ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

چند وقتیه دلم میخواد یه غر اساسی راجع به این مسئله تناقض بزنم گفتم با جریانات اخیر که واسم پیش اومد این غرمم بزنم راحت شم.

 این پست و خطاب به شخص خاصی نمینویسم و پیشاپیش از دوستانی که ممکنه به خودشون بگیرن خواهش میکنم اینکارو نکنن چون من کلی صحبت میکنم راجع به همه آدما

این هفته نوبت ترمیم دندون داشتم وقتی نشسته بودم تا نوبتم بشه با دختر کناریم سر حرفو باز کردم و اونم مشتاقانه استقبال کرد از هر چیزی حرف میزدیم و بیشتر در مورد دکترا و دندون و جنسش و چی خوبه چی بده صحبت میکردیم که بحثمون از جاهای دیگه سر در اورد.قصه از اونجا شروع شد که ایشون گفت بیمه م از طریق شوهرمه.بهش گفتم اصلا بهت نمیاد متاهل باشی چونکه نه موهاشو رنگ کرده بود نه حتی یه اصلاح ابروی حسابی رفته بود نه حلقه ای داشت نه آرایشی و خیلی کم سن و مثل دخترای دبیرستانی میزد.گفت خودم اینطوری دوست دارم شوهرمم دیگه عادت کرده میگه خوشم میاد تین ایجری هستی.گفتم خوبه شوهرت با این قضیه کنار اومده چون معمولا اقایون خیلی تحت تاثیر محیطن و اقلا یه رنگ مو و یه ارایش ملایم و دوس دارن. اینکه بعد از ازدواج همچنان قیافه و تیپت شبیه قبل ازدواج باشه یه ذره به نظر من خیلی خاص و عجیبه.اقلا من نمیپسندم.خب تا اینجا مشکلی نبود و به سلیقه این خانم برمیگشت لازمه بگم سنشم 28 سال بود ولی بیبی فیس بود و 22 اینا میزد.

گرم صحبت بودیم تا اینکه خانم شیرین سخن ما یه دفعه بحث و کشوند به سفرای خارجیش و یهو یه چیزی گفت که داشتم شاخ رو سرم در میوردم ولی از اونجاییکه حسابی حفظ ظاهر میکنم شاخارو به سر جاشون برگردوندم و عادی وانمود کردم حالا ایشون چی گفت؟هیچی گفت من مثلا ترکیه هم که میرم تیشرت آستین کوتاه میپوشم و کاملا تین ایجریم و شوهرمم دوست داره.گفتم اونجا با حجابی یا بی حجاب؟ گفت بی حجاب.خب من از اونجا تعجب کردم که ایشون یه مقنعه سرش بود و تا وسط پیشونیشم جلو بود و حتی به رسم محجبه ها گوشه های مقنعشم تا زده بود و یه تار موش معلوم نبود.تیپشم خیلی ساده و بدون هیچ اثری از جلف و یا شیک بودن بود.خب شاید فکر کنید طرف لاف میومد ولی همون موقع گوشیشو در اورد و عکسایی که با شلوارک و تاپ تو یه مهمونی گرفته بود و نشونم داد که بگه مهمونیم اینطوریم من دیگه نپرسیدم مهمونی مختلط بود یا نه ولی حدس زدم بوده وقتی ایشون خارج بدون حجابه دیگه شاید اهل مهمونیه مختلطم باشه.بهش گفتم اگه حجاب برات معنی نداره چرا اینجا اینقدر محجبه هستی ؟ جواب درست حسابی بهم نداد و گفت اینجا فرق داره و از سر خودش باز کرد و بحثو عوض کرد.اونجا بود که یاد بارها بارها تناقضاتی که در طول زندگیم و مخصوصا همین اواخر دیده بودم افتادم.چرا ما آدما بعضی وقتا رفتارمون اینقدر تضاد ایجاد میکنه؟چندتایی مثال دیگه هم میزنم براتون :

