ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

اتفاقات اخیر روحیه من رو خیلی نامتعادل کرده به طوریکه یه روز زیادی شادم و یه روز زیادی غمگین

امروز از اون روزای غمگینانه برای من بود.شاید یکی دو تا اتفاق کوچیکم باعثش شد و بی علت نبود.واسه مصاحبه تا به حال نزدیک 15 جا رفتم و بعضی جاها خواستن ولی محیطا به دلم ننشست.حالا فردا قراره یه جایی رو به صورت آزمایشی برم که زیاد دلم باهاش نیست.شرایطش نصف نصفه.یعنی دو تا ویژگیه خوب داره دو تا ویژگیه بد.نمیدونم میشه بداشو برطرف کرد یا نه.واقعا از گشتن دنبال کار خسته شدم.خیلی مصیبته .اگه آدم سختگیری باشید بهتره همون جا که هستید بمونید.من رسما به غلط کردن افتادم.البته بیکاری به خودیه خود معضل نیست ولی وقتی بدونی حساب بانکیت رو به خالی شدنه و دیگه نمیتونی راحت خرج کنی بلاخره به فکر تمدید کار و درآمدزایی میفتی.فعلا باید گشت و تلاش کرد.

به زودی میخوام ادامه داستان محل کارمو بنویسم.شما هم پیگیر باشید هی بگید کی می نویسی تا من به تکاپو بیفتم بنویسم دیگه منو که میشناسید باید یکی هلم بده  خخخخ

دعا کنید من یه کار خوب مناسب شانم پیدا کنم.بیمه بیکاریم اقدام کردم ولی نمیدونم چیزی دستمو میگیره یا نه.کارمند اداره کار میگفت تو قانون کار نگفته چه کاری مناسب شماست و اگه حتی کار مونتاژم بهت دادن باید بری.میخواستم سرش داد بزنم بگم خودت حاضری از پشت این میز بری کارگری کنی که اینو میگی؟ولی گفتم آخه کار باید مناسب شان آدم باشه.هر کسی را بهر کاری ساخته اند.  دیگه حتما میگه چه زبون درازیه خخخخخ

دوستان تو قانون کار ظاهرا نوشته 55 درصد حقوق رو میدن برای بیمه بیکاری درسته آیا؟قبلا که کامل میدادن الان قانونش عوض شده؟


ببخشید اگه این پست روزمره نویسی شد.دلم خیلی پره ولی فعلا مجال نوشتن نیست

تا درودی دیگر دو صد بدرود






۱۳ نظر ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۳
✿✿ یاشل ✿✿

گفته بودم که یه خواستگار سن بالا واسه ما زنگ زد و ما یکم ناز کردیم و بعدم اون ناز کرد نگفته بودم؟

گفته بودم قرار بود زنگ بزنه و من فکر کردم دیگه نمیزنه نگفته بودم؟

خب حالا باید براتون بگم زنگ زد.البته خودش که نه،خواهرش

بعد از 10 روز از اعلام آمادگیه ما برای گذاشتن قرار ملاقات خواهر گرامشون تماس گرفتن و گفتن ببخشید میخواستیم قرار بزاریم.مادرمم شماره منو به دختره داده بود که بده به داداشش.بعد که قطع کرد به مامانم گفتم اینطوری که خوب نیست الان پسره زنگ بزنه به من.بگو خواهرش زنگ بزنه با من هماهنگیارو بکنه بعد واسه قرار خودم و پسره میریم بیرون.مادرم تماس گرفت و من با خواهرش صحبت کردم و یکم که صحبت کردیم متوجه شدیم که خونه شون با ما یه خیابون فرعی فاصله داره و خیلی بهمون نزدیکن.

بعد قرار شد طی یکی دو روز آینده ساعت 5 که من از سر کار میام و داداشش میخواد بره سرکار، بیاد نیم ساعتی صحبت کنیم که بهش گفتم اگه باشه واسه آخر هفته که دو روز تعطیله خیلی بهتره و ایشون گفت آخه شغل داداشم آزاده و روزای تعطیلم دم مغازه س و قرار شد تماس بگیره.

بازم رفت تا ظهر آخرین روز تعطیلی که شنبه بود تماس گرفت و برای عصر ساعت 7 و نیم تو پارک نزدیک به محلمون قرار و اکی کرد.منم که ایندفعه بعد بوقی میخواستم برم و چقدر خوب بود که مادرا نبودن و استرس من به طبع کمتر میشد آماده شدم و برای اولین بار به تنهایی با ماشین عروسکی و تر و تمیزم رفتم سر قرار.اصلا اینقدر که به فکر رانندگی بودم و ذوق داشتم به فکر خواستگاری نبودم خخخخ

ساعت 7 و نیم باهام تماس گرفت و بعد از یه صحبت کوتاه همو پیدا کردیم و روی نیمکتای اون پارک خلوت نشستیم.از دور که میومد حس اولیه خوبی بهش پیدا نکردم.چون 

بر عکس گفته خواهرش اتفاقا خیلی هم سنش بهش میخورد فقط تا تونسته بود تیپشو اسپرت انتخاب کرده بود که جوونترش کنه.ولی زهی خیال باطل که اینکارا نمیتونه کسیو گول بزنه.

