگه سر کار و اونجا هم دوس نداشتم اومدم بیرون و از اون موقع بیکارم.گفتم تو چطور یه سال بیکار راه رفتی؟!من همون موقع رفتم سر کار.

بهم معلوم شد این پسره اهل زندگی نیست وگرنه یه سال تموم بیکار نبود و بلاخره خودشو مشغول میکرد.مطمئنا اینقدر تجربه داشت که بیکار نمونه 

دیگه صحبتاییکه داشتیم من باب این بود که گفتم اگه میخوای باید وقت بزاری درست حسابی با هم آشنا بشیم و ما هنوز شناخت زیادی روی هم نداریم.اصلا یه بار با هم بیرون نرفتیم رو در رو صحبت کنیم و تو حتی نمیدونی تحصیلات من چیه و  ...گفت باشه قبوله

من با اینکه یکی دیگه رو دوس داشتم ولی خب اینم عشق قبلیم بود که از اون دومی نقدتر بود ولی دلم دیگه پیشش گیر نبود.قرار گذاشتیم هر روز با هم صحبت کنیم و این بار قرار شد من فردا سر یه ساعت بخصوص زنگ بزنم و حرف بزنیم.فردا شد و سر ساعت قرار من تلفن خونه رو اوردم تو اتاقم و بهش زنگ زدم .

گوشی رو برداشت و صداش مثل آدمای مست و پاتیل بود! نمیدونم تو چه وضعیتی بود ولی میدونستم آدم مذهبی هست و اهل این برنامه ها نیست اما اون روز صداش با همیشه فرق میکرد.گفتم حامد خودتی؟گفت شماره کیو گرفتی؟گفتم خب پس اگه خودتی چرا صدات اینطوری شده؟مثل این لاشیا بی حال حرف میزد.ازش بدم اومد دیدم داره به این بازیه مسخره ش ادامه میده بهش گفتم بگو خداحافظ ،نگفت دوباره تکرار کردم بگو خداحافظ و قطع کردم.اتفاق اون شب هنوزم واسم جای سوال داره که چرا اون شب اونطوری رفتار کرد.حالا یا در حالت عادی نبود یا منو به مسخره گرفته بود نمیدونم.اما

این پایان ارتباط ما بود

از اون روز فهمیدم بیخود نباید به کسیکه اینهمه تلاش کردم از دلم بیرونش کنم فرصت بدم که بخواد باهام اینطوری برخورد کنه.اونم دیگه پیداش نشد.اگرم شد یادم نیست ولی دیگه بهش اهمیتی ندادم.

چند سال گذشت و وقتی اون خانم معرفو میدیدم ازش راجع به حامد میپرسیدم و میگفت هنوز ازدواج نکرده،ته دلم یه نقطه کوری روشن میشد ولی میدونستم این نقطه کوره و باید کور بمونه واسه همین پیشو نمیگرفتم.

تا اینکه دو سال پیش تو پیاده روی یکی از خیابونا دیدمش.از روبروی من ولی با فاصله میومد.وقتی دیدمش یهو شوکه شدم یکم بیشتر نگاهش کردم ببینم خودشه و فهمیدم بله.بعد از شاید 6 سال داشتم میدیدمش .هیچ تغییری نکرده بود.یکم از هم دور بودیم و تا داشتیم به هم میرسیدیم زمان میبرد.بیشتر نگاهش کردم و لبخندی به لبم اومد .خواستم سلام و احوالپرسی کنم ولی اون اخم کرد.منم لبخندمو جمع کردم و طوری که انگار ندیدمش از کنارش رد شدم و رفتم تا بازم به خاطرات بسپارمش.

چون اون موقع تنها بودم تا یکی دو روز بهش فکر میکردم ولی دیگه این دل راضی نشد بره سراغش.تو دلم به خودم افتخار کردم که دیگه در برابر عشقش سست نیستم و حتما منتظره من بازم برم طرفش ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست و من دیگه اون آدم سابق نیستم.

