ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است


اینم یه درخواست نظرسنجیه دیگه.هرچند موضوع خیلی جای بحث داره و تقریبا مشکل همه هست.پس هرکی راهکار مفیدی داره بیاد رو کنه مخصوصا با تجربه هاش



موضوع رابطه بین عروس و مادر شوهر ، علت مشکلاتی که بینشون پیش میاد و اینکه اون شوهر باید طرف کدوم باشه یا باید چکار کنه که نه طرف این باشه نه طرف اون ، یا طرف کدوم :/

چون تو تعدادی از وبلاگا که رفتم اکثرا از مادر شوهر و روابطشون هم نوشته بودن
فکر میکنم قابل بحث باشه ...



۲۱ نظر ۳۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۱۵
✿✿ یاشل ✿✿

بعضی از این قرار مدارای من زیاد طولانی نبود که من یه پستش کنم پس سعی کردم از هر کدوم اتفاق جالبشو بیرون بکشم و واستون بنویسم.اینم یه مدلشه دیگه



یه بار با یه پسر قرار گذاشتم اومد دنبالم بعدازظهر تابستون بود و هوا حسابی گرم.بعد وقتی نشستم تو ماشینش و جلومو نگاه کردم دیدم چه منظره زیبایی جلو رومه اصلا مدهوش اون صحنه شدم .یه گنجیشکی، کبوتری، چیزی گوشه بالای سمت راست شیشه جلوی ماشین پرایدشون یه چوقولی(چلغوز) انداخته بود بعد ایشونم زحمت کشیده بودن صحنه جرمو دست نزده بودن یوقت خراب نشه .من تا آخر که میخواستم پیاده شم همینطوری این منظره زیبا رو تماشا میکردم.پسرم اینقدر بیخیال؟اینقدر کثیف آخه؟مامانتون یادتون نداده با یه خانم محترم که قرار میزارین ماشینتنو وارسی کنین یه دستی به سر و روش بکشین؟



یه بار رفتم سر قرار با یه نفر وقتی نشستم تو ماشینشو شروع به صحبت کردیم از خودش که شروع کرد به گفتن گفت من دانشجوی ستاره دارم.منو بگی گفتم اوه چه پسر نابغه ای با چه تیکه ای آشنا شدم خوشحال شدم بعد گفتم بخشید این ستاره دار یعنی چی؟میشه بیشتر توضیح بدین یعنی چه ستاره ای دریافت کردین ؟گفت من زمان درگیریای کوی دانشگاه دانشجو بودم میرفتم تو برنامه های تظاهرات و سیاسی بودم و اینا،از دانشگاه اخراجم کردن به امثال ما میگن دانشجوی ستاره دار.بعله اونم چه ستاره ای ستاره اخراج 



یه بار با یه نفر آشنا شدم بشر خیلی شوخ و بامزه بود رسما دیوونه بود اصلا حالت نرمالی نداشت  اینقدر جک گفت و مسخره بازی در اورد و خندید که تو راه دستشوییش گرفت(شماره یک) بعد ماشینو برد تو یه کوچه .شب بود منم یکم بگی نگی ترسیدم بعد ایشون رفت تو یه خرابه ای اون اطراف اجابت مزاج نمود و برگشت خیلی ریلکس سوار ماشین شد و به راهش ادامه داد منم چشام چهارتا شده بود  از اینکه چقدر میتونه یه پسر پرو باشه.با دست فرمونیم که داشت دعا میکردم  سالم برسم خونه .خدا رو شکر رسیدم و خیلی سریعتر از اونچه که فکرشو بکنید بای دادم



