ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعضی وقتا هست دلم میخواد خیلی چیزا بنویسم.از خیلی اتفاقا و آدمای اطرافم ولی این محافظه کاریه اجازه نمیده.چقدر بده نتونی راحت حرفای دلتو بزنی و همیشه ترس از شناخته شدن داشته باشی.کاش میشد راحت بود .کاش

این پستم از همون درهم و قر و قاطیاس.تمرکز ندارم که راجع به یه موضوع خاص بنویسم.

تو خونه ی ما هر دفعه تب یه چیزی میگیره.قبل از عید یهو بابام که پای ثابت تلویزیونه، یکی از این شبکه های مسابقه های فضایی که میلیونی جایزه میدادن رو پیدا کرد.بعد جوگیر شد که بیاین زنگ بزنین من جوابشو میدونم.من از خیلی قبلتر این مسابقه ها رو دیده بودم ولی هیچوقت حوصله نگاه کردنشونو نداشتم و سریع کانالو عوض میکردم.چون کلا به هیچ مسابقه ای اعتماد ندارم و تا حالا جز یکی دو جا تو هیچ مسابقه ای شرکت نکردم(البته تو یکی از اونا که شرکت کردم برنده شدم).

خب چون من حسم این بود اصلا برنامشو نمیدیدم.ولی وقتی بابام گفت یه نگاه گذرا به مسابقه ش کردم و گفتم اینا سرکاریه.اصلا از جایی هم خبر نداشتم که مثلا دونسته بگم.بعد داداشم چندباری شمارشو گرفته و گفته بود اشغاله.چند روزی اینا درگیر این مسابقه بودن و خواهرمم گفته بود ما هم میگیریم اشغاله.دیگه بابام اکثرا شبا مینشست و این مسابقه ها رو تماشا میکرد.نمیدونم چرا اینقدر به این مسابقه ها علاقه پیدا کرده بود .احتمالا چون فضای شادی داشت و یه دختر / پسرباحال هم اجراش میکرد و جواب سوالا هم آسون و ... خلاصه تو عید پسر داییم اومد خونمون و من ازش سوال کردم و اون گفت اینا کلک مخابراته و بوسیله همون تماسای اشغالی پول میفته واسه مخابرات.بعد از اونم خودم همراه با پدر گرامی تو یکی از این اخبارا دیدیم که همینو گفت، و اینکه مخابرات هم با اینکه میدونه این شبکه ها کلاهبرداریه ولی جلوشو نمیگیره و یه بچه قبض تلفن خونشون بخاطر این تماسا 82 میلیون ! (الله اعلم) شده بوده که پدرش بعد از پیگیری میفهمه داشته مدام به این شبکه ها و مسابقه های کذایی زنگ میزده.

خب حالا از این موضوع که بگذریم تب مسابقه ها بعد از یکی دو ماه از خونه ما رخت بر بست ولی الان جدیدا بواسطه خواهر بزرگه و داماد گرامی ، تب دکتر علی اکبری در خونه ی ما حاکمه که اومدن زدن کانالا رو هم ترکوندن و ما الان به جز این شبکه و چندتایی خارجی شبکه های قبلی ایرانی رو نداریم،و بدتر از همه مامانم که مخالف سرسخت ماهواره بود حالا چون این شبکه دعا و مناجات میخونه عاشق این شبکه شده و مدام داره میبینه و میشنوه.خب راستش من زیاد از این دکتر علی اکبری چیزی نمیدونم و با سرچ یه چیزایی مختصر فهمیدم ولی در صورتیکه واقعا ایشون انرژی داشته باشه و کارش درست باشه بازم دلیل نمیشه ما 24 ساعت علی اکبری ببینیم و گوش بدیم که ! خدا تب بعدی رو بخیر کنه


حالا یکم برگردیم به حال و هوای ماه رمضون و سریالاش .منو که میشناسین دیر دوزاریم میفته (کنایه از دیرتر از وقوع داستان تعریف کردن).البته همون زمانا میخواستم بگم حسش نبود.اگه این سریال برادر رو کامل قسمتاشو دیده باشید با وضعیت بازیگر ناصر تو این سریال آشنا هستید.من وقتی یه فیلم و سریالی میبینم اگه شخصیتای اصلی به من و زندگیم شبیه باشن باهاشون همذات پنداری میکنم.تو این سریال من بعضی جاها با ناصر و بعضی جاها با مسعود همذات پنداری میکردم(منحرف نشیدا خخخخ)

خب شاید عجیب باشه که اونا پسرن ولی شخصیت آدما پسر و دختر نداره.اون جاهایی که ناصر تو یه خانواده ی ساده و سنتی و خیلی معمولی گیر افتاده بود و خودش از نظر ظاهر و شخصیت با خانواده ش فرق داشت مثل من بود .خیلی وقتا از اینکه با بقیه اعضای خانوادم از خیلی جهات فرق دارم و این تفاوت خیلی زیاده و قابل تشخیص که حتی از دیگران هم میشنوم میفهمم چقدر ازدواج کردن افرادی مثل من سخته.چون نمیدونن با کسی شبیه خانواده و مطابق میله اونا باید ازدواج کرد یا با کسی شبیه و مطابق میل خود ؟معمولا اینجور افراد میرن سمت شخصی شبیه خود و از اینجا باید با دو خانواده بجنگن تا شاید بتونن پیروز میدون بشن.

