ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است



عصرای جمعه که میشه میرم حموم و زیر دوش به این فکر میکنم که چی از خودم اینجا در وکنم. بعد از کمی تفکر سلولای خاکستریه مغزم به تکاپو میفتن و یه ایده به ذهنم میرسه و حرفا و کلمات پشت سر هم میان منم سریع جمعش میکنم میام بیرون تا حرفا از ذهنم نپریده بنویسمشون.به نظرم بهترین موقع واسه نوشتن بعد از حمومه حسابی مغز آروم میشه و روحیه شادابه و نطقت باز میشه واسه نوشتن

خب بریم سراغ بحث امشب که به ذهنم رسید بشینم رو صندلیو یه میز گردم جلوم باشه و دستامم تو هم گره کنم و عینکمم بزارم بالاتر و مثل ایناییکه فیلم نقد میکنن چندی از این وبلاگا رو نقد کنم.امیدوارم فرق بین نقد رو با توهین و مسخره کردن بدونید و از حرفام ناراحت نشید.البته سعی میکنم وبایی رو نقد کنم که اینجا رو نشناسن و اقلا از دوستام نباشن چون احتمالا کسی تحمل انتقادو نداره و ناراحت میشن.

حالا منکه میدونم وباییم که منو نشناسن با اینکار احیانا به لطف فضولا وبمو خواهند شناخت منکه میدونم نمیتونید فضولی نکنید خخخ

این وبلاگ رو به تازگی پیدا کردم و واقعا از اینهمه حجم نوشته تو هر پست در کمال تعجبم ! نمیدونم این بشر چطوری میتونه اینهمه بنویسه اونم زود به زود .خب حتما انرژیش زیاده و وقتش آزاده.خیلی دوس دارم بدونم این تو دنیای واقعی هم اینهمه حرف میزنه؟اگه آره خدا به داد اطرافیانش برسه حتما یه سر به تیمارستان میزنن.اما نکته بعدی که در موردش واسم جالب بود اینه که وقتی رفتم اول آرشیوش دیدم با یه پسر 4 ساله دوسته و هر روز به گردشو اینا خیلیم امیدواره که باهاش ازدواج کنه هرچی جلوتر رفتم امیدوار بودم صدای دالام دیمبو بیاد و بگه باهاش ازدواجیده ولی خیر خبری نبود تا اینکه دیدم هنوزم تا همین لحظه ازدواج نکرده و باهاشه.خدایا یکم از این صبرا به منم عطا کن.واقعا ایناییکه 7-8 سال با یکی دوست میمونن چطوری میتونن طاقت بیارن؟اصلا زندگی واسشون تکراری نمیشه؟ همش مثل هم نه تنوعی نه تحولی.من نهایت مدتی که تونستم تو یه رابطه دووم بیارم 2 ماه بود چونکه اصلا صبر ندارم طرف منو خوب دنبال خودش بکشونه تا شاید یه روزبخواد تصمیم کبری بگیره بیاد خواستگاریم.نمیدونم اینم یه مدلشه دیگه.شاید اینا میتونن و من نمیتونم.امیدوارم به زودی خبر ازدواجشو همراه با خوشبختی بنویسه

در مورد بعضی از وبلاگا مثل این و این و این و این  که آخر پیوندای من هست میتونم بگم نوشته شون با اینکه روزمره نویسیه ولی قلمشون و داستان زندگیشون قشنگه و منو جذب کرد اما متاسفانه هر 4 تا بعد یه مدت به هر دلیلی اعم از خرابیه بلاگفا و مشغله خودشون وبلاگشون رها شده و باید به سبک فیلمای پایان باز خودتون پایان ماجراشونو حدس بزنید.در غیر اینصورت کاری ازتون بر نمیاد.بازم من در تعجبم چرا یه عده بعد یه مدت یه دفعه وبشونو بدون خداحافظی و اطلاع رها میکنن.مگه یه روزی این وب واسشون مهم نبوده که توش مینوشتن؟یعنی مخاطباشونو به هیچ جاشون حساب نکردن.اونوقت به نظرتون باید برای اینجور افراد غصه خورد؟ما هم باید از کنارشون مثل یه رمان ساده رد بشیم و بیخیال ادامه ماجراشون بشیم.


اما امان از بعضیا که وبشونو رها هم نمیکنن بلکه یه شبه دستشونو رو دکمه دیلیت میبرن و وبو میترکونن.اصلنم به اون چهارتا بیچاره ای که وبشونو میخوندن و یه روزی سنگ صبور حرفاشون بودن فکر نمیکنن.من به نظرم این رفتار میتونه از بی ادبانه ترین رفتارهای وبلاگی باشه.

این وبلاگم تازه کشف کردم که خب مناسبه خانمای خونه داره و نویسنده دو تا مرغ عشق جوونن که خیلی زیبا لحظات عاشقیشون ادامه پیدا کرده و واقعا جز زوجای تحسین برانگیز هستن.بیشتر از همه از ذوق صاحب وبلاگ برای شیر کردن اینهمه عکس تو هر پستش خوشم اومد و احساس کردم چقدر لذت بخشه وقتی وبیو میخونی همزمان باهاش عکسای اون موضوعم باشه تا بهتر درکش کنی.اینم یه سبک خیلی زیبا در نوشتنه

خب بریم سر یه انتقاد کوچولوی دیگه و اون اینه که بعضی از افراد هستن روزی دو تا پست رو اقلا میزارن بعد انتظارم دارن واسه هر پستشون نظر بدی. بعد مثلا منی که هفته ای یه بار پست میزارم حتما اینقدر وقتم پر هست که نرسم واسه وب خودم پست بزارم اینا نمیتونن درک کنن که نباید واسه 10 تا پستشون تو هفته از آدم انتظار کامنت داشته باشن و اگه واسشون کامنت نزاشتی مقابله به مثل نکنن

بعضیا هم هستن تو وب خودشون بسیار بسیار مینویسن اینقدر که شاید شما خسته هم بشی بخونی ولی وقتی میرن واسه دوستشون کامنت بزارن به زور یه خط مینویسن فقط واسه اینکه نوشته باشن.نمیدونم واقعا چیزی به ذهنشون نمیرسه راجبه اینهمه مطلبی که خوندن؟!خب مسلما اینطور کامنتا که از سر اجباره اصلا به مذاق من خوش نمیاد و من سعی میکنم ارتباطمو با اینطور افراد محدود کنم.حتما الان میگن به درک خخخخ

