ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است



امشب مثلا شب تولد منه فرداشم روزش.ولی امسال اصلا اصلا خوشحال نیستم.روز به روز تنهاتر میشم.پارسال بازم یکی به اسم مهدی تو زندگیم بود که یه تبریک خشک و خالی بگه امسال اونم نیست و ترجیحم میدم نباشه ولی خب چنین بی کس شدن در باورم نیست.فکرشو نمیکردم سالی بیاد که از روز تولدم خوشحال نشم ،کسی بهم تبریک نگه و شایدم از اینکه بازم یه سال به سنم اضافه شد ناراحت بشم. به قول اون خواننده یی که نمیدونم کیه تولدم مبارک نیست.به نظرم هرچی میگذره آدما دارن تنهاتر میشن شایدم اقتضای سن ما و مجرد موندمون باعثش میشه وگرنه که رسم تولد هنوز ور نیفتاده و واسه بچه ها میگیرن.میدونم رو سنم حساسم ولی دست خودم نیست بهم حق بدین.این روزا زندگیم همش غوطه ور شدن تو کاره که کمتر به تنهاییم و مشکلاتم فکر کنم.به در بیخیالی زدم ببینم اونی که اون بالا نشسته کی میخواد جواب منو بده.من خودم نخواستم میدونم خودم خیلیارو نخواستم ولی حق انتخاب داشتم دلم میخواست اونیکه میخوام بیاد که نیومد.هنوزم جز صبر چاره دیگه ای ندارم . منتی هم نمیزارم و نمیگم خیلی صبورم و اینا نه مجبورم صبور باشم کاری جز این نمیتونم بکنم.فرار و خودکشی و گرفتن دوست پسر گزینه های مناسبی واسه یه آدم تحصیلکرده و عاقل نیست.پس به قول اون دوستایی که میگن ازدواج هدف نیست دارم هدفمو بزرگتر میکنم و به برنامه های هر چند کوچیک و پیش پا افتاده ای که واسه آینده کوتاه مدتم ریختم فکر میکنم و واسه اونا تلاش میکنم و امید به زندگی پیدا میکنم.زندگی تکراری ولی آرومم.شاید خیلیا آرزوی همین آرامشو داشته باشن پس ناشکریو کوتاهش میکنم.راستی درباره برنامه و هدفامم فعلا چیزی نمیگم تا وقتی به بار نشست خبرشو بهتون میدم سورپرایز شین.

بیشتر از این خوب نیست راجع به غم و غصه هام تو  شب تولدم بگم.فقط یه خاطره از نوجوونیم میگم و رفع زحمت میکنم.

زمانی که 14-15 سالم بود یه دفتر خاطرات درست کرده بودم به دخترای فامیل و دوستام میدادم واسم بنویسن.بعد از این سالنامه ها بود .صفحه تولدمو برداشته بودم داستان سرایی کرده بودم از زمان تولدم .با اون مغز فندقیه کوچولوم.یادمه یه جمله خنده دار نوشته بودم به این مضمون که : ناگهان دریچه ای باز شد و من بیرون آمدم.دختر خاله عزیزم وقتی دفترو گرفته بود واسم خاطره بنویسه این نوشته رو خونده بود و تا یه مدت منو با این جمله دست مینداخت.به نظرتون حرف بدی زده بودم؟ 

الانم رفتم سر دفتر خاطراتم دیدم اون صفحاتو از ناراحتیم کن فیکون کردم .



اینم کیک تولدم.خیلی جوجه دوس دارم

(عکس تزئینی است)




اینم طرح روحیه دادن به خودم 



۵۱ نظر ۲۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۷
✿✿ یاشل ✿✿

امروز هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید که راجع بهش مطلب بنویسم.واقعا تا بحال نشده بود از قبل چیزی تو ذهنم آماده نکرده باشم.هیچ موضوع یا اتفاق خاصی نیفتاده و من مجبورم امشب فالبداهه هر چه میخواد دل تنگم براتون بگم.داشتم سایت دیوارو میدیدم دوتا قسمت جدید پیدا کردم یکی بخش حیوانات که تا حالا سر نزده بودم و دیدم انواع و اقسامشونو میتونید ببینید حتی بعضیا بخاطر اینکه نمیتونن از یه حیوون نگهداری کنن اونو مجانی گذاشتن .دیگری بخش حراج کل اثاث منزل هست.تو این بخش اکثرا مینویسن بخاطر مهاجرت ولی خب یکی از دلایل فروش کلیه اثاث منزل میتونه این باشه و دلیل دیگرش طلاق هست که عنوان نمیکنن.ولی چقدر سخته تک تک وسایلی که به تازگی با کلی ذوق و شوق خریده بودی تا ازشون استفاده کنی بخاطر یه معضل به اسم طلاق مجبور به فروششون بشی.یا حتی همون علت مهاجرتم که باشه حسابشو بکنید چقدر آدم مخصوصا اگه مشکل پسند باشه وقت صرف میکنه بگرده تا جنسیو خوشش بیاد بخره بعد مجبور بشه یجا همه رو بفروشه و بعد احیانا جای دیگه دوباره بخره.این روزا خیلی به این سایت سر میزنم چون واسه بعضی از خریدام سایت خوبیه.