پارسال مینا رو اتفاقی تو اتوبوس دیدم.اولش خواستم وانمود کنم ندیدمش ولی صاف رو صندلیه روبروش نشسته بودم و لامصب نمیشد این وانمودو کرد. پس باهاش سلام علیک کردم.بلاخره ما از قبل همو میشناختیم و اون از حس من نسبت به خودش خبر نداشت.ازش راجع به زندگیشو اینا پرسیدم که گفت ازدواج کردم و عقدم و این حرفا.باز اون حس بد که از خبر ازدواج یکی بهم دست میده دست داد و گفتم بیا همه ازدواج کردن الا ما خخخخخ

بعد با خودم گفتم حالا که اینهمه سال از این جریان گذشته بزار به مینا همه چیزو بگم شاید دیگه نبینمش و سوالا ته دلم بمونه.بهش گفتم از جریان منو حامد خبر داشتی؟گفت آره خانم ...(معرف) بهم گفته بود.گفتم اون روز که دنبالت اومد من خودمو جای تو جا زدم و خواستم امتحانش کنم و ببخش اگه اینکارو کردم شاید تو در جریان نبودی و ناراحت شدی.گفت نه بابا اشکال نداره.بعد در دلم باز شد و کل ماجرا رو واسش تعریف کردم.(دور از جونتون شکر خوردم آخه لزومی نداشت)بعد گفتم حالا از حامد خبر داری؟گفت آره دو ساله ازدواج کرده.

اون نقطه کور ته دلم که گفتم روشن میشد اون موقع دیگه خاموشه خاموش شد.گفتم با کی؟گفت با خواهر صاحبکارش.گفتم این آخرش از محل کار زن گرفت.خیلی کلک بود فقط تو این محیطا پی دختر میگشت.دیگه از کم و کیف زندگیش نپرسیدم و وقتی به مقصد رسیدم دو تا ایستگاهم رد کردم تا حرفام باهاش تموم بشه و پیاده شدم.بعد انگار که سبک شده بودم به سوی خونه خوش و خرم راه افتادم.

این روزا که داشتم راجبش مینوشتم شیطون وسوسه م کرد برم شمارشو بزنم تو گوشیم ببینم تلگرامی چیزی داره عکس زنشو مثلا ببینم.زدم داشت ولی حتی عکس خودشم نزاشته بود چه برسه زنش.یه عکس منظره گذاشته بود.آن لاینم بود .گفتم بسه دیگه شیطونیتو کردی و چیزیم دستگیرت نشد شمارشو حذف کن تا گندی بالا نیووردی.

و حذف کردم


قصه ما به سر رسید 

یاشل به عشقش نرسید





۲۲ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵
✿✿ یاشل ✿✿


در مورد رفتن سراغ پسرا و این صحبتا باید بگم من خوشم نمیاد اینکارو بکنم ولی به خاطر اینکه پسراییکه تو زندگیم گیرم افتادن از من چند پله مغرورتر بودن چند باری مجبور به اینکار شدم.متاسفانه عشق اول و دوم من بچه آخری یعنی همون ته تغاری خودمون بودن و اگه چنین افرادی تو زندگیتون اومده باشن میدونید که خیلی معذرت میخوام ولی معمولا در اکثر موارد اخلاقای گندی دارن ،از جمله غرور بیش از حد ،لوس بودن، عصبی و لجوج و پرو بودن.دلیل اینکه من چند بار شروع کننده رابطه با حامد بودمم همین قضیه بود که اون با وجود اینکه خودشو مایل نشون میداد ولی میکشتنش شروع به رابطه نمیکرد و من مجبور میشدم خودم برم سراغش و اونم یاد گرفته بود انگار.اما بلاخره من یه جا این سبک شدنا رو تمومش کردم

