ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۵ مطلب با موضوع «خاطرات خواستگاری» ثبت شده است

این پست رو علی الحساب میزارم براتون تا یه پست درست درمون بنویسم

به درخواست یه دوستی قراره اینجا سوتیای خواستگاری رو بنویسیم.یکمم بیایم تو بحث اصلی وبلاگ.یعنی چی همش شده متفرقه؟ والا

خب من اینور سالی خواستگار خیلی کم داشتم و فقط موفق به دیدن همون یکی شدم که تو پستای قبل راجع بهش نوشتم.فکر کنم هرچی سن بالاتر بره خواستگارا هم کمتر میشن.الان مرتب زنگ میزنن ولی برای بار دوم قرار اکی نمیشه.منم که بیخیال خخخ خب چیکار کنم ؟به نظرم خدا به موقعش میرسونه وگرنه من بالا برم پایین بیام این تقدیر عوض بشو نیست.

راستش خودم خیلی سوتی تو خواستگاری نداشتم ولی اونچه که یادم بیاد مینویسم

یه بار تو یکی از خواستگاریا وقتی رفتیم تو اتاق صحبت کنیم تلفن همراه من زنگ خورد.اتفاقا همون روز و فقط 3 ساعت قبل از اینکه این آقا بیاد خواستگاری من این گوشیو خریده بودم.بعد یکمم پیشرفته تر از گوشی قبلیم بود کار کردن باهاشو درست بلد نبودم .بعد یه مزاحمی هم داشتم که البته میدونستم کیه ولی هرچی جوابشو نمیدادم ول کن نبود.یه دفعه همون زنگ زد.شما تصور کنید اتاق ساکت و من بلد نبودم جواب بدم میخواستم قطعش کنم که اشتباهی جواب دادم.صدای طرف هم از گوشی میومد بیرون و فکر کنید صدای یه پسر از گوشی بیاد که بگه الو الو.منم هول کرده بودم گفتم این گوشی خواهرمه و بردم تو اون اتاق و با تلاش زیاد قطعش کردم.وقتی برگشتم بخاطر اینکه سوتی رو گرفته باشم گفتم گوشی خواهرمه و تازه خریده و من کار باهاشو بلد نیستم ولی خب از هول شدن و رنگ و روی پریدم فکر کنم فهمید دروغ میگم.به هر حال به نظر خودم سوتی بزرگی بود.

یه بارم مثلا خواستم باکلاس بازی در بیارم شربتو هم نزده بیارم که دو رنگ بشه .ته لیوان کمی از اون شربتای سن ایچ ریختم و آب رو هم روش و نی رو گذاشتم داخل لیوان و تازه چند عدد یخ کوچیک هم روش ریختم.ولی وقتی بردم خواستگار و مادر و خواهرش هرچی تلاش میکردن با نی هم بزنن نمیشد خخخخخ.بعد یهو یادم افتاد باید قاشقم میذاشتم.سریع رفتم قاشق اوردم براشون ولی آخه هم زمان قاشق و نی تو لیوان جالب نیست.مونده بودم چیکار کنم.بعد دیدم این شربتا چقدر غلیظه و راحت مخلوط نمیشه و اینا دارن چه تلاشی میکنن واسه اینکه هم بزنن و اینطوری نمیشه فهمید مقدار شربت مناسب بوده یا کم بوده یا زیاد.بخاطر همین  واسه دفعات بعدی از خیر این کار گذشتم و شربت آماده با نی براشون بردم.


باید بیشتر فکر کنم.اگه موردی یادم اومد اضافه میکنم

شما هم اگه چیزی برای گفتن دارید بسم الله

این گوی و این میدان





حدود دو سال پیش تو یکی از خیابونا این آگهی رو دیدم خخخخیلی خفن بود

طرف چه با دقت مراحلشم قید کرده.تونستین بخونین که؟

حالا زنگ نزنید مزاحم شیدا 

حیف که میان سال میخواست :(   :)))



۲۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿

بعضی از این قرار مدارای من زیاد طولانی نبود که من یه پستش کنم پس سعی کردم از هر کدوم اتفاق جالبشو بیرون بکشم و واستون بنویسم.اینم یه مدلشه دیگه



یه بار با یه پسر قرار گذاشتم اومد دنبالم بعدازظهر تابستون بود و هوا حسابی گرم.بعد وقتی نشستم تو ماشینش و جلومو نگاه کردم دیدم چه منظره زیبایی جلو رومه اصلا مدهوش اون صحنه شدم .یه گنجیشکی، کبوتری، چیزی گوشه بالای سمت راست شیشه جلوی ماشین پرایدشون یه چوقولی(چلغوز) انداخته بود بعد ایشونم زحمت کشیده بودن صحنه جرمو دست نزده بودن یوقت خراب نشه .من تا آخر که میخواستم پیاده شم همینطوری این منظره زیبا رو تماشا میکردم.پسرم اینقدر بیخیال؟اینقدر کثیف آخه؟مامانتون یادتون نداده با یه خانم محترم که قرار میزارین ماشینتنو وارسی کنین یه دستی به سر و روش بکشین؟