چند وقت پیش همکارم مادر و خواهرشو واسه یه کاری اورده بود شرکت و اونا تمام روز اونجا بودن.من سعی کردم باهاشون روابطم دوستانه باشه.البته قبلنم چند بار دیگه اومده بودن و شناخت جزئی ازشون داشتم.اینبار اما مادرش شروع به غرغر کرد و از اونجایی که من یه سری مشکلات با پسرای دسته گلشون داشتم و یکی از اونا گفته بود به مادرمم خواستی بگو، نادونی کردم و گفتم، مادرش بازم درکش بالا بود و چیزی نگفت ولی همون موقع خواهر گرامی تشریف اوردن تو و ملتفت شدن من چی عرض کرده بودم یهو قیافه حق به جانبی گرفتن و گفتن داداشای من همشون خوبن .منم تو دلم گفتن بله شما درست میفرمایید و از همون لحظه باهاش سر و سنگین شدم.بعدم زود جمع کردیم اومدیم بیرون ولی خیلی ناراحت بودم چون برگ برنده دست خواهره بود و من باید جیک نمیزدم .با خودم گفتم حالا همیشه که اینجا نیست بزار دلش خوش باشه اون رئیسه(خواهر رئیسه).اون لحظه یاد مادرشوهر و خواهر شوهر ها افتادم و برای اولین بار در عمرم بابت مجرد بودنم و نداشتن این دو جنس مذکور خدا رو شکر کردم.بعد گفتم چقدر میتونن این دو نفر تو زندگی آدم حساسی مثل منو زجر بدن و با یه حالت خاصی از خدا خواستم کاش هیچ کدومو بهم نده یا اقلا خواهر شوهر نداشته باشم که انگار بد عفریته ایه.البته ایشون تو مواقع دیگه خیلی معمولی بود یعنی از اون بدجنساش نبود ولی زهرشو ریخت.در کل خواهر و مادر این پسرا همه جا باید یه خودی نشون بدن.فرداش جریانو کامل واسه همکارم تعریف کردم چون خیلی با هم راحتیم و از هرچیزی که ناراحت باشم واسش میگم.همین که میشنوه واسم خوبه.بهش گفتم حتما با خانمتم از این مشکلات داشتی. گفت آره .گفتم اینجور مواقع طرف کیو میگیری؟گفت هیچکدوم .گفتم باید طرف حقو بگیری.گفت به تجربه بهم ثابت شده زنا بعدا با یه سلام و قربونت برم باهم خوب میشن اونوقت من بده میشم.گفتم ولی من کسی که یه بار بدی ازش ببینم دیگه دلم باهاش صاف نمیشه.گفت فکر میکنی.گفتم حالا ببین.روزای بعد خواهرش بازم اومد ولی باهاش سر و سنگین بودم و دیگه از چشمم افتاده بود.اما واسه اینکه فضا سنگین نباشه خیلی عادی مکالمات روزمره رو انجام میدادم.

خدایا یه مردی نصیب من کن که یا خواهر و مادر نداشته باشه یا از نوع خیلی خیلی خوبش داشته باشه میدونی که من خیلی حساس و زود رنجم .



بعضی وبلاگا رو که میخونم واقعا تعجب میکنم طرف شاغله باید وقت سر خاروندن نداشته باشه بعد راه به راه پست میزاره مثلا روزی 2-3 تا .هر موقع از روز وبشو باز کنی پست جدید گذاشته یا حتی متاهل و بچه دارن و بازم همینطور.نمیدونم اونا تراکتورن یا ما تنبل؟من بخاطر اینکه همه کارام رو برنامه باشه و به همه کارام برسم وقت اضافه در طول روز نمیارم اگرم بیارم ترجیح میدم واسه استراحت یا ... صرف کنم.خوش بحال فعالان خوش بحال اکتیوان 

یه دوستی بهم خبر داد سایت تبیان واسه شهر ما هم راه اندازی شده (الان دیگه همه اونایی که تاحالا نفهمیده بودنم میفهمن کدوم شهرم خخخ)بعد من اولش خوشم نیومد ولی اون ترغیبم کرد ثبت نام کنم.یکم واسم اینکار ثقیله اما شاید فایده ای داشته باشه.با خودم گفتم هر کی تو این سایت ثبت نام کنه حتما فرهنگ این مسئله رو داشته که از این طریق اقدام کرده و باید اعضاش با شعور باشن.امیدوارم همینطور باشه.کلی از آدم مدرک و سند میخواد.من که همه راهارو امتحان کردم اینم روش.شاید این روش بخاطر اصولی تر بودنش نتیجه بهتری داشته باشه.همیشه دلم میخواست جایی بود مثل همون سایتای همسریابی که میشد دقیقا معیاراتو بگی ولی قابل اعتماد باشه.حالا که پیدا شده میرم واسه ثبت نام و بعدا نتیجشو واستون مینویسم.

ماه محرم اومده ولی من سال به سال بی اعتقادتر میشم نه اینکه منکر بشم نه،شور و حالم کمتر میشه دلم میخواد دنیای آدم مذهبیا قشنگتر میشد یکم اصولی تر زندگی میکردیم.این روضه هایی که میگیرن مگه چند درصد آدمای فقیر میان؟خیلیاشون اصلا محتاج نیستن.نمیشه این پول مستقیما به آدمای واقعا نیازمند برسه؟نمیشه به جای اینکارا یه کار درست حسابی انجام بدن؟ مردم ایران به تنبلی شهرت دارن واسه همین کشور پیشرفت نمیکنه خیلی از عقاید بسته و غلط جامعه ما باعث ریشه دووندن این تنبلی در بین مردم ما از همون بچگی میشه.خیلی دلم میخواست مقام و منصبی داشتم و نمیزاشتم اینهمه انرژی جوونا بیهوده هدر بره ولی حیف که ندارم .



اینا هر چی به ذهنم رسید نوشتم بود پس اگه هذیان گویی برداشت شد ببخشید اتفاقا سرما هم خوردم و دیشب در تب هذیان زیاد میگفتم خخخ

بروم تا هفته ی دیگر و هذیان گویی دیگر



۲۲ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۰
✿✿ یاشل ✿✿


گفتم حالا که سوژه ندارم بعد دو هفته بیام هرچی تو دلمه بریزم بیرون اقلا راحت شم.تازگیا حرفامو جمع میکنم یه جا میدم بیرون خخخ

خب یکی یکی واستون میگم یه خواستگار چند وقت پیش زنگ زده بود مامانه به مامانم میگه قد پسرم 168 هست .منم داشتم میشنفتم چون مامانم مستقیما تکرار میکنه و مینویسه.مامانه منم گفت قد دختر من 160 هست.بعد مامانه طرف برگشته میگه وای قدشون کوتاهه پسرم میخواد دختر هم قدش باشه .اگه فکر میکنید من اون لحظه از خنده و عصبانیت و گریه و هر چی احساس منزجر کننده س پکیدم درست فکر کردین.وقتی قطع کرد تا چند دقیقه غرغر کردم که چقدر اینا پر رو ان.آخه تو که خودت کوتاهی دیگه چی میگی.من فقط موندم پسرا چه رویاهایی در سر دارن.اشکال نداره بزار داشته باشن جوونن آرزو دارن.

