ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است




تا اونجا گفتم که آقا حامد ما تو این امتحان سرافکنده بیرون اومد و فهمید بد رودست خورده.من تا اون موقع نمیدونستم دقیقا بین این دو تا چی گذشته و چی هست.فقط فکر میکردم که حامد به اون دختر علاقه مند شده ، اما اینکه چرا از محل کارش اومده بیرون و بقیه قضایا رو در جریانش نبودم.بعدها فهمیدم حامد حدود دو ماه به این دختر کار اونجا رو آموزش میده و بعد ظاهرا در این بین بهش علاقه مندم میشه و شاید ابراز عشقی هم میکنه (اینو از اساییکه بهش دادم حدس زدم)اما اون دختر که زرنگتر از این حرفا بوده وقتی کارو یاد میگیره بنای ناسازگاری میزاره. حالا دقیقا مقصر کی بوده نمیدونم ولی ظاهرا حامد با مینا نمیسازه و باهاش بحث و دعوا داشته و از اونجا میاد بیرون و دفترو دو دستی تقدیم رقیب میکنه.اون دختر تونست یکی یکی پسرای اونجا رو از میدون به در کنه و محیط رو به انحصار خودش در بیاره و بشه کارمند ارشد و جو رو دخترونه کنه.البته باید بگم این سیاستی هست که مدیران کم کم در پیش گرفتند که دخترا رو تو محیطای کاری جایگزین پسرا کنند و به نظر من بدم نبود چرا که کار حامد شاید بشه گفت دخترونه بود و اون در حد یه منشی و یا مسئول دفتر بود واسه همینم حقوقش کم بود و هر پسری باید بدونه دقیقا در چه حرفه ای میتونه شان خودشو حفظ کنه.اینکه یه کار راحت و بی دردسر دفتری پیدا کنه و به همون حقوق کم قانع باشه هنر نیست.

خب بشنویم از بعد اون ماجرا

مینا که به نظر من ذره ای به حامد علاقه پیدا نکرده بود و ظاهرا از قبلم بینشون شکراب بود اون روز بهش محل نداده بود و حامدم فهمیده بود که اون اسا کار اون نبوده و کار من بوده بنابراین هر دو طرف رو از دست داده بود.دیگه نه منو داشت نه مینا رو.این سزای خوبی واسه آدمای خیانتکاره نه؟

گفتم که خطو تازه خریده بودم و صفر بود و مسلما زنگ خور نداشت ولی از اون روز زنگ خور پایه ثابت اون شد حامد.به این صورت که روزی 4 بار از تلفن عمومی بهم زنگ میزد و فقط صدامو میشنید و حرف نمیزد.چند روزی این رویه ادامه داشت تا وقتی مطمئن شد خود خودمم شروع کرد اس ام اسای شعر زدن که زنا شیطونن و شیطونو درس میدنو فلاننو بهمان خخخخ  ، منم یه بارش که زنگ زد براش یه آهنگ خداحافظی گذاشتم حسابی سوخت.بعدم کم کم اساش تموم شد.

وقتی رفته بودم گوشی بخرم آقای موبایلی بهم پیشنهاد کار تو مغازشو داد منم وقتی دیدم بیکارم و حس و حال کار پیدا کردن ندارم و کارش نیمه وقته و نزدیکه خونمونه و اینا گفتم باشه میام.هرچند حقوقش ناچیز بود ولی واسه رفع بیکاری و عوض شدن روحیه م بد نبود.

چند روز بعد خطمو بعد از اون مزاحمتای هر روزش که زنگ میزد و حرف نمیزد به همون آقای موبایلی فروختم.شمارش خیلی رند بود ولی نامرد با ضرر ازم خرید و با سود بسیار به یکی دیگه فروخت.بعد طرف چند وقت بعد اومد گفت این خط یه مزاحمی داره ول کن نیست هر روز زنگ میزنه.خخخخخ منم تو دلم میخندیدم.بهش گفتیم چند وقت دیگه از سرش میفته اشکال نداره

وقتی خطمو فروختم یه خط ایرانسل خریدم که دیگه حامد نداشت و اس ام اساشو به همون خط تاریخیه خواهرم میفرستاد.

ماه رمضون شد و اون سال از شدت ناراحتی تو اون ماه حسابی لاغر شدم.سحرا به زور میتونستم چیزی بخورم و حال روحیم خراب بود.یکی از شبای قدر بود با دوستم رفتیم مراسم شب قدر ،اونجا از دور یه مردیو دیدم کاپشنش رنگ کاپشن حامد بود تو تاریک روشن فکر کردم اونه ولی نبود، هرچی کاپشن اون رنگی میدیدم یادش میفتادم.شب بعدش بهم اس داد حلالم کن.من به خاطر اینکه هنوز بهش علاقه داشتم  و نفرتم از بین نمیرفت ته دلم از برگشتنش خوشحال شدم.

اگه الان فحشم نمیدین باید بگم این دختره مینا هم خیلی شبیه یه بازیگر خانم که خیلی کم کاره و تو چند تا سریال بازی کرده، بود.وای همون سالم این خانمه تو یه سریالای ماه رمضون بازی میکرد من هرچی میدیدمش اعصابم بهم میریخت.بعد یه سریال دیگه م گذاشته بود اون سال یوسف تیموری عاشق یه دختری شده بود .دیدین یه موضوعی خیلی ذهنتونو درگیر میکنه بعد صاف همون موقع از تلویزیون یا جایی یه چیزی راجع بهش میبینین؟تو اون سریالم قسمت آخر دختره وقتی داشت در مورد ازدواج با پسره حرف میزد ازش پرسید حقوقت چقدره؟ پسره یکم ناراحت شد.بعد رفت به خواهرش گفت این به من گفته حقوقت چقدره و من خوشم نیومد خواهرشم گفت خب حق داره میخواد باهات زندگی کنه باید از درآمدت خبر داشته باشه.وقتی اینو گفت من با خودم گفتم حتما حامدم این سریالو دیده و الان حساب کار دستش میاد که منم بیراه نپرسیدم حقوقشو.همینطورم شد و روز عید فطر اس تبریک رسمی برام فرستاد با این مضمون که عید فطر بر شما و خانواده محترمتان مبارک خخخخخخ

نمیدونم جوابشو دادم یا ندادم.

بعد از 3 ماه که از بیرون اومدن من از اون کار و امتحان کردن و دلچرکین شدن من نسبت به حامد و خواستن ها و نرسیدن ها گذشت من به واسطه خواهرم به اردویی رفتم و با جمع جدیدی آشنا شدم.دوری از حامد داشت کم کم منو دچار فراموشی میکرد.دیگه خیلی به داشتنش امیدی نداشتم.تو اون اردو ماجرای جدیدی واسه من اتفاق افتاد که باعث شد با فرد دیگری آشنا بشم و در کمتر از یک ماه علاقه م از حامد به این شخص انتقال پیدا کنه.داستان علاقه و عاشقیه دومم هم در حد همین داستان مفصله و به نظرم روایت دیگه ای رو میطلبه.اما ادامه این داستان به این صورت بود که من کم کم از حامد سرد و به جای دیگه گرم میشدم.همون جریان جایگزین کن و این حرفا داشت خود به خود برام اتفاق میفتاد و خوشحال بودم که دارم از بند این عشق نافرجام رها میشم.

داشتم کم کم فراموشش میکردم و خواهرم هر از گاهی مثلا دو ماه یه بار میگفت یه اس از حامد اومده و من میخوندم و دیگه واکنشی بهش نشون نمیدادم.دیگه اون پرپر زدنا تموم شده بود.دیگه هیچوقت من سراغش نرفتم .اون بود که میومد.