خب همذات پنداریه من با آقا مسعود قصه فقط اونجایی بود که دو برادر روبروی هم قرار گرفتن و دعواشون شد.دقیقا چنین صحنه ای رو البته منهای شخص سوم که تو این فیلم نازی بود من داشتم.زمانی که خواهر کوچیکترم که بسیار از لحاظ عاطفی بهم نزدیک بودیم و همه جا با هم بودیم رو یه فرد سومی که الان شوهرشه از من جدا کرد و حتی کاری کرد که خواهر من تو روی من که بزرگتر و راهنمای زندگیش بودم بایسته و باهام بخاطر اون تندی کنه.از اونجا دقیقا میتونستم حس غرور خرد شده ی مسعود رو در برابر شخص سوم درک کنم، و از اونجا خواهرمو برای همیشه گذاشتم از زندگیم کنار.چون متاسفانه دلم راحت با کسی صاف نمیشه.شاید بعدها اون خیلی احساس پشیمونی کرد و با پیام خواست از دلم در بیاره ولی بخاطر مصلحت زندگیش تصمیم گرفتم ازش فاصله بگیرم تا زندگیشو بکنه.چرا که منم مثل مسعود، دلسوزیای خاص خودمو داشتم که با منش فرد سوم جور در نمیومد و مدام باعث کنتاکت میشد.


اوه اوه چه تراژدی شد بریم یکمم بخندیم 


یکم از این روزا بگم که از بیکاری مغزم پیشنهادای خنده دار میده.مثلا تصمیم دارم هر شغلی که یکم بشه بهش فکر کرد رو امتحان کنم .من تجربه امتحان کردن شغلای مختلفو داشتم.اگه بخوام بگم شاید بهم بخندین ولی بعضی شغلا رو حتی شده یه روز هم امتحان کردم تا دنیا رو بهتر بشناسم.این بخش از زندگیم شاید از اون حس شیطنت و کنجکاویه من بر میاد که شاید خوب باشه و شایدم بد ولی من دوسش دارم.


الان اینا رو بگم بهم نمیخندین که ؟؟ هان ؟


مشاغلی که تا بحال افتخار تجربشو داشتم خخخ : قالیبافی 2 ماه در زمان نوجوانی-وردست خیاط زنونه در زمان دیپلم-وردست و چرخکار تولیدی زنونه به مدت 3 ماه بعد از دیپلم-اپراتور اداره پست مرکزی به مدت سه ماه-ویزیتور تلفنی به مدت یه هفته-کار در آشپزخانه رستوران برای کاراموزی به مدت 5 روز-فروشنده مانتوفروشی اقوام به مدت یک هفته-یه هفته کار طراحی در عکاسی-یه هفته کارآموز میکس فیلم عروسی در شرکت عکس و فیلم -یه هفته کارآموزی در آژانس هواپیمایی-چند سال منشی تو اصناف مختلف  و این آخری که دارم تجربه ش میکنم بازاریاب حضوری هست.کاری که همیشه ازش متنفر بودم و فرار میکردم.کلا سعی دارم کارایی که ازشون فرار میکنمم تجربه کنم تا تنفرم برطرف شه خخخ (مثل کار تو کارخونه که بعدها برام راحت شد)تازه یکی دو تا شغل دیگه م هست که تو فکر تجربشم.بعضی از این مشاغلو برحسب موقعیت و شرایط زمان تجربه کردم وگرنه هدفم موندگاری درش نبوده.این آخری رو هم بخاطر شرایط الانم که کار پیدا نمیکنم برگزیدم اقلا از هیچی بهتره.تازه کلیم فانه.شاید بعدها از تجربیاتش واستون گفتم

 الان یاد ندا تو منو تو در برنامه ی چرا که نه افتادم.یه جورایی مثل اون دوس دارم هر شغلیو واسه یه مدت کوتاه تجربه کنم 

میدونم اینهمه از این شاخه به اون شاخه پریدن خوب نیست ولی من چون مشاور خوبی نداشتم و در مورد مشاغل هم بی تجربه بودم مجبور بودم امتحانشون کنم و اگه مناسبم نبود رهاشون میکردم.اون یه هفته ایا از همون نامناسبا بودن که وقتی میرفتم میفهمیدم با شرایط و روحیات من سازگار نیست و بیشترین شغلی که توش دووم اوردم همون منشی یا کارمند دفتری بود.اگه زمان تحصیل بازیگوش نبودم و یه رشته خوب میخوندم و ادامه میدادم حتما الان یه شغل دندونگیر و با پرستیژی داشتم ولی افسوس و صد افسوس دیگه دیره دیگه دیره 

از جمله مشاغلی که الان دوس داشتم داشته باشم وکیل-پزشک-حسابدار-بازیگر-مهندس یه رشته ی لطیف خخخ هست که تقریبا شغلای رده بالایی هست و تلاش زیادی رو میطلبه.