بعدی درباره این پسراست که میگن ما قصد ازدواج نداریم.یادش بخیر قدیما یه دخترایی بودن خواستگار واسشون میومد میگفتن ما قصد ازدواج نداریم حالا جاشون برعکس شده جدیدا پسرا این واژه و جمله بسیار بسیار منفور و تکرار میکنن.میدونین کجای این جمله منزجر کننده س؟اونجایی که طرف میاد از اندامت و زیباییت و تیپتو اخلاقتو و کوفتتو زهرمارت تعریف میکنه بعدم وقتی میگی اگه اینقدر منو دوس داری بیا ازدواج کنیم میگه نه من قصد ازدواج ندارم.حالا فقط به تعریفم بسنده نمیشه ها اکثرا به دوستت دارم و عاشقتم و هزار واژه ی مخ زنیه دیگه ختم میشه و ما دخترا انگار پشت گوشامون مخملیه نمیدونیم قسم حضرت عباس و باور کنیم یا دم خروسو.1 ماه پیش با این آقا در اوایل این پست که وصف سماجتاش شد دیداری به زور و اکراه داشتم.قبلش کلی مخ زنی کرده، ازم تعریف کرده، لاو ترکونده وقتی رفتم سر قرار لپ کلامشون این بود من میخوام هیچوقت ازدواج نکنم ازدواج دست و پای ادمو میبنده.ایشون و امثال ایشون فقط یه مرضی دارن به اسم مخ زنی.آخه لامصب تو که نمیخوای ازدواج کنی واسه چی به یه دختر الکی ابراز علاقه میکنی؟واسه چی سعی میکنی یکیو وابسته یا دلبسته خودت کنی؟من که اصلا و ابدا از این بازی با احساساتم نمیگذرم.فکر کنم روز قیامت با این پسرا خیلی کار داشته باشم.نمیزارم از پل صراط رد شن.به تور بد کسی خوردن خخخخ

حالا تا یه مدت همش این سوال واسم بود که این پسرا که میگن ما ازدواج نمیکنیم دقیقا فازشون چیه؟تا اینکه با خوندن یه پست تو وبلاگ خانواده برتر تقریبا به جوابم رسیدم.متاسفانه خود اون پست رو پیدا نکردم از بس زیاده پستاش.ولی خب چیزی که من اکثرا از حرفاشون فهمیدم  اینه که پسرا اگه ازدواج نمیکنن واسه اینه اونام توقعشون بالا رفته یه مورد آس و توپ و خیلی کامل میخوان واسه همین تا وقتی کسی رو که میخوان پیدا نکردن ازدواج نمیکنن و اکثرا باید جملشونو به این جمله تغییر داد که من قصد ازدواج با تو رو ندارم نه اینکه کلا قصد ازدواج ندارم.چون طبق شواهد اکثرا دروغ میگن و ته دلشون دوس دارن ازدواج کنن.حالا اون درصد کمی که به فکر آزادیاشون هستن رو فاکتور میگیریم.

بعد از این مساله به یه نکته دیگه برخوردم که کلی داغونم کرد اونم اینکه من تا الان خیلی از این پسرای قصد ازدواج ندار به تورم خوردن حالا چه راست چه دروغ انگار جز تقدیر من شده پسره بیاد ابراز علاقه کنه بعد بگه قصد ازدواج ندارم.خیلی خیلی این مورد واسم اتفاق افتاده که آخریش همین چند روز پیش بود که واقعا به گریه م انداخت که چرا باید این موضوع برام اینقدر اتفاق بیفته؟ چرا هرچی پسر اینجوریه گیر من میفته؟خدا میدونه.فقط از این دنیا بسیار ناامید شدم.

حالا مساله بعدی که منو به فکر فرو برد اینه که من با همه ادعاهام در مورد تجربیاتم باید اعتراف کنم هنر مخ زنی و ترغیب یه پسر برای ازدواجو ندارم.ندارم ندارم.نمیدونم چرا ولی بلد نیستم یه پسر که کلا قصد ازدواج نداره رو به ازدواج بکشونم.به نظرم خیلی هنره اینکار.البته تهش دلم میخواد طرف خودش با پای خودش بیاد تا اینکه نازشو بکشن که اونطوری همیشه باید نازشو کشید چون زوری اومده.حالا در کل اگه کسی این هنرو چشمه هاییشو بلده یادمون بده خوبه

چند روز پیش داشتم با یه نفر صحبت میکردم میگفت همه متاهلا بعد از ازدواجشون پشیمون میشن و میگن کاش همیشه مجرد بودیم.من که فکر کردم این یه بهونه و توجیه واسه ازدواج نکردن شخصه مذکوره ولی خب دوس داشتم نظر شما رو هم بدونم.آیا واقعا متاهلی اینقدر بده که بعدش پشیمون بشید؟واقعا مجردی بهتر از متاهلیه؟

و موضوع آخر درباره یه خرید اینترنتی از این سایتای تبلیغاتیه.همینا که میای یه سایت باز کنی صد تاش باز میشه.دو هفته پیش گفتم بزار یه بار از اینترنت خرید کنم ببینم چطوریه تجربه پیدا کنم زشته اینهمه مدت تو نتم و یه بار خرید نکردم.خلاصه رفتم و یه گوشی تاچ می از یه سایت به قیمت 14800 که پایین ترین قیمت تو سایتا بود سفارش دادم.با پول پستش در میومد 19600.خیلیم خوب بود.4 روز بعد گوشی رو با پست درب محل کارم اوردن.قیمت رو فاکتور کرده بود 20000 تومن با پول پستش 25500.منم چون بار اولم بود با وجودیکه دیدم گرونتر زده گرفتم و پولو دادم.درحالیکه میتونستم همونجا برگشت کنم ولی نمیدونستم.خب 6 تومن ناقابل سرمون کلاه گذاشت.واقعا این مبلغ ناچیزه ولی تجربه میشه واسه آدم که بیشتر از این اعتماد نکنه.یه روز بعد یه گوشیه دیگه هم اوردن.یعنی دوبار دوبار فرستادن که ما هم حمار(پشت گوش مخملی) بگیریم.تازه اینبار قیمتشم 4500 از قبلی کمتر زده بود بیشتر گول بخوریم.ایندفعه فهمیده بودم میشه برگشت کرد برگشت دادم.تماس گرفتم با پشتیبانی سایت .یه شرکتی تو تهران بود.خانمه میگه قیمت گوشی 20 تومنه.میگم پس چرا تو سایت زدین 14800؟میگه نه 20 تومنه.دیدم کلا سرکاریه بیخیال شدم.اما متاسفانه یا خوشبختانه از اولین تجربه م خاطره بدی بجا موند واسم که فکر نکنم دیگه از نت خریدی بکنم.میدونم اگه از سایتای معتبر خرید کنیم مشکلی نداره و این حرفا ولی خب کلا اینجور خریدا با پول پستش واسه ما نمیصرفه در حالیکه یه مغازه هم پیدا کردم تو شهرمون که همه محصولات اینترنتی و ماهواره ای و میاره.