یه بار با یه پسر آشنا شدم از خودم 4 سال کوچیکتر و 30 سانت قدبلندتر.بعد همون اول کارم تریپ ازدواج برداشت. گفتم من بدردت نمیخورم با اصرار قبول کردم برم سر قرار یه بار ببینمش.وقتی رفتم و آشنا شدیم ایشون گفتن به شغل شریف کشک فروشی مشغولن .چیه؟مگه کشک فروشم خنده داره؟من که اون شب کلی خندیدمبهش گفتم شغل قحطی بود؟گفت باور کن سودش خیلی زیاده نصف سوده.گفتم خوش بحال زنت همیشه کشک میخوره .در نهایت بخاطر همون تفاوتایی که داشتیم ردش کردم.اتفاقا الان یادم افتاد یکیم بود از تهران ایشونم تو شغل شریف تولید کود فعالیت داشتن بازم میگفتن سودش خیلی زیاده .ببینید شغلای بیکلاس چه سودی داره حالا هی ایراد بگیرین.این موردم در حد تفریح بود و تموم شد



یه بار با یه پسر آشنا شدم رفتم سر قرار تو یه کافی شاپ دنج و عشقولانه قرار گذاشت.بعد ایشون شروع به صحبت کرد و 20 دقیقه شایدم بیشتر از سوابق کاریش دونه به دونه با ذکر نام شرکتا و جزییاتش حرف زد.آخر بهش گفتم مگه اومدی استخدام بشی رزومه میدی به من؟گفت میخوام بدونی من کیم.گفتم نیازی به اینهمه اطلاعات درباره شغلت اونم در گذشته نیست.بعد ایشون بازاریاب بود ولی یه بینی داشت به این بزرگی.گفتم خدا به داد مشتریات برسه.خوبه از بینیت فرار نمیکنن 



فعلا همینا بسه.یادم بیاد بازم تعریف میکنم






۳۳ نظر ۲۹ تیر ۹۴ ، ۲۱:۱۷
✿✿ یاشل ✿✿


اینم درخواست یکی دیگه از دوستان برای نظرسنجی

هرکی نظر و راهکاری داره واسه حل این مشکل ارائه بده.خیلی خیلی ممنون میشیم



سلام مجدد 

یه پیشنهاد مطلب خواستم بهت بدم. اگه دوست داشتی و تجربه ای داشتی ، نظرت در مورد رفتار متفاوت پدر و مادر ها بین بچه های مجرد و بچه های متاهل چیه؟ به نظر من در خانواده های تک فرزند و یا حتی دو فرزند مشکل خاصی نیست زیاد. ولی در خانواده های چندفرزند به خصوص وقتی فقط یکی مجرد مونده باشه ، این تبعیض مادی و معنوی خیلی ازار میده. 

سامان


۱۷ نظر ۲۸ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۱
✿✿ یاشل ✿✿

خواستگاری دوستان 24 :