با احترام به این مشاغل، از شغلایی مثل فروشندگی -صندوقداری-بازاریابی هم بخاطر جو جامعه اصلا خوشم نمیاد ولی همه رو به مدت کوتاه انجامش دادم.البته به جز صندوقداری









۴۱ نظر ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿

فقط محض جالب انگیزناک بودن میگم

عمر سایت یا همون وبم امروز شده شونصد روز خخخخخخ



۱۶ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۲
✿✿ یاشل ✿✿

در این پست تصمیم دارم یکم از مصاحبه ها و کلا شرایط کاری که این مدت و شاید قبلا داشتم بنویسم

بعضیاش واقعا واسه خودم عجیب و جالب بود.

امسال اولین کارخونه ای که واسه مصاحبه رفتم، تو دفتر مدیر یا اون کسی که قرار بود باهام مصاحبه کنه و ظاهرا معاونی چیزی بود موکت پهن بود و باید کفشاتو دم در، در میووردی و میرفتی تو.اون روزم از قضا کفشای من بندی بود .با خودم گفتم یعنی یه آدم بخاطر راحتیه خودش که دلش میخواد تو محل کار بدون کفش باشه باید بقیه رو معذب کنه؟5 دقیقه کفش در بیار 5 دقیقه بپوش خخخخخ

کارخونه ی بعدی که رفتم مدیرش یه مرد قد کوتاه نسبتا مسن حدود 50 ساله بود.ماشین شاسی بلند آخرین مدلش که دم در پارک بود .بعدم وای که چقدر دوس داشت کلاس بزاره و بین حرفاش از کلمات انگلیسی استفاده کنه.منم میگفتم اکی اکی که کم نیارم.خب یعنی چی آخه؟اینجا هنوز ایرانه ها بعضیا خیلی جوگیر شدن.بعد ایشون فرمودن باید یه سفته 50 میلیونی بیاری، در طول سال سفرای کاری هم واسه نمایشگاه و اینا داری .یکمم سوالای شخصی مثل چندمین بچه ای و خواهر برادرات چیکارن و اینا پرسید که بنده فهمیدم داره میزنه جاده خاکی.وقتی سوالای زیادی بی مورد میپرسن و از اصل کاری که کار هست چیزی نمیگن آدم میفهمه چه خبره.بعدم تازه چون از منشیه قبلیش خوش تیپ تر و خوشگل تر نبودم منو نپسندید.حیف شد سفرای کاریشو نمایشگاهو و اینا خخخخخ

بعد اون کارخونه ای که گفتم منو پسندید و سه روز آزمایشی رفتم و در نهایت پذیرش نکرد،اصلا یه آدم عجیبی بود.طرف یه مرد احساساتیه خیلی مهربون بود که با من تو جلسه اول 1 ساعت و نیم مصاحبه کرد.واقعا برام عجیب بود یه مدیر اینقدر بیکاره؟حسابی مغزمو تکوند ببینه چه اخلاق و روحیاتی دارم انگار که من دوس دخترشم روحیمو خوب واکاوی کرد نظرشم خیلی مثبت بود نمیدونم بعضی آدما چرا اینطورین؟یهو آدمو میبرن به آسمون یهو از اون بالا ولت میکنن رو زمین.بعد از اینکه نظر مثبتشو بهم اعلام کرد و تماس گرفت برم واسه دوره آزمایشی ،رفتم و محیط بسیار بسیار با پرستیژ و تجملاتی بود.مشخص بود روحیه مدیران که دو نفر بودن از این آدمان که واسه کارمنداشون ارزش قائلن و کم نمیزارن.محیط شیک و نوساز و تمیز و همراه با ناهار و در کل یه شرکت همه چی تموم بود.بعد فضا خیلی خشک بود و کارمندا زیاد با هم صمیمی نبودن منم که قبلش تو محیطی که پرسنل زیاد باشه نبودم یکم واسم فضا غریب بود.استرسم تو اون روزا زیاد بود.تا روز دوم خودم نمیخواستم برم بخاطر همین مسائل ولی روز سوم من راغب شدم.ولی دختری که بهم کار یاد میداد باهام چپ افتاد و احتمالا همون باعث شد نظر مدیر منفی بشه.(حدسم اینه)انتظار داشت من کارو تو یه هفته یاد بگیرم.خب وقتی کار واسه آدم جدیده انتظار بی جاییه.بعد از روز سوم هم با وجودیکه داشتم جا میفتادم تو کار ولی وقتی تماس گرفتم همین مدیر خجسته دل منو رد کرد.البته خودش روش نشد بگه به کارمندش گفت.خب آخه یعنی واقعا از همون روز اول نمیفهمن مناسب کارشون هستم یا نیستم؟منم دیگه بیخیالش شدم.