۳۹ نظر ۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۱
✿✿ یاشل ✿✿


خواستگاری دوستان 26 :


دانشجوی ترم دوم شیمی بودم وهرروز برای رفتن به مترو باید یه مسیر15دقیقه ای  رو میرفتم.اتوبوس هم بود ولی من برای پیاده روی ،مسیرو پیاده میرفتم واین مسیر هم پر از مغازه های لوسترفروشی واینه شمعدانه وچیزای دیگه بود.هروقت این مسیرو میرفتم متلک وتیکه و...بود تازمانی که برسم به مترو هیچوقت خداشاهده نگاه نمیکردم وهمیشه کتاب درسی میخوندم یاخودمو سرگرم میکردم با هندزفری وموزیک.یه روز نزدیک مترو کنار خیابون وایستادم تایکم خلوت بشه وبتونم رد بشم ازخیابون که شنیدم کسی بهم گفت تااینجااومدم که بهت بگم دوست دارم تابرگشتم ببینم کی بود اون رفته بود ومن نفهمیدم وکلا فراموش کردم تااینکه ده روز بعدش داشتم میرفتم دانشگاه که دیدم یه پسری اومد کنارم وگفت اصلا مزاحم نیستم ومیدونم اینجامحل زندگیته ونمیخوام برات مشکلی باشه فقط میخوام باهات صحبت کنم ومنم کناره مترو بودم وازشدت افتاب دستمو گذاشتم رو پیشونیم تابتونم بینمش برای اینکه بره شمارشو گرفتم اولین بار بود ازکسی تو خیابون شماره میگرفتم رفتم دانشگاه وبه دوستم گفتم وبهم گفت بهش زنگ بزن واقعا نمیدونم چطور من اینکارو کردم راستش خیلی مغرور بودم.زنگ زدم واسمشو گفت وتو دلم گفتم خدا از هرچیزی بدم میاد سرم میاد اسمش عباس بود ومن متنفربودم ازاین اسم وگفت دیپلمم و دیگه واویلا اصلا دیگه نمیخواستم بشنوم باقی حرفاشو.ازم خواست همو ببینیم دیگه گفتم بریم ببینیمش باهام قرار گذاشت متروی شریعتی نزدیک دانشگاه وبعد بردم پارک نیاوران وحرف زد ازاینکه یک سالی هست میبینمت تو این مسیر و اوایل جدی نمیگرفتم ولی یه مدت گذشت برام سوال بود تو چرا اصلا نگاه نمیکنی به مردا یاپسرایی که تومسیرتن(من تواین یه سال حتی خودشم که کناره مغازه وایمیستاد ندیده بودمش)وهمیشه دستت کتاب هس حتی ازم فیلم گرفته بود ومیگفت بعضی وقتانمیومدی و ردنمیشدی دلم تنگ میشد فیلمتو میدیدم.من اصلا خوشم نیومده بود درسته پسری بود قدبلند خوشگل وورزشکاری بود هیکلش ولی من اصلا به روی خودم نمیاوردم ولی اون به گفته ی خودش محو زیبایی من شده بود واقتدار وسنگینیم. بعد نیاوران منو برد دربند و رستوران باغ بهشت طبقه ی هفتمش وبرام موزیک گذاشت وناهار سفارش داد وحرف زدیم واین شد شروع اشنایی حتی یادمه فال خریدم اونجا و خوب اومد.(زمان 24ام اردیبهشت91) ومن به مامان قبلا گفته بودم ونشونشم داده بودم وهروقت ازاونجارد میشدیم حواسش بود ولی اخم میکرد بهم رو نمیداد. شهریور ازم خواست بامامانم حرف بزنه منم به مامان گفتم برای یه کاره مهمی بیاد شریعتی وبادوستمم هماهنگ کرده بودیم وقرار بود به مامانم بگه.عباس هم زودتر رفته بود سفره خونه سوگلی توقلهک وجا رزرو کرده بود خلاصه دوستم گفت و مارفتیم وعباس بامامانم حرف زد وقرار شد مامان به بابا بگه ناگفته نماند مادر پدر ویکی ازخواهرهای عباس منو دیده بودن وحسابی پسند کرده بودن خانوادش درعین مذهبی بودن چون اردبیلی هستن ولی بچه ها رو جوری تربیت کردن که میدونن صلاح خودشونو خودشون بهترمیدونن ومنم تایید کردن وباقی رو سپردن تا عباس کارارو جورکنه وبیان خواستگاری

مامان هم خوشش اومده بود وهم میگفت جوونه ولی هیچی نداره خب درست هم میگفت عباس دیپلم ردی بود وسنشم تازه 23شده بود ونه خونه ای ونه ماشینی ونه تحصیلاتی واینکه کار هم برای خودش نبود وپدرش هم کارمند بازنشسته بود ودرست که خونه و ویلا داره باباش ولی بحث اونا جدابود ومنم هیچوقت تو فکرم تصورشم نمیکردم بخوام باهمچین شخصی ازدواج کنم ولی اخلاق،ازنظراخلاقی بیست بود وخوش صحبت وکاری، برا کارش همیشه منظم بودودوس نداشت کسی ازش شاکی باشه.حتی بااین شرایطش هم خانواده های دخترا بهش پیشنهاد ازدواج با دختراشونو میدادن که من اوایل تعجب میکردم ولی بعدهافهمیدم پسره کاری وبااخلاق همیشه طرفدارای خودشو داره ولی من نمفهمیدم و ادا اطوار درمیاوردم وباهاش خوب نبودم واگه دوروز پشت هم میدیدمش برام عادی میشد ولی اون طفلی دوسم داشت به قول خودش عاشق نه چون تب عاشق زود سرد میشه ومی گفت منو دوست داره واون بامحبت بود ولی من خشن.تنها چیزی هم که منو به اون وصل میکرد اخلاقش بود.خلاصه که مامان به بابا گفت ومخالفت شروع شد,بابای من روی درس حساسه برا همین بدون اینکه بدونه اینا کی اند گفت نه دختره من دانشجویه وقصد ازدواج نداره خود عباس حرف زد باباش وخواهراش حرف زدن ولی بابای من کوتاه نیومد که نیومد نه تنهااین که خواستگارای دیگه رو هم بدون گفتن به من رد میکرد منم تو دانشگاه خواستگارامو وپیشنهادامو بخاطر عباس واینکه خودمم خیلی تو وادی ازدواج نبودم رد میکردم.منم بدم نیومده بود ازاینکه بابام عباس رو رد کرد چون شرایطشو دوس نداشتم وهمون روز اول اشنایی هم بهش گفته بودم واونم قبول کرده بود درس بخونه درسشو خوند ودیپلم کامپیوتر و5تامدرک گرفت طراحی وگرافیک و...الانم دانشجوی ترم یک کامپیوتره تو دانشگاه پشتکارش خوبه الحمدلله وتونست زبان ترکیه وانگلیسی شو خوب کنه این ازاین. ماشاالله چون کاری بود ازنظرکاری خودشو کشید بالا وخداروشکر درامدش تو اوضاع احوال این جامعه خوبه(بگین ماشاالله)..خونه هم خرید توکرج البته یه فسقلی 60متری که الانم گذاشته فروش بخاطر سرمایه کردن پولش برا کار. وقراره ماشینشم بخره یه صحبتایی شده...حالا اینا روگفتم برم سرقضیه مخالفتا...