به نظرم اگه همون تیپ مردونه و سنگینو میزد خیلی بهتر بود تا اینکار که کرده بود.از نظر قیافه معمولی رو به زشت بود از نظر قد یه 5 سانتی از من بلندتر بود که میشد گفت زیاد چنگی به دل نمیزنه.یعنی نه مثل خواستگارای قد کوتاهم بود که داد میزد کوتاهن و نه بلند بود.یه قد متوسط .

تیپش خیلی رو اعصاب من بود چرا که با اینکه ما قرار بود پارک همدیگه رو ببینیم ولی ناسلامتی قرارمون واسه تفریح و پیک نیک نبود بلکه خواستگاری بود.من نه زیاد تیپ مجلسی زدم و نه زیاد اسپرت.یه تیپ معمولی که مناسب این فضا بود ولی آقا یه شلوار لی آبی با یه پیرهن چهارخونه آستین کوتاه که رو جیباش حروف انگلیسی چاپ شده بود و یه جفت کفش ورزشیه سفید پوشیده بود.یه جورایی جلف به نظر میومد و این تیپ برازنده سنش نبود.مناسب یه جوونه 20 ساله بود.مثلا اگه میخواست تیپ اسپرت بزنه میتونست یه شلوار کتون کرم رنگ با یه پیرهن ساده یا طرح ظریف حالا هر رنگی با یه جفت کفش ساده تر بپوشه اما نه کتونی مخصوص فوتبالیستا.خب من با همه این حرفا طی تجربیاتی که به دست اوردم تیپ رو میشه درست کرد و اصلا رو تیپش زوم نکردم.

رفتم سراغ اخلاقش ،به نظر خوش اخلاق میومد.خنده رو و شوخ بود و خیلی راحت و خاکی.یکم ته مایه سنتی بودن و داشت و گاهی وقتا از کلمات با لهجه غلیظ استفاده میکرد.مثل کلمه امروز که با فتح الف تلفظ بشه.خب زیاد به مذاق بنده خوش نمیاد.

در مورد خودمون صحبت کردیم و بخاطر شاغل بودن من نمیدونم چرا صحبت روی شغل و کار و بازار زیاد میچرخید و شاید نصفه صحبتامون در مورد کار بود.ولی بازم تو همین صحبتا میشد یه چیزایی فهمید از جمله اینکه شغلش چطوریه و نوع برخوردش با آدما و زندگی رو میشد حدس زد.

مهمترین ویژگی که نتونستم باهاش کنار بیام به نظر خودم سنش بود که نمیشد زیر سبیلی ردش کرد و کاملا خودشو نشون میداد.منکه به این امید رفته بودم که شاید سنش بهش نخوره حالم گرفته شد.امان از این خواهرا که میخوان داداششونو غالب کنن.

من واسه اینکه بفهمم طرف مقابلم دوس داره زنش شاغل باشه یا نه دقیقا همین جمله رو ازشون میپرسم و جوابشون میتونه به من بفهمونه که طرف نظرش دقیقا چی هست.مثلا کسیکه از اول میگه نه، میفهمم این کلا زنه خانه دار دوس داره اما بعضیاشون مرددن .میترسن من چون شاغلم و احتمالا ازم خوششون اومده اگه بگن نمیخوایم شاغل باشه منو از دست بدن واسه همین میگن اشکالی نداره ولی جاش مهمه.کشته مرده این اخلاقشونم که جاش مهمه خخخخخ

خب من چون دختری هستم که بیشتر از زن بیرون بودن دوس دارم زن خونه باشم معمولا این موردو خوب بررسی میکنم که ببینم طرف دلش زن شاغل میخواد یا نه و در اون صورت آب پاکیو میریزم رو دستش که بفهمه من زیاد با کار بیرون موافق نیستم.

میدونید خواستگارای من 90 درصد شغل آزاد با درآمد خوب دارن ولی اینکه خیلیاشون برای داشتن درآمد زنشون طمع میکنن رو نمیتونم هضم کنم و واکنش نشون میدم.خب برادر من دیگه خودت که وضعت خوبه دلت نمیخواد یه زن با آرامش بگیری؟

ایشون که به نظر میومد بزاره به عهده طرف مقابلش و من اینطور درک کردم.

در مورد اینکه بعد از دو هفته قرار رو هماهنگ کرد هم گلایه کردم و گفتم به نظر میاد یکم دل گنده باشید. گفت خیلی گرفتارم و الانم نباید اینجا باشم از بس کار دارم.با خودم گفتم خوبه پس بهتره بری با کارت ازدواج کنی که وقت آزاد نذاشتی واسه خودت.در مورد اینکه چرا اینقدر ازدواجش دیر شده هم با آرامش و طمانینه گفت من عقیده دارم دیر بشه ولی خوب باشه.بازم با خودم گفتم آخه برادر من تا 45 سالگی صبر کردی که خوب باشه؟من فقط میتونم بگم بیخیالی بیش از حد و یه بخشیشم قسمت باعث این قضیه میشه.