میریم سر ادامه ماجرا

خلاصه اینکه بخاطر وجود اون دختر جدید تو محل کارش میدیدم نگاها و حسای حامد نسبت به من تو همون دیدارای هر از گاهی و از دور و اینا کمرنگ تر شده و دیگه انگار تب عشقش فروکش کرده .یه روز از این موشو گربه بازی خسته شدم و با خودم فکر کردم اگه بخوام همچنان اونجا بمونم هیچوقت فراموشش نمیکنم. به علت درد زانوم که بخاطر روند کار اونجا خوب نشده بود و همچنان بخشی از کار من رو میشد اسمشو پادویی گذاشت از قبیل اینکه برو دفتر فلان همکار فلان چیزو بگیر و این جور فرمایشات ممکن بود در روز به 7-8 بار برسه از این کار خسته شدم و حس کردم دیگه بسه،بهتره به سلامتیم برسم.این شد که در یه اقدام سریع السیر از نبود مدیرم که در سفر بود استفاده کردم و به خانم صادقی گفتم دیگه نمیام.تو اون محیط یه جورایی زیادم به وجود من نیاز مبرم نبود چون خانم صادقی هم بود و بخشی از کارا رو انجام میداد.یه جورایی بعد از یه اتفاقاتی من اونجا اضافی بودم و مدیرمم شاید بدش نمیومد برم.از طرفی خودمم زیاد از بیکار شدن ناراحت نبودم و اصلا به آینده و اشتغال و این حرفا فکر نمیکردم(البته خیلی اشتباه میکردم)

رفتم و بعد از دو روز بازم طاقت نیووردم و به حامد اس زدم و بازم با شعر رابطه رو از سر گرفتم.حالا همچین میگم رابطه انگار چقدر با هم بودیم.یعنی شاید یه بار درست حسابی همو نگاهم نکردیم چه برسه بریم بیرون و حرف بزنیم.

اون روز آخرین باری بود که من خودمو در مقابل حامد سبک کردم و بعد از اون دیگه اینکارو نکردم.

روز بعدش یه اردویی با دوستام رفتیم و من تو اون اردو با یه پسر چند سال کوچیکتر خودم هم صحبت شدم و وقتی فهمیدیم درد عشقیمون مشترکه با وجود اختلاف سنی نسبتا زیاد در حد 3-4 سال کوچیکتر در دلمون باز شد و وقتی جریان عشقمو واسش گفتم و گفتم دیروزم من بهش اس زدم بهم گفت اشتباه کردی خیلی اشتباه کردی.اصلا نباید بری سراغ پسرا ،چون براشون بی ارزش میشی و همه رابطه ها رو این اس ها خراب میکنه.از اون موقع فهمیدم اقلا در مورد این آدم دیگه این اشتباهو تکرار نکنم.

اون روز حامد یه اس مفهوم دار برام فرستاد با این مضمون که :

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم     عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم      دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم      دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

خب یه جورایی میخواست بهم بفهمونه اگه رفتار بدی داشته بخاطر رفتار من بوده و منم تا حدودی بهش حق میدادم.

با وجودیکه حس میکردم اشتباه کردم ولی از این رابطه تق و لق خوشحال بودم.چند بار تصمیم گرفتم برم از تلفن کارتی تو خیابونا زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ولی یه چیزی مانعم میشد.نمیدونم غرور بود یا ترس ،چون تجربه تلخی از صحبت تلفنی باهاش داشتم و میترسیدم بازم کنفم کنه.

ولی خب یه روز ریسک کردم و از تلفن خونه بهش زنگ زدم.جواب داد و گفت اونم با کارفرماش دعواش شده و از اونجا اومده بیرون.(دقیقا یادم نیست کی از کارش اومد بیرون ولی یا قبل از این ماجرا بود یا بعدش)

یه صحبت کوتاه کردیم و گفت ظاهرا رفته پیش یکی دیگه مشغول کار شده و داره میره جایی واسه کاری.منم زود قطع کردم که مثلا مزاحمش نشم.

چند روزی گذشت و من یه تصمیم جدید گرفتم.اون موقع خط ثابت ثبت نام کرده بودم و خطمم اومده بود و دنبال خرید گوشی بودم.یه جاییو نزدیک خونمون پیدا کردم و گوشی رو دیدم و پسند کردم و قرار شد صبح جمعه با بابام برم و بخرمش.با اینکه اون زمان پول داشتم ولی پول گوشیه اولمو بابام داد.

خب عصر پنج شنبه بازم از تلفن خونه بهش زنگیدم و یه صحبت مختصر باهاش کردم و بهم گفت دوسم داره گفتم واقعا؟گفت آره گفتم واسم گوشی میخری؟گفت حالا نمیشه.نمیدونم چرا اصلا این حرف از دهنم در اومد چون اهل تیغ زدن پسرا نبودم ولی خب حکمتشو بعد فهمیدم.با این حرفم اون فکر میکرد من گوشی ندارم و فعلا نخواهم داشت.بعدش که قطع کردم یه فکر شیطانی در کله من پدیدار شد.