مادره منم بخاطر خواستگارای خوبی که برام پیدامیشد شروع کرد ساز مخالف زدن مثل بابام که درسته اخلاقش خوبه ولی هیچی که نداره منم میگفتم شما چرا قضاوت میکنی به جز چندباردیدن اونم شاید درحد یکی دوساعت چی میدونی ازش مگه. خلاصه که من کلی حرص میخوردم وبابامم کوتاه نمیومد تااینکه یه اتفاقی برام افتاد یه اتفاق تلخ که خدا نصیب کسی نکنه اونجا بود که مامان برگشت گفت این پسره هنوزم میخوادت بگو بیاد خواستگاری. من خداروشکر خدا کمکم کرد واون بلا ازسرم دور شد یه قضیه ای بود که یه بار 5سال قبل هم چندبار برام اتفاق افتاده بود وسربسته به عباس گفته بودم واونم درکم کرده بود وازم خواسته بود کسی متوجه نشه که اذیت کنه واین قضیه رو هیچوقت نزد توی سرم. باید میگفتم چون احتمال میدادم تو اینده روزی بشه که مجبوربشم بگم وزودتر میگفتم بهتر بود وتا فکر نکنه یوقت قصد داشتم فریبش بدم(نمیخوام باز کنم قضیه اینه که برادر من که الان 20سالشه از زمان 15سالگیش چندبار قصد تجاوز داشته که خداروشکر خدا باهام بود بابا هم میدونست وهم مامان وبرادر بزرگترم ولی نمیدونم چراهمه فکر میکردن چیزی نیس ومن 5سال بااسترس زندگی کردم تاهمین الانش ومیخوام زودتر مراسم بگیریم وبریم تا الانش بابا بخاطر درس نزاشته مراسم بگیریم ) مامان گفت با بابات صحبت میکنم که یه بار بزاره بیان.گفت و مخ پدر رو زد و اجازه صادر شد خلاصه زنگ وقرار گذاشته شد اومدن کلی شرط و شروط گذاشت اونم تازه بااصرار کردنای من وگرنه بدون درنظرگرفتن من میخواست بازم ازطرف خودش وبه اسم من نه بگه بهشون..خیلی خسته شده بودم ولی اگرم کاری کردم چون بهش علاقه پیداکرده بودم دوستم داشت و وقتی نگاه میکردم به اطرافیانم میگفتم خداروشکر که هست...چندماه بعد عروسیمونه دیگه خلاصه کردم دوره ی نامزدی دوماهه گذشت عقدکردیم و چندماه دیگه عروسیه ومنم همش تو رفت وامدم وشلوغه سرم واینکه خداروشکر این ترم درسم تموم میشه.اهان اینم بگم محرم سال90من ازخداخواستم که یه پسره خوب سرراهم قرار بده ونذر کردم حلوا پخش کنم اگه پیداش کردم خخخخ که چندماه بعد همینم شد یکی بااسم عباس وهمونطور بااخلاق هرچند دیر فهمیدمش ولی الان نفسم به نفسش بسته اس وطاقت دوری ازهمو نداریم.به قول  عباس تو منو به ازای حلوا گرفتی.


با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم







۳۳ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿




خواستگاری دوستان 25 :