حدود یه سال از جریان مچ گیری گذشته بود و ازش خبری نداشتم و درگیر زندگیه خودم بودم که خواهرم گفت از حامد اس اومده.اس سوزناکی فرستاده بود که یادم نیست چی بود ولی میخواست ازم خبر بگیره.ته دلم یه ذره خواست بفهمه چیکار میکنه و آیا این ادعای عشقش راسته یا نه.با خودم میگفتم ببین هنوز فراموشت نکرده و اس میده پس شاید عشقش واقعی باشه.با اینکه یه عشق ورژن بالاتر پیدا کرده بودم و دیگه حسی به حامد نداشتم و اونو پایینتر از خودم میدونستم ولی تصمیم گرفتم بهش یه فرصت دیگه بدم ببینم حرف حسابش چیه .

اس داد و گفت میخوام باهات حرف بزنم.قبول کردم و به خواهرم گفتم میخوام حرفاشو ضبط کنم.خواهرم روش ضبطشو یادم داد و وقتی زنگ زد صداشو ضبط کردم.تا چند سال بعدشم اون رکوردو داشتم ولی یه روز بلاخره از بین بردمش.

خب شروع به حرف زدن کرد و اول ازش پرسیدم واسه چی هنوز اس میدی ؟گفت آخه دوستت دارم.گفتم واقعا؟ گفت آره گفتم مثل اون دفعه حتما !گفت نه اون دفعه من میدونستم تویی و زد زیر هاشا گفتم آره جون عمت میدونستی.دیگه بیشتر از این شرمندش نکردم.ازش پرسیدم چیکار میکنی؟ گفت یه ساله بیکارم.گفتم بیکاری؟چرا ؟گفت اونجا که اول بودم با مینا سر اینکه ناز و عشوه میومد و من غیرتی میشدم دعوام شد.گفتم خب به تو چه ربطی داشت؟گفت درسته تو محل کار لباس عوض کنه یا مچ دست منو بگیره تا بخواد یه چیزی نشونم بده؟ و از این حرفا.گفتم من نمیدونم .(از حرفاش خوشم نیومد حس کردم خاله زنکیه)بعد گفت سر این دختره اومدم بیرون بعدم با کارفرمام سر حق و حقوقم دعوام شد و گفتم باید حق سابقه منو که این چند سال زحمت میکشیدم بدی.بعدم رفتم یه جای دیگه سر کار و اونجا هم دوس نداشتم اومدم بیرون و از اون موقع بیکارم.گفتم تو چطور یه سال بیکار راه رفتی؟!من همون موقع رفتم سر کار.

بهم معلوم شد این پسره اهل زندگی نیست وگرنه یه سال تموم بیکار نبود و بلاخره خودشو مشغول میکرد.مطمئنا اینقدر تجربه داشت که بیکار نمونه 

دیگه صحبتاییکه داشتیم من باب این بود که گفتم اگه میخوای باید وقت بزاری درست حسابی با هم آشنا بشیم و ما هنوز شناخت زیادی روی هم نداریم.اصلا یه بار با هم بیرون نرفتیم رو در رو صحبت کنیم و تو حتی نمیدونی تحصیلات من چیه و  ...گفت باشه قبوله

من با اینکه یکی دیگه رو دوس داشتم ولی خب اینم عشق قبلیم بود که از اون دومی نقدتر بود ولی دلم دیگه پیشش گیر نبود.قرار گذاشتیم هر روز با هم صحبت کنیم و این بار قرار شد من فردا سر یه ساعت بخصوص زنگ بزنم و حرف بزنیم.فردا شد و سر ساعت قرار من تلفن خونه رو اوردم تو اتاقم و بهش زنگ زدم .

گوشی رو برداشت و صداش مثل آدمای مست و پاتیل بود! نمیدونم تو چه وضعیتی بود ولی میدونستم آدم مذهبی هست و اهل این برنامه ها نیست اما اون روز صداش با همیشه فرق میکرد.گفتم حامد خودتی؟گفت شماره کیو گرفتی؟گفتم خب پس اگه خودتی چرا صدات اینطوری شده؟مثل این لاشیا بی حال حرف میزد.ازش بدم اومد دیدم داره به این بازیه مسخره ش ادامه میده بهش گفتم بگو خداحافظ ،نگفت دوباره تکرار کردم بگو خداحافظ و قطع کردم.اتفاق اون شب هنوزم واسم جای سوال داره که چرا اون شب اونطوری رفتار کرد.حالا یا در حالت عادی نبود یا منو به مسخره گرفته بود نمیدونم.اما

این پایان ارتباط ما بود

از اون روز فهمیدم بیخود نباید به کسیکه اینهمه تلاش کردم از دلم بیرونش کنم فرصت بدم که بخواد باهام اینطوری برخورد کنه.اونم دیگه پیداش نشد.اگرم شد یادم نیست ولی دیگه بهش اهمیتی ندادم.

چند سال گذشت و وقتی اون خانم معرفو میدیدم ازش راجع به حامد میپرسیدم و میگفت هنوز ازدواج نکرده،ته دلم یه نقطه کوری روشن میشد ولی میدونستم این نقطه کوره و باید کور بمونه واسه همین پیشو نمیگرفتم.

تا اینکه دو سال پیش تو پیاده روی یکی از خیابونا دیدمش.از روبروی من ولی با فاصله میومد.وقتی دیدمش یهو شوکه شدم یکم بیشتر نگاهش کردم ببینم خودشه و فهمیدم بله.بعد از شاید 6 سال داشتم میدیدمش .هیچ تغییری نکرده بود.یکم از هم دور بودیم و تا داشتیم به هم میرسیدیم زمان میبرد.بیشتر نگاهش کردم و لبخندی به لبم اومد .خواستم سلام و احوالپرسی کنم ولی اون اخم کرد.منم لبخندمو جمع کردم و طوری که انگار ندیدمش از کنارش رد شدم و رفتم تا بازم به خاطرات بسپارمش.

چون اون موقع تنها بودم تا یکی دو روز بهش فکر میکردم ولی دیگه این دل راضی نشد بره سراغش.تو دلم به خودم افتخار کردم که دیگه در برابر عشقش سست نیستم و حتما منتظره من بازم برم طرفش ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست و من دیگه اون آدم سابق نیستم.

پارسال مینا رو اتفاقی تو اتوبوس دیدم.اولش خواستم وانمود کنم ندیدمش ولی صاف رو صندلیه روبروش نشسته بودم و لامصب نمیشد این وانمودو کرد. پس باهاش سلام علیک کردم.بلاخره ما از قبل همو میشناختیم و اون از حس من نسبت به خودش خبر نداشت.ازش راجع به زندگیشو اینا پرسیدم که گفت ازدواج کردم و عقدم و این حرفا.باز اون حس بد که از خبر ازدواج یکی بهم دست میده دست داد و گفتم بیا همه ازدواج کردن الا ما خخخخخ

بعد با خودم گفتم حالا که اینهمه سال از این جریان گذشته بزار به مینا همه چیزو بگم شاید دیگه نبینمش و سوالا ته دلم بمونه.بهش گفتم از جریان منو حامد خبر داشتی؟گفت آره خانم ...(معرف) بهم گفته بود.گفتم اون روز که دنبالت اومد من خودمو جای تو جا زدم و خواستم امتحانش کنم و ببخش اگه اینکارو کردم شاید تو در جریان نبودی و ناراحت شدی.گفت نه بابا اشکال نداره.بعد در دلم باز شد و کل ماجرا رو واسش تعریف کردم.(دور از جونتون شکر خوردم آخه لزومی نداشت)بعد گفتم حالا از حامد خبر داری؟گفت آره دو ساله ازدواج کرده.