کارخونه بعدی یه محیط خیلی بی کلاس و کارگاهی داشت بعد من واسه حسابداری رفتم و خواستم با اطلاعاتی که دارم تو این زمینه کار پیدا کنم.مدیر اونجا وقتی فهمید من حسابدار نیستم و میخوام خودمو حسابدار جا بزنم یکم عصبانی شد و موقع صحبت با تلفن گوشیشو رو میز پرت کرد که من ملطفت شدم اعصاب نداره..منم خیلی ریلکس خونسردیمو حفظ کردم و گفتم خب اگر اطلاعات من براتون کافی نبود میتونید منو قبول نکنید.ایشون هم چند تا سوال تخصصی از این فرمولای تئوری از من کرد که نتونستم جواب بدم ولی بهش گفتم من عملی واردم ،تئوریشو قبلا تو دانشگاه پاس کردم ولی الان یادم رفته.حالا ایشون میپرسن ماهیت برگشت از فروش چی میشه؟گفتم خب مرجوعی .گفتن نه ،میشه بدهکار. با خودم گفتم خب اینو که میدونم ولی الان اینجا میخوای امتحان ازم بگیری؟خلاصه گفت شاید شما با همین اندازه از اطلاعات هم قبول بشید هرچی قسمت باشه همونه و این حرفا.فکر نمیکردم زنگ بزنه ولی بعد از حدود دو هفته که فکر کنم کسیو پیدا نکرده بود چون کارخونه ش اصلا دلچسب نبود ساعت یازده شب روز جمعه به من زنگ زد.خیلی تعجب کردم از اینکه اینقدر وقت نشناسه و این زمانو واسه تماس انتخاب کرده.بعد گفت شما از فردا میتونید بیاید و باید یه سفته 50 میلیونی هم برام بیارید.منم که نظرم راجع به کارش منفی بود و دنبال بهانه بودم با اس ام اس گفتم من این سفته رو نمیتونم بیارم شرمنده و خداحافظی کردم.

نمیدونم چرا همه جا اینقدر مبلغ سفته رو بالا میخوان ؟منکه میترسم چنین مبلغی بدم.فقط یه بار به شرکت قبلی 5 میلیون با ترس و لرز دادم و پس گرفتم.والا باید احتیاط کرد.اعتماد نداری استخدام نکن.من جاهایی بوده که طرف از برخوردم کلید دستم میداده دفترو باز کنم .کاش میشد همه از روی شخصیت طرف بشناسن و این قانونای دست و پا گیر و نذارن


یه کارخونه هم رفتم واسه مصاحبه که به شدت دفتر کارش کثیف و خاک گرفته بود.جالب بود که با کار قبلیمم هم شغل بودن.بعد گفتن ما داشتیم دفترو درست میکردیم و دیواراشو کار کردیم و اینا و یعنی یکم دیگه کار داره.من تو دلم همون موقع به محیط کار نمره منفی دادم.بعد میگفتن اینجا یکیو میخوایم همه کاره و مدیر.از کارش که گفتن دیدم حجم کار چقدر سنگینه.میخوان یه نفرو بگیرن کلی کار سرش بریزن بعد تازه با نهایت پرویی میگن یه کارگاه دیگم داریم کارای اونم خیلی جزئیه ولی میخوایم اینجا انجام بدی.گفتم دیگه خیلی کار سنگین میشه .گفتن نه اون زیاد چیزی نیست.بله از نظر ایشون چیزی نیست ولی حتما بعد چیزی میشه.بعد بخاطر دوریه مسیرش که آخرای خیابون واقع در آخرای شهرک صنعتی بود و محیط کثیف و حجم زیاد کار و همه کاره بودن (مثل محل کار قبلی) نظرم منفی بود،ولی اینکار دوتا حسن داشت.یکی اینکه بازم اینجا یه نفر بودم و مستقل واسه خودم،و دیگری ساعات کار کمتر از جاهای دیگه بود .یه جورایی ساعتای کاریش وسوسه انگیز بود.از 8 تا 3 بعدازظهر.وقتی بهم زنگ زدن شک داشتم که برم یا نرم.گفتم بهتره یه روز برم تا مطمئن شم اینکار مناسبم هست یا نه.وقتی رفتم دیدم بعد از چند روز همچنان دفتر خاک گرفته و شلخته و کثیفه.من روحیه م خیلی منظمه و اصلا نمیتونم بی نظمی رو تحمل کنم.بعد دیدم آقای مدیر میگن ساعات کار بخاطر کارگرا از 7 تا 3 شده.گفتم آخه 7 که خیلی زوده من نمیتونم.یعنی باید 6و نیم بزنم بیرون.تا بعدازظهر که اونجا بودم احساس کردم اینجا همه سختیای کار قبلیمو تو حجم وسیعتر داره.اونجا اگه اقلا محیط و دفتر کار تمیز بود و کار کم ،اینجا کارشم زیاده و محیط دلگیر و کثیف.بعد منو برد تو کارگاه مثلا اونجا رو هم نشونم بده دیگه اصلا نظرم کامل منفی شد.من محیطای کارگاهی رو به زور میتونم تحمل کنم ولی نه دیگه خیلی کثیف .دوتا پا داشتم دوتا هم قرض کردم و فرار کردم.بعدازظهرم نظر منفیمو اعلام کردم.