مثلا یکی رو تو خیابون میبینی مانتوش بالای زانو هست ولی یه مقنعه سرشه که به شدت موهاشو پوشونده،یا طرف چادر سرشه آرایش غلیظ کرده و موهاش بیرونه،یا مثلا چادر سرشه زیر چادر مانتوی تنگ و کوتاه و رنگ جلف پوشیده و هر از گاهی اون چادرو باز و بسته میکنه زیرش معلوم بشه،یا مثلا طرف اهل همه جور کاری از خلاف و تیپ خفن و آرایش و اینجور چیزاست بعد نمازش یا دعا کمیلش یا زیارت عاشوراش ترک نمیشه،یا مثلا طرف کلی سنگ دین و پیغمبرو به سینه میزنه ولی اهل نزول و حروم خوردنه،یا مثلا استاد درس اخلاق و دینه ولی از همه استادا هیزتر و بی اخلاق تره(اینو خودم دو بار در طول دانشگاهم دیدم یکی استاد درس معارف و دیگری درس اخلاق  هر دو به شدت هیز و دخترباز بودن)مثلا طرف یه جا تو یه وبلاگ میگه من خیلی خوشبختم، زندگیم بیسته ،هیچ غمی ندارم شوهرم بهترین مرد دنیاست بعد میری وبش میبینی چقدر از شوهر بیچارش بد گفته ،یا یه روز عاشقه یه روز فارغ،طرف 10 روز روضه خونی میکنه 2-3 میلیون خرج میکنه ولی یه جاهایی واسه دو سه هزار تومن خساست در میاره ،مثلا استاد درس برنامه ریزیه از هر کلاسی بی برنامه تره،یا ادعای عاشقی داره ولی از هر آدمی بی احساس تره، خلاصه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

میدونم شما ها خیلی دیگه از این تناقضا رو دیدین و میدونین چی میگم ولی من یه سوال دارم دلیل اینهمه تضاد و تناقض چیه؟مشکل از کجاست؟ما آدما مشکل روحی روانی داریم؟یا دوست نداریم واقع بین باشیم و تو دنیای غیر واقعی زندگی میکنیم.

اینم بگم شاید خودمم دچار این مسئله شده باشم ولی اندک بوده.


خب میخواستم بحثو تمومش کنم دیدم کم نوشتم دیگه یکم حرفو کشش میدیم اقلا هفته ای یه بارمون اساسی باشه.یه مدته حدود دو هفته ای میشه یه پروژه ای سر کارم بهم سپردن که حسابی منو مشغول کرده اگه زودتر انجامش بدم کار خودم راحتتر میشه واسه همین دست از وبلاگ خونی تو محل کار کشیدم و چسبیدم بهش ممکنه تا یک ماهه دیگه زمان ببره واسه همین خواستم بگم اگه دیر به دیر سر میزنم به دوستان ناراحت نشن.

بعضی وقتا یه آهنگ غمگین و عاشقونه که گوش میدم میرم تو حس یاد عشق و عاشقی میفتم بعد میمونم به کدومشون فکر کنم خودم خنده م میگیره که یه نفر نبوده و چند نفرن هر کدومم غم جانسوزی داشتن اما 3 تا از اینا از همه بیشتر تو دلم اثر کردن و عشقشون عمیق تر بوده از هر سه شونم واستون تعریف کردم .خب اینم یه معضلیه که آدم بتونه چند بار عاشق بشه و وقتی یاد عاشقیاش میفته ندونه به کدومشون فکر کنه خخخ.بعد جالبه هر از گاهیم خواب یکیشونو میبینم و وقتی بیدار میشم میرم تو فکرش و روزمو خراب میکنه البته خداروشکر در حد همون یه روز منو تو فکر میبره.

از خواستگار ماستگارم فعلا خبری نیست تا اطلاع ثانوی.حدود 6 ماهه خواستگار سنتیه واقعی نداشتم و انگار راحتترم چرا که هر بار یه خواستگاری داشتم یه مدت بعدش اعصاب خردیشم داشتم.

از دوستان واسه پستای قبل که به من لطف داشتن تشکر میکنم و عکسا رو حذف میکنم.امیدوارم همه به موقع رسیده باشن و دیده باشن 


اینم چند تا عکس ناب بی ربط





۳۳ نظر ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۹:۳۸
✿✿ یاشل ✿✿

دوستان از اتاق فرمان اشاره می کنن پست نمیزاریا.خب چیکار کنم من واسه نوشتن خیلی باید تمرکز کنم انگار میخوام آپولو هوا کنم.نمیدونم شما هم مثل منید یا نه.اگه دوس دارید بیام هر روز چرت و پرت بگم و نوشته هام سطحی باشه بگید میام روزی 2 خط از وقایع روزانه رو مینویسم ولی اگه میخواید مطالب جمع بشه یهو بدم بیرون و به درد بخور باشه به همون روال قبلی ادامه بدیم.من اینقدر سرم تازگیا شلوغ شده که بعضی روزا وقت سر زدن به وبمم ندارم نه که به قول همکارم 6 تا بچه و شوهر و زندگی دارم اینه که نمیرسم نت بیام.از محل کارمم چون یه بار هک شدم میترسم بیام تو پنل وبم واسه همین شبا یه سک سکی میکنم و میرم.بخدا من تنبل نیستم فقط کمی کم حوصلم

الانم دیگه حرفم نمیاد و وقته رفتنه

راستی واسه پست جمعه یه سورپرایز براتون دارم حتما میدونید سورپرایزای من چیه.خب اگه نمیدونید صبور باشید

فعلا.