اون نقطه کور ته دلم که گفتم روشن میشد اون موقع دیگه خاموشه خاموش شد.گفتم با کی؟گفت با خواهر صاحبکارش.گفتم این آخرش از محل کار زن گرفت.خیلی کلک بود فقط تو این محیطا پی دختر میگشت.دیگه از کم و کیف زندگیش نپرسیدم و وقتی به مقصد رسیدم دو تا ایستگاهم رد کردم تا حرفام باهاش تموم بشه و پیاده شدم.بعد انگار که سبک شده بودم به سوی خونه خوش و خرم راه افتادم.

این روزا که داشتم راجبش مینوشتم شیطون وسوسه م کرد برم شمارشو بزنم تو گوشیم ببینم تلگرامی چیزی داره عکس زنشو مثلا ببینم.زدم داشت ولی حتی عکس خودشم نزاشته بود چه برسه زنش.یه عکس منظره گذاشته بود.آن لاینم بود .گفتم بسه دیگه شیطونیتو کردی و چیزیم دستگیرت نشد شمارشو حذف کن تا گندی بالا نیووردی.

و حذف کردم


قصه ما به سر رسید 

یاشل به عشقش نرسید





۲۲ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵
✿✿ یاشل ✿✿


در مورد رفتن سراغ پسرا و این صحبتا باید بگم من خوشم نمیاد اینکارو بکنم ولی به خاطر اینکه پسراییکه تو زندگیم گیرم افتادن از من چند پله مغرورتر بودن چند باری مجبور به اینکار شدم.متاسفانه عشق اول و دوم من بچه آخری یعنی همون ته تغاری خودمون بودن و اگه چنین افرادی تو زندگیتون اومده باشن میدونید که خیلی معذرت میخوام ولی معمولا در اکثر موارد اخلاقای گندی دارن ،از جمله غرور بیش از حد ،لوس بودن، عصبی و لجوج و پرو بودن.دلیل اینکه من چند بار شروع کننده رابطه با حامد بودمم همین قضیه بود که اون با وجود اینکه خودشو مایل نشون میداد ولی میکشتنش شروع به رابطه نمیکرد و من مجبور میشدم خودم برم سراغش و اونم یاد گرفته بود انگار.اما بلاخره من یه جا این سبک شدنا رو تمومش کردم

میریم سر ادامه ماجرا

خلاصه اینکه بخاطر وجود اون دختر جدید تو محل کارش میدیدم نگاها و حسای حامد نسبت به من تو همون دیدارای هر از گاهی و از دور و اینا کمرنگ تر شده و دیگه انگار تب عشقش فروکش کرده .یه روز از این موشو گربه بازی خسته شدم و با خودم فکر کردم اگه بخوام همچنان اونجا بمونم هیچوقت فراموشش نمیکنم. به علت درد زانوم که بخاطر روند کار اونجا خوب نشده بود و همچنان بخشی از کار من رو میشد اسمشو پادویی گذاشت از قبیل اینکه برو دفتر فلان همکار فلان چیزو بگیر و این جور فرمایشات ممکن بود در روز به 7-8 بار برسه از این کار خسته شدم و حس کردم دیگه بسه،بهتره به سلامتیم برسم.این شد که در یه اقدام سریع السیر از نبود مدیرم که در سفر بود استفاده کردم و به خانم صادقی گفتم دیگه نمیام.تو اون محیط یه جورایی زیادم به وجود من نیاز مبرم نبود چون خانم صادقی هم بود و بخشی از کارا رو انجام میداد.یه جورایی بعد از یه اتفاقاتی من اونجا اضافی بودم و مدیرمم شاید بدش نمیومد برم.از طرفی خودمم زیاد از بیکار شدن ناراحت نبودم و اصلا به آینده و اشتغال و این حرفا فکر نمیکردم(البته خیلی اشتباه میکردم)

رفتم و بعد از دو روز بازم طاقت نیووردم و به حامد اس زدم و بازم با شعر رابطه رو از سر گرفتم.حالا همچین میگم رابطه انگار چقدر با هم بودیم.یعنی شاید یه بار درست حسابی همو نگاهم نکردیم چه برسه بریم بیرون و حرف بزنیم.

اون روز آخرین باری بود که من خودمو در مقابل حامد سبک کردم و بعد از اون دیگه اینکارو نکردم.

روز بعدش یه اردویی با دوستام رفتیم و من تو اون اردو با یه پسر چند سال کوچیکتر خودم هم صحبت شدم و وقتی فهمیدیم درد عشقیمون مشترکه با وجود اختلاف سنی نسبتا زیاد در حد 3-4 سال کوچیکتر در دلمون باز شد و وقتی جریان عشقمو واسش گفتم و گفتم دیروزم من بهش اس زدم بهم گفت اشتباه کردی خیلی اشتباه کردی.اصلا نباید بری سراغ پسرا ،چون براشون بی ارزش میشی و همه رابطه ها رو این اس ها خراب میکنه.از اون موقع فهمیدم اقلا در مورد این آدم دیگه این اشتباهو تکرار نکنم.

اون روز حامد یه اس مفهوم دار برام فرستاد با این مضمون که :

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم     عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم      دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم      دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

خب یه جورایی میخواست بهم بفهمونه اگه رفتار بدی داشته بخاطر رفتار من بوده و منم تا حدودی بهش حق میدادم.

با وجودیکه حس میکردم اشتباه کردم ولی از این رابطه تق و لق خوشحال بودم.چند بار تصمیم گرفتم برم از تلفن کارتی تو خیابونا زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ولی یه چیزی مانعم میشد.نمیدونم غرور بود یا ترس ،چون تجربه تلخی از صحبت تلفنی باهاش داشتم و میترسیدم بازم کنفم کنه.

ولی خب یه روز ریسک کردم و از تلفن خونه بهش زنگ زدم.جواب داد و گفت اونم با کارفرماش دعواش شده و از اونجا اومده بیرون.(دقیقا یادم نیست کی از کارش اومد بیرون ولی یا قبل از این ماجرا بود یا بعدش)

یه صحبت کوتاه کردیم و گفت ظاهرا رفته پیش یکی دیگه مشغول کار شده و داره میره جایی واسه کاری.منم زود قطع کردم که مثلا مزاحمش نشم.

چند روزی گذشت و من یه تصمیم جدید گرفتم.اون موقع خط ثابت ثبت نام کرده بودم و خطمم اومده بود و دنبال خرید گوشی بودم.یه جاییو نزدیک خونمون پیدا کردم و گوشی رو دیدم و پسند کردم و قرار شد صبح جمعه با بابام برم و بخرمش.با اینکه اون زمان پول داشتم ولی پول گوشیه اولمو بابام داد.

خب عصر پنج شنبه بازم از تلفن خونه بهش زنگیدم و یه صحبت مختصر باهاش کردم و بهم گفت دوسم داره گفتم واقعا؟گفت آره گفتم واسم گوشی میخری؟گفت حالا نمیشه.نمیدونم چرا اصلا این حرف از دهنم در اومد چون اهل تیغ زدن پسرا نبودم ولی خب حکمتشو بعد فهمیدم.با این حرفم اون فکر میکرد من گوشی ندارم و فعلا نخواهم داشت.بعدش که قطع کردم یه فکر شیطانی در کله من پدیدار شد.