 دو ماه بعد از خواستگاری مسعود یک خواستگار دیگه اومد به اسم حجت، چهار برادر بودن و یک خواهر ته تغاری. پدر حجت کوره آجرپزی داشت که پسرهاش هم اونجا کار میکردن وضع مالی خوبی داشتن ولی تحصیلات در حد ابتدایی.این خانواده از آشناهای دور ما بودن. سطح فرهنگی و اجتماعی اونها در مقایسه با خانواده من خیلی پایین بود ولی وضع مالی بهتری داشتند. در کل خانواده خوبی بودن ولی واسه یکی مثل خودشون. زمانی که من دوازده ساله بودم واسه پسر اولشون از من خواستگاری کرده بودن که پدرم به بهانه کوچک بودن من جواب منفی داده بود. حالا دوباره واسه پسر سومیشون که پنج سالی از من بزرگتر بود اومده بودن خواستگاری، پدرم باز هم جواب منفی داده بود ولی این خانواده دست بردار نبودن. مادر حجت هر روز به یک بهونه میومد خونمون و هی من رو زیر نظر میگرفت و میگفت ما فامیل هستیم باید از هم خبر بگیریم و این حرفا. یک روز که از این اومدنها حسابی شاکی بودم به پدرم اعتراض کردم که چرا با وجودی که جواب منفی گرفتن این خانم هر روز میاد و بابام جواب داد پدر و مادر حجت سن و سالی ازشون گذشته بعد هم بااحترام برخورد میکنن و میگن واسه رابطه فامیلی میاییم خونتون من نمیتونم بگم نیان و نه میتونم بیرونشون کنم ولی هر وقت حرف خواستگاری رو پیش کشیدن مطمئن باش جواب ما منفیه تو و حجت به درد هم نمیخورید. این اومدنها چهار ماه طول کشید و جالبه که یکبار هم چشممون به جمال این حجت خان روشن نشد. مادر حجت نهایت استفاده رو تو این مدت کرده بود و حسابی مخ مامانم، داییم، خاله هام و پدربزرگ مادریم رو کار گرفته بود و تونسته بود همه غیر از بابام و پدربزرگم رو راضی کنه همه جا گفته بود که پسرم خونه داره ماشین داره حتی ما حاضریم یک خونه پشت قبالش بندازیم. من مونده بودم اینا چرا یک ذره به خودشون احترام نمیذاشتن چرا ارزشی واسه خودشون قائل نمیشدن و همین باعث میشد که من رو جواب منفیم بیشتر پافشاری کنم حالم بد بود ازین پول پول کردنهاشون. خلاصه که بعد از چهار ماه یک روز پدرم گفت دخترم برو این پسره رو ببین، من هم حسابی عصبانی شدم و گفتم مگه جواب منفی نیست چرا برم ببینمش، بابام گفت اینا حوصله من رو هم سر بردن حالا هم میگن پسر و دختر همدیگه رو ببینن هم رو میپسندن بیا برو تا دیگه بهونه نداشته باشن. از روی ناچاری راضی شدم به دیدار حضوری در حالی که جواب منفی من بخاطر شرایط بود نه ظاهر حجت چون من اصلا ندیده بودمش. قرار گذاشتیم بریم پارک همدیگه رو ببینیم. یک عصر اردیبهشتی رفتیم پارک زیبای کوهسنگی. حالا همراه من مامانم بود و خالم و همراهان حجت مامانش بود و خواهرش و داداش بزرگش به همراه زن و بچش، همون برادرش که قبلا خواستگارم بود. اینقدر حالم بد بود حالم از خودم هم به هم میخورد که چجوری تو این وضعیت گرفتار شدم.با دیدن حجت حالم بدتر شد با همون لباسای خاکی از سر کار اومده بود قیافش هم که معمولی، تیپ که نداشت هیچی یک شکم گنده هم داشت. دیگه به زور خودم رو کنترل کردم که اشکام نریزه. عروسشون اومد و گفت بیان یک جا بشینید صحبت کنید که من نرفتم مامانم که قیافه من رو دید رفت عقب وایستاد، خالم اومد دم گوشم گفت حالا که اینجایی برو ببین چی میگه اصلا تو حرف نزن، منم گفتم بعدش دست از سرم برمیدارید خالم خندید و گفت آره. اول بگم اصلا از طرز نگاه کردن حجت خوشم نیومد نگاهش بیشتر هیز بود تا خریدارانه واسه همین وقتی رو صندلی نشستیم من صورتم رو کاملا برگردوندم با خودم گفتم همینقدر که دید زده از سرشم زیاده. من که لالمونی گرفته بودم. حجت شروع به صحبت کرد و گفت: من سر کوره کار میکنم سر و وضعم همیشه خاکیه الان هم اینجوری اومدم که ظاهرم رو ببینید( تو دلم گفتم خاک تو سرت یک دوش میگرفتی و یکدست لباس تمیز میپوشیدی چی میشد) حجت ادامه داد من هیچی ندارم همه چیز از پدرمه ازت میخوام با نون خشک من بسازی وقتی از سر کار میام نگی چرا لباسات خاکیه. دیگه به من کارد میزدی خونم در نمیومد دیگه بقیه حرفاش رو نمیشنیدم حواسم رفت به دیدن پارک. بالاخره برگشتم خونه و با عصبانیت تمام و طوری که روی پدرم حسابی تأثیر بذاره شروع کردم به بدگویی از حجت، گفتم هیچ چیزش رو نپسندیدم تازه نه به باره نه به داره واسم تعیین تکلیف میکنه که به سر و وضعم ایراد نگیر و با نون خشک من بساز. بابام با شنیدن این حرفا عصبانی شد و گفت غلط کرده به چی مینازه که اینطوری گفته من اینقدر واسه رفاه شما تلاش میکنم که اون پسره بیاد بگه با نون خشک من بساز. ولی از حق نباید گذشت که حجت خیلی صداقت داشت به هر حال ما بدرد هم نمیخوردیم. من هم موقعی که توی پارک بودیم رفتارم طوری بود که نشون بدم جوابم منفیه حتی از حجت رو برگردوندم که مطمئن بودم بهش برمیخوره ولی زهی خیال باطل. روز بعد پدر حجت تماس گرفت و با پدرم صحبت کرد و گفت پسرم، دختر شما رو پسندیده و جوابش مثبته ولی بابام گفت جواب ما منفیه. یک مدت بابای حجت صحبت کرد که دیدم قیافه بابام رفت تو هم و با عصبانیت جواب داد یعنی چی که دخترم رو به زور وادار کنم شما مرد بزرگی هستی این چه حرفیه میزنی.دیگه اینبار خانواده حجت رفتن و برنگشتند. 