اگه میخواید بدونید این چه جونوریه بهتره کلمه تنبل رو تو گوگل سرچ کنید



۲۲ نظر ۱۹ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۵
✿✿ یاشل ✿✿


و باز هم یک آشناییه شور انگیز دیگر


حتما عنوانم شما رو یاد کارتون بامزه ی شرک میندازه.من چند سال پیش این کارتونو دیدم و به تازگی هم نوه بزرگه گذاشته بود و دوباره قسمتهاییشو دیدم و داستانش واسم زنده شد .داستان شرک زیادم بچه گونه نیست و اگه ما آدم بزرگا هم بشینیم پاش خوشمون میاد چون عشقولانه س

خب از اینجا واستون شروع میکنم که یک ماهی بود در پی خرید یه وسیله برقی واسه خونه بودم و مدام از اینور اونور پرس و جو میکردم تا بهترین مدل تو این وسیله و بهترین قیمتش رو بدست بیارم.از اونجاییکه وسیله تقریبا گرونی بود سعی میکردم خوب تحقیق کنم تا جنس خوبی از آب در بیاد و بعدا آقایون منزل به خریدم ایراد نگیرن.دیگه حسابی قیمتارو زیر و رو کرده بودم و داشتم انتخاب میکردم که طرف واسم دبه در اورد و وقتی دید خواهانشم به بهونه اینکه قیمت به دلاره و رفته بالا 50 تومن گذاشت رو قیمتش منم خوشم نیومد قیدشو زدم و از اونجاییکه قیمت مناسبتر از اونم پیدا کرده بودم رفتم سراغ فرد جدید.مورد جدید شخصی از گناوه بود که تو شهر ما واسه این جنس تو سایت دیوار آگهی گذاشته بود و میخواست با همون قیمت طرف قبلی با ارسال رایگان جنسو واسم بفرسته.حدود 4 روز طرفو بیچاره کردم از بس سیر تا پیازشو کشیدم بیرون که کلاه سرم نزاره وقتی خوب مطمئن شدم که کلاهبردار نیست خرید کردم و جنس مذکور رو واسم فرستادن تازه با گارانتی که قرار نبود روی اون باشه ولی خب چه کنیم یه اتفاقی دقیقه نود افتاد که اعصاب منو طرف خرد شد و مجبور شد بخاطر اعتماد من گارانتیم بهم بده.کلا این معامله واسم سود داشت و از همه جا بهتر تموم شد اما این داستان چه ربطی به شرک داره؟میریم سر اصل ماجرا و شرک خان عزیز

این آقای بندری که باهاش آشنا شدم چون از همون روز اول برای دیدن عکسای جنس از طریق واتس اپ شروع به صحبت کردیم راه پیام دادنش باز شد و اولش فقط کل کل میکردیم که هویتمونو ثابت کنیم و بتونیم خرید کنیم ولی خب این آقا از همون روزای اول تریپ لاو برداشت و هی وسط صحبتاش سوال خصوصی از سن و وضعیت تاهل و شغل و این حرفا میپرسید منم که مثل سگ پاچه شو میگرفتم و با هر سوالی بهش تذکر میدادم که سوال خصوصی و غیر کاری نپرسه.اما ول کن نبود.عکسی که رو پروفایلش بود حدود 25 سال نشون میداد اما میگفت 38 سالمه.واسه اینکه باورم بشه بعد از کلی ناز کردن و عکس نیمرخ و سه رخ گذاشتن  یه عکس از تمام رخش گذاشت چشمتون روز بد نبینه قیافه ش شبیه شرک البته نه عین اون ولی به زشتیه اون بود.البته بخوام واستون واضحتر بگم شبیه زن شرک وقتی شبا شبیه دیوا میشد بود.یه تیکه از داستان هست که شرک وقتی دختره رو میبینه رو صورتش نقاب میزاره بعد دختره ازش میخواد نقابشو برداره وقتی بر میداره دختره قیافه ش میره تو هم خخخخ و حالت بدی میگیره به خودش و میگه تو یه دیوی؟از قیافه اون حس بدی بهش دست میده منم وقتی عکس این بشرو دیدم همون حالی شدم خخخ.خیلی با مزه بود داستان داشت مثل شرک پیش میرفت آقا دیوه داشت عاشق من میشد.خودش میگفت من زشتم ولی تو خوشگلی و معلومه که از نظر اون من خوشگل بودم.