یه جاییم رفتم مدیر وقتی باهام حرف میزد اصلا نگام نمیکرد .یه پسر جوون بود که کلی خودشو باد کرده بود.شرایط کارم کامل به نفع خودش کرده بود .تیر خلاصو دو تا چک بانکی زد و من گفتم نمیتونم جور کنم و اومدم بیرون.اگه مدیر آدم افاده ای باشه اصلا تحملش نمیکنم.


یه کارخونه رفتم نسبتا کوچیک و تازه تاسیس بود بعد یه فرم تست روانشناسی با کلی سوال گذاشته بود.با خودم گفتم آخه مگه اینجا کارش چی هست که این ادا اصولا رو در میارید.بعد مدیر موقع مصاحبه فرمودن اینجا اضافه کاری داره مشکلی باهاش نداری؟گفتم نه مثلا چقدر گفت مثلا بعد ساعت کاری من بگم باید بمونی تا هر موقع کار داشتم باهات باید بمونی.گفتم نه مشکلی ندارم ولی تو دلم گفتم نمیشد این مسئله رو یه جور بهتر عنوان کنی؟برخورد جالبی نبود که انگار مثلا من نوکرشم.تازه اگه مقاصد شومی در کار نبوده باشه.اینم پر باد و تازه به دوران رسیده مینمود.بعد پشت تلفن ساعتای کاری رو میگه 8 تا 4 وقتی رفتیم اونجا میگه 7.5- 8.5 تا 4.5 -5.5.خب آخه یعنی چی؟یه شرکت نباید یه ساعت کاریه مشخص داشته باشه؟اینجا هم باز من خودمو حسابدار جا زدم و ایشونم رو برگه 4 تا سوال ازم تست گرفت.که با وجودیکه من با نرم افزاری که داشتن کار کرده بودم ولی تئوریشو نمیتونستم بیان کنم.نمیدونم اینا با خودشون چی فکر کردن؟یعنی بعدنم تو عمل میخوان ما براشون با نوشته کار کنیم یا با نرم افزار؟خدا رو شکر که باهام تماس نگرفت.مرتیکه ی دیوونه


یه بارم 2 سال پیش که دنبال کار میگشتم یه آگهی زده بود تو روزنامه واسه این فروشگاهای بزرگ کوثر که از قضا داشت نزدیک خونه ما ساخته میشد.واسه مصاحبه یه مسیر بیرون از شهرو گذاشته بودن وقتی رفتم اونجا ملت بیکار قبل از ما اونجا رو احاطه کرده بودن.از اینهمه جوونه بیکار خندم گرفت.بعد از کلی معطلی ساعت 2 بعداز ظهر زمان مصاحبه ما رسید، رفتیم تو یه دفتر که یه منشیه فوق العاده شیک پوش داشت .سپس ما رو به دفتر جناب مدیر راهنمایی کردن ،بعد که رفتم داخل آقای مدیر جوونه گردن کلفت یه ظرف پر از میوه های گرون قیمت جلوی خودشون گذاشته بودن و به نظرم این حرکت در مقابل چشم اینهمه آدم که وارد و خارج دفترش میشدن جالب نبود.بعدم چند تا سوال ازم پرسید و مرخصم کرد.بعدترشم قبول نشدم.بعدها که فروشگاه راه افتاد رفتم و از کارمندا سوال کردم دیدم اصلا آش دهن سوزی نبوده.چیزی که یادم میاد این بود که شیفت شب تا 11 شب داشته بدون سرویس و بدون هیچ مرخصی و تعطیلی در سال و حقوق حداقل اداره کار.اصلا جالب نبود به نظرم که اینهمه ملت دنبالش بودن

بعد از اون چند روز پیش رفته بودم همون فروشگاه که شرح کمبود موجودیمو تو پست قبل گفتم.بعدش گفتم بزار ازشون در مورد کار اونجا سوال کنم.چون فروشگاهش نزدیک خونمونه و خب این یه حسنه.هرچند یه جورایی کار کردن تو بعضی مکانا از این قبیل رو دوس ندارم و دوس دارم تو محیطای بسته با ارباب رجوع کم کار کنم.خلاصه از یکی از مسئولاش پرسیدم نیرو نمیخواید؟گفت فعلا که تکمیله گفتم شرایطش چطوریه ؟گفت اینجا هر کسی استخدام میشه زبانش باید خوب باشه.گفتم مگه کارش نیاز به زبان داره؟گفت کالاهای خارجی داریم باید بتونه بشناسه.گفتم خب بعدی؟ گفت باید هر کی استخدام میشه اولش یه مدت 7-8 ماهه اینجا کار چیدمان کنه.بعد از اون ارتقا شغل پیدا میکنه و مثلا میشه قسمت صندوقداری.گفتم مگه نیروهای صندوقداریتون تحصیلکرده نیستن؟گفت اینجا همه نیروها تحصیلکرده هستن .واقعا تعجب کردم چطور یه نفر که زبانش خوب باشه و در حد شغل صندوقداری باشه باید اول بره کار چیدمان که یه جورایی کارگریه خودمونه بکنه.بعد حتما اون شرایط شیفت شب و بدون مرخصی و تعطیلی هم شاملش میشه.تازه از همه اینا که بگذریم من اصلا دلم راضی نمیشه چنین شغلی رو قبول کنم.یه جورایی بعضی از شغلا رو عارم میشه  خخخخ .خلاصه اینم بیخیال شدم