یه بار رفتم سر قرار با یه نفر وقتی نشستم تو ماشینشو شروع به صحبت کردیم از خودش که شروع کرد به گفتن گفت من دانشجوی ستاره دارم.منو بگی گفتم اوه چه پسر نابغه ای با چه تیکه ای آشنا شدم خوشحال شدم بعد گفتم بخشید این ستاره دار یعنی چی؟میشه بیشتر توضیح بدین یعنی چه ستاره ای دریافت کردین ؟گفت من زمان درگیریای کوی دانشگاه دانشجو بودم میرفتم تو برنامه های تظاهرات و سیاسی بودم و اینا،از دانشگاه اخراجم کردن به امثال ما میگن دانشجوی ستاره دار.بعله اونم چه ستاره ای ستاره اخراج 



یه بار با یه نفر آشنا شدم بشر خیلی شوخ و بامزه بود رسما دیوونه بود اصلا حالت نرمالی نداشت  اینقدر جک گفت و مسخره بازی در اورد و خندید که تو راه دستشوییش گرفت(شماره یک) بعد ماشینو برد تو یه کوچه .شب بود منم یکم بگی نگی ترسیدم بعد ایشون رفت تو یه خرابه ای اون اطراف اجابت مزاج نمود و برگشت خیلی ریلکس سوار ماشین شد و به راهش ادامه داد منم چشام چهارتا شده بود  از اینکه چقدر میتونه یه پسر پرو باشه.با دست فرمونیم که داشت دعا میکردم  سالم برسم خونه .خدا رو شکر رسیدم و خیلی سریعتر از اونچه که فکرشو بکنید بای دادم



یه بار با یه پسر آشنا شدم از خودم 4 سال کوچیکتر و 30 سانت قدبلندتر.بعد همون اول کارم تریپ ازدواج برداشت. گفتم من بدردت نمیخورم با اصرار قبول کردم برم سر قرار یه بار ببینمش.وقتی رفتم و آشنا شدیم ایشون گفتن به شغل شریف کشک فروشی مشغولن .چیه؟مگه کشک فروشم خنده داره؟من که اون شب کلی خندیدمبهش گفتم شغل قحطی بود؟گفت باور کن سودش خیلی زیاده نصف سوده.گفتم خوش بحال زنت همیشه کشک میخوره .در نهایت بخاطر همون تفاوتایی که داشتیم ردش کردم.اتفاقا الان یادم افتاد یکیم بود از تهران ایشونم تو شغل شریف تولید کود فعالیت داشتن بازم میگفتن سودش خیلی زیاده .ببینید شغلای بیکلاس چه سودی داره حالا هی ایراد بگیرین.این موردم در حد تفریح بود و تموم شد



یه بار با یه پسر آشنا شدم رفتم سر قرار تو یه کافی شاپ دنج و عشقولانه قرار گذاشت.بعد ایشون شروع به صحبت کرد و 20 دقیقه شایدم بیشتر از سوابق کاریش دونه به دونه با ذکر نام شرکتا و جزییاتش حرف زد.آخر بهش گفتم مگه اومدی استخدام بشی رزومه میدی به من؟گفت میخوام بدونی من کیم.گفتم نیازی به اینهمه اطلاعات درباره شغلت اونم در گذشته نیست.بعد ایشون بازاریاب بود ولی یه بینی داشت به این بزرگی.گفتم خدا به داد مشتریات برسه.خوبه از بینیت فرار نمیکنن 



فعلا همینا بسه.یادم بیاد بازم تعریف میکنم






۳۳ نظر ۲۹ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۷
✿✿ یاشل ✿✿



همونطور که میدونین من نیستم در خدمتتون و دیگه خاطره هم نداشتم دوستانم بهم نرسوندن مجبورم واسه امشبتونم فالبداهه بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد

اول یه خاطره تعریف کنم از دختر خالم :

ایشون وقتی مجرد بوده واسش خواستگار میاد آقا پسر کفش فوتبالی(کتونی،اسپرت،ورزشی) پوشیده بوده با شلوار پارچه ای.بعد از پسره خوشش نیومده بود وقتی میخواست تعریف کنه ازش میگفت بی کلاس ورداشته کفش فوتبالی واسه خواستگاری پوشیده.آخه کی با کفش فوتبالی میره خواستگاری؟خلاصه خواستم بگم آقا پسرا حتما واسه خواستگاری تا اونجایی که میتونید کفش مردونه بپوشید نه اسپرت.