فردا صبح با بابام و خواهرم رفتیم و واسه هر دومون گوشی خرید و من خطمو انداختم روش و گوشی دار شدم خخخخخ چه فتح بزرگی کردم من.یادش بخیر اون زمان چون گوشی هنوز زیاد متداول نبود وقتی یکی به جمع گوشی دارا اضافه میشد چقدر حس باکلاسی بهش دست میداد.

برگشتیم خونه و من سعی کردم بهش ور برم تا باهاش کار کردنو یاد بگیرم.تا عصر تقریبا اس دادنو بلد شده بودم(البته بلد بودم ولی با اون گوشی باید یاد میگرفتم چون یکم فرق داشت)

عصر که شد شروع کردم به اس زدن به حامد.اما

اما خودمو اون دختری معرفی کردم که همکار جدید حامد شده بود(این قسمت داستانو تو اوایل آرشیوم یه بار نوشتم ولی خب نمیدونم چند درصد اون پستو خوندن و فکرم میکنم زیاد با جزییات ننوشتم واسه همین دوباره بازنویسی میکنم)

نوشتم :

سلام خوبی دلم گرفته یه اس بده

گفت سلام شما؟

گفتم مینا (مستعار) هستم

گفت چطوری عزیزم چرا دلت گرفته؟

گفتم نمیدونم دیگه .اگه منو دوس داری فردا بیا ببینمت

گفت باشه کجا بیام؟

گفتم صبح وقتی میرم سر کار تو ایستگاهی که پیاده میشم باش

گفت باشه و شب بخیر گفت

خیلی ناراحت بودم.با خودم میگفتم کاش اینا همش خواب بود.کاش از خواب بیدار میشدم و میدیدم دروغه و اون مینا رو دوس نداره ولی متاسفانه اون سوتی داده بود.

فردا صبح شنبه رسید.من دیگه شاغل نبودم ولی آماده شدم و رفتم سر قرار

خیابونی که قرار گذاشته بودم بزرگ و شلوغ بود و راحت میشد خودمو مخفی کنم .رفتم اون طرف خیابون پشت یه دکه ایستادم و ایستگاهو زیر نظر گرفتم.حامد زودتر از من تو ایستگاه ایستاده بود.کاخ آرزوهام فرو ریخت.تا قبلش امید داشتم که نیاد ولی دیگه همه چی تموم شده بود.چند دقیقه بعد مینا از اتوبوس پیاده شد و از همه جا بی خبر راه افتاد.حامد وقتی دیدش دنبالش راه افتاد.چند متری تا محل کارش پیاده روی داشت و تو اون چند متر دوش به دوشش داشت راه میرفت و باهاش حرف میزد و من اینطرف خیابون موازی باهاشون میرفتم.شروع کردم به اس زدن ولی هنوز به اس دادن مسلط نبودم و یه اس خالی فرستادم.(یادش بخیر اون زمان گوشیا اس خالی میفرستاد) بعد دوباره سریع اس زدم که من یاشلم. دنبال اون نرو.تا بیاد اس بره و دلیوریش برسه نمیدونم چی بینشون گذشت که مینا رفت سمت کارش و حامد به گوشیش نگاه کرد و رفت طرف دیگه.منم سریع خودمو قایم کردم و از محل دور شدم.اون لحظه مغزم هنگ بود ولی به خودم مسلط شدم و سوار اتوبوس برگشت شدم.تو اتوبوس که نشستم واسه خواهرم که از جریان مچ گیریه من خبردار بود و منتظر نتیجه بود اس زدم تو زرد از آب در اومد

و بعد این اس رو برای حامد فرستادم :

کمتر از سبز بگویید که زردید همه                      کم بخندید که احیاگر دردید همه

 وقتی از عشق چنین ساده سخن می گویید      پس بدانید که از مرحله پرتید همه







(دوستان یکم سرم شلوغه نرسیدم بهتون سر بزنم ببخشید)

۴۴ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸
✿✿ یاشل ✿✿

اول قبل از اینکه به ادامه داستان برسیم باید خدمت شما دوستان عزیز بگم که من یکم یه کوچولوها فقط یه کوچولو تو نوشتن تنبلم و ممکنه وقتم آزادم باشه ولی حس نوشتنش نباشه در واقع مواقعی که بیکارم ترجیحم اول رو استراحته بعد دنیای مجازی و نوشتن و اینا پس خواهشن با من صبوری پیشه کنید و هی نگید بنویس که من یه دفعه از اینجا فرار میکنم و دیگه بعدشم نمیدونم چی میشه خخخخ

دوم اینکه یکی از دوستان خوبم تو کامنتش گفت چرا اینقدر آدمای زیاد تو رابطه شما بوده خواستم بگم این داستانی که دارید میخونید یه سناریوی واقعی از زندگی هست و اگه قرار باشه من فقط از خودمو خودش بگم قصه ناقص میشه پس فکر کنید دارید یه رمان میخونید که البته واقعیم هست و مطمئنا ما آدمای زیادی تو زندگیمون حضور دارن که باهاشون در ارتباطیم و بازیگرای فرعیه زندگیه ما هستن.اینو به این خاطر گفتم که قطعا بازم افراد دیگری به این داستان اضافه میشن و بتونید شرایطو درک کنید.

میریم سر ادامه ماجرا

تصمیممو برای فراموشی گرفته بودم هرچند حس میکردم الان اونه که پشیمونه و من بی میل.همکارم خانم صادقی (مستعار ) که گفتم رفته بود سفر برگشت و جریانو براش تعریف کردم. بهم گفت چرا صبر نکردی من بیام؟مگه نگفتم تو کاری نکن تا خودم بیام؟گفتم صبرم تموم شد.بعدم گفتم دیگه اصلا نمیخوامش و بیخیال شو.

واقعا حضور ذهن ندارم که دقیقا بعدش چه اتفاقی افتاد و یکم داستان پس و پیش در خاطرم میاد ولی از اونجاییکه یادم میاد واستون میگم.بعد از چند روزی که گذشت انگار طاقت فراموشی نیووردم.مهمترین دلیلش این بود که هنوز تو اون محل بودم و هر از گاهی میدیدمش.اما حسابی کم محل شده بودم و دلشو آب میکردم.از رفتارش حس میکردم پشیمونه ولی کاری ازش ساخته نیست.انگار با دیدنش حس نفرت من از بین میرفت و علاقه باز جا میگرفت.یه ویژگیه مثبتی که داشت این بود که همیشه رنگای شاد میپوشید.تو پسرا کمتر این قضیه رو دیدم ولی اون از رنگای سفید و کرم و شیری زیاد استفاده میکرد.

یه روز به خانم صادقی گفتم من نمیتونم اینو فراموشش کنم چیکار کنم؟از اونجاییکه دستی تو روانشناسی داشت بهم گفت روانشناسا اینطور مواقع میگن جایگزین پیدا کن.گفتم حالا که فعلا کسی تو زندگیم نیست و نمیتونم. یه ضرب المثل جالب گفت که هنوز یادم مونده گفت : این خر نشد یه خر دیگه ، پالون میسازیم رنگ دیگه .البته به آقایون محترم بر نخوره ،ایشون خیلی شوخ بود و میخواست مفهومو برسونه و منم آب پاکیو ریختم رو دستش و گفتم الان تو شرایطی نیستم که کسیو جایگزینش کنم.هنوز شعله های این عشق داغ و سوزان بود.