این وبلاگ با وجود پستای یک یا نهایتا دو خطیش بسیار آموزنده س و یه زندگیه کاملا شاد و عاشقانه رو به تصویر میکشه که به نظرم یه دور خوندش خالی از لطف نیست

وبلاگ یا سایت بعدی به نظرم اولش خوب عمل کرده و خواسته برای جوونا گره گشا باشه ولی وقتی وارد سایتش میشید چیزی که بیشتر از همه به نظر میاد استفاده ابزاری از ازدواج به جهت پولدار شدنه خودشه.این موضوع اصلا و ابدا بد نیست و ایشون تلاشی که میکنه قابل تقدیره ولی من فقط از قیمتای بالای محصولاتش در عجبم !یعنی کسی هم پیدا میشه اینا رو بخره؟یه کتاب 60-70 صفحه ای مثلا 35 تومن،یه سمینار ازدواج 100 تومن.خب شاید این پولا واسه بعضیا پولی نباشه ولی به نظرم اکثر مردم واسشون اینا خیلی پوله و یکم بی انصافیه.منکه بیشتر به عنوان سرگرمی به سایتش سر میزنم و از این فراتر نمیرم


بعضیام هستن آروم و قرار ندارن هی از این وب میرن به اون وب(منظور آدرس عوض کردنه).خب بچه یه جا بشین دیگه.اخه یعنی چی هزار تا ادا اصول واسه نوشتنتون در میارید.بخدا اگه نوشته هاتونو دوس نداشتم حذفتون میکردم کاری که واسه بعضیاتون کردم خخخخ

یه دختریم بود نمیدونم هنوز اینجا رو میخونه یا نه هر از چند گاهی مثلا هفته ای یه بار آرشیوشو حذف میکرد .خب آخه اگه میترسی کسی بخونه اصلا چرا مینویسی؟اگه اینقدر میترسی تو ورد بنویس واسه خودت راحت و خوب.من اون اوایل که مینوشتم یه ترسی داشتم که کسی نشناستم کم کم این ترس مقدارش کم شد و روز به روز بیشتر از خودم تو وبم لو دادم و الان با وجودیکه خیلی رعایت میکنم همه چیزو نگم ولی خب مجبور میشم یه چیزایی بگم بلاخره شتر سواری که دولا دولا نمیشه.بعدم میگم حالا یکیم پیدا شد و شناخت وقتی واسم نظر بقیه ارزش نداشته باشه بیخودی نباید بترسم.در دهن مردمو که نمیشه بست.

بعد من اصلا سر از کار اوناییکه پستای قبلیو رمزی میکنن و پست آخر و باز میزارن در نمیارم.مثلا اگه کسی قراره نخونه و نفهمه خب آخریو بخونه که یه چیزایی میفهمه.اینکه پستا بعد از چند روز رمزی میشن علتش چیه؟خدا عالمه


این وبلاگم مخصوص در موردش مینویسم که نوشته هاش یه بی پردگیه خاصی داره اصلا انگار نگران چیزی یا جایی نیست به نظرم خوبه آدم بتونه بدون نقاب و راحت راحت بنویسه ولی اکثر ما وبامون سانسوریه و خودمون نیستیم و یه نقاب داریم که تعیین میکنه هر حرفیو نزنیم و راحت نباشیم.در ضمن در عجبم که این شهرایی که زن سالاریه زناشون چه عشقی میکنن تو زندگی .این نمونه یه زندگیه زن سالاری بود از نظر من .اقلا تو شهر ما از اینجور زندگیا کمه

دیگه فعلا همینا به ذهنم رسید اگه بازم موردی بود شماره دوی این پستو مینویسم.

از همه شما بابت اینکه به نقد من احترام میزارید و درک میکنید ممنونم.امیدوارم نقدها سازنده باشند.


 و من الله توفیق

 یاشل

 خخخخ






۳۷ نظر ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۰۵
✿✿ یاشل ✿✿

حدود 1 ماه پیش که رفته بودم لب رودخونه یه اتفاقی واسم افتاد که چون نیاز به صبر کردن داشت تصمیم گرفتم یکم صبر کنم از روش بگذره بعد بگم .

اون روز یکم نشستم و یه ساعتی گذشت و یه دختر دبیرستانی برگه های نظرسنجی تحقیق مدرسشو اورد و من براش پر کردم و رفت که بقیه برگه ها رو پخش کنه دیگه نیومد.من بودم و یه برگه و یه خودکار یه ربعی نشستم دیدم نخیر پیداش نمیشه دیگه داشت هوا سرد میشد و میخواستم برم. رفتم نزدیک یه خانم و چندتا بچه گفتم میشه این برگه رو نگه دارید یه دختری هست دبیرستانیه برگه دستشه اومد بهش بدید؟گفت من شرمنده م چون حق الناسه نمیتونم ممکنه نیاد و من نمیخوام گردن بگیرم.چادری و مذهبی بود.گفتم اشکالی نداره یکم دیگه میشینم تا بیاد.کنارش نشستم وقتی با دقت نگاش کردم دیدم افغانیه.انگار بخت ما با این افغانیا گره خورده هر جا میرم میبینمشون حالا یه کانادایی امریکایی چیزی نمیاد سمتما خخخ

خب هنوز ننشسته شروع به حرف زدن کرد و مثل فرفره حرف میزد دو سه تا بچه هم کنارش بودن.بین افغانیا جز تیپ خوباشون بود و به گفته خودش 38 ساله.یه دختر 15 ساله و 2 تا پسر 10-12 ساله دنبالش بودن تازه میگفت یه پسر دیگم دارم 18 سالشه.من فقط 7 سال ازش کوچیکتر بودم ولی یه لحظه فکر کردم چقدر دورش شلوغه و دور من خلوت.این خلوتی بعضی وقتا نعمتیه واسه خودش.اینکه وبال گردن نداری و آزادی.بزرگترین حسن مجردی همینه.

