ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۲۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

سلام دوستان گلم من دیروز رسیدم ولی نیست خسته بودم و شاغل همش مشغول بودم تا آماده شم واسه کار.الانم در خدمت شمام ولی با این کامنتا چه کنم؟باید صبر کنید کم کم جواب بدم و فردا سر فرصت یه سفرنامه درست حسابی واستون بزارم .

فعلا

۱۹ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۴۵
✿✿ یاشل ✿✿



همونطور که میدونین من نیستم در خدمتتون و دیگه خاطره هم نداشتم دوستانم بهم نرسوندن مجبورم واسه امشبتونم فالبداهه بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد

اول یه خاطره تعریف کنم از دختر خالم :

ایشون وقتی مجرد بوده واسش خواستگار میاد آقا پسر کفش فوتبالی(کتونی،اسپرت،ورزشی) پوشیده بوده با شلوار پارچه ای.بعد از پسره خوشش نیومده بود وقتی میخواست تعریف کنه ازش میگفت بی کلاس ورداشته کفش فوتبالی واسه خواستگاری پوشیده.آخه کی با کفش فوتبالی میره خواستگاری؟خلاصه خواستم بگم آقا پسرا حتما واسه خواستگاری تا اونجایی که میتونید کفش مردونه بپوشید نه اسپرت.


خب بعدش میریم سر یه خاطره از خواهرم:

زمانیکه خواهر بزرگم 19 سالش بود اولین خواستگارش که از آشناها بود واسش اومد ما همه اون زمان کوچیک بودیم من 14 سالم بود و بقیه خواهر برادرامم از من کوچیکتر.یعنی من که اصلا از خواستگاری و اینا سر در نمیوردم.بعد یادمه روز خواستگاری من و خواهر کوچیکمم رفتیم نشستیم تو جلسه، آقا پسرم با خاله ش که اونم بچه داشت و خواهر کوچیکش که باز اونم هم سنای من بود و مادرش اومده بود یعنی به عمرم چنین خواستگاری پر بچه و شیر تو شیری ندیده بودم .دامادم سرش خیلی خیلی خم بود خب آشنا بودیم و دیده بودیمش اما اینقدر سر بزیر ندیده بودیم.بعدها که با خواهرم دعوام میشد یادمه بهم میگفت : پا شده اومده تو خواستگاری من نشسته.خب من نمیدونستم نباید بیام بشینم که .ولی این از اون خاطراتی بود که پس ذهنم خودنمایی میکرد و یهو یادم اومد.

بعدش میریم سر یه خاطره دیگه از خواهرم:

یه زمانی بود خواهرم(همون بزرگه) با مامانم قهر بود و رفته بود خونه مادربزرگم می موند.مامانم واسش یه خواستگار اکی کرده بود بهش گفته بود پا شو بیا اونم با کلی غر غر و اخم پا شد اومد اما کی؟ وقتی خواستگارا حدود یه ربعم از اومدنشون گذشته بود ایشون تشریف فرما شدن.آدم به این ریلکسی دیده بودین؟بعد با کمال راحتی رفت تو اتاقش لباسشو عوض کرد اومد نشست

هیچکدوم از این خواستگاریا هم به سرانجام نرسید.

دیگه حالا که نیستم خاطره مم نمیاد به همینا اکتفا کنید تا برگردم

الان روحم داره براتون مینویسه خخخخ نترسیدین؟ چه نترسین

رفتم دیگه بای بای





۱۲ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۴
✿✿ یاشل ✿✿


این خواستگارم بعد قبلی که تعریف کردم یعنی جمعه هفته بعدش اومد که بازم رفتیم بیرون و همو دیدیم.مشخصاتش یه نکته داشت که از اول چنگی به دلم نزد ولی معرفش همون همسایه همیشگیمون بود که نمیشد ردش کرد و اومد باهام حرف زد .گفتم این همه چیش خوبه ولی قدش .... گفت حالا برو ببینش شاید خوشت اومد.ما هم رفتیم دیدیم ولی این شاید اتفاق نیفتاد

خب یه خصوصیاتی بهتر از قبلی داشت مثلا اینکه قیافه و اندامش مردونه تر بود.از لحاظ روحی نرمال بود (کم حرف نبود)و هم ماه تولدم بود.یه سری خصوصیات اخلاقی ریز مشابه توش دیدم.نمیدونم شما هم تجربه کردین یا عقیده دارین یا نه.ولی چندبار که با افراد متولد ماه خودم آشنا شدم خصوصیات مشابه داشتیم که باعث میشه خیلیم جذب هم نشیم.ولی اقلا واسه همدیگه عجیب نیستیم.