وقتی دید این عشق به این راحتیا از سر من نمیفته بازم پیشنهاد داد که باهاش حرف بزنه گفتم باشه و قرار شد روز بعد من نیام سر کار و مرخصی بگیرم و بجاش برم تو یه کتابخونه ای که نزدیک محل کارم بود و تا ظهر صبر کنم تا وقتی حامد میاد خانم صادقی بکشوندش دفتر و باهاش حرف بزنه.من متاسفانه خیلی آدم کینه ای هستم و بدیه آدما رو دیر فراموش میکنم ولی در عجبم که چقدر زود رفتارای بد اونو با خودم، از یاد میبردم و مثل روز اول عاشق میشدم.واقعا عشق دیوونگیه.

خب بزارید راحت از این موضوعات نگذرم و چیزاییکه یادمه تعریف کنم.اون روز من دیرتر از معمول روزای دیگه رفتم سر کار و توی راه با دختری که از قبل دوست بودم تو اتوبوس شروع به صحبت کردم و در مورد قصه عشقم حرف زدم.

من یه جاهایی رو متاسفانه به دلیل نبود حافظه جا انداختم و الان یادم میاد قبل از اینکه ما اولین بار دعوامون بشه حامد بهم گفت میخوام بیارمت تو دفتر خودمون و حسابداری یاد  بگیری و پیش خودم باشی.منم که خوشحال، هرچند فکر میکردم خوب نیست اینقدر تو محل کار نزدیک هم باشیم.وقتی دعوامون شد و دیگه قضیه جمع شد این پیشنهادم کنسل شد.یه بارم ازش پرسیدم دوس داری زنت شاغل باشه یا نباشه؟که گفت نباشه ولی حالا تا جاش کجا باشه!با دست پس میزد و با پا پیش میکشید.از همین حرف میشد فهمید بدش نمیاد منم کار کنم.اصلا با درامدی که اون داشت خرج یه نفرم به زور میتونست بده و قطعا رو حقوق منم حساب باز کرده بود. 

بعد به دوستم که این جریاناتو گفتم، گفت آدم شوهر کنه که خرج خودشو خودش بده؟ خب این چه کاریه تو خونه باباش میشینه پولاشم خرج خودش میکنه.نمیدونم این حرف درست بود یا غلط ولی در حال حاضر اکثر زندگیا همین شده که زن و مرد با هم کار میکنن و خرج زندگی رو در میارن،ولی شاید 8 سال پیش هنوز به این شدت این قضیه جا نیفتاده بود.

در هر صورت من رفتم کتابخونه و زنگ زدم به همکارم و یه خبری گرفتم گفت هنوز نتونسته حامدو پیدا کنه که باهاش حرف بزنه و من برم دفتر.رفتم و دیدم نقشه مون درست از آب در نیومد. اون روز خواهرم اومده بود خونه و من گوشیشو برده بودم دنبالم که با همکارم در تماس باشم وقتی نشد اون چیزی که انتظار داشتیم همکارم گفت میخوای خودت یه اس بهش بده .با هم فکریه خانم صادقی حدود ساعت 3 بهش این شعرو اس دادم :

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم ،تو را من چشم در راهم ...

جوابی نیومد و من دل تو دلم نبود که ببینم چه اتفاقی میفته.من سر ساعت 4 هر روز میرفتم دستشویی و تجدید آرایش میکردم و آماده میشدم واسه ساعت 4 و نیم که باید در دفترو باز میکردم.وقتی از دفتر زدم بیرون دیدم اونم با من اما از طبقه پایین وارد پاساژ شد.انگار که وقتی اس رو دادم زودتر از معمول پا شده اومده و زاغ سیاه منو چوب زده که وقتی میام بیرون با من راه بیفته و در محلی به نام راه پله که من ازش پایین میرفتم و اون بالا میومد ما به هم برخوردیم و من احساس کردم شمشیرو غلاف کرده و یه کمکی هم خوشحاله .سلامی زیر لب کردم و جواب شنیدم و رفتم.این به معنیه صلح بین ما بود. 

از نظر خانم صادقی این کار من( یعنی شروع رابطه و اس دادن) اصلا بد نبود و وقتی بهش میگفتم اینکار سبک شدنه و بعدها اگه یه روزی گفت تو اومدی دنبالم چی بهش بگم میگفت بگو آره من اومدم چون دوستت داشتم.به همین راحتی.توجیه خوبی بود.

تو پرانتز به نظر من خیلی از دخترا هستن که میرن سراغ پسرا و خیلی از پسرا هم ذاتن مغرورن و اخلاقشون جوری هست که دوس دارن دخترا بیان سراغشون و اینکار همیشه هم بد نیست ولی من به شخصه شخصیتم طوری هست که دوس ندارم برم سراغ پسرا اما اینکارو کلا منع نمیکنم پرانتز بسته 

اگه بگم بعد از اون یادم نیست چی بینمون پیش اومد باورتون میشه؟خیلی قهر و آشتی داشتیم ما و من تیکه تیکه یادم میاد.حالا ایناش به کنار میخوام شخصیت دیگه ای رو وارد داستانمون کنم که برام خیلی مهم هست.گفتم که قرار بود حامد اینا یه نیرو واسه حسابداری بگیرن و اون منو در نظر داشت. بعد از کنسل شدن اومدن من همون معرفی که منو واسه کار معرفی کرده بود یکی از آشناهاشونو که دختری یه مقدار تریپ تر از من بود واسه اونا معرفی کرد.این دختر خانم چند قدمی از من در تیپ و ناز و عشوه و اندام و صحبت کردن جلوتر بود و وقتی قرار بود بره همکار حامد بشه حساسیت منو بر انگیخت.اگه از من سطح پایینتر بود شاید حساس نمیشدم.ولی آمد به سرم همان که میترسیدم.

در ظاهر مجبور بودم با اون دختر گرم بگیرم که بویی از حساسیتم نبره ولی در درون داشتم داغون میشدم .سعی میکردم خودمو خیلی خوب جلوه بدم ولی من خود واقعیم نبودم یه نقاب لبخند به لب داشتم و در درون خشم ،حسادت و کینه نسبت به اون داشتم.باید اعتراف کنم با وجودیکه خیلی حس حسادت درم کمرنگه ولی تا به این لحظه به تنها کسیکه تو زندگیم حسادت کردم همین دختر بود.تعریف میکرد که بابام با کار کردنم مخالفه و میترسم ازش که بیام سر کار و من در دل آرزو میکردم که دیگه نیاد .ولی همینکه از باباش میترسید چنان پا سفت کرد  و پشتکار داشت که تا همین پارسال میرفت اونجا سر کار خخخخخ چقدر دعاهام گیراست واقعا


بستونه دیگه نه؟

بقیشو فردا شب مینویسم

شب همگی خوش






۵ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۸
✿✿ یاشل ✿✿

خب تا اینجا گفتم که دوستم در ایکی ثانیه نظر منو 180 درجه تغییر داد و من از این خواستگار برای ازدواج ناامید شدم و فکر کردم درست میگه و باید بهش جواب رد بدم.روز قبل از اینکه جواب بدم رفتم دفترشون برای انجام کاری و ناخوداگاه رفتارم باهاش سرد شد دست خودم نبود بخاطر اینکه دیگه نمیخواستمش از اون برخوردای گرم خبری نبود و خیلی سریع فهمید و وقتی برگشتم دفتر دیدم با قیافه درهم از جلوی دفترمون رد شد.خیلی بی زبون بودیم و اصلا نمیتونستیم احساساتمونو راحت بیان کنیم مثل این برنامه های پانتومیم با رفتارامون حرف میزدیم.مسخره بود واقعا.شایدم جالب انگیزناک

اون رد شد و من یه چیزایی فهمیدم و تصمیم گرفتم فردا صبح که میام سر کار چون یه ساعتی تنهام زنگ بزنم و بهش جواب منفی بدم و همه چیو تموم کنم.فردا اومد و من همینکارو کردم وقتی گفتم من فکرامو کردم و جوابم به شما منفیه گفت چرا؟گفتم نمیتونم بگم.گفت نه دلیلشو بگو باید بدونم گفتم نمیشه خصوصیه و به خودم مربوطه.چند بار اصرار کرد و وقتی دید نمیگم با ناراحتی خداحافظی کرد.خیلی تابلوعه که دلشو شکستم نه؟آخه بعد چند ماه یه دفعه اینطوری رفتار کردن خیلی بده.میدونم و قبول دارم کارم درست نبود.