حالا میریم سر اصل مطلب و اینکه اون خانم چی میگفت که من خواستم جریانشو اینجا بنویسم.تا به حال آدم به پر انرژی بودن این ندیده بودم یه ریز حرف میزد و لبخند رو لباش بود اصلا به من مجال حرف زدن نمیداد .همه حرفشم تعریف از خودش بود البته به لحن شیرینی تعریف میکرد که حس نمیکردم کلاس میزاره.

میگفت من طبع شاعری دارم تو خانواده هنری بزرگ شدم بابام ساز میزد و میخوند .منم شعر میگم.بعد تقلید صدا هم میکنم صدای همه خواننده ها رو در میارم هر خواننده ای یه بار صداشو شنیده باشم .حنجره م طلاییه و خدادادی.منم بینش که یه نفسی تازه میکرد سوال ازش میپرسیدم.میگفت من بهم الهام میشه با آب میتونم دعا رو براورده کنم خدا به من یه انرژی داده که اینکارو میکنم.گفتم چطور به این انرژی رسیدی؟گفت من بچه که بودم صدام کلفت بود یه بار زن داییم پشت تلفن وقتی جواب دادم گفت این مرده کیه از اون موقع دلم شکست خیلی ناراحت شدم خوابیدم صبح بلند شدم صدام تغییر کرده بود بعدم خدا حنجره مو طلایی کرد تقلید صدا میکنم.

گفتم خب بخون برام تا باور کنم.گفت اینجا نمیشه شلوغه پاشو راه بریم تا بخونم پا شدیم همون محدوده یکم باهاش راه رفتم یه جای خلوت تر پیدا کردیم خوند راست میگفت آهنگای خواننده ها رو عین خودشون با ریتم خودشون میخوند یه لحظه از شادمهر خوند حس کردم شادمهر پیشمه خیلی شبیه بهشون میخوند  از چندتا خواننده دیگه هم خوند حرفشو باور کردم.

گفتم خب حالا اون ادعای دیگه ت که میگی الهامات دارم و دعا براورده میکنمو یه چشمه بیا من باور کنم.گفت باید کاسه آب باشه گفتم اینهمه آب تو این رودخونه گفت نمیشه ولی تلاشمو میکنم.گفتم مثلا یه چیزی از من بگو که تو زندگیم هست.غیب گویی کن.یکم به آب نگاه کرد و یه چیزایی زیر لب گفت و تمرکز گرفت و گفت مطمئن نیستم درست باشه ولی میگم، تو یه مسئله ای برات پیش اومده یه پاپوشی برات درست کردن.گفتم اصلا و ابدا چنین چیزی نیست.گفت خب گفتم که اینطوری نمیشه.گفتم چطوری میشه؟گفت باید یه جای ساکت تو کاسه آب تمرکز بگیرم یه لیوان از کیفم در اوردم گفتم بیا این لیوان بریم یکم اب بریزیم توش رفتیم از شیر اب ریختیم و ایشون با دعا و متوسل شدن به ابا صالح المهدی و اینا واسم دعا کرد.گفت حالا فعلا دو تا دعا میکنم تا فقط باور کنی و چند روز بعد کم کم نتیجه شو میبینی گفتم باشه هر دعایی میخوای بکن گفت اول دعا میکنم اعتماد به نفست زیادتر شه گفتم خب، گفت دوم دعا میکنم صدات تغییر کنه و بهتر شه.گفتم باشه صبر میکنم ببینم اینایی که گفتی روم تاثیر میزاره یا نه اگه گذاشت میام پیشت.

گفت من تو یه انجمنی فلان روزا هستم و به انرژیم ایمان اوردن و فلان جا بهم اجازه میدن واسه همین آب درمانی طبابت کنم.من دیگه پیشو نگرفتم برم ببینم اونجاییکه میگه راسته یا نه.ولی چند روزی که گذشت نه تغییری تو صدام دیدم و نه تو اعتماد به نفسم.یعنی چیزی حس نکردم در حالیکه میگفت خودت حسش میکنی.واسه همکارمم تعریف کردم و ازش سوال کردم صدای من تغییری کرده گفت نه.خب اونروز خیلی تحت تاثیر حرفاش بودم چنان با اطمینان حرف میزد که من با همه شکاک بودنم میگفتم شایدم راست بگه.بهش گفتم اگه اینطوره تو مثل غول چراغ جادو میمونی که هر ارزویی بکنیم براورده میشه خخخ

بهش گفتم واسه خودت چیکار کردی گفت من به خودم دعا میکنم که جوون بشم و صورتمو ببین هیچ چروکی نداره راست میگفتم با وجود 4 تا بچه اصلا چهره ش شکسته نبود.میگفت قبلا چادری و مذهبی نبودم ولی از وقتی این ویژگیو پیدا کردم مذهبی شدم.از نظر مالی به نظر میومد متوسط باشه و نسبت به بقیه همشهریاش وضعش مناسب بود.دخترشم خیلی ناز بود هرچند پشت چشماشون قشنگ نیست ولی خب بین خودشون زیبا به نظر میومد.میگفت دخترم بهم میگه با همه زود دوس نشو ما خجالت میکشیم.حدس زدم دخترش فکر میکنه همه راجع به مادرش فکر میکنن دیوونه س .واقعا از این حجم حرف زدن و سریع دوس شدن و حرفای عجیبش چیزی غیر از این نشون نمیداد.