یه بار بهش گفتم چرا ازدواج نکردی؟ گفت ازدواج دردسر داره .تو دلم گفتم بیا اینم یکی دیگه.من میگم شانس ندارم هر کی از راه میرسه فازش همینه.بعدم گفتم حالا کی تو رو خواست .کم کم تا اون آخراش که میخواست بارو بفرسته داشت باهام سر معامله هم نرمتر میشد و اون گارانتیه دقیقه نودم به همون خاطر بود.البته من مدام بهش میگفتم قصد آشنایی ندارم ولی خب به خرجش نمیرفت و ادامه میداد.منم بخاطر اینکه کارم گیر بود مجبور بودم جوابشو بدم.این پروسه چت و پیام بازی تا بعد از اینکه بار و تحویل گرفتم ادامه داشت تا اینکه وسطای هفته شد و دیدم دیگه کاری باهاش ندارم گفتم ببین کار من با شما تموم شد و ادامه این رابطه هیچ فایده ای به حال من نداره.گفت خب من از تنهایی در میام و اشکالش چیه؟گفتم اشکالش اینه وابستگی و بعدم جدایی.منم بچه نیستم از این تجربه ها زیاد داشتم و حوصله یه تجربه تلخ دیگه رو ندارم.گفت حرفت منطقیه ولی نمیتونم قبول کنم.گفتم ببین همین الانش چقدر وابسته شدی الکی بعد بدترم میشه و تا یکی دو روز این کلنجار ادامه داشت تا تونستم از سر خودم بازش کنم.

با وجودیکه شاید دو هفته از این رابطه نگذشته بود و اینقدر از هم دور بودیم که همو به غیر از صدا و تصویر ندیده بودیم ولی گسستن سخت بود.علتشم این بود هر دو تنها بودیم و داشتیم تنهاییمونو پر میکردیم ولی این راهش نبود.دیگه بخاطر تجربه های قبلی سعی کردم حرف ازدواجم پیش نکشم تا از این تحفه که اصلا در حدمم نبود باز رکب نخورم.الانم دو روزی میشه ارتباطم قطع شده و بیخیالش شدم.ولی واقعا نمیدونم این پسرا با خودشون چی فکر میکنن وقتی از یه دختر تعریف میکنن و خوششون میاد چرا دست دست میکنن؟فکر کردن با مخ زنی چی گیرشون میاد؟اکثر موردای من اهل مخ زنی بودن به این صورت که یا خودشون پایین ترن یا نیستن و هی الکی ازت تعریف میکنن و میبندنت به خوشگلی و صدات قشنگه و خوشتیپیو اندامت خوبه و هولویی و خخخ..... خب ما هم که اینقدرا گوشامون دراز و مخملی نیست که نفهمیم اینا همش مخ زنیه.اگه مخ زنی نبود طرف فکرش به ازدواج میرفت.خب اینم از ماجرای شرک این هفته که میدونم بازم مایوستون کرد.فکر کردین؟من تا همتونو شوهر ندم شوهر نمیکنم ، این رشته سر دراز دارد.

در مورد شخصیت داستانیم باید بگم نمیدونم چرا چند وقتیه با کسایی که آشنا میشم قیافشونو تو شخصیتای داستانی پیدا میکنم مثلا اون مهدی که یه روزگاری اینجا ازش تعریف کردم بسیار شبیه اون پسره تو موش آشپز بود.حالا اینم شرک بقیه شونم تو بازیگرا و خواننده ها همزاد دارن مثلا دارم فیلم میبینم میگم ااا این بازیگره چقدر شبیهه فلانیه.تازه خودمم زیاد همزاد دارم هر جا میرم همه میگن چقدر شبیه یکی هستی که قبلا دیدیم.خب قیافه که کلیشه ای باشه همین میشه دیگه.خخخخ