من تو کلوب عضو بودم. ی پروفایل با ی گارد تقریبا بسته! طبق روالی ک تو همه شبکه های اجتماعی هست، کلی درخواست دوستی واسم میومد. منم تو پروفایلم ی سری شرایط گذاشته بودم واسه دوستی مجازی.نزدیکای عید 92 بود ک یه آقایی درخواست دوستی داد... رد دوستی زدم... فرداش ک رفتم کلوب دیدم همون آقا یادداشت گذاشته : " سلام. ببخشید میشه بپرسم چرا تایید نکردید؟" منم نوشتم:" سلامببخشید ولی اون شرایطی ک من تو پروفایلم نوشتم شما ندارید. اونم در جواب گفت ک: شما تایید کن من خودمو با شرایط شما وفق میدم.
خلاصه از اون اصرار و از من انکار... تا بالاخره بعد چند روز گفتم تایید میکنم ولی یک ماه فرصت میدم اگه فعال نباشی حذف میشی. اونم قبول کرد.. تو این یک ماه فعال شد ولی نه اونقد اما من حذفش نکردم چون نسبت به بقیه پسرایی ک تو اد لیستم بودن خیلی سر سنگین تر و مودب تر و شوخ تر بود.تمام حرفایی ک ما میزدیم درباره وضعیت درس و کار و برنامه ها و اهدافمون تو زندگی بود... اون بیشتر میگفت چون واقعا برنامه داشت و کلی هدف.. منم اون موقع ها تو فاز افسردگی بودم و هییییییییچ هدفی تو زندگیم نداشتم... از تیر ماه به بعد حرفامون بیشتر شد. البته هنوزم هفته ای یکبار چت میکردیم. اولین باری ک درخواست دوستیش و مطرح کرد(دوستی خارج نت)اونجایی بود ک من تو پروفایلم نوشتم : ترجیح میدم همسرم نقاش باشه یا تو ی کار هنری باشه. اون ازم پرسید چقدر به نقاشی علاقه داری؟ گفتم بی نهایتگفت چرا کلاسش نمیری؟ گفتم چند جلسه رفتم ولی اگه بخوام کلاس درست حسابی برم هزینش بالاست و من فعلا نمیتونم! گفت مثلا ماهی چقدر؟ گفتم حدااااااقل ماهی صدتومن. گفت من میدم برو.
اونجا من خندیدم و گفتم: از جای خوبی واسه مخ زدن شروع کردی! نقطه ضعفه من! شاید هرکی جای تو بود ناراحت نمیشدم اما خیلی ناراحتم کردی، فکر میکردم حداقل ی فرق کوچیک با بقیه داری و بفکر مخ زدن نیستی! چند دقیقه سکوت کرد و بعدش گفت قصدم مخ زدن نبود، دوست داشتم به اون چیزی ک میخوای برسی. تو این فاصله بین تیر تا شهریور، ما چندبار دیگه هم باهم حرف زدیم.. بهش حسودیم میشد، منظم و باهدف بود.. خیلی هم درسخون... واسه من از آرزوهاش میگفت، از برنامه هاش، اینقد هم مصمم حرف میزد ک من مطمئن بودم بهشون میرسه. برعکس اون، من بعد یک سری اتفاق ها ک تو زندگیم افتاده بود، خیلی منزوی شده بودم، زندگی واقعا واسم بی معنی بود و هیچ هدفی نداشتم.. فقط همراه زمان پیش میرفتم.شخصیتش و دوست داشتم. دوست داشتم آدمی مثل اون کنارم باشه اما خب اون موقع کلا حتی ازدواج هم واسم محال بود چه برسه بودن در کنار آدمی مثل اون، حالا چه شرعی چه غیر شرعی... تو این دو ماه بصورت جزئی تر وارد زندگی هم شدیم و اون بخشی از گذشته،  ناراحتی ها و مشکلات منو میدونست. بازم بهم درخواست دوستی داد و من بازم رد کردم. اینبار دوست داشتم قبول کنم ولی بخاطر شرایطم اینکارو نکردم.اگه اینکارو میکردم خیلی چیزارو باید ازش پنهون میکردم و واقعااا دلم نمیومد اینکارو بکنم. (شاید اگه کس دیگه ای بود اینکارو میکردم!! ) ی روز ک خیییلی بی حوصله و ناراحت بودم تصمیم گرفتم اگه بازم اون بهم درخواست دوستی داد قبول کنم... من از دنیای مجازی خیلی خسته شده بودم. تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم تا شاید شخصیت اون رو منم تاثیر بذاره، منم زندگیم تغییر کنه و دست از این دنیای مجازی بکشم... منتها ی ترسی هم ته دلم بود، چون نمیخواستم خیلی سر از زندگی واقعی من دربیاره مجبور بودم در صورت دوستی چندتا دروغ بهش بگم! همون روزا دوباره باهم چت کردیم. اما اون پیشنهاد ندادخیلی حرف تو حرف شد و بالاخره بعد چند روز بهم گفت: من میترسم دوباره ازت بخوام... ایندفعه بگی نه واقعا اعصابم خورد میشه و احساس سبک بودن بهم دست میده... منم گفتم شایدم نه نگفتم! گفت: یعنی احتمالش هست؟؟؟ گفتم: دقیق نمیدونم ولی شاید باشه! خلاصه من یجوری جواب مثبتم و گفتم و دوست شدیم!  تا یک هفته روزا اس میدادیم (بیشتر وقت نهار و استراحتش اس میداد) شبا هم تا 3 چت میکردیم.  یک هفته بعد واسه اولین بار صداشو شنیدم، مکالمه خیلی کوتاهی بود. نمیدونستیم چی بهم بگیم!  دفعه دومی ک حرف زدیم من بیرون بودم. وقتی زنگ زد گفت اونجا چیکار میکنی؟ چرا نگفتی داری میری؟ با کی رفتی؟ من اصلا فکر نمیکردم واسه رفت و آمدام باید بهش بگم!! گفتم خودم اومدم تا ظهر هم اینجام. باید به شما میگفتم؟؟؟؟ گفت معلومه ک باید بگی!! هرجا خواستی بری قبلش باید بگی کجا میری و با چی میری! حالا چجوری میخوای برگردی؟ گفتم با اتوبوس. گفت با تاکسی برو..  