من با وجودیکه بین دو راهیه باور کردن یا نکردن بودم و بعد با بی نتیجه موندن دعاهاش بهم ثابت شد راست نمیگه ولی نمیدونم چرا ته دلم دوس داشتم حرفاش راست باشه دوس داشتم دروغ بشنوم و دروغش لذت بخش بود.البته نمیتونم بگم صد در صد حرفاش دروغه چون تقلید صداشو بهم ثابت کرد ولی شاید یه الهاماتی داره که اونقدار که میگه پیاز داغش زیاد نیست ولی خب اگه بیشتر باهاش آشنا میشدم میتونستم مطمئن شم.شمارشم گرفتم ولی زنگش نزدم.ازش پرسیدم واسه کاری که میکنی پولم میگیری؟ گفت خیلی کم هرکی هرچی دوس داره گفتم مثلا چقدر؟ گفت 5 تومن.فهمیدم زیاد پولکی نیست.میگفت هدیه ست و هر کی نتیجه دید واسم میاره.مثلا کسی بود که میخواست لاغر بشه دعا کردم بعد از مدتی کم کم لاغر شد ! بعدم گفت تو اون مکانی که بهم اجازه فعالیت دادن بهم میگن دکتر آبی

میدونم الان 90 درصدتون میگین حرفاش دروغ بوده ولی من هنوزم مطمئن نیستم.شاید یه روز وقت کنم برم ته توشو در بیارم

راستی اون دختره که برگه نظر سنجی میداد بعد از اندی پیداش شد و اصلا سراغ برگه هاش نیومد رفتم طرفش و گفتم برگتو نمیخوای؟گفت ااا ببخشید یادم رفت گفتم به به دانش آموزم دانش اموزای قدیم قربون یادت برم. واقعا چرا هرچی میگذره اینقدر تفاوت نسلا زیادتر میشه؟ما اینقدرا حواس پرت و بیخیال نبودیم کلی واسمون چیزا ارزش داشت اینا از بس تو رفاهن انگار اصلا مسئولیت پذیر نیستن.نظرسنجیشم در مورد روابط دختر و پسر بود که من همه رو ضد مذهبی زدم خخخ فکر کنم نظراتم رد شه






۳۵ نظر ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۹
✿✿ یاشل ✿✿

جهت شفاف سازی و جواب دادن به خیلی از سوالاتتون این پستو ضروری دیدم واسه همین برای بار آخر جواب تک تک توهینا و حرفای این خانمو میدم و واسه همیشه این پرونده رو میبندم.این خانم نه تنها به من بلکه به همه دخترای مجرد این سرزمین توهین کرد و شخصیت اونا رو زیر سوال برد.دیگه نه کامنتی ازش تایید میشه و نه پی بحثی گرفته خواهد شد.از این به بعدم کامنتاش یه راست میره قسمت هرزنامه و من اصلا نمیخونمش پس بهتره خودشو بیخودی خسته نکنه .اگه هم خواست بیشتر از این اذیت کنه طور دیگه ای برخورد میکنم.

قبلا باید بگم این پست کمی طولانیه و اگه کسی حوصله شو نداره میتونه نخونه .چون میخوام کامل بنویسم.

در درجه اول این خانم یه معلم فرهنگی هستند.این ادبیات از یه فرهنگی فرهیخته بعیده ولی خب وقتی اوضاع مملکت ما اینطوریه فرقی نمیکنه معلم باشی یا فرد عادی.بلاخره نظام آموزشیه ما اینقدر جای ایراد داره که این توش گمه و بخشی از تربیت بچه های ما نتیجه ی اخلاق و منش اینطور معلمان هستند.گفتم اینطور معلمان چون میدونم همه معلما اینطوری نیستن و درصد زیادیشون خوبن ولی لابلاشون اینطور افرادم پیدا میشن که طبیعیه.

خب منکه اول از همه یاد خواهر عفریتم که وصفش شد افتادم.خواهری که بیشتر از این خانم که یه غریبه س باید ازش توقع خواهری کردن داشت ولی اون چندین درجه از این خانم بدتر بود و تا 26 سالگیه من که ازدواج کرد یه کابوس بود واسم و همیشه مورد آزارش قرار داشتم.حالا با این کامنت قدر آرامشی که الان تو زندگیم دارم رو دونستم و خدا رو شکر کردم که این کابوس تموم شد و ازم تا حدی دور شد.اما خب بعد از اون من و احیانا شماها با این ادبیات و اینکه بدونید ایشون معلم هستند یاد معلمای عقده ایه دوران مدرسه تون افتادید که اقلا هر کسی یه دونه شو تو زندگیش داشته 

در درجه دوم این خانم اهل شیراز هستن و شهر مشهد رد گم کنی هست چون به تازگی شوهر کرده و ساکن مشهد شده همه جا مینویسه مشهد در حالیکه شیرازیه.( تو که اینهمه اطلاعات از خودت تو پست آشناییت دادی این یکیم روش )خب من اینجا جا داره بگم خدا خیلی زود جواب منو تو چند پست قبل که ازش شکایت داشتم که چرا منو تو این شهر آفریدی داد.چون به نظرم آرومترین مردم تو شهر من زندگی میکنن (خواهرم استثناس)و همین آرامش که بعضی وقتا به بی تفاوتی و سردی و بی بخاری تعبیه میشه خیلی بهتر از هار بودن و پاچه گرفتن اونم به این شکل و وضعه.که اینو تو مردمان بعضی شهرای دیگه دیدم.

ایشون وب نداره یعنی داره ولی یواشکی مینویسه چون حتما خیلی با تجربه س و با اینکارش خودشو از دسترس دیگران خارج میکنه تا کسی نتونه اذیتش کنه.هرکی رو که دوست داشت گلچین میکنه و آدرس وبشو به اون میده.خیلیم سر نوشته هاش میترسه انگار حالا شخص اول مملکته و زندگیش نباید لو بره.منم اینجا با وجودیکه میتونم مقابله به مثل کنم و جواب توهیناشو مثل خودش بدم و از زندگیش و نوشته هاش اسم ببرم و مثل خودش زیر سوال ببرمش و نقدش کنم اینکارو نمیکنم چون اینقدر فهم و شعور دارم که بفهمم یه جایی باید جواب تک تک حرفا و کارامو بدم.اگه اعتقادی به روز جزا نداشتم حتما مثل ایشون دهنمو باز میکردم و هرچی دلم میخواست راجبش میگفتم.اینجا هم هرچی میگم خودش قبلا تو وب من گفته.