خب بشنوید از اون طرف ماجرا

آقا حامد ما که خیلی زرنگتر از من بود برای اینکه آبروی خودشو حفظ کنه و از من انتقام بگیره سریع بعد از تلفن من زنگ زده بود به مدیر من و گفته بود من فکرامو کردم و نظرم منفی شده در مورد خانم فلانی و خواستم در جریان باشید.

یعنی از طرف خودش اعلام کرده بود که نظرش منفیه.یعنی دست پیشو گرفته بود پس نیفته.خب شاید عکس العملش در برابر کاری که من کردم طبیعی بوده باشه ولی به نظرم آدم باید یه ذره خورده شیشه داشته باشه که چنین عملی انجام بده.وقتی مدیرم اومد و بهم اینو گفت جریانو بهش گفتم و روشنش کردم که اول من زنگ زدم و نظر منفی رو اعلام کردم.مدیرم وقتی اینو فهمید گفت این پسره به درد نمیخوره از فکرش بیا بیرون.از نظر اون که تو شرایط کاملا عقلانی و به دور از احساس بود این نظر کاملا درست بود.ولی منه احساسی و عاشق که اون روز فقط ذره ای عاقل شده بودم نتونستم رو اون مود بمونم و دوباره عقل از سرم پرید و علاقه برگشت.

دو روز بعد من دوباره عاشق بودم و مثل (دور از جون)سگ پشیمون. دیگه فکرشو بکنید چقدر سخت شده بود اوضاع.عصر پنج شنبه شد و تو خونه بودم داشتم دیوونه میشدم.تلفن خونه رو اوردم تو اتاقم و به موبایلش زنگ زدم وقتی برداشت سلام کردم و گفتم باهات کار دارم گفت اشتباه گرفتی گفتم صبر کن دوباره گفت اشتباه گرفتی و قطع کرد.حالا به همین راحتی  اون دل منو اون شب شکست. 

فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده.خودمو به آب و آتیش میزدم دوباره به دستش بیارم.با اون خانومی که تو بازار معرفم بود حرف زدم و جریانو بهش گفتم البته قبلش گفته بودم و در جریان بود که خواستگاری کرده در موردش تحقیق کرده بودم و گفته بود پسر خوبیه.حالا اما ازش میخواستم یه کاری کنه دوباره با هم آشتی کنیم .گفت اینکه پسر کله شقیه ولی تو چرا به حرف دوستت گوش کردی؟شاید دوستت از اینکه شوهر تو بازاری باشه حسودی میکرده. بعد یکی یکی ایرادایی که دوستم بهش گرفته بود و میگفتم و اون توجیه میکرد.خب اون یه خانم متاهل و میانسال و با تجربه بود و شاید از اول بهتر میتونست راهنماییم کنه.

در هر صورت یه مدت گذشت و من نتونسته بودم باهاش ارتباط برقرار کنم وقتی اتفاقی میدیدمش اخم میکرد و منو از خودش ناامید میکرد.تا اینکه یه روز که خیلی افسرده و پریشون بودم همکارم که یه خانم تازه ازدواج کرده بود و یه 10 سالی از من بزرگتر بود یه چیزایی فهمید و ازم پرسید.مدیرم بهم گفته بود اصلا و ابدا به این چیزی راجع به این موضوع نگم.خب مردا خیلی محافظه کارن و میدونست اگه این خانم بفهمه حتما خیلیا خبردار میشن و زیادی سر زبون میفتیم.ولی من طاقت نیووردم و بلاخره اون روز گفتم.اون بهم گفت با شوهرم برات درستش میکنیم نگران نباش ولی الان دارم میرم مسافرت صبر کن تا 4 روز دیگه که برگشتم باهاش صحبت کنم.

من در پوست خود نمیگنجیدم و گل از گلم شکفته بود و مدیر تیز من وقتی اومد از رفتار و برخوردم فهمید و یه چشم غره ای بهم رفت که تا ته ماجرا رو خوندم.بعدا که تنها شدیم دعوام کرد که مگه نگفتم نگو بهش؟ گفتم دیگه خودش فهمیده بود و پرسید منم گفتم.خلاصه ماسمالیش کردم رفت.اما همکارم رفت سفر و من دل تو دلم نبود.راستش خیلی صبرم کمه و نتونستم صبر کنم و فردای اون روز بعد از ظهر که حامد اومده بود سر کارش و میدونستم تا یه ساعتی تنهاست رفتم دفترشون.البته اون خیلی کم میشد تنها باشه و معمولا همکاراش که پسرای کوچیکتر از خودش بودن اونجا بودن.اون روزم یکی از اون پسرا بود وقتی رفتم تو یه سلامی کردم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم.خودم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.به نظرم خیلی خودمو سبک کردم.یعنی به معنای واقعی کلمه دیوونه شده بودم.همکارش که شاید یه چیزایی میدونست حرکت منو که دید سریع جیم شد و رفت بیرون.تنها شدیم.انگار عصبانیتش فروکش کرده بود.بهش گفتم من اشتباه کردم رفتم با دوستم مشورت کردم و اون بهم راهنماییه غلط داد ،تجربه نداشتم.یکم بحث کردیم و اومدم بیرون.مثلا صلح برقرار شد.

دو روز با هم خوب بودیم تا اینکه دوباره روز سوم وقتی صبح داشتیم با هم حرف میزدیم اون یه خط تلفنمون زنگ خورد بهش گفتم یه لحظه گوشی و اون گوشیو برداشتم خواهرم از شهر محل دانشگاهش بود.باهام یه کاری داشت بهش گفتم الان دارم صحبت میکنم بعد زنگ بزن و قطع کردم وقتی گوشیو برداشتم بحثمون رفت سمت اینکه چرا جواب رد دادی و گفتم بخاطر درامدت.یعنی دیگه فهمیده بود به این خاطر بوده گفت یعنی اینقدر مادیات برات مهمه؟ گفتم بلاخره زندگی که فقط عشق و عاشقی نیست و اون موقع بود که بهش برخورد و گفت من با آقای فلانی (کارفرماش)اینجا شریکم و ... درصد اینجا ماله منه و میخواستم تو رو امتحان کنم و تو الانم با کس دیگه ای هستی که تلفنت رو جواب دادی و ...  هرچی گفتم اشتباه میکنی با کسی نیستم بخدا خواهرم بود قبول نکرد و منم با عصبانیت قطع کردم.به همین راحتی بهم تهمت زد.

رفتم اون طرف دفتر و سرمو رو میز گذاشتم و تا لحظه ای که مدیرم بیاد تکون نخوردم.وقتی اومد گفتم من حالم بده و میرم دکتر و بیام و از محل کار زدم بیرون.اولش رفتم لب آب(رودخونه) یکم هوا خوردم و فکر کردم .بعدم تصمیمات احمقانه بود که به ذهنم میرسید و در نهایت رفتم خونه و درو رو خودم قفل کردم و تا عصر بیرون نیومدم.