اوایل خییییلی ناراحت میشدم از این رفتارش.. چون واقعا واسم سخت بود.. من به بابام هم زیاد توضیح نمیدادم کجا میرم اما حالا باید به این جزء به جزء کارام و میگفتم!! فقط تونستم قانعش کنم ک من هرجا لازم باشه میرم و خیلی وقتا هم تنها میرم، پس حق نداری بگی فلان جا نرو، من خودم میدونم کجا برم کجا نرم اونم گفت پس هرجا رفتی با تاکسی یا آژانس میری، نه صبح خیلی زود میری نه دیر وقت میای! بهش گفتم ببخشید من سر گنج نشستما هی پول تاکسی و آژانس بدم! گفت من میدم، تو فقط راحت برو و راحت بیا. قبول نکردم چون لازمه این کار این بود ک من شماره کارتم و بهش بدم و دراینصورت اون اسم واقعی منو میفهمید! اولین دروغی ک بهش گفتم اسمم بود. بهش گفتم لازم نیست خودم سعی میکنم کمتر برم و بیام تا هزینه زیاد نشه، خیلی اصرار کرد ولی نمیشد ک قبول کنم. بعد یه مدت خیلی از اخلاقای هم دستمون اومد ولی خب این شناخت هزینه سنگینی داشت چون واقعا یک سری از رفتارهایی ک داشت واسم غیرمنطقی بود، یا خیلی محتاطانه بود.. رو خیلی چیزا توافق نداشتیم.. مثلا نوع رفتار با فامیل، حجاب پیش فامیل، حتی نحوه اس دادن! کم کم این مسائل حل شد ولی دعوا زیاد میکردیم. تو تمام این دعواها من همیشه حرف رفتن میزدم و سعی داشتم یجوری این رابطه رو تموم کنم( تقریبا به اون چیزی ک میخواستم رسیده بودم). اما اون هیچ وقت حرف رفتن نمیزد و همش میگفت ما دوتا ادمیم و میتونیم با حرف زدن همه مشکلاتو حل کنیم. بعد یک ماه بهم گفت من برنامه زندگیم عوض شده! گفتم یعنی چی؟ گفت واسه عید یه کار دیگه دارم ک باید انجام بدم. گفتم چی؟ گفت نپرس.. فقط بدون به دوتامون مربوط میشه. حتی لحظه ای تصور نکردم داره به ازدواج فکر میکنه! گفتم شاید داره برنامه ریزی میکنه عید همدیگه رو ببینیم روزا و شبا همینطور میگذشت و ما هر روز بیشتر از روز قبل به هم دیگه دلبستگی پیدا میکردیم. اون خیلی صاف و صادق بود.. در عین اقتدار و غروری ک داشت خیلی مهربون و وفادار بود.. خیلی هم محتاط! اینجوری نبود هرچی من بگم باور کنه، بعضی وقتا امتحانم میکرد و من ندونسته قبول میشدم چند روز بعد بهم گفت برنامم اینه ک عید بیام خواستگاری... گفتم همینجوری ندیده و نشناخته؟؟؟؟ گفت خب میبینیم و میشناسیم. فعلا اخلاقیات حل شده فقط میمونه دیدن ک من با خانواده میام خونتون اون لحظه فکر کردم شاید الکی میگه ک زودتر همدیگه رو ببینیم. گفتم نه، من علاقه ای به این ازدواج ندارم. تا چند روز همش دلیل و منطق میاورد و میگفت چرا میگی نه. من دوست دارم هرچه زودتر رابطمون رسمی بشه.. خسته شدم از این حرف زدنا و اس دادن های قایمکی.. تا اون روز، اگر بخوام دعواها و اختلافارو کنار بذارم، اون واقعا در حق من خیلیی خوبی ها کرده بود...هیچی کم نذاشته بود، از محبت بگیر تا پول... واقعا روم نمیشد بدون دلیل قانع کننده بذارمش کنار! دلیل هم پیدا نمیکردم!! خیلی با خودم کلنجار رفتم، روزها و شب ها.. هر روز ک میگذشت اون امیدوار تر میشد و من نگران تر.. و البته تنها تر! نمیخواستم بره ولی چاره ای نبود.. اون خیلی صداقت تو کلام و رفتار داشت ولی من خیلی وقتا بهش دروغ گفتم.. میدونستم از دروغ بدش میاد اما... واقعا در توانم نبود برم بهش بگم چه چیزایی بهش دروغ گفتم... عذاب وجدان داشت منو میکشتتمام عکس العمل هایی ک ممکن بود بکنه رو تو ذهنم تصور کردم و میترسیدم... من میتونستم گوشیمو خاموش کنم و واسه همیشه ولش کنم برم، اونم هیچ جوره نمیتونست منو پیدا کنه اما واقعا نمیتونستم تصمیم گرفتم تو یه وبلاگ همه چیو واسش بنویسم تا دیگه بیشتر از این پای من نمونه. تا چند روز واسش مینوشتم و خبر نداشت قراره چه اتفاقایی بیفته.بالاخره تصمیم گرفتم بگم. ی شب ک تو نت حرف میزدیم از حرفای من ی چیزایی فهمیده بود.  همش میگفت چی شده؟ چرا اینجوری باهام حرف میزنی؟ چرا اینقد ناامیدی؟  بهش گفتم ی چیزایی و باید بدونی... آدرس اون وبلاگ و بهش دادم و گفتم برو بخون. حالا از شااانس همون لحظه نتش تموم شد!! اونم نتونست وبلاگ و بخونه...  بدون خوندن اونجا کلی دعوام کرد ک چرا رفتم وب درست کردم و تا چند روز حرفایی و ک باید به خودش بگم اونجا نوشتم!! گفت هرچی ک هست باید خودت بهم بگی.. اما من واقعا نمیتونستم.. فردا بعدازظهر نتش شارژ شد و بعدش اس داد و منو به اسم واقعیم صدا کرد... باور کنید همه تنم میلرزید.. از ترس.. اون جز داد و بیداد کاری نمیتونست بکنه، منم میتونستم خیلی راحت گوشیمو خاموش کنم تا چند روز و بعدشم انگار نه انگار ک خوانی اومده و خوانی رفته.. بقیه زندگیمو میکردم! اما دوست داشتم سرم داد بزنه... حتی فحش بده... اون لحظه خودم و اماده کردم واسه شنیدن هر حرفی! بهم گفت دوست دارم خودت واسم بگی، زیاد متوجه نشدم حرفای اون وبلاگو... گفتم نمیتونم، اصلا در توانم نیست...
گفت من فردا میام دیدنت.
برق از سرم پرید! گفتم واسه چی؟؟
گفت میخوام ببینمت و رو در رو حرف بزنیم.
گفتم من واسه گفتنه اینا شهامته تلفنی حرف زدن هم نداشتم حالا رو در رو بگم!!
هرچی اصرار کرد من قبول نکردم. تو اون وبلاگ نوشته بودم اسمم و دروغ گفتم و اسم واقعیم چیه. گفته بودم ک من اصلا نمیتونم باهات ازدواج کنم بخاطر مشکلی ک دارم. گفته بودم تو ی تصویر خیالی از من ساختی و فکر میکنی من خیلی خوبم ولی من اصلا اون ادمی ک تو فکر میکنی نیستم. در کنار اینا نوشته بودم ک چرا باهاش دوست شدم و چقدر پشیمونم از رفتارم و اینکه اینقد خوبی ازت دیدم ک دلم نیومد یهو بذارم و برم. من فکر میکردم همه اینا باعث میشه اون بذاره بره اما نرفت و تمام دروغای منو از جنبه مثبت نگاه کرد از یه طرف تمام دروغایی ک گفته بودم بعنوان نکته مثبت بحساب اومد! و این منو شوک زده کرده بود... از یه طرفم بزرگترین مشکل زندگیم(به نظر خودم) ک واسم تبدیل به ی غول بزرگ شده بود درجا نابود شد! و از همه بدتر اینکه اون پشیمون ک نشد هییچ، بیشتر از قبل رو تصمیم ازدواجش اصرار داشت. من واقعا زیر فشار روانی خیلی بدی بودم!