برای کساییکه میخوان بشناسنش ایشون از این پست پاشو تو وب من گذاشت و من کامنتشو پایین این پست گذاشتم و تو این پست  داستان آشناییشو تعریف کرد و من پستش کردم.خوبه که ببینید خودش کامل همه چیزو گفته ولی اصرار داره چیزی راجع بهش بازگو نشه.اینم یه نوع از تناقضات موجوده که نمیدونم علتش چیه.در ضمن ایشون تو 32 سالگی با شوهرش اشنا شده و بعد از 5 سال تو 37 سالگی همین چند ماه پیش ازدواج کرده .با این وجود باید تو دوران مجردیه طولانی بوده باشه و شرایط ما رو درک کنه ولی خب آدما زود گذشته خودشونو فراموش میکنن

اما جواب تک تک حرفای ایشون :

از نظر شخص من تو چیزاییکه راجع به خودت و زندگیت گفتی ممکنه راست باشه ممکنه دروغ (الله اعلم)، اما اونقدرام که تعریف میکنی خوشبخت نیستی چون از کیفیت زندگیت خبر دارم میگم اما اینش به من مربوط نیست ولی حتی اگه داشته هات راستم باشه تو شرایطی که خیلیا داشته های تو رو ندارن اینقدر گفتنشون و پز دادنشون جالب نیست.اینطوری فقط خودتو یه فرد عقده ای و تازه به دوران رسیده جلوه میدی که بعد از کلی حسرت به اینا رسیده و واسش اینقدر مهمه.فکرم نمیکنی حالا که خرت از پل جسته نباید گذشتتو از یاد ببری و یادت نره یه روزی هیچکدوم این موقعیتو نداشتی و ممکنه با فخر فروشی دستی دستی نعمتاتو از خودت دور کنی. به قول شاعر به مالت نناز که به شبی بنده به حسنت نناز که به تبی بنده.

سر زدن به وبلاگ دوستت به من ربطی نداره ولی وقتی وبتو بستی و جاییو واسه تخلیه حسای درونیت نسبت به من نداری و اونجا با تیکه و کنایه غیر مستقیم حرف میزنی و اونجا هم دست از پز دادن بر نمیداری و قصه مهاجرتتو تعریف میکنی(حسادت نیست حس ششمم تعریف معمولیو از پز دادن تشخیص میده) این فقط سر زدن به دوستت نیست.میشه بگی کجای حرف من جنبه حسادت داشت؟واقعا در عجبم.عزیزم سها جونت ماله خودت.من واقعا خندم گرفت که مثل بچه ها دوست من دوست تو کردی. من مجبور شدم به سها بگم تا مدتی کامنت برات نمیزارم چون دوس ندارم نظراتتو که باز میکنم کامنتای ایشونو ببینم و اگه واست نظر نزاشتم ناراحت نشو فقط میخونمت.که ایشونم خیلی محترمانه گفت اشکالی نداره.

خواهرمو عفریته خوندم چون کاملا میشناسمش چون ازش آزار و اذیت زیاد دیدم تو هم لنگه همونی.بقیه خانوادمم هرچی راجع بهشون گفتم راست گفتم اینجا واسه درد و دلای منه به شما هم هیچ ربطی نداره همونطور که تو هم تو وبت از اینو اون هرطور دلت میخواست حرف میزدی و بد میگفتی.


در مورد خام شدن پسرا اگه وبمو کامل خونده باشی میبینی که 50 50 بوده و هم من اونا رو نخواستم هم اونا منو.این دلیل خام شدن یا نشدن نیست،فقط هنوز تا الان ازدواجم جور نشده که اینم باز به تو ربطی نداره به خدا و تقدیری که واسم رقم زده ربط داره همونطور که تو توی 32 سالگی تونستی یه پسر 2 سال از خودت کوچیکترو خام کنی.البته با این سر و زبون حتما عرضه شم داشتی.

در مورد بر و رو منکه هیچوقت ادعایی نداشتم و همیشه گفتم معمولیم  ولی شما هم به سلیقه خدا توهین کردی چون من تو بر و روم نقشی نداشتم و لطف خدا بوده .امیدوارم اگه بر و رو ندارم باطن زیبا داشته باشم که خیلی خیلی با ارزش تره.

از هر راهی وارد شدم ؟یعنی شما و بقیه دخترا وارد نشدین؟یعنی همه نشستن تا شوهر در خونشونو بزنه؟شما تو انجمن مجازی دنبال شوهر نگشتی؟شما ایمیل ننوشتی از خودت بگی تا شاید اون بنده خدا گوشه چشمی بهت بکنه؟شما واسه شوهر له له نزدی؟خداییش کدوم دختری تا 37 سالگی واسه شوهر له له نمیزنه؟خوبه یه نیگا به خودت میکردی بعد اینا رو میگفتی.(تو پرانتز بگم حالا پسرا دور برشون نداره که تحفه این .نه بابا ازدواج پسر و دختر نداره.پسرا هم دلشون میخواد زن بگیرن و این موضوع دوطرفه س )

من دنبال تایید شدن هستم درست ولی وقتی نقد درست و به جا میشه به گوش میگیرم حتما نقد و حرف طرف نا بجا بوده که تایید نکردم و این در درون همه حتی تو هم وجود داره.اینقدر زیاده که بخاطرش مخفی مینویسی که کسی یه وقت نظر مخالف نزاره رو اعصابت راه بره.من اقلا اینقدر جراتشو دارم که واسه همه بنویسم و حداقل کاری که میکنم اینه که نظرات بیخود و بی ارزشو بلاک کنم.

تو خونه از پسرا پذیرایی نمیکنم چون تو فرهنگ شهرمون باب شده برن هتل.چون پسراشم تو خونه دست خالی میان.چون تو این سن از خواستگار بازی خسته شدم.میدونم اینا رو نمیتونی درک کنی وگرنه نمیگفتی.هتلی که رفتم هتل درجه یک شهرم بود فقط به خاطر زمان شلوغش جا واسه نشستن نداشت ولی همون لابی که نشستیم به صد تا هتل دیگه شرف داشت.شماییکه دیدت اینقدر محدوده و جهانو از زاویه نوک بینیت میبینی 

اره قلب من و همه دخترای مجرد سن بالا سیاهه قلب شما هم حتما تا 32 سالگی سیاه بوده بعد یهو سفید شده شوهر کردی .خیلی منطقت جالبه !