جالب بود حتی ترکیب رنگایی که انتخاب کرده بود به تیپ من نزدیک بود.همفکری تا چه حد?

یکم که حرف زدیم تازه هم شغلم بودیم دیگه خیلی باحال تر شد .یعنی شغلش دقیقا چیزی بود که من اینجا مشغولم.البته شغلشو قبل از اینکه ببینمش میدونستم ولی خب سر حرف که باز شد و منم از کارم و محیط گفتم حرف مشترک پیدا شد.حالا با همه این تفاسیر نمیشه بگی دیگه همه چی اکیه.بعضی وقتا با وجود پیدا کردن تشابهات دلیل نمیشه دو نفر واسه هم مناسب باشن

یه خواهر خوش اخلاقیم داشت مهربون اصلا من عاشق اون شدم بجای خواستگار

وقتی راه افتادیم بریم دیدم بله دقیقا هم قد من هستش .سعی کردم زیاد بهش نگاه نکنم که این ایرادش تو ذوقم نزنه و نخوام باهاش خوب حرف بزنم.

نشستیم رو صندلی و از معیارامون گفتیم.اولین چیزی که بهم گفت این بود:چرا اینقدر دیر به فکر ازدواج افتادین؟منم دلایلی که لازم بود قانع بشه رو براش گفتم ولی خداییش این سوال واسه اولین جمله به جاست؟بعد ایشون فقط 3 سال از من بزرگتر بودن اونوقت واسه خودش دیر نیست واسه من دیره؟جالبه.از این حرف به رک بودنش پی بردم.

ایشون یکم تعصب داشتن مثلا دوس نداشت زنش بره سر کار و میگفت نیازی هم نمیبینم چون خودم از عهده زندگی بر میام.منم گفتم چشم نمیرم(البته حقیقتش گفتم زیاد اصرار به کار ندارم و شرایط باشه میرم نباشه نه)دیگه اینکه از لحاظ حجابم مانتویی میخواستن ولی پوشیده،گفتیم اونم به چشمدر باره روحیاتش فهمیدم یکم سختگیره مثل خودم، یکم حساسه بازم مثل خودم و یکم مهربونه بازم مثل خودم ،خودشیفته هم خودتونین

یه نکته بدی که وجود داشت این بود که هم خودش و هم خواهرش یکی یه بار از اخلاق خوبش تعریف کردن.یعنی هم خودش گفت تو فامیل همه دوسم دارن و روم حساب میکنن و میگن اخلاقت خوبه و هم خواهره گفت خیلی تو خانواده اخلاقش خوبه.همون موقع اومدم بگم کدوم ماستبندی میگه ماست من ترشه؟که زبون مبارک بر دهن گرفتم و گفتم بله خیلیم خوب.ولی خداییش آدم نباید از خودش تعریف کنه بلکه حتی اگه چنین چیزیم هست بزاره دیگران خودشون پی ببرن.کما اینکه من تو اخلاق ایشون سختگیری و دیدم که شاید نشون دهنده اخلاق خیلی خوب نباشه.

بعد که صحبتامون تموم شد پا شدیم بریم تو مسیر که برمیگشتیم یهو من سکوتی بهم دست داد که نگو،دیگه حرفم نمیومد شاید چون زیاد خوشم نیومده بود.بعد ایشون انگار که یادش رفته یه چیزی بپرسه پرسیدن بیماری خاصی ندارین؟ منم گفتم نه و از خودشم همینو پرسیدم اونم گفت نه.با وجودیکه پرسیدن و دونستن این مسئله مهمه ولی وقتی گفته میشه انگار حس ناخوشایندی ایجاد میکنه بهتره اقلا تو جلسه دوم بپرسن