حجت یک فامیلی دوری با خانواده همسرم داره. چند ماه بعد از عقد ما، حجت برای اولین و آخرین بار به همراه زن و بچش میره خونه پدرشوهرم و از قضا جز شوهرم و مادرشوهرم کسی خونه نبوده. حجت هم میشینه مجلس رو دست میگیره و از خونه و ماشین و املاکش صحبت میکنه و از اخلاق خوبش میگه. شوهر من هم که کلا کم حرفه فقط شنونده بوده. بعد از یک مدت که شوهرم پیشم بود حرف از حجت شد و شوهرم گفت این پسره چند وقت پیش اومده بود خونه ما و یک ساعت از داراییش تعریف کرد و رفت با نشونی که شوهرم داد فهمیدم حجت بوده و قضیه خواستگاریش رو واسه شوهرم تعریف کردم، اون موقع شوهرم گفت ای بابا پس این اومده بود خودشو به من نشون بده و بگه من پول دارم و تو نداری( اون زمان همسرم چند جا آزمون داده بود واسه کار و هنوز شاغل نبود) به همسرم گفتم حجت چطور بود؟ همسرم جواب داد حیف تو نبود زن اون میشدی. منم که ذوق مرگ
اینم بگم که بعد چند سال حجت شده یک م.ش.ر.و.ب خور حرفه ای تازه زن صیغه ای هم داره رنگ و وارنگ. 



با تشکر از دوست خوبم ساناز خانم  







۱۸ نظر ۲۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۵۸
✿✿ یاشل ✿✿

واسه دوستای خوب بلاگفاییمون که فکر کنم تا مدتها نقل محافل هستن یه خبر خوب دارم به صورت اتفاقی طی وبگردیام به یه مطلب برخوردم که راه حل برگردوندن آرشیو البته نه بازگشت به خود وبلاگ ولی دستیابی به مطالبتونو میسر کرده.حتما خیلی خیلی خوشحال خواهید شد که به دستنوشته هاتون برسید.من چون خودم نیازی به این موضوع نداشتم فقط یه تستی کردم و اینطور به نظرم اومد که ظاهرا فقط مطلبو بهتون نشون میده و میتونید از روی مطالبتون کپی بگیرید و با تنظیم تاریخ همون زمان که انتشار داده بودید به وبلاگتون منتقل کنید.ولی اگه خیلی اهل تحقیق و تفحص باشید میتونید بیشتر بگردید و احیانا چیز تازه مثلا راه برگشت آرشیو مستقیما به وبتونو کشف کنید البته اگه چنین قابلیتی داشته باشه.امیدوارم نتیجه بگیرید و دعاشو به جون من و اون دوستی که این مطلبو گذاشته بود بکنید.خوب بود که مدیر بلاگفا این راه حلو تو وبلاگش میزاشت تا همه ازش استفاده کنن ولی متاسفانه مدیریت که درست نباشه بهتر از این انتظار نمیشه داشت.اگه کسی از دوستان هم میخواد بیاد بیان و اطلاعی راجع به این قضیه نداره باید بگم میتونید با استفاده از نرم افزار مهاجرت بیان بدون دردسر همه مطالبتونو در عرض نیم ساعت منتقل کنید به بیان.اما یه نکته ای که در مورد بیان وجود داره و من به تازگی فهمیدم اینه که بیان نسخه پشتیبان نمیده یعنی شما نمیتونید مثل بلاگفا نسخه پشتیبان از مطالبتون بگیرید ولی اینطور که تو سایتش ادعا کرده از هر مطلب ما دونسخه پشتیبان واسه خودش میگیره و خیلی خوب نگهداری میکنه.که اینم به هر حال یه نقطه قوته ولی هر کی دوست داشت بیاد با آگاهی نسبت به این موضوع بیاد.