اینم بگم و رفع زحمت کنم.اوایل این هفته شیطنت پنهان درونم گل کرد واسه شرک جان یه عکس از بچه برادرم که کپی من شده فرستادم و بهش گفتم  این بچه منه.یهو هنگ کرد دیگه پیام نمیداد خخخخخ.بعد گفت پس چرا به دروغ گفتی مجردی؟گفتم ببخشید مجبور شدم، من متاهلم.وای کپ کرده بود. میخواستم ببینم واسش مجردی یا متاهلی من اهمیت داره یا نه.بعد گفت نمیترسی از شوهرت؟گفتم نه کاری باهام نداره اونم داره زندگیشو میکنه.گفتم حالا هنوز حاضری با زن متاهل دوست بشی؟گفت من آدم منطقیم ولی میترسم از گناهش. تا 2-3 ساعت گرفته بودمش و جدی جدی خودمو متاهل جا زدم.بعد که دیدم دیگه داره باورش میشه لو دادم انگار خیلی خوشحال شد.بهش گفتم میخواستم ببینم با زن متاهل دوست میشی که دیدم انگار بدت نمیاد.خلاصه اینکه هر از گاهی دلم میخواد طرفمو امتحان کنم آدمم نمیشم با اینکه از این امتحان کردنام ضربه خوردم ولی خب شیطنته کودک درونمه دیگه کاریش نمیشه کرد.





اینم یه زوج کپی برابر اصل شرک و فیونا


۳۴ نظر ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۷
✿✿ یاشل ✿✿


هفته قبل یکی از مخاطبینم که مدعی بود مدتیه وبمو  میخونه واسم یه پیام گذاشت به این مضمون  که یه پسری رو میشناسه تهران ولی اصالتا همشهریه منه و چون ایشون وب منو کامل خونده میدونه معیارای من چیه و این آقا به من میخوره و مناسب منه.البته قبلا خواستگار خودشون بوده که بدلیل اختلاف سنی 13 سال قبول نکرده و تاکید میکرد خیلی پسر خوبیه و فقط بخاطر این مساله قبول نکردم.من اولش کمی تعلل کردم ولی بعد که دیدم بازم پیام گذاشت و ایمیلشو داد و بیشتر توضیح داد قانع شدم که اعتماد کنم و با فرد مورد نظر آشنا بشم.یه مختصری از شرایط ایشونم گفت که بسیار به مشخصات این فرد که تعریفشو قبلا کردم نزدیک بود.38 ساله،ارشد داشت و تو یه شرکت دولتی در تهران کار میکرد و اصالتا همشهری من بود ولی با خانواده ش تهران زندگی میکردن.

من صبح پنج شنبه به ایشون تو تلگرام پیام دادم ولی آنلاین نبود ظاهرا. فردای اون روز(جمعه) از معرف خواستم شماره منو به اون بده تا تماس بگیره یا پیام بده.ایشون پیام داد و خودشو معرفی کرد و گفت بگید کی تماس بگیرم تا چند کلمه ای صحبت کنیم.بعد از دو سه تا اس من گفتم بهتره یه عکس از هم ببینیم و بعد اگه خواستیم صحبت کنیم.ایشونم قبول کرد.خب چون من تو خونه نت گوشی ندارم و لزومی نمیبینم فعالش کنم چون محل کارم وای فای داره و وقتی میرم خونه اینقدر خستم که سراغ گوشیم نمیرم ازش خواستم عکسشو ایمیل کنه. ایمیل کرد.یه قیافه معمولی و اتو کشیده داشت.به نظرم نه زشت بود نه قشنگ.البته خودش از خودش عکس گرفته بود و یکم تو عکس اخمو به نظر میومد شاید چون از اینکار که از خودش عکس بگیره  خوشش نیومده بود.

حالا نوبت من بود عکس بفرستم.یاد قبلنام افتادم که از یاهو آشنا میشدم و عکس میدادیم و ... خیلی وقت بود دیگه اینطوری آشنا نشده بودم.منم دو تا عکس فرستادم یکی قدی و دیگری از چهره و کمی با ارایش.من چون دوس ندارم طرفمو گول بزنم سعی میکنم عکس زیادی قشنگ و اینا از خودم ندم عکسی که به واقعیت من نزدیکتره میفرستم.خب تو لحظاتی که من داشتم با ایشون اس بازی میکردم و عکس میدادم چون خونه یکم شلوغ بود و عصر تاسوعا بود وقفه بین اس دادنم میفتاد و دیگه خیلی وقت بود واسه کسی گوشی به دست نبودم.واقعا نمیتونم مدام در حال اس دادن باشم چون مشغله م زیاد شده و باید طرف مقابل اینو درک کنه.ایشون هی اس میداد و عکسش با گوشی نمیومد و بعد که اومد نوشت شما بفرست به محض اینکه من عکسمو فرستادم چند ثانیه بعد اس داد که انگار شما سرتون شلوغه مزاحمتون نمیشم.

من فکر کردم ایشون عکسمو دیده و نپسندیده و روش نشده مستقیما بگه با این پیام میخواسته منظورشو برسونه.خیلی ناراحت شدم و منم که مغرور سریع نوشتم خواهش میکنم، موفق باشید.بعد از چند دقیقه گفتم آخه اون همزمان با ایمیل من اس فرستاد پس اون موقع هنوز عکسمو ندیده بوده و اون اس معنیش این نبوده که من فکر کردم.بعد گفتم به درک اگه خوشش بیاد دوباره پیام میده ولی نداد.