وقتی از یه مسافرت معنوی برگشتم،  تصمیم گرفتم بمونم تو این رابطه و تلاش کنیم به ازدواج ختم بشه... همون روز حرف زدیم و  درباره یه مسائلی حرف زدیم ک اون بعدش خیلی ناراحت شد، گفت میرم بخوابم، منم تنهاش گذاشتم چون فکر میکردم بهتره بهش فرصت فکر کردن بدم! بعد چند ساعت اس داد گفت من شهر شما هستم! فردا میخوام ببینمت... شوکه شدم! هنوزم امادگیشو نداشتم! آمادگی ب کنار... دیگه نمیتونستم پیش بینی کنم رفتار فرداش چجوری خواهد بود... برزخ خیلی بدی بود 
بهش گفتم چرا نگفتی داری میای؟؟ من امادگیشو ندارم 
گفت یهویی شد! امادگی نمیخواد
فردا میخوام با آبجیم بیام ببینمت، فقط بگو چه ساعتی؟
گفتم با آبجیت نه! فقط خودم و خودت...
گفت نه! میخوام از همون اول همه چی رسمی باشه!
گفتم: امکان نداره! اولین دیدار باید بین خودم و خودت باشه. یا این یا برگرد برو.
به زوور راضیش کردم تا قبول کرد. قرارمون شد ساعت 12 ظهر، جلو در دانشگاه.
وااای ک من یعااااالمه استرس داشتم.... بیشتر از همه ترس داشتم. از اینکه فردا به من بعنوان یک موجود گناهکار نگاه میکنه یا بعنوان کسی ک میشه بهش ترحم کرد؟؟ از اینکه دعوام میکنه یا مثل همیشه با شوخی هاش سر ب سرم میذاره زنگ زد گفت جلو در دانشگام.. مدل ماشین و رنگش و میدونستم. یه بسم الله گفتم و از جلو آینه اومدم کنار و رفتم پایینتا رسیدم جلو در ورودی سالن زنگ زد گفت پس کجایی؟ گفتم الان از در خارج میشم. از دور ماشینش و دیدم... دقیقا روبروی من بود و چند مین طول میکشید تا بهش برسم... مطمئن بودم از همون دور زل زده به من و داره نگام میکنه... البته شیشه های ماشین دودی بود و نمیدیدمش ولی مطمئن بودم داره نگاه میکنه. سرم و انداختم پایین و رفتم جلو... همشم میترسیدم از استرس زیاد یهو بیفتم یا پام پیچ بخوره 
تو ماشین نشستم و سلام کردم. عینک دودی زده بود . ی تیشرت تنگ پوشیده بود با ی شلوار جین... ماشاءالله هیکلی بود و از من خیلی درشت تر! من پیشش خاله ریزه بودم
سلام کرد و گفت خوبی؟ گفتم ممنون.
لحنش آروم بود. اون روز احساس کردم اونم روش نمیشه مستقیم نگام کنه ولی بدجنس از زیر عینک داشت نگاه میکرد اما صورتش سمتم نبود و من متوجه نشدم ک یواشکی داره نگام میکنه! رفتیم داخل شهر، تو راه گفت بذار ی فیلم نشونت بدم. رسیدیم به چراغ قرمز... گوشیش و گرفت طرف منو داشت دنبال فیلم میگشت.. منم ک تا اون لحظه فقط مستقیم و نگاه میکردم سرم و کج کردم طرف گوشی ولی همچنان سرم پایین بود! چند دقیقه دنبالش گشت بعد گفت عه نمیدونم کجا گذاشتمش! (دروغ میگفت، تمام مدت داشت از زیر عینک نگام میکرد من فکر میکردم دنبال فیلم میگرده ) تو راه برگشت به دانشگاه گفت: نمیخوای حرف بزنی؟؟ گفتم: چی بگم... گفتنی هارو گفتم. گفت من اینهمه راه نیومدم تا بدون حرف برگردمگفتم تو اومدی منو ببینی و دیدی، حرف دیگه ای نیست. گفت پشت تلفن خیلی زبون داریاا! اصلا بهت نمیاد کم حرف بودن! هیچی نگفتم... گفت بعدازظهر با آبجیم میام.. باشه؟؟ گفتم نه! گفت چرا؟؟ گفتم دلیلی نداره... گفت داره.. همش اون حرف میزد بعدش یهو گفت تا کی میخوای بیرون و نگاه کنی؟؟؟ نمیخوای منو ببینی؟؟ گفتم من شما رو دیدم، اونی ک واسه دیدن اومده شمایی نه من! گفت نه اصلا! من اگه میخواستم فقط واسه دیدن بیام ک نمیگفتم با آبجیم میام. الانم میرم ک بعدازظهر با آبجیم برگردم. گفتم میخوای بهش چی بگی؟؟ گفت فعلا نمیدونم ولی یه راهی واسه گفتنش پیدا میکنمگفتم حالا تا بعدازظهر... رسیدیم دانشگاه و بعد چند مین رفت . حس و حالم خوب بود.. یجورایی آروم بودم... خیلی دلم میخواست بدونم حالا ک منو دیده احساسش چه تغییری کرده و اصلا از من خوشش اومده یا نه ولی ازش نپرسیدم.  اس داد گفت بعداز ظهر کی کلاست تموم میشه؟؟؟ گفتم سه و نیم. چطور؟؟
گفت اگه بخوای با آبجیم میام.
گفتم یعنی چی اگه بخوام؟
گفت یعنی اگه نظرت دربارم مثبت باشه!
گفتم من ک تورو ندیدم!
گفت واسه اینکه همش بیرون و میدیدی حالا چیکار کنم دوباره بیام منو ببینی؟؟
گفتم نه بابا. من نمیدونم چی بگم. بهتره اول خوب فکراتو بکنی
گفت من قبل اینکه بیام فکرامو کردم. مگر اینکه تو بخوای فکر کنی!
گفتم نظرت چی بود؟؟
گفت: بهتر از اونی بودی ک فکر میکردم.
گفتم: مجبور نیستی دروغ بگی.
گفت: دقیقا! منم دروغ نمیگم. تو نظرت چیه دربارم؟
گفتم: بهتر از اون چیزی ک فکر میکردم!
خلاصه قرار شد ساعت سه و نیم با آبجیش بیاد. قبلا عکس آبجیش و دیده بودم.
ساعت سه و نیم اس داد گفت ما بیرونیم.
رفتم بیرون، از لای درختا رفتم تا اول من اونارو ببینم. خودش بیرون کنار ماشین ایستاده بود..آبجیشم بیرون بود. تا منو دید لبخند زد و اشاره کرد به آبجیش.. سلام کردم و دست دادیم... نشستیم تو ماشین. بعد احوالپرسی و چندتا سوال از دانشگام گفت ک من خیلی شوکه شدم! تازه نیم ساعته فهمیدم جریان چیه و نمیدونم الان باید چی بگم! فقط تندتند چندتا سوال نوشتم ک ازتون بپرسم.
خلاصه بعد از دیدار با خواهرشوهر و یه سری ماجراهای دیگه ای ک پیش اومد، البته هرکدومشون پر از استرس بودن  اما همسرم خیلی صبوری کرد و طاقت آورد، بالاخره بعد 9 ماه عقد کردیم، حالا هم بعد گذشت 1 سال و دو ماه از عقدمون روزای خیلی خوبی و باهم دیگه میگذرونیم، اون هیچ تغییری نکرده، همونطور با محبت و باغیرت و صادق و وفادار.
ان شاءالله تا چند ماه دیگه عروسیمونه..



با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم





۳۵ نظر ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۱۳
✿✿ یاشل ✿✿