بهت بها دادم چون دیدم عقده توجه و دیده شدن داری هر روز میای میری بالا منبر سخنرانی میکنی .خب خیلی دلت میخواد منبر بری یه وب بزن تو اون بنویس خودتو خالی کن چرا عقده هاتو تو وب دیگران خالی میکنی؟

معلومه بچه ها خیلی هواتو دارن .به بچه ها(کلاغ سیاها) سلام منو برسون (هرچند میدونم خودت دره وب من خوابیدی)

همه ما بیماریم فقط نوع بیماریش فرق داره.یکی بیمار فخر فروشی و خالی کردنه عقده س یکی بیماره نوشتن تجربه ها و درد و دلاشه که شاید کسی ازش بهره ای ببره و راه اشتباه نره

اون کور و کچلم واسه خودش خدایی داره که تو نخوای مسخره ش کنی.از دعای گربه سیاهم بارون نمیاد 


من یه زمانی به قول شما التماس میکردم بهم کامنت بدن که ماله خیلی وقت پیش بود اون اوایل که وب زده بودم و اقلا ماله دوره قبل از تو بود ولی از یه زمانی به بعد من دیگه التماس کامنت نکردم و برام این قضیه مهم نبود چون حتی وقت جواب دادنشم نداشتم.همه ایناییم که اینجا میان اینو میدونن واسه همین از این 300-400 نفر 20 نفر کامنت میزاره ولی همین حضورشون واسم حکم تایید شدن و دوس داشتنو داره وگرنه به خودشون زحمت نمیدادن اگه خوششون نمیاد بیان اینجا.

از یه جهاتی مثل منی اینو دروغ نگفتم فقط از جهت آرمان ها.اما روحیات منو تو کاملا متفاوته .اینو دیگه الان بهم ثابت شده.من اینقدرا وقیح نیستم که به طرفم اینقدر مستقیم توهین کنم و فکر عواقبش نباشم فکر دلی که میشکنم ،فکر جوابی که باید بدم.من نه ادعای خوب بودن دارم نه درستی و زرنگیو ... من فقط خودمم.هر کسی میتونه با یه نگاه به نوشته های من پی ببره من چطوریم.نظرشم به خودش مربوطه هرچی میخواد راجبم فکر کنه ولی حق نداره توهین و تهمت بیجا بزنه.


راجع به زهرا باید بگم اصلا اون پستو به هدف اون ننوشتم و هدفم شخص دیگه ای بود که دیدم داره به همون سرنوشت دچار میشه و زندگیشو از هم میپاشونه نمیدونم چرا دلم الکی واسه زنایی که با یه بچه در حال جدا شدنن میسوزه نمیخوام این سرنوشتشون باشه ولی اونا اصلا دلشون دلسوزیه ما رو نمیخواد و کاری رو میکنن که فکر میکنن درسته.

اما آشناییه من با زهرا از اونجا بود که ایشون یه وب زد و کلی صدا کرد و برو بیا داشت و نصفه دنیای مجازی میشناختنش به نظرمم زن بدی نبود اقلا از تو یه ورژن بهتر بود.من رفتم وبش و دیدم هی پست میزاره عکس منو امید ،امید و من، من و امید و روژان، من و امید دوتایی، ده تایی ... خب هرکی بیاد تو وب این کنجکاو میشه بخواد ببینه این عکسا رو .خیلی طبیعیه که ازش درخواست رمز کنن .منم گفتم رمزو بهم میدی گفت نه نمیشناسمت.یه مدت رفتم اومدم کامنت گذاشتم گفتم حالا بهم رمزو میدی گفت نه نمیشناسمت بازم رفتم یه مدت بعد وبلاگ زدم گفتم حالا دیگه حتما آدرس دارم و کور که نیست میبینه وبمو بازم درخواست رمز کردم گفت نمیشناسمت منم گفتم به درک دیگه وبت نمیام و امیدوارم اگه یه روزی دورو برم شلوغ شد غرور باعث این نشه خودمو بگیرم.

خب ایشون به نظرتون واسه چی عکس خودشو شوهرشو که تو رابطه نامعلومی به سر میبره میزاره وبش؟بله وب خودشه حق داره هرچی دلش خواست بزاره ولی وقتی کسی وبی میزنه که پر بازدیده اینکارش فقط نشون از یه جور عقده توجه میده.درسته ایشون به من اعتماد نکرد حقم داشت منم حرفی نداشتم و اومدم بیرون ولی به نظر من میتونست یکم با لحن بهتری با مخاطباش حرف بزنه.من تنها عیبی که ازش دیدم اخلاق خشک و گنده دماغش بود که فکر میکنم تو اکثر معلما این اخلاق وجود داره و بخاطر شغلشونه که روشون تاثیر میزاره.بعد از یه مدت این روحیه خشک و سختگیرانه برای شوهراشونم غیر قابل تحمل میشه.

گفتی زهرا رو قضاوت نکن چون فقط دوست تو بود؟اگه یه غریبه بود قضاوتش اشکالی نداشت؟تو تو وبت و حتی وب من(قضیه اون دختره صدان ) کسیو قضاوت نمیکردی نه؟الان تو تو این کامنت منو اصلا قضاوت نکردی نه؟تو یه فرشته ای هنوز کشفت نکردن بدونن چقدر پاکی !

من فقط راجع به زندگیه زهرا گفتم نباید جریان خیانت یا هر ایراد دیگه ی همسرت رو جار بزنی.باید سعی کنی عیب و ایراد طرفتو بپوشونی.اشتباه گفتم؟باشه غلط کردم.بهتره بیخودی واسه شما زنایی که خودتون واسه زندگیتون دلتون نسوخته دل نسوزونم.اره منکه تو زندگیتون نبودم


درباره سکوت مخاطبان هم همه که مثل شما اکتیو نیستن این ملت دلشون خوشه فقط بیان بخونن و برن اگه بهشون بگی دو کلمه بنویس سختشون میشه ما هم چوب بالا سرشون نزاشتیم هرکی دلش خواست میاد نظرشو مینویسه هرکیم نخواست قدمش روی چشم مشکلی نیست ، مهم اینه همون 20 تا کامنتی که میزارن چند درصدش موافق منن چند درصد مخالف چون معمولا وقتی کسی مخالفه انگیزه پیدا میکنه نظرشو بزاره و از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست.ولی اینجا من کامنت موافق بیشتر دیدم تا مخالف بنابراین میدونم چیزی نمینویسم که خلاف اصول باشه .