یه بارم چند سال پیش یه باشگاهی بود منشی میخواست.بعد مربیش مرد بود و فقط ظاهرا یکی دو تا رشته رزمی یاد میداد.بعد یه حقوق خوبم در نظر گرفته بود تعجبی!بعد گفت من سه روز هفته رو هم میخوام بیای و سه روز دیگه اصلا نباید بیای خودم اینجا کار دارم.بعدم وقتی رفتم خونه اس ام اس داد من میخوام با شما راحتتر باشم مشکلی نیست؟خب اگه عقل الانمو داشتم یکم اذیتش میکردم حالش جا بیاد ولی اون زمان هیچ عکس العملی نشون ندادم.حیف شد


بازم چند سال پیش یه دفتر کارواش رفتم فقط به خاطر حقوق وسوسه کننده ش.بعد واسه پر کردن فرم استخدام ازمون مبلغ 2 هزار تومن پول میگرفت.پول زور بود .ندادم.خخخخ .بهشون گفتم مگه اینجا کارش چی هست که تازه پولم میگیرید؟من با اکراه اومدم فقط کارو ببینم اونوقت اینا ...

فعلا همینا کافیه بازم یادم بیاد مینویسم



۲۵ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿

عید فطر مبارک


تصمیم گرفتم تو این پست از ماجراهای این چند روزم بگم ولی قصه ی بیمه بیکاری واسه خودش داستانی داره که باید وقتی تقریبا مراحلش به اتمام رسید براتون بگم.الان یکم زوده

اول از همه میریم سر رانندگی و ماشین کوچولوی من.تا به امروز که یک ماه و چند روز از رانندگی کردن من میگذره خدا رو شکر اتفاق خیلی خاصی برای ماشینم نیفتاده ولی هر از گاهی یه خسارت کوچولوی در حد 30-40 تومن میذاره رو دستم که بازم خدا رو شکر میکنم بیشتر از این نمیشه.چون به هر حال ناشیم و اولشه .

یه بار داشتم از در حیاط  میبردمش بیرون که یکم گلگیرشو مالیدم به در ولی خیلی کم بود و دادیم صافکاری حل شد.چون داداشمم ماشین میزاره تو حیاط ،در اوردن ماشین از یه فضای کوچیک یکم سخته.یه بارم دیدم پشت صندوق عقبش رفته تو اصلا نفهمیدم کجا اینطور شد! اونم با یه صافکاری حل شد.بعد از بس میندازم تو دست انداز و ماشین بالا پایین میپره یکم سپر عقبشم لق شده که فعلا هنوز درستش نکردم.ولی نمیدونم واقعا تا کی میخواد هی براش اتفاق بیفته.شایدم اولشه حساسم هی بهش میرسم.بعد رانندگیمم روز به روز بهتر میشه و مسلط تر میشم.اون اوایل تعداد دفعاتی که راننده های دیگه بخاطر اشتباهام سرم بوق میکشیدن زیادتر بود خخخخ ولی الان کمتر شده و خب همین نشون میده دارم راه میفتم 

دیروز رفته بودم جایی موقع برگشت گفتم بزار از اون طرف برم که به مسیر خونمون نزدیکتره ولی اشتباه کردم و چیزی که تو ذهنم تصور میکردم درست از آب در نیومد و مسیرو کلی دور کردم و تا یه شهرستان نزدیکم رفتمو برگشتم تا بلاخره بعد از یک ساعت و ده دقیقه رسیدم، تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم.یه نقشه اصفهان باید بزارم تو ماشین که موقعیکه میخوام برم جایی راحت راهو پیدا کنم.

خب حالا بریم سر خریدام.آقا من بخاطر خرید ماشین تقریبا حسابم خیلی خالی شده بود و این یک ماهو نیم جلو خودمو کلی گرفتم ولخرجی و خرید نکنم ولی دیگه پریروز نتونستم مقاومت کنم و رفتم بازار و یکم خرید کردم.بعد از موجودیم خبر داشتما ولی خب فکر نمیکردم این چند تا تیکه لباس یهو حسابمو خالی کنه خلاصه رفتم تو فروشگاه برای خرید آخر که یه مقدار خوراکی و شامپو و اینا بود.وقتی اومدم کارت بکشم دیدم موجودی کافی نیست.حالا فاکتور من چقدر بود؟ 16 تومن.بعد حسابم چقدر داشت؟8 تومن.کلی خجالت کشیدم و مجبور شدم خریدامو برگردونم.چون اصلا کارتم اجازه برداشت همون 8 تومنم نمیداد .این شد که برگشتم خونه و از مامانم پول گرفتم و بقیه خریدا رو انجام دادم.