خب بعدش میریم سر یه خاطره از خواهرم:

زمانیکه خواهر بزرگم 19 سالش بود اولین خواستگارش که از آشناها بود واسش اومد ما همه اون زمان کوچیک بودیم من 14 سالم بود و بقیه خواهر برادرامم از من کوچیکتر.یعنی من که اصلا از خواستگاری و اینا سر در نمیوردم.بعد یادمه روز خواستگاری من و خواهر کوچیکمم رفتیم نشستیم تو جلسه، آقا پسرم با خاله ش که اونم بچه داشت و خواهر کوچیکش که باز اونم هم سنای من بود و مادرش اومده بود یعنی به عمرم چنین خواستگاری پر بچه و شیر تو شیری ندیده بودم .دامادم سرش خیلی خیلی خم بود خب آشنا بودیم و دیده بودیمش اما اینقدر سر بزیر ندیده بودیم.بعدها که با خواهرم دعوام میشد یادمه بهم میگفت : پا شده اومده تو خواستگاری من نشسته.خب من نمیدونستم نباید بیام بشینم که .ولی این از اون خاطراتی بود که پس ذهنم خودنمایی میکرد و یهو یادم اومد.

بعدش میریم سر یه خاطره دیگه از خواهرم:

یه زمانی بود خواهرم(همون بزرگه) با مامانم قهر بود و رفته بود خونه مادربزرگم می موند.مامانم واسش یه خواستگار اکی کرده بود بهش گفته بود پا شو بیا اونم با کلی غر غر و اخم پا شد اومد اما کی؟ وقتی خواستگارا حدود یه ربعم از اومدنشون گذشته بود ایشون تشریف فرما شدن.آدم به این ریلکسی دیده بودین؟بعد با کمال راحتی رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد اومد نشست

هیچکدوم از این خواستگاریا هم به سرانجام نرسید.

دیگه حالا که نیستم خاطره مم نمیاد به همینا اکتفا کنید تا برگردم

الان روحم داره براتون مینویسه خخخخ نترسیدین؟ چه نترسین

رفتم دیگه بای بای





۱۲ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۴
✿✿ یاشل ✿✿

این خاطره ماله من نیستا ماله خواهرمه ولی خب منو اون نداره که میگم واستون چون تصورش خنده داره.

این خواهر بزرگه ما کمی ،نه کم نه ،زیادی اقتصادی و صرفه جو بود.وقتی واسش خواستگار میومد یه جفت دمپایی از اینا که 20 سال پیش از مکه میوردن طلایی رنگ بود (هرکی یادش اومد بزنه قدش )مامانم واسش اورده بود اینا رو میپوشید حالا دیگه اینا 7-8 سال پیش از مد رفته بود ولی دلش نمیومد بره جدید بخره .بعد تازه اینا یه جوری چسبی بود که چسبش واشده بود و این دوباره چسبونده بودش یعنی آدم اینقدر اقتصادی دیده بودین؟خلاصه خواستگار اومد و منم داشتم از لای در اتاقم دید میزدمخواهرم رفت تا وسط حال یهو چسب دمپایی باز شدو دمپایی از جاش در اومد دیگه نمیشد باش راه رفت خواستگاره دید.وای من که پکیدم از خنده(مدیونین فکر کنین دروغ میگم)خواهرم با اعتماد به نفس کامل دمپاییو گرفت دستش از نصفه راه برگشت دوباره تو اتاقش .فکر کنم رفت عوض کرد یه چیزی دیگه پوشید اومد .ولی این صحنه پاره شدن دمپایی هیچوقت از یادم نمیره


(عکس تزئینی است)




۲۳ نظر ۱۹ دی ۹۳ ، ۲۰:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿

اوایل تابستون امسال یه خواستگار اومد واسم.اتفاقا از اون افاده ایا بود داستانشو تو پست برادران دالتون (خواستگار دومی) نوشتم .

کنار خونه ما یه زمین رها شده هست که مردم بعضی وقتا آشغالایی مثل برگ درخت یا چیزای دیگه رو میریزن توش چون دیوار کشی دورش داره کسی از داخلش خبردار نمیشه که چه خبره .اول تابستون خونه ما بخاطر این زمین و کلا بخاطر ویلایی بودن خونه و گرمی هوا مگس بارون میشه هرچقدرم درو ببندیم بلاخره راهی پیدامیکنن بیان داخل.اون روز مامانم سعی کرده بود این مگسا نیان داخل خونه ولی خب چندتایی ظاهرا از دستش فرار کرده بودن و واسه خواستگار محترم کمین کرده بودن

وقتی خواستگارا اومدن و نشسته بودیم همون اولاش که سکوت سنگینی حکمفرماست این مگسه شروع کرد به پرواز تو پذیرایی ما از این ور سالن  میرفت به اونور و من هم حرص میخوردم هم خندم گرفته بود که این از کجا پیداش شده صدا هم میکرد ویززززززز  ویززززززززززز دیگه پاشدم رفتم تو آشپزخونه اونجا بخندم تا این از پرواز کردن بر فراز خونه ما خسته بشه بشینه.مامانمم میگفت بخاطر این زمین خالی کنار خونمون اینا میان هرچیم تلاش میکنیم فایده نداره آخرش میان داخل .خواستگارم زیر زیرکی میخندید مامانشم میگفت بله دیگه اشکال نداره





۱۳ نظر ۲۶ آذر ۹۳ ، ۲۲:۱۷
✿✿ یاشل ✿✿