بله بله شما وبلاگ نمیزنی داشته هاتو بنویسی چون نمیخوای کسی بدونه کی هستی ولی تو وبلاگ بقیه خوب از داشته هات مینویسی و مانور میدی و خودی نشون میدی.دلتو به داشته هاتم خوش نکن که بعضی ها خیلی فقیرند تنها داراییشان پول است.


در ضمن از این کامنت تو کاملا مشخصه که کی زنجیر پاره کرده و هاره و پاچه میگیره

اگه این چند نفر ازم نمیخواستن راجبه روزمرگیم بنویسم به خودم زحمت نمیدادم هر هفته اینجا رو آپ کنم.البته که برای نوشتن قرار نیست از شما اجازه بگیرم.سوژه هامم بنا به حال و روحیه زمانم انتخاب میکنم 

دوست پسرای مختلف داشتم حتما هنرشو داشتم و اینقدری بودم که پسرا بخوان باهام باشن.اینو جز ایرادای خودم نمیدونم هرچند با کسی طولانی مدت نبودم.

 دیگه بیشتر از اینم سوژه وبم نمیکنمت چون ارزششو نداری واسه خاطر تو خودمو سرگرم یا ناراحت کنم.

در نهایت امیدوارم خدایی که بهش ایمان دارم جواب تو رو به بهترین نحو ممکن بده واگذارت کردم به همون بالایی





از همه دوستان چه پشت صحنه و چه روی صحنه که با حرفاشون مرحم روح و روانم بودند تشکر میکنم.خوشحالم که اگه تو پستا 10 -20 نفرتون بیشتر روشن نمیشید اما به موقع و به جاش روشن میشید و اگه بخوام اسم تک تکتونو اینجا بیارم بیشتر از اون 10- 20 نفری میشید که ایشون فکر میکنن کامنت گذار هست.انگار قراره همه تو همه پستا روشن بشن که ایشون با تعداد کامنتای من میزان موافق و مخالف بودن افرادو میسنجه



من با پستای اخیر یاد کشتی کج زنان می افتم.شما چطور؟


چون به آرامش و سکوت نیاز دارم یه مدت نمینویسم تا روحیه و حوصله م سر جاش بیاد.




شما هرگز یک دزد را به خانه تان دعوت نمیکنید 
پس چرا اجازه می دهید افکاری که شادی شما را می دزدند
در ذهنتان سکنا گزینند ؟

چارلی چاپلین




آنقدر انسان های گرگ نما زیادند که سکوت بهترین سنگر است





۲۴ نظر ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۲۸
✿✿ یاشل ✿✿

چقدر بدبخت و عقده ای هستی بخدا!  اگه از نظر شخص تو من دروغگو و عقده ای هستم و یا در وبم دروغ نوشتم این امری کاملا شخصیه که درکش از فرد سخیفی چون تو به دوره!  باور کن تو یک بیمار روانی هستی. یعنی از نظر آدم فرومایه ای چون تو که ادعای زرنگیت میشه حتی سر زدن به وبلاگ دوست 5ساله ام سها هم جرمه!  بهتر نیست اینقدر خودت رو مضحکه نکنی؟البته برای تویی که خواهرت رو عفریته میخونی و پدرت رو خسیس و برادرت رو بی فرهنگ و مادرت رو فردی شلخته!  گفته ها و حقایق زندگی دیگران دور از ذهن میاد!  خدا رو شکر که تا حالا هیچ پسری خام تو نشده چون واقعا فکر می کنی کسی هستی! الحمدلله نه بر و رویی داری نه شخصیت یا خانواده جالبی. برای تویی که از هر راهییییی هر راهییییی شده وارد شدی تا کسی رو تورکنی  همه چیز توام با دروغ و پز دادنه! کمی روی رفتارت و شخصیت پایینت کار کن اینجور پیش بری هرگز به آرزویی که داىم بخاطرش له له میزنی نمیرسی واقعا یک بار شده از خودت سوال کنی چرا تاحالا موندی و پسر درست و حسابی جذبت نشده؟  خوب دلیلش الان برای من واضحه.چون یقین دارم کسایی که سمتت میان به سرعت پی میبرن تا چه حد عقده تایید شدن داری!و دنبال اینی نشون بدی عقل کلی! خداییش کدوم پسر لارجی میاد کسی چون تو رو بگیره که حتی نمی تونی تو خونه از خودش و خانواده اش پذیرایی کنی؟بعد خودت رو سبک می کنی میری هتل!! که جا برا نشستن نداره!! خدا به هر کس به اندازه قلبش میده. یقین بدون قلبت سیاهه که برات نمیشه .حالا بیا چادر مادرت و خساست بابات و بی فرهنگی داداشت رو بهونه کن!  آخه بیچاره تو کی باشی که بخوای به من بها بدی یا منو بزرگ کنی!!  تو همونقدر که با خودت کنار بیای زیاده با دنیای مجازی که سهله! خداییش این حرکتت برام خیلی خنده‌دار درعین حال جالب بود یعنی تا این حد فکرت درگیر منه که به دوستی چندساله من و سها جان هم داری رشک میبری و بخاطرش پست میزنی؟خوبه بچه ها بهم گفتن چقدر خوددرگیری داری! الان واقعا باور دارم تو یک بیماری! خدا کنه یه کور و کچل برات پیدا شه تا زمین و زمان رو مقصر بی شوهریت ندونی .جالبتر اینجاست وقتی التماس می کردی بهت کامنت داده شه برا دلخوشیت هم شده کامنت میدادم بعد می نوشتی تو دقیقا مثل منی!!!!''''حالا چی شد من اهل پز و درغگو شدم تنها بخاطر اینه که هرگز دوستم زهرا رو کنار نذاشتم و اجازه ندادم پشت سرش حرف مفت بزنی. نمونه اش دشمنی تو از زمانی بود که گفتم نو در زندگی زهرا نیستی پس قضاوتش نکن یهو سوختی! قدرت انتقادت زیر صفررررررررره. بعد خیال برت داشت اگه ازبین 300یا400خواننده. فقط20کامنت تاییدت کنند داری راست میگی و همه قبولت دارن!  به مغز کوچکت نرسید پس چرا بقیه دربرابر حرفات سکوت می کنند!  خوشحالم زهرا هرگز فریب دو رویی چون تو رو نخورد و قبولت نداشت!  به گفته یکی از دوستان سوختی از اینکه بهت اعتماد نداشت اومدی راجبش پست زدی!  بشین پشت سر منم صفحه بزار مهم نیست چون به کوری چشم تو و امثال تو من تو زندگیم داشته هام اونقدر هست که نخوام برای تایید شدن یا دیده شدن وبلاگ بزنم و زر زر کنم تا بلکه عقده های فروخفته درونم توسط 10-20نفر تایید شه کاملا مشخصه کی چطوریه؟ حالا تا صبح قیامت بشین فکر کن تو بدون نقص بودی و عالم و آدم مقصر ازدواج نکردنت!  یه چیز دیگه بگم بهت برات بد نیست 
کافی بود به مغز کوچکت فشار میاوردی از سها سوال میکردی چند ساله با من دوسته بعد خودت رو جر میدادی چرا با سها دوستم!!!بخدا آدم عقده ای و بدبخت تر از تو ندیدم!  برو روانپزشک شاید بتونی درمان شی و زنجیر پاره نکنی بخاطر اینکه با دوستم، دوستم :((((/حالا سوژه پست بعدیت جور شد بدو بدو پست بزن و به من و بقیه توهین کن تا مدتی خودت و بقیه مشغول باشید! حیفه بخاطر نداشتن خواستگار و دوست پسرهای مختلف وبت بدون پست بمونه!  دست دوستانم درد نکنه بهم خبر دادن که از بی پستی هار شدی داری پاچه بقیه رو میگیری!  منم اجازه بهت میدم همچنان منو سوژه کنی تا بازارت گرم بمونه! آخه بیچاره ای چون تو بیشتر از این ازش برنمیاد