بعد واسه معرف عزیز که این وسط با ما با ایمیل در ارتباط بود موضوعو توضیح دادم.ایشونم ظاهرا از اون طرف اطلاعاتو گرفته بود ولی کامل به من منتقل نکرده بود.بهش گفتم من فکر کردم نظرش منفیه اونم گفت بیخیال قسمت نبود و این حرفا.اما من قانع نشده بودم.معرف کارشو کامل انجام نداده بود.به نظرم باید عین حرفا و نظر اونو به من منتقل میکرد. تا فرداش این ذهن منو مشغول کرده بود که واقعا علت برخوردش چی بود؟نکنه نظرش منفی نبوده و من بد برداشت کردم .به معرف گفتم ازش بپرس نظرش دقیقا چی بوده و بگو.اونم در دسترس نبود دیگه دلو به دریا زدم و از خودش پرسیدم.گفتم نمیدونم من اشتباه برداشت کردم راجع به اون اس یا درست بود؟گفت نه اشتباه برداشت کردین.گفتم ولی در مورد نظرتون که منفی بود که اشتباه برداشت نکردم؟ دیگه جوابی نداد.

اون موقع یه لحظه بخاطر ناقص کار کردن معرف شک تو دلم افتاد که نکنه این همون شخصی هست که میخواست تو اون پست با من آشنا بشه و دفعه قبلی تیرش به سنگ خورد و الان میخواسته با این نقشه عکس منو ببینه.به معرف پیام دادم که میدونم کی هستی و حتی به اون پسر هم اس دادم.پسره که جواب نداد ولی معرف کمی ناراحت شد و شمارشو داد تا مطمئن شم دختره.منم تماس گرفتم و دختر بود.یکم شرمنده شدم، زود قضاوت کرده بودم ولی اشتباه از خودم بود. من که اینقدر محتاطم باید اول از معرفم مطمئن میشدم بعد با اون فرد اشنا میشدم.در هر صورت ازش عذر خواهی کردم.

بعد ازش پرسیدم نظر ایشون چی بود؟گفت اون همون دیشب به من گفت چهرتونو دوست نداشته و نپسندیده اما من گفتم شاید ناراحت بشی نگفتم.

تو این مواقع به نظرم باید حقیقتو گفت حالا حتی من ناراحت بشم بهتره تا از دو دلی در بیام.البته ایشون گفت این منو میخواد واسه همین از کسی دیگه خوشش نمیاد.


من چند تا نکته رو در پایان این داستان باید از جانب خودم خدمتتون عرض کنم :

اول اینکه این اشتباه خیلی زیاد از طرف آدما حتی از طرف خودمم تکرار شده که یکی منو میخواد بعد من اونو نمیخوام معرفیش میکنم به یکی دیگه خب وقتی این آدم چشمش دنبال منه که چشمش کسی دیگه رو نمیگیره .این اشتباهو تکرار نکنین خواهشا.

دوم اینکه این آقا به معرف گفته بوده: (برخورد من پر توقع بوده و نباید از همون اول درخواست عکس میکردم ).وقتی ما قراره واسه ازدواج آشنا بشیم اولین گزینه واسه همه افراد ظاهره.من نگران زشت بودن طرفم نبودم من میخواستم اول از این نظر که به هم بیایم و نظرمون مثبت باشه مطمئن شم.

ایشون تو اس سوم ،چهارم از لفظ عزیزم استفاده کرد احیانا شاید این رابطه رو جدی و واسه ازدواج فرض نکرده بود.من مدتهاست با آدما از طریق سنتی واسه ازدواج آشنا میشم و کسی پاشو فراتر از صحبتای رسمی نمیزاره.دیگه نمیدونم ایشون با خودش چه فکری کرده بود.جالبه این که از این بابت که من چرا اول عکس خواستم پس حتما ظاهر بینم ناراحت شده بود خودش وقتی عکس منو دید نظرش منفی شد حالا کی ظاهربینه؟

اینقدر شعور نداشت که نظرشو درست درمون بگه. یکی از ویژگیای آدمای سطحی و شاید بی فرهنگ همینه (که اکثرا تو ارتباط با آقایون میشه دید) که وقتی نظرشون منفی شد دیگه کلامی نمیگن.معذرت میخوام ولی انگار خفه میشن.نمی میری که یه جمله بگیو خداحافظی کنی.