برای دستیابی به آرشیوتون این مراحل انجام بدید :



بازگرداندن مطالب حذف شده آرشیو وبلاگ شما در بلاگفا


1- ابتدا وارد سایت آرشیو بشید ، یعنی این سایت : 
https://archive.org/web
2- وقتی سایت باز شد، آدرس وبلاگتون رو داخل کادر مستطیل شکلی که در بالای صفحه هست ، وارد کنید و بعد روی گزینه ی BROWSE  HISTORY کلیک کنید .
3- بعد از انجام این مرحله می بینید یک تقویم ظاهر می شه که چند تا از عددهاش آبی هستند. 
4- شما باید روی این عددهای آبی کلیک کنید .
5- با کلیک کردن روی هر کدوم از این عددهای آبی ، یک صفحه از وبلاگتون ظاهر می شه .
6- و در هر صفحه ی وبلاگتون ،آرشیو ماهانه ی وبلاگ شما وجود داره .
7- می دونید که مطالب اسفند 92 و کل پستهای سال 93 و پستهای فروردین و اردیبهشت وبلاگهای شما حذف شده ، پس باید تو آرشیو ماهانه ، دنبال این تاریخ ها بگردید . 
8- با کلیک کردن روی مثلث های آبی رنگی که بالای صفحه ، سمت راست می بینید هم می تونید مطالب وبلاگتونو پیدا کنید  . 

9- من پستهامو تا آخر سال 93 از این طریق پیدا کردم و از تک تک پستها کپی گرفتم و تاریخ هر پست رو هم به صورت دستی وارد کردم و چون نمی خواستم هر بار پستی رو آپ می کنم ، بلاگفا خبر آپ کردن اون پست رو اعلام کنه ، پستها رو ثبت موقت می کردم و بعد از ثبت پست ، دوباره برمی گشتم و پست رو از حالت ثبت موقت خارج می کردم . 
10- پستهای سال 94 وبلاگم رو تو سایتهای تبلیغی پیدا کردم ! به این صورت که آدرس وبلاگم رو تو گوگل سرچ کردم و دیدم مطالب فروردین و اردیبهشت وبلاگم تو سایتهای تبلیغی شاباش شده ! 
11- امیدوارم شما هم با استفاده از سایت آرشیو بتونید پستهاتونو بازیابی کنید ، البته اگه دوباره هوس نکنند سرورهای بلاگفا رو جابجا کنند ! 
12- اگر شما موفق شدید آرشیوتون رو برگردونید لطفا مثل من پست بزنید و برای کاربران و خواننده های وبلاگتون توضیح بدید که چطور موفق به انجام این کار شدید .
13 -  ای کاش بلاگفا در صفحه ی اول سایتش این روش رو برای تمام کاربرانش توضیح و آموزش می داد .



اینم وبلاگ منبع که من مطلبو ازش پیدا کردم :


 راز نهان 




۳۳ نظر ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۹:۱۴
✿✿ یاشل ✿✿