در مورد چه رنگیو دوس داری و این خزعبلات هم حرف زدیم و جالب بود که ایشون چون ماله دهه 50 بود به طبع یه نسل با من متفاوت بود و از چیزایی تعریف میکرد که خنده م میگرفت.میگفت زمان ما تخم مرغ یا پنیر کوپنی بود و کشور تو قحطی بود و ما با این سختیا بزرگ شدیم حالا این دهه شصتیا خیلی راحتن.گفتم الان همه میگن دهه هفتادیا فلانن حالا شما یه دهه هم عقبتری گیر دادی به دهه شصتیا خخخخ (البته بازم تو دلم گفتما)


باید بگم هم من پرحرف و گرم صحبت بودم و هم اون، اینطوری شد که هوا تاریک شد و ساعت 9 شد و ما هنوز نشسته بودیم.دیگه دیدم داره دیر میشه یکم سکوت حکمفرما شد و گفتم اگه اجازه بدین بریم.اونم تا دم ماشینم منو همراهی کرد و خداحافظی نمود و رفت.منم با وجودیکه از رانندگی تو شب اونم تنها میترسیدم با کلی ترس سوار شدم و سریع به سوی منزل حرکت کردم.وقتی رسیدم خونه به مامانم که منتظر بود بدونه چی شده گفتم سنش بهش میخورد.فردا هم گفتم اگه تماس گرفتن بگو گفته مناسب هم نبودیم.اما اصلا حرفی از سن نیاره که ناراحت نشه.

تو دلم هم خدا خدا میکردم اصلا تماس نگیرن ولی طبق تجربه طویلم میدونستم زنگ میزنن چون من واسه اونا خیلی عالی بودم.(تعریف از خود نباشه)و پریروز یه تماس از منزلشون داشتیم که چون مادرم حمام بود جواب ندادم تا بعدا تماس بگیره و فعلا تماس نگرفته ولی میدونم این پروسه جواب منفی هم باید تکرار بشه.

خب اینم از شانس ما تو خواستگار سن بالا.تا حالا این تجربه رو نداشتم و دوس داشتم از نزدیک تجربه ش کنم.شاید اگه طرفم یکم به دلم مینشست معیار سن رو فاکتور می گرفتم ولی متاسفانه زیاد آش دهن سوزی نبود.








۲۳ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۵
✿✿ یاشل ✿✿

وای چقدر من تنبل شدم

چقدر نوشتن سخت شده

چقدر خسته ام من

کلا همیشه خسته ام من    خسته ام من      مثل مرغ بال و پر شکسته ام من    سالها کنج قفس نشسته ام من    خسته ام من    خخخخخخ

خب قرار بود من یه سورپرایز کوچولو براتون داشته باشم.ببخشید که اینقدر دیر شد و شرمنده که منتظرتون گذاشتم.البته این سورپرایز بیشتر واسه خودم خوشحالی داره تا شما ولی اگه شماها دوستای واقعیه من حتی تو همین دنیای مجازی باشید از خوشحالیه من خوشحال خواهید شد.

بیش از این منتظرتون نمیزارم و شما رو با این کوچولوی دوس داشتنی آشنا میکنم 


۵۱ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۰
✿✿ یاشل ✿✿


سلام دوستای گلم

چطور مطورین؟خوبین؟دماغتون چاقه؟خب اگه چاقه برین عمل کنین زشته دماغه چاق خخخخ

اگه نیستم اگه نمینویسم بدونید حتما نرسیدم نشده نبودم



ولی قوله قوله قول میدم همین یکی دو روز که بیکار و خونه نشین بشم واستون بنویسم.گفتم که از اول ماه رمضون دیگه رسما نمیرم سر کار و هنوزم که به لطف خدا کار پیدا نشده 

به زودی میام از وقایع اخیر مینویسم

مرسی که بهم سر میزنید و واسم آرزوهای خوب خوب میکنید

من از شما انرژی میگیرم و امیدم به خداست

دوستون دارم

بوس بوس 





۱۴ نظر ۱۶ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۶
✿✿ یاشل ✿✿

با عرض پوزش از دوستان عزیزم به دلیل اینکه فعلا هنوز با شرکت قبلی واسه یه مسئله ای کار دارم صلاح ندونستم ادامه داستان رو بنویسم ولی به محض اینکه خطر رفع بشه و خیالم راحت بشه واستون مینویسم

فعلا به شدت دنبال کار هستم و به خاطر اینکه نخواستم خانواده بفهمن از صبح میرم بیرون تا عصر خودمو مشغول میکنم و بر میگردم که شک نکنن تا ماه رمضون.اگه کار پیدا نکردم به خانواده گفتم ماه رمضون نمیرم سر کار به خاطر اینکه نمیتونم و سخته و این حرفا

۳۲ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۵
✿✿ یاشل ✿✿