در آخر باید بگم من از نظر چهره به نظر خودم معمولیم.ولی خب از نظر پسری که از من زیباتر باشه من زشتم از نظر پسری که معمولی باشه و شاید دلش زن خوشگل میخواد بازم زشتم و از نظر پسری که از من زشتره من زیبا هستم.اینو نوشتم که الان فکر نکنید من حتما یه دراکولایی چیزی هستم.






۳۰ نظر ۰۸ آبان ۹۴ ، ۱۵:۴۵
✿✿ یاشل ✿✿



این دو شب تجربه جدیدی به دست اوردم واسم بد نبود.من سالی دوبار روضه و مسجد میرم اونم شبای قدر و تاسوعا عاشوراست.دیگه اینقدرام کافر نیستیم خب

شب اول که عزم رفتن کردم چون تو محلمون چند تا مسجد و حسینه هست من مسجدی که یکم دورتره ولی خلوتتره و زودتر تموم میشه رو انتخاب کردم.ولی دیشب به غلط کردن افتادم چون دیروز دو بار این مسیرو رفتم و برگشتم و رسما پاهام داغون شد.نتیجه ش این بود که امروز مجبور شدم برای استراحت دادن به پاهای طفلیم جایی نرم.

من رو خداوند عالم به معنای واقعی کلمه کوزت آفریده .اگه بگم زمانی که سر کار هستم کمتر خسته میشم تا این تعطیلات جمعه و غیره دروغ نگفتم.حسرت یه تعطیلی واقعا تعطیلی و تنبلی و آرامش به دلم مونده.یه هفته تموم سر کارم کار میکنم آخر هفته که میام خونه میبینم خونه که نیست بازار شامه منم دل کوچیک میفتم به تمیز کردن. حالا کارای شخصیه خودم مثل لباس شستن و اتوکردن و حمام و اینارم بهش اضافه کنین چه شود.متاسفانه تو خونه ما از بین همه خواهر برادرا و پدر و مادرم من فعالتر و منظم تر و تمیزترم این میشه که بقیه اهمیت نمیدن و من از این وضعیت عذاب میکشم.هر چی فکر میکنم به آدمای دورو برم انگار اکثر آدما بی نظم و هاشول پاشولن شایدم دوروبر من اینطوریه.اونوقت آدمایی مثل من خودشونو زیادی خسته میکنن.الان فکر نکنین خونه ما از تمیزی برق میزنه نه.من یه تنه یه خونه 300 متریو تمیز میکنم مسلما به همه کاری نمیرسم ولی واقعا یه دست صدا نداره.خیلی از این وضعیت خستم. آدم بره خونه خودش یه خونه نهایتا 100 متریو تمیز میکنه واسه 2 نفر بعدم دلش نمیسوزه واسه بقیه حمالی کرده میگه واسه خودم بود.من دیگه دارم به لطف زیادی کردن دچار میشم.اینم یکی از عیبای مجرد موندن زیادیه.

خب دیگه غر زدن بسه بریم سر اصل مطلب

حتما از عنوانم متوجه سوژه جدیدم شدین.تو این شبا تو مسجد با یه دختر زیبای افغانی آشنا شدم که واسم تجربه جدیدی بود چون تا حالا با یه افغانی همکلام نشده بودم. هرچند تو کشورمون زیادن ولی خب انگار همیشه یه حصاری بین ما هست که نمیشه باهاشون ارتباط برقرار کرد.این دختر اصلا شبیه افغانیا نبود و من اولش متوجه نشدم افغانیه.نشسته بود کنارم که سر حرفو باز کرد منم از خدا خواسته از تنهایی در اومدمو شروع به حرف زدن کردیم.از دماغ عملیه من پرسید و اینکه خیلی دماغش رو اعصابشه و دلش میخواد عمل کنه و منم راهنماییش کردم.کم کم گفت افغانیه بهش گفتم بهت نمیخوره.حالا حرفای بینمونو کش نمیدم که خسته کننده نشه.اما چیزایی که من تو این مکالمات این دو روز ازش فهمیدم اینه که میگفت افغانیا مرداشون بچه و زن زیاد دوس دارن و اگه زنشون بگه نمیخوام زیاد بچه دار شم میرن زن دیگه میگیرن چون حق خودشون میدونن.بعد میگفت بعضیاشون دختراشونو میفروشن یعنی طرف هر کاری خواست با دختره میتونه بکنه.دیگه اینکه گفت چون مرداشون کار بدنی زیاد میکنن غذاشون باید چرب باشه و برنج سفید که ما میخوریم اصلا نمیتونن بخورن چون بعدش ضعف میکنن.دیگه اینکه گفت نسل جدیدشون عاشق میشن و ازدواج میکنن و ایشونم یه دوست پسر داشت هم سن خودش یعنی 19 ساله.میگفت خودم سنی هستم و اون شیعه و بابام نمیزاره ازدواج کنیم.میخوام شیعه بشم و باهاش ازدواج کنم.اون وضعش خیلی خوبه از خودش تولیدی داره و خیاطه و این حرفا.ناکس یه پولدارم به تور زده بود.همه جای دنیا دخترا از خوشگلیشون در تور کردن مورد سرتر استفاده میکنن.گفت آلمان داره افغانیا رو میگیره و همه فامیلامون رفتن منم میخوام با داداشم تا عید برم ولی موندم این پسره رو چیکار کنم.گفتم ببین سرکاریه یا جدی اگه نمیاد جلو برو.گفتم آلمان پناهنده میگیره که واسش کار کنن شاید تو رفاه باشید ولی مجانی نیست گفت نه فامیل ما میگه اونجا بهم خونه دادن و خیلی بهمون رسیدگی میکنن و کار زیادم نمیخوان.به نظرتون میشه چنین چیزی؟من شک دارم که یه کشور اینقدر راحت و مفت به یه سری مردم دیگه سرویس بده اونم کشورای خارجی مثل آلمان که پر از سیاستن.اگه کسی اطلاعاتی داره ما رو روشن کنه لطفا.