رفتیم پیش مادرامون و دوباره اونا لطف کردن و مارو رسوندن

هرچند مسیر طولانی نیست و میتونیم خودمون برگردیم ولی اونا همیشه اینکارو میکنن یه جورایی انگار چون وسیله دارن لازم میدونن که خودشون مارو برسونن.خدا به منم یه وسیله خوشگل بده ایشالا

بعد از قرار مادرم که خوشش اومده بود و منم وانمود کردم بدم نیومده .یعنی جز قد ایراد دیگه ای بهش نمیشد گرفت ولی میدونین که همین یه مسئله رو اعصابه منه.منم تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که دعا کنم اونا نپسندن.حالا نمیدونم چرا خدا اینجور وقتا سریع دعامو اجابت میکنه دستش درد نکنه ولی خب اونا که میخوایم بشه رو هم اجابت کنه دیگه

در نهایت تا 2 روز از خدا خواستم زنگ نزنن و زنگ نزدن و من یه نفس راحت کشیدم که اینم به خیر گذشت.علت اینکه اون نپسندید فکر میکنم این بود که کمی شاید مذهبی تر و باحجاب تر از من میخواست و با تیپی که من دارم احتمالا اونی که میخواست نبودم.چون خودش رو این موضوع تاکید داشت و خواهرشم چادری و ساده بود.این فقط حدس خودمه


این سه تا لینکم بخونید بد نیست موضوعش مرتبطه


1

2

3



دقیقا هم قد و اندام و یکمم هم قیافه با این آقای کوتاه قد تو این عکس بود



۱۳ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۵۳
✿✿ یاشل ✿✿


دوستان میگن خودتم خاطره بنویس.من حرفی ندارم و اگه تو ذهنم خاطره تعریف نکرده باشه میگم ولی وقتی میخوام تعریف کنم یه حسی دارم که خاطراتم همه تکراری شده و انگار چیز جدیدی واسه گفتن ندارم.اما سرگذشتای دوستان هر کدوم یه نوعه و دارای تنوع.به هر حال باید هر از گاهی خاطرات ملال آور ما رو هم تحمل کنید

این خواستگار، اول همه تو این سال اکی شد.البته همون اوایل اردیبهشت بود که رفتیم دیدیمش.من از مهر پارسال تا الان خدارو شکر تونستم خواستگارارو بیرون ببینم و از شر خواستگاربازی و مصائبش در منزل راحت شدم ایشالا بازم همینطور باشه.اونایی که میگن بهتره خواستگار تو خونه بیاد اگه 20 -30 مورد خواستگاری تو خونه ردیف میکردن و همه کاراشم به عهده خودشون بود اونوقت شاید نظرشون عوض میشد.به هر صورت ما تا بتونیم بیرون از منزل برگزار میکنیم که خیلی خیلی راحتتره و وقت کمتری در حدود 2 ساعت میگیره.

مشخصات اولیه تقریبا خوب بود:تحصیلات دیپلم،شغل آزاد، قد 170 ،هم سن،همراه با یه طبقه خونه از پدرشون و ماشین و سایر مخلفات وقتی تو پارک همیشگی منتظرشون بودیم هوای بهاری یهو سرد شد و بارون ریزی گرفت.بادم که نگم بهتره چطوری میومد من سوئیشرتمو (این که واسه کارمه نه یکی دیگه دارم نوعه)برده بودم قید تیپو اندامو کلاسو مانتوی مجلسیو اینارو زدمو سریع از کیفم در اوردم و پوشیدم.آقا پسر که تشریف اوردن دیدم ااا قدشون از 170 طبق معمول همیشه آب رفت و رسید به 160 خودمون یعنی هم قدم گفتم دیگه این آخر زرنگاس 10 سانت رو قدش گذاشته کلک.اصلا دیدم منفی شد که چرا اینا پشت تلفن دروغ میگن(میدونم الان میگین طبق معمول و تکراری).تعارفات معمول زده شد و رفتیم واسه صحبت.یکم که حرف زدیم احساس کردم خیلی بی انگیزه حرف میزنه اصلا به زور حرف میزد.حالا از نظر کارشناسی من برای زوری حرف زدن چند علت داریم:

1-طرف خودشو گرفته و کلاس میزاره 2-طرف نپسندیده 3-طرف حرفش نمیاد و بی تجربه س و نمیدونه چی بگه 4- طرف کلا کم حرفه 5- ....