دیروز وقتی واسه یه مصاحبه کاری رفته بودم جایی یه پسری هم اونجا بود که ظاهرا بازاریاب سیار اونجا بود.بعد یکمم با مدیر پرو بازی در اورد و اعصابشو خورد کرد و رفت.خب من در حد نیم نگاه دیده بودمش.وقتی من برگشتم خونه، تا ماشینو دم در حیاط خونمون پارک کردم دیدم اون آقا پسرم از یه ماشین پیاده شد و رفت داخل خونه همسایه روبرویی.یعنی صاف خونشون روبروی خونه ما (از در ساخت) بود.خخخخخ حالا ما بعضی از همسایه ها رو خوب میشناسیم ولی یکی دو تا خونه هست که صاحبشون عوض شده و با صاحبخونه های جدید آشنا نیستیم.بعد من سرمو اوردم پایین که منو نبینه و رفت تو خونشون.خدایا این اتفاقات خنده دارو آخه به کی بگم من؟جز شما

جدیدا از وقتی ماشین خریدم از در حیاط بیشتر عبور مرور میکنم و به اون ور محله هم سرکی میکشم جالبه قیافه های جدید میبینم و یکم با کوچه آشتی کردم.آخه قبلش زیاد آدم کاری نداره.بعد پسرای همسایه که بعضا توی کوچه پلاسن یه جوری آدمو نیگاه میکنن انگار دختر جدید تو محلشون اومده.نمیدونن بابا من همون قبلیم فقط قبل از این تو سایه بودم الان اومدم تو آفتاب و به خاطر ماشینمم که شده بیشتر دیده میشم.بعد اصلا نگاها هم عوض میشه کثافت این آهن چها که نمیکنه .بیخود نیست میگن آدما آهن پرستن.تازه بهم ثابت شد فقط دخترا آهن پرست نیستن کلا آدما آهن پرستن 

* پریروز که رفته بودم خرید تو یه مغازه ای دیدم یه دختری داره با خانم فروشنده حرف میزنه و از شوهرش میگه.منم که جو رو صمیمی دیدم خودمو نخود هر آش کردم و بحث ازدواج و اینا رو که دیدم حیفم اومد کارشناسی نکنم.این خانم یکم از اون دخترای زیادی راحت و خودمونی و از نظر من بی ادب بود ولی خیلی حرفاش بهم اطلاعات داد.خوشم اومد با همه سادگیش کلی چیز ازش یاد گرفتم.داشت میگفت شوهرمو هر کی ببینه فکر میکنه بابامه.گفتم عکسشو داری نشون بدی ببینیم؟گفت نه گوشیم از این ساده هاس، برام گوشی درست حسابی نمیخره.گفتم واسه خودشم همینطوره؟گفت نه خودش از این گوشی خوبا داره همشم سرش تو خشدکشه(منظور گوشیشه) خخخخ

بعد از چند کلامی که صحبت کردیم متوجه شدیم ایشون با 24 سال سن زن یه مرد مطلقه 13 سال بزرگتر از خودش شده.تازه آقا خودشو عقیم کرده و مهریه خانمم 14 سکه گرفته الانم مرتب دوس دختر بازی میکنه.دختره رو هم از مانتویی به چادری تبدیل کرده.از نظر جنسی هم نمیتونه ایشون رو راضی کنه(یکمم  در این باره توضیحات داد که سانسور میشود) خرج درست و حسابی هم برای خونه نمیکنه تازه تازه تازه نازم میکنه.میگه قهر میکنه باید نازشو بکشم.از خونه میزاره میره! الانم سه روزه رفته قهر منم واسه اولین بار رفتم قهر.وقتی قهر میکنه نمیاد طرفم.میگه زن قبلیمم از بی محبتیه من رفت.

بعد من یه جمله بهش گفتم موند چه جوابی بده.گفتم خواستگار بهتر از این نداشتی ؟با کلی مِن مِن گفت راستشو بخوای نه.گفتم چیه این تو رو جذب کرد؟گفت اول اینکه تو دوران آشنایی خیلی خودشو مهربون و خوش اخلاق و مظلوم و عاشق نشون می داد.دوم اینکه مهندس بود و خوشگل و خوش تیپ.مثل این رضا کیانیان که با سن بالاش بازم جذابه و به خودش میرسه بود .سوم اینکه از دوست پسر بازی خسته شده بودم دلم میخواست ازدواج کنم.ولی الان بعد 8 ماه هیچ علاقه ای بینمون نیست. اون همه مظلوم نماییاش برعکس شده و حسابی پشیمونم.میگم کاش تا آخر عمر دوست بودم ولی ازدواج نمیکردم.دوست پسر خوب بهتر از شوهر بده.گفتم شاید چون شوهرت اینطوریه اینو میگی.