میگفت 3 کلاس درس خوندم و سواد درست حسابی ندارم و بابامم نمیزاره برم سر کار و افغانیارو هم به کار نمیگیرن و کارای خونگیم (مثل سبزی پاک کردن، قالی بافی ،سرمه دوزی و ...)نمیصرفه و عاطل و باطلم کارای خونه رو میکنم.بهش گفتم همون کارای خونگیو بکن حتی اگه نصرفه پولاتو جمع کن.آخه میگفت دلم میخواد بینیمو عمل کنم پول ندارم.احساس کردم افغانیا حتی خوشگلاشون،حتی نسل جدیدشون بازم زیاد اهل نظافت و تمیزی نیستن .اینم از مشخصه های کشورشونه ربطیم به بی پولی نداره.خیلیم دوس دارن از چیزای زرق و برق دار استفاده کنن و اصالتشونو حفظ کنن.این یه ردیف 10 تایی النگوی قرمز بدلی مثل هندیا دستش بود.خندم گرفته بود آخه نسل این النگوها تو ایران منقرض شده و ایرانیا استفاده نمیکنن.درباره ازدواج بهم گفت شاید بختتو بستن( از این حرفای تکراری )برو پیش دعانویس گفتم رفتم گفت ایرانی یا افغانی؟ گفتم ایرانی ولی دیگه اعتقادی بهشون ندارم. گفت نه برو پیش افغانی.افغانیش یه چیز دیگه س.خخخخ

در آخر براش آرزو کردم به آرزوهاش برسه.ظاهرا دلش گیر بود ولی عشق فرنگم داشت.شاید یه روز مجبور شه یکیشو انتخاب کنه.گفتم بهش اگه سال دیگه اومدم دیدم نرفتی چی؟گفت هیچی شاید نرفتم دیگه.خلاصه وعده ما شد سال دیگه اونم شاید باز گذارمون خورد و همو دیدیم.

راستی یه خواستگار مهندسم پیدا کردم اونم چه مهندسی مهندس جرثقیل(کلمه مهندس من باب مزاح میباشد)پریشب تو مسجد با یه خانومی آشنا شدم که دورادور مادرمو میشناخت گفت یه مورد واست سراغ دارم پسره وضعش خوبه از خودش جرثقیل داره مونده بودم چی بگم گفتم نمیدونم،زیاد از این شغلا خوشم نمیاد ولی خب بفرست ببینیم چی میشه.این اواخر وقتی کسی میخواد برام مورد معرفی کنه تو دلم میگم نکن خواهر من نکن برادر من نکن.مگه نمیدونین من ایرادگیرم یا من رد میکنم همه رو یا اونا رد میکنن منو.اصلا خودم شرمنده میشم.میدونم اونیکه من میخوام باید بدم بسازن.دلم نمیخواد کسی واسم مورد معرفی کنه چون اکثرا بی نتیجه س و معرف بنده خدا مایوس میشه.دلم میخواد خودم با کسیکه مناسبمه آشنا بشم.کاش اینطوری پیداش کنم 





۲۹ نظر ۰۲ آبان ۹۴ ، ۱۹:۲۰
✿✿ یاشل ✿✿