من مونده بودم چیکار کنم سعی میکردم یکم حرفای معمول بزنم و زود سر و ته قضیه رو هم بیارم.

از ظواهر امر بگم که قیافش بد نبود ولی چشماش یکم درشتر از حد معمول بود البته زشت نبود ولی نامتعارف بود.اندامش بیشتر پسرونه بود تا مردونه.خوش تیپ بود و یه دست کت و شلوار اسپرت ولی سنگین پوشیده بود.به نظرم اگه خواستگاری تو پارک هست بهتره لباس یکم اسپرت پوشیده بشه منم تو انتخاب لباسم برای هتل و پارک تفاوت قائل میشم.البته نه اینکه مثلا شلوار لی بپوشم ولی یه کوچولو اسپرت تر میشم.مامانشم گوگولی و جوون بود.کلا خانواده بدی نبودن ولی من این کم حرفیه آقا پسر و قد نسبتا کوتاهش به دلم ننشسته بود.وقتی صحبتا به آخر رسید گفتم خب کافیه و تقریبا به طور کلی راجع به هم یه چیزایی فهمیدیم.بعد که میخواستیم بیایم خونه مارو تا سر کوچمون رسوندن.یعنی خیلی پرو بودیم طرفو خونه راه ندادیم بعد تا نزدیک خونمون اومدنالبته به اصرار اونا سوار شدیم و لطف کردن

وقتی رفتیم خونه مامانم گفت چطور بود؟ گفتم یکم زیادی کم حرف بود و من فکر کنم خوشش نیومده بود.اکثر اوقات حدسم درسته ولی اینبار درست نبود و بعد دو روز تماس گرفته بودن و گفتن که میشه بیایم منزل برای بار دوم؟مادرم چون یه خواستگار دیگه هم قرار بود بیاد و تو هم میفتاد گفت آخر هفته زنگ بزنید.آخر هفته قرار شد خواستگار بعدیو هم تو پارک ببینیم.بنابراین گفتیم به اونا صبر کنن تا هفته بعد باهاشون تماس بگیریم.القصه من قصدم این بود یه جوری این خواستگارو رد کنم.که با همین کار خودشون رد شدن.چون منتظر موندن و ما زنگ نزدیم و قضیه منتفی شد.

حالا از افکار خودم واستون بگم .من فکر کردم این آقا بخاطر این حرف نمیزنه که نپسندیده اما اینجا علت کم حرفی ایشون گزینه چهارم بود : طرف کلا کم حرف بود.چون من از رفتارش غرور ندیدم و ازش پرسیدم چرا حرفی نمی زنید و تجربه اولتونه یا بازم رفتید خواستگاری؟ که گفت مسلما بازم رفتم.خب منو شاید تا الان از نوشته هام تا حدودی شناخته باشید یکمکی خونگرمم و آدمای اجتماعی و اهل صحبتو دوس دارم.این که بگیم مردا کلا کم حرفن هم دیگه تو این زمونه قابل قبول نیست چون آقایون تازگیا رو دست خانمارو هم اوردن و گوی سبقت تو حرف زدن ربودن.اما در کل اصلا باادمای بیحال و خشک حال نمیکنم.خب نتیجه میگیریم این آقا اون ایراد ظاهری قد رو که داشت، اصلنم با اخلاقش جذبم نکرد پس چرا باید انتخابش کنم یه عمر افسوس بخورم شوهرم خشکه ،بی عاطفه س ،سرده (این مساله از نظر جنسی هم اهمیت داره)و....

به نظر من اگه قراره ما دیر ازدواج کنیم بهتره اقلا با یکی که باب میلمونه ازدواج کنیم.