فردا صبح با بابام و خواهرم رفتیم و واسه هر دومون گوشی خرید و من خطمو انداختم روش و گوشی دار شدم خخخخخ چه فتح بزرگی کردم من.یادش بخیر اون زمان چون گوشی هنوز زیاد متداول نبود وقتی یکی به جمع گوشی دارا اضافه میشد چقدر حس باکلاسی بهش دست میداد.

برگشتیم خونه و من سعی کردم بهش ور برم تا باهاش کار کردنو یاد بگیرم.تا عصر تقریبا اس دادنو بلد شده بودم(البته بلد بودم ولی با اون گوشی باید یاد میگرفتم چون یکم فرق داشت)

عصر که شد شروع کردم به اس زدن به حامد.اما

اما خودمو اون دختری معرفی کردم که همکار جدید حامد شده بود(این قسمت داستانو تو اوایل آرشیوم یه بار نوشتم ولی خب نمیدونم چند درصد اون پستو خوندن و فکرم میکنم زیاد با جزییات ننوشتم واسه همین دوباره بازنویسی میکنم)

نوشتم :

سلام خوبی دلم گرفته یه اس بده

گفت سلام شما؟

گفتم مینا (مستعار) هستم

گفت چطوری عزیزم چرا دلت گرفته؟

گفتم نمیدونم دیگه .اگه منو دوس داری فردا بیا ببینمت

گفت باشه کجا بیام؟

گفتم صبح وقتی میرم سر کار تو ایستگاهی که پیاده میشم باش

گفت باشه و شب بخیر گفت

خیلی ناراحت بودم.با خودم میگفتم کاش اینا همش خواب بود.کاش از خواب بیدار میشدم و میدیدم دروغه و اون مینا رو دوس نداره ولی متاسفانه اون سوتی داده بود.

فردا صبح شنبه رسید.من دیگه شاغل نبودم ولی آماده شدم و رفتم سر قرار

خیابونی که قرار گذاشته بودم بزرگ و شلوغ بود و راحت میشد خودمو مخفی کنم .رفتم اون طرف خیابون پشت یه دکه ایستادم و ایستگاهو زیر نظر گرفتم.حامد زودتر از من تو ایستگاه ایستاده بود.کاخ آرزوهام فرو ریخت.تا قبلش امید داشتم که نیاد ولی دیگه همه چی تموم شده بود.چند دقیقه بعد مینا از اتوبوس پیاده شد و از همه جا بی خبر راه افتاد.حامد وقتی دیدش دنبالش راه افتاد.چند متری تا محل کارش پیاده روی داشت و تو اون چند متر دوش به دوشش داشت راه میرفت و باهاش حرف میزد و من اینطرف خیابون موازی باهاشون میرفتم.شروع کردم به اس زدن ولی هنوز به اس دادن مسلط نبودم و یه اس خالی فرستادم.(یادش بخیر اون زمان گوشیا اس خالی میفرستاد) بعد دوباره سریع اس زدم که من یاشلم. دنبال اون نرو.تا بیاد اس بره و دلیوریش برسه نمیدونم چی بینشون گذشت که مینا رفت سمت کارش و حامد به گوشیش نگاه کرد و رفت طرف دیگه.منم سریع خودمو قایم کردم و از محل دور شدم.اون لحظه مغزم هنگ بود ولی به خودم مسلط شدم و سوار اتوبوس برگشت شدم.تو اتوبوس که نشستم واسه خواهرم که از جریان مچ گیریه من خبردار بود و منتظر نتیجه بود اس زدم تو زرد از آب در اومد

و بعد این اس رو برای حامد فرستادم :

کمتر از سبز بگویید که زردید همه                      کم بخندید که احیاگر دردید همه

 وقتی از عشق چنین ساده سخن می گویید      پس بدانید که از مرحله پرتید همه







(دوستان یکم سرم شلوغه نرسیدم بهتون سر بزنم ببخشید)

۴۴ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸
✿✿ یاشل ✿✿