وسط روز مدیرم به خونه زنگ زده بود و از مادرم پرسیده بود اونجام؟مامانمم که فهمیده بود خبریه که اومدم خونه گفته بود بله و چند بار اومد صدام کرد که پشت تلفن کارت دارن ولی بیرون نرفتم.یعنی اوج عصبانیت من بود که ازش با اون جذبه نترسیدم و نرفتم جواب بدم.اون روز 4 شنبه بود و من 5 شنبه هم سر کار نرفتم.نزدیک ظهر خواهرم زنگ زد و بهم گفت الان یه اس ام اس از حامد با مضمون پشیمونی و فراموشم نکن و این حرفا اومده.یعنی نزدیک ظهر که رفته بود دفتر و دیده بود این دو روز نیستم انگار از کرده خود پشیمون شده بود.(راه ارتباطیه ما اون موقع خط  موبایل خواهرم بود) شاید با این کارش یکم آرومتر شدم و شنبه رفتم سر کار

آقای مدیر ازم پرسید چیکار کردی؟ و چون در جریان همه چیز بود ماجرا رو کامل براش تعریف کردم.بهم گفت مگه من نگفتم این به درد نمیخوره تمومش کن؟گفتم آخه شما وقتی گفتید تمومش کن یه کلمه از من پرسیدید آیا بهش علاقه هم داری؟اصلا از دل من خبر داشتید؟و اون فهمید که در مورد نظری که داده یه کوچولو اشتباه کرده و علاقه منو در نظر نگرفته.بعد بهم گفت حامد رفته به مدیرش گفته که این دختره آبروی منو همه جا برده و گفته حقوقش کمه و ... مدیر اونم زنگ زده به مدیر من و گفته به ایشون بگید این ماجرا رو همین جا تمومش کنن.

خلاصه وقتی فهمیدم رفته به مدیرش گفته داغ کردم.یعنی دیگه بیشعوریو به حد اعلا رسونده بود.دعوای ما بین خودمون بود و دلیلی نداشت بره به مدیرش بگه ولی تا میتونست منو ضایع میکرد.در مورد اون حرفش که گفته بود با مدیرش شریکه هم از مدیرم پرسیدم گفت حرف مفت زده این اینجا فقط کارمنده حالا کارمند ارشد هست ولی نه بیشتر .بعد گفتم بهم تهمت زد که با کسی دیگه هستی.گفت میخواستی بهش بگی مگه فکر کردی ترشیدم که با کسی نباشم؟کلا اعتماد به نفس نداشته منو بالا میبرد. بعدم منو حسابی دعوا کرد که چرا بی پولیه کسیو به رخش کشیدم.گفتم به خدا من قصدم این نبود و وقتی اصرار میکنه که بگو چرا جواب رد دادی من چی بگم؟یه ذره هم بلد نبودم دروغ بگم.

در نهایت اینقدر ازش متنفر شدم که تصمیم گرفتم از ذهنم بیرونش کنم.اون روز دیگه از علاقه واقعا خبری نبود.








۳۶ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۱۴
✿✿ یاشل ✿✿




میدونید با وجود خستگی یکم آدم مغزش تو نوشتن یاری نمیکنه اینه که من وسط هفته ها نمینوشتم ولی الان بخاطر اینهمه مشتاق برای ادامه ی این داستان گفتم اینهفته بنویسم تا شاید کمتر تو خماری بمونید.

دوران خوش عاشقی برای من شروع شده بود البته قبل از اون عشقهای آبکی دیگه ای داشتم که به جدیت این یکی نبود.

اون زمان من موبایل نداشتم چون هنوز موبایل فراگیر نشده بود ولی اون داشت خب منم یه سال بعد تقریبا خریدم.

قرار شد ظهرا که من تو محل کار تنهام زنگ بزنه با هم صحبت کنیم تا بیشتر آشنا بشیم.اولین باری که قرار شد زنگ بزنه ساعت 2 یا 2 و نیم بعدازظهر بود و من منتظر بودم دیدم از جلوی دفترمون رد شد و وقتی مطمئن شد تنهام زنگ زد.منم واسه کلاس گذاشتن بعد از چند تا بوق برداشتم که نگه هوله خخخخ

زیاد مکالمه اون روزش یادم نیست ولی هرچی بود من باب آشنایی بیشتر در مورد خودمون و خانواده ها بود.متوجه شدم از نظر خانوادگی و فرهنگی تقریبا به من شبیهه و از نظر تیپ و ظاهر هم بهم میومدیم بلاخره یه تشابهاتی بود که جذب هم شدیم.اما اون زمان اون به چشم من زیباتر از خودم بود.هنوزم فکر میکنم همینطوره.خب یکم این مسئله باعث کم شدن اعتماد به نفس من میشد.دوس نداشتم شوهرم از خودم سر باشه ولی کاری بود که شده بود و ما از هم خوشمون اومده بود.

باید بگم چهرش خیلی خیلی شبیه یکی از بازیگرای مرد سوپراستار که بسیار سر و سنگینه و اغلب نقشای جدی بازی میکنه و خیلیا دوسش دارن بود.اینم معمای این هفته تون .اگه گفتین شبیهه کی بود؟ خخخ

اون موقع ازش خواستم تا عید که یه ماهی بیشتر نمونده بود دست نگه داره و به کسی چیزی نگه تا بیشتر همو بشناسیم و وقتی مطمئن شدیم که همو میخوایم بقیه رو در جریان بزاریم .گفت باشه.بعدم نهایتا واسه اینکه پول تلفنش زیاد نشه بعد از 10 دقیقه قطع کرد.یعنی اون زمان نگران چه چیزای مزخرفی بودیم ما.

بعد از اون شاید یکی دو بار دیگه در حد همون 10 دقیقه صحبت کردیم و بقیه آشناییه ما محدود به همون دیدارهای گاهگاهی محیط کار میشد.وقتی میرفتم دفترشون یه جور دیگه همو نگاه میکردیم و چقدرم که خجالتی بودیم .من هی سرمو پایین مینداختم و اون با لبخند احوالپرسی میکرد.نزدیک عید بود و اون حسای خوبه شب عید برای ما با عشق دو چندان شده بود.اون زمان بخاطر اینکه زیاد ازم یه جورایی پادویی کشیدن زانو درد گرفتم و تو ایام عید تصمیمم بر این شد که یه استراحت حسابی بکنم.عید شد و ما در بیخبری از هم خداحافظی کردیم.بهش گفتم بهت زنگ میزنم  ولی بخاطر اینکه نگه دختره فلانی بود و یکمم مغرور جلوه کنم و به توصیه دوست صمیمیم که بهم گفت رابطه رو از حالت خودمونی خارج کن و باهاش به هیچ عنوان تماس نگیر و رابطه برقرار نکن و بزار رسمی پیش بره(البته خودش کاملا بر عکس این عمل کرده بود)،تمام عید تو بیخبری گذاشتمش و زنگ نزدم.الان از کار خودم پشیمونم چون این عشق نیاز به توجه بیشتر داشت مثل یه بوته کوچیک که نیاز به آبیاری داره ولی من بلد نبودم .