گفت اگه طرفت کم سن باشه بیشتر همو درک میکنین ولی وقتی سنش بالاست نمیشه گولش زد خیلی زرنگتر از توعه.این همه چیو به نفع خودش کرده.من هیچ دلخوشی ندارم.گفتم الان میتونی به وسیله عقیم بودنش راحت طلاق بگیری چون گولت زده و نگفته.گفت جدا بشم با مهریه 14 تا سکه چیکار میتونم بکنم؟خونه بابامم جهنم بود ازش فرار کردم.فایده نداره.گفتم اول یکیو زیر سر بزار بعد جدا شو.گفت همه آدمو واسه ... میخوان و نیست  کسیکه خوب باشه.مرد خوب وجود نداره.گفتم داره ولی خیلی کمه.ایشون بازم فرمودن نداره 

این ماجرا برای من خیلی درس بود.اینکه مواظب باشم گول ظاهر و پست و مقام و نخورم.واسه اون دختر حتما خواستگارای معمولی تر ولی با شرایط مناسبتر بوده ولی گول یه چیزاییو خورده و خواسته یه شرایط بهترو به دست بیاره در حالیکه بدتر شده.


خب فکر کنم خودتونم میتونید از ماجراش درس هایی بگیرید


دوستانی که پیام خصوصی میدید اقلا بعدش یه پیام عمومی بدید تا بتونم جوابتونو بدم.الانم واسه اون دوستی که سوال پرسیده بود تو همون پست یه کامنت گذاشتم و جوابشو دادم.


* دلم شمال میخواد

 3 سال پیش این موقع شمال بودم.چقدر زود گذشت.شمالیا خوش بحالتون با این آب و هوای خوب و سر سبزی

  دلم شمال میخواد








۲۳ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۳۲
✿✿ یاشل ✿✿

میدونم خیلی وقته ننوشتم.خب یه زمان لازم دارم که مفصل بیام داستانای این چند روزو بنویسم.چون فعلا روزا دنبال کارای بیمه و کار پیدا کردنم و حسابی خودمو خسته میکنم.اینم از بیکاریه ما.تو بیکاریمونم وقت آزاد نداریم خخخخخ

خب حالا شما رو با این دوتا موجود دوست داشتنی آشنا میکنم که واسه روحیه بخشیه این روزام خریدمشون.






من شدیدا شدیدا عاشق حیوونا هستم.البته نه همه نوعش.بعضی از گونه ها رو دوس دارم.قبلنا فقط میرفتم سمت جوجه رنگی و خرگوش و این حرفا ولی امسال پیشرفت کردم و گفتم بزار یه پرنده قشنگتر بخرم و با یه سرچ تو سایت دیوار دیدم هرچی دلت بخواد با هر قیمتی هست.من چون در زمینه اینطور پرنده های زینتی تجربه زیادی نداشتم گفتم اول یه ارزون و کوچولوشو بگیرم تا بعد.واسه همین دو تا جوجه مرغ عشق انتخاب کردم ولی خب بعدش گفتم کاش قناری میخریدم که اقلا برام بخونه.البته نمیدونم خوندنشون در چه حده و آیا سرسام آور هست یا نه.حالا که فعلا داریم با این دو تا پرنده ی بی آزار و جیگر سر میکنیم.

به نظر میاد پرنده ها نسبت به بقیه حیوونا زیاد نیاز به مراقبت ندارن و خب اینا هم وقتی آب و دونشونو بزاری کاری به کارت ندارن.امروز از دم یه حیوانات فروشیه دیگه رد میشدم همستر و از نزدیک ندیده بودم.وای عاشقش شدم.اینقدر از حیوونایی که بشه بغلشون کرد خوشم میاد که نگو.برخلاف خیلی از دخترا اصلا چندشم نمیشه .ولی وقتی میخواستم یه حیوون بخرم در مورد همستر تحقیق زیادی کردم و فهمیدم نیاز به مراقبت بیشتر داره و من شاید نتونم اون رسیدگیو بهش بکنم و گناه داره.خلاصه نخریدم.

نمیدونم چند درصدتون مثل منید ولی من از بچگی این علاقه ی وافرو داشتم که چند سالیه از بس مسخرم میکردن کنترلش کردم.خب مگه چیه آدم یه خرگوش داشته باشه بعد تو مهمونیا واسش خوراکی کنار بزاره بیاره؟این داستان البته ماله دوران راهنماییه منه.یه نکته ی دیگه هم اینه خودمو چشم نکنم واسه حیوونا دستم خوبه و وقتی چیزی میخرم اکثرا بزرگ میشه و نمیمیره.شایدم بخاطر اینه که دوسشون دارم.

خلاصه ما خواستیم این دو تا جوجه رو دستی کنیم ولی دیدیم اون بزرگتره که یکم خال خالیه پدسگ چه گازایی میگیره بعد اون کوشولوتره معلومه دختره چون آروم و معصومه.اون کوچیکه، به قوله نوه مون دختره رو روزا میاریم یه ربعی بیرون قفس دستی میکنیم ولی چون تنها نیست اصلا دستی نمیشه و دنباله جفتش میگرده.حالا اگه خدا عمری داد و من وقت آزاد داشتم چند ماه دیگه قناری میخرم تا بخونه واسم.

راستی به قفس درب داغونمم نخندیدا از تو انباری پیداش کردم.این قفس خیلی با معرفته هر بار یه حیوونی چیزی میخریم ازش نگهداری میکنه حالا بعدا وعضم خوب شه بهترشو براشون میخرم خخخخ


این بود داستان جوجه مرغ عخشای من



۱۷ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
✿✿ یاشل ✿✿