به قول دوستم آقایون خانوما(خودش میدونه کیه) اینم پرید



بسه دیگه زن چقدر حرف میزنی



۲۵ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۰
✿✿ یاشل ✿✿
با اجازتون امشب خواستیم یکم در هم بنویسیم خاطره ها باشه واسه اون هفته که نیستیم.
تصمیم گرفتم از یه ماجرایی که تو محل کارم اتفاق افتاد تعریف کنم و با مهارت و زیرکانه ربطش بدم به ازدواج
ما واسه دفترمون یه دستگاه کارتخوان از یکی از بانکای دولتی سفارش دادیم.2روز قبل عید واسمون اوردن ولی بدلیل خط های خودمون این دستگاه جواب نداد و کار نکرد.صبر کردیم تا بعد عید که کارشناسش دوباره سر بزنه خب کسب و کار بی رونق بود و ما پیگیرش نبودیم تا اینکه چند هفته پیش اومد و دستگاهو برد و گفت آخر هفته میارم.آخر هفته اومد و رفتو هفته بعدم اومد و رفتو شد هفته سوم و این آقا نیومد.
دو روز پیش زنگ زدم پشتیبانیش که چرا نیومد برامون بیاره؟ همون موقع بعد نیم ساعت فرستاده بودنش .بعد از مرکز پشتیبانیش چند بار تاحالا زنگ میزنه در مورد نحوه کارکردشون که خوبه یا بد تحقیق میکنه .منم تا قبلش میگفتم فعلا هنوز دستگاهو نیوردن و نتونستیم کار کنیم باهاش.
بعد آقای کارشناس وقتی اومده میگه زنگ زدین چی گفتین؟گفتم ایشون گفتن آخر هفته میام الان 2 هفته س نیومدن.گفت پس برا من زدین؟(کنایه از زیراب زدن)برگه اول کارشو در اوردم گفتم از تاریخی که اومدین اینجا واسه ما دستگاه بیارین 2 ماه داره میشه یعنی ما نباید صدامون در بیاد که یه درخواست دادیم بعد 2 ماه آماده میشه؟بعد با کلی غر غر شروع به کار کرد
حالا دستگاه جدید که اورده بلد نبود فعالش کنه فکر کن؟کارشناس یه مرکزی بلد نیبست دستگاهشو راه بندازه.زنگ زده همون اول به دوستش میگه چیکار کنم؟فکر کن!!!!!!!!!!بعد زنگ زدیم به کارشناس پشتیبانی اینترنت خودمون بازم این از پشت تلفن نتونست اطلاعات بده بعد هی میگفت من عجله دارم
 وای من مرد غر غرو ندیده بودم که دیدم
بعد میگفت من شده تا شبم وایسم اینو درست میکنم.کارشناس نتمون گفت صبر کن تا بیام باهم درست کنیم براش.اونوقت این به من میگه کارشناسه گفت میام درست میکنم و من باید برم .میخواستم بگم تو که گفتی تا شب وایمیسم.بعد گاز موتورشو گرفتو رفت.10 مین بعد کارشناس گوگولی نتمون رسید با جت سریع اومده بود واسه ما کارمونو راه بندازه فقط داشته باشین فرق کارشناس دولتی با خصوصیو.بعد زنگ زده به اون دولتیه که بیا هرجا هستی باهم درستش کنیم من باید شما باشی ازت اطلاعات بگیرم.خلاصه اون بچه پرو رو تا هرجا رفته بود برگردوند که دیگه این باشه از زیر کار در نره
خوبه میدونست میتونیم واسش بزنیم به قول خودش.بعد اومده باهم همفکری کردن بعد 10 مین درست شده رفتن.حالا همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم.این آقا اینقدر اونروز رو اعصاب من غرغر کرد که حد نداشت اونوقت همکار دلرحم من میگه زنگ زدن از پشتیبانی بگو کارش خوب بود نگو بلد نبود گناه داره از نون خوردن میفته.فرداش زنگ زدن همکارمم بود فهمید گفت بگو خوب بود.پرسیدن این آقا اومد کارتونو راه انداخت؟گفتم بــــــــله انجام داد بعد میگه برخوردشون خوب بود؟میگم بــــــــــله خوب بود و خداحافظی کرد.
خب به نظرتون چقدر میشه به تحقیق اعتماد کرد؟یعنی چقدر احتمال داره در مورد یکی بدشو بگن.همه از روی منافعشون و ترس و ... راستشو نمیگن.این نمونه بارز به من نشون داد در مورد ازدواج هیچوقت رو تحقیق حساب نکنم.به نظرم شناخت خیلی بهتر میتونه نتیجه بده.اینم به درخواست یکی از دوستان گفتم شاید واسه شما هم جالب باشه.منتظر نظراتتونم هستیم.





۱۷ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۲۳
✿✿ یاشل ✿✿