تو ایام عید رفتم خونه دوستم و ماجرا رو واسش تعریف کردم.ایشونم یکم راهنماییم کرد.اون اونموقع تو دوران عقد بود و خودشم با شوهرش تو محل کار آشنا شده بود و ازدواج کرده بود اما نمیدونم چرا منو اونطور که باید درست راهنمایی نکرد.(البته سزای کسی که افسارشو میده دست بقیه تا براش تصمیم بگیرن همینه )من خیلی ساده و دهن بین بودم.اون میگفت خوبه قبول میکردم میگفت بده هم همینطور.یادمه تو عید رفتم لباس واسه خواستگاری خریدم.چه دل خجسته ای داشتم.اصلنم به خواهر بزرگترم فکر نمیکردم.مسلما دلش میشکست و قبل از اون اصلا بهم اجازه چنین کاریو نمیداد.در وصف اخلاقش قبلا نطق کردم.

در هر صورت دوستم بهم گفت ببین اونجا که کار میکنه سمتش دقیقا چیه و حقوقش چقدره؟من تا اون لحظه ذره ای به این مسائل فکر نمیکردم.فقط چشمام آلبالو گیلاس میچید و همین که دوستش داشتم کافی بود اصلا دارایی و درامدش برام مهم نبود ولی خب دوستم مثلا باتجربه تر از من بود  و منو به فکر انداخت.اون زمان جایی که من کار میکردم بخاطر لارج بودن کارفرمام حقوقم از بقیه دخترا تو اون بازار بیشتر بود.ولی خب این دلیل نمیشد که حقوق پسری مثل حامد(اسم مستعار) زیادتر از عرف باشه.اون حقوقش طبق عرف بازار بود ولی متاسفانه با اینکه بازاریا درآمدای کلانی دارن مزد کارمند رو خیلی ناچیز میدن و الان که فکرشو میکنم حتی حقوق منم با همه زیادتر بودنش از حداقل اداره کار کمتر بود دیگه حساب کنید چه استثمارگری بودن اینا.

از بحث اصلی خارج نشیم.بعد از عید بخاطر همون درد زانوم (که از اون زمان برام تا الان یادگاری مونده)یه هفته ای مرخصی گرفتم و بازم آفتابی نشدم.چند روزی که از هفته اول کاری گذشته بود به وسیله موبایل خواهرم که اون زمان بخاطر تحصیل در شهر دیگه بابام براش خریده بود رفتیم با هم رو پشت بوم و بهش زنگ زدم.میخواستم مامانم از جریان خبردار نشه واسه همین پشت بومو انتخاب کردم.الان میتونید راحت به این انتخاب مکانم بخندید خخخخ

بعد از حال و احوال عید و سال جدید و کمی لرزش صدا و بند اومدن نفسم ازم پرسید چرا نیومدی سرکار؟گفتم زانوم درد میکنه گفت چرا؟ گفتم از پله زیاد بالا پایین رفتم. گفت حالا کی میای؟گفتم شنبه و زود قطع کردم.الان که فکرشو میکنم میبینم همونطور که من در قید و بند پول و مادیات نبودم اونم براش زانو درد من مهم نبود چرا که علاقه قویتر از این حرفاس.نه مثل این خواستگارای سنتی که وقتی میشنون مثلا یه بیماری داری یا یه جات درد میکنه دوتا پا دارن دو تا دیگم قرض میکنن و فرار

شنبه که رفتم اومد و دیدار تازه شد.جالب بود که وقتی دیده بود نمیام سراغمو از همکارم که گفتم خانمه گرفته بود اونم با تعجب و کنجکاوی گفت این پسره سراغتو گرفت!نشونیاشو که گرفتم فهمیدم خودش بوده.گفتم خب گرفت که گرفت چیکارش کنم ؟ خخخخ

نکته دیگه این بود که اون اواخر قبل عید یه پسر دیگه هم به جمع اینا اضافه شده بود که تو رده سنی همین حامد بود و اونم از من خوشش اومده بود ولی بعد عید که تقریبا رابطه ما برملا شد اون بیچاره خورد تو ذوقش و کاسه کوزه شو جمع کرد و دیگه از اون نگاههای مفهوم دار نکرد.یادمه خیلی برام جالب بود که یه دل و دو دلبر داشتم خخخخ

یه روزی از همون روزا با حامد حرف زدم و ازش راجع به حقوقش پرسیدم و وقتی گفت باورم نشد!خیلی کم بود .فقط یکم از من بیشتر .خب مشکل همون حقوق زیادتر من از بقیه هم رده هام بود ولی من در موردش بیشتر از اینا فکر میکردم.تصورم این بود بخاطر کارمند ارشد بودن تو اون محیط بیشتر بگیره.حقیقت ولی همین بود.

خب اون روز چیزی نگفتم و ازش خواستم طبق گفته ی دوستم رابطه رو زود از حالت دوستی و اینا درش بیاریم و رسمیش کنیم.اونجا تقریبا بزرگتر ما کارفرماهامون بودن ولی خب اونا که پدر و مادرمون نبودن شاید بهتر بود قبل از اون با خانواده در میون بزاریم ولی من بخاطر اینکه نسبت به کارفرمام حس بزرگتر بودن و احترام و این حرفا داشتم گفتم اول به اونا بگیم و هر دو گفتیم. هرچند این به نظرم اشتباه بزرگی بود،چون هنوز تصمیم ما قطعی نبود و هر دومون سر زبون میفتادیم.

اصلا عکس العمل کارفرمام یادم نیست فقط قرار شد دو تا کارفرما با هم یه صحبتی راجع به ما داشته باشن.این شد که فردا نزدیک ظهر مدیر اون با اون شکم گنده ش که وقتی وارد جایی میشد اول شیکمش میومد تو وارد دفتر ما شد و سر میز روبروی مدیر من نشست.منم که از خجالت داشتم آب میشدم و سرمو تو روزنامه کرده بودم و با خیال راحت جدول حل میکردم انگار نه انگار موضوع راجع به منه خخخخ

طی صحبتاشون شنیدم که گفت حقوقش همون قدره که قبلا خود حامد گفته بود و گفت اگر ازدواج کنه 20 هزار تومن به حقوقش اضافه میکنم.خیلی زحمت کشید بیچاره منو شرمنده اینهمه لطفش کرد.در حالیکه داشت به کارمند همه کارش با 5-6 سال سابقه حقوقی بسیار ناچیز که گفتم اختلاف کمی با حقوق من داشت میداد.شما اسکروچ رو تصور بفرمایید.من هنوز زیاد حقوقش برام جدی نبود هرچند حس میکردم خیلی کمه.

بعدم پا شد و رفت.مدیر من زیاد چیزی نگفت یا اگر گفت اصلا یادم نیست اما من سریع رفتم ماجرا رو با دوستم در میون گذاشتم چون گفته بودم خبرشو بهت میدم و قرار بود مثلا راهنماییم کنه تا درست تصمیم بگیرم ولی خب با این کار کلا گند زدم به تصمیمم.

وقتی به دوستم قضیه رو گفتم دقیقا عین این جمله رو گفت که نه به درد نمیخوره،حقوقش خیلی کمه.حقوق شوهر من دو برابر اینه.راستم میگفت حقوق شوهرش بخاطر اینکه تو کارخونه کار میکرد بیشتر بود  چون معمولا کارخونه ها حقوق بهتری به کارمنداشون میدن( اینو با تجربه عرض میکنم خدمتتون)ولی خب نباید ملاک انتخاب منو فقط همین یه مسئله قرار میداد.اون با وجودیکه خودش با علاقه ازدواج کرده بود علاقه شدید منو نادیده گرفت و برام نسخه پیچید که ردش کن و من انگار که مسخ شده باشم حرفشو قبول کردم که این به درد نمیخوره.یه جورایی از آینده مبهم و بی پولی و بدبختی ترسیدم. 



ادامه داره ها

منتظر باشید



۴۱ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۵۸
✿✿ یاشل ✿✿