برای درک بیشتر مطلب به کامنتهای پست قبل مراجعه شود


۳۳ نظر ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۱۵
✿✿ یاشل ✿✿

امشب نمیدونم از چی بنویسم.اینجا جایی واسه درد و دل هست واسه همین امشب یکم از چیزایی که تو دلمه مینویسم بلکه یکم سبکتر شم.اگه ننویسم شاید به زودی بترکم دیگه منو نداشته باشید.خود شیرینم خودتونید

تو این یه سال آدمای زیادی تو وبم اومدنو رفتن و هر از گاهی با یکیشون حرفم میشد و میزدیم به تیپ و تاپ هم و من مجبورشون میکردم از وبم برن.نمیدونم این طبیعیه یا نه ولی من آدمی نیستم که با حرف کسی کوتاه بیام و زیر بار حرف بیخود و زور برم.اگه جایی احساس کنم کسی داره حرف بیربط میزنه و با حرفاش اذیتم میکنه اون روی خشنم ظاهر میشه و نهایت کاری که میکنم اینه که طرفو میتارونم.اگه همه اوناییکه این اتفاق براشون افتاده هنوزم اینجا رو بخونن میدونن که تعدادشون کم نیست شاید از 5 تا هم بیشتر باشه.اگه میتونستم قید بقیه دوستامم بزنم نظراتو میبستم و با خیال راحت مینوشتم ولی این جرئتو ندارم که ارتباطو یکطرفه کنم.واسه همین فقط از وبم بیرونشون میکنم.شاید فکر کنید من نرمال نیستم،شاید فکر کنید روانیم که هر از گاهی پاچه یکیو میگیرم،ولی از نظر خودم هیچکدومش درست نیست.من فقط آدم رکی هستم که چیزی که میبینم و احساس میکنمو به رو میارم و نمیزارم کسی به رفتار زشتش ادامه بده.نمیدونم اونیکه قاضیه بین ما چی قضاوت میکنه.میخوام یه بار همه اوناییکه باهاشون اینجا کل انداختمو مرور کنم.

1-

یکی بود وقتی میومد وب من زود پسرخاله میشد و بهم پیامای خصوصی زیاد میداد در حد 10 خط و من بیچاره از سر کمرویی جوابشو میدادم و نمیگفتم آقای فلانی مگه من چه صنمی با تو دارم جز یه ارتباط وبلاگیه ساده.به من چه که این همه از خودت واسه من تعریف میکنی و درد و دل میکنی.یه روز پروگی کرد و گفت جواب فلان سوالتو نمیدم چون میترسم بخوای منو سوژه وبت کنی.من آتشین شدم.من؟؟ منکه آخه به زور جواب پیامای تو رو میدم و هر بار نظراتمو باز میکنم میگم اه بازم این پیام خصوصیه بلند بالا داد آخه منو با تو چه کار که بخوام بهت نظر داشته باشم این شد که بهش توپیدمو دمشو قیچی کردم.

2-

یه دختری بود که اومد تو یه پستام گفت من اهل اینجور رابطه ها نبودم و تو که بودی فلان و من فحش ندادم بد و بیراه گفتم فحش با بد و بیراه فرق داره! ایشون نتونست کامنت شوخیه منو درک کنه و این شد که زدم به تیپش که دیگه با کامنتای خشکش اینورا پیداش نشه.

3- 

یکی دیگه بود که با به بسم اله که وارد وبم شد شروع کرد به انتقاد آتشین که ازدواج اینترنتی خنده داره و فلانه و بهمانه و این صحبتا.گفتم اره تو درست میگی یه نیگاه به دورو برت بکن بعد نظر بده .بعد مثل بچه ها زود از کارش پشیمون شد و با معذرت خواهی شد رفیق گرمابه و گلستان ما.همه جا میومد از ما تعریف میکرد و 180 درجه عوض شده بود ولی یه حسی به من میگفت این همون آدمه ها منتظر روزی باش که دوباره مثل روز اول بشه .حسم اشتباه نبود و شد .یه روز سر مسائل مذهبی تو وبش بحثم شد و جوابمو با همون زبون تند و تیزش داد دیگه سعی کردم وبش نرم ولی اون باز میومد و چند باری با لحن غیر مستقیم تیکه هایی انداخت که میگفت از سر عمد نبوده ولی خب من نمیتونستم لحن بیانشو تحمل کنم و ترجیح دادم دیگه نباشه و مجبور نباشم زبان تلخ و گزنده شو تحمل کنم.

4-

یه پسر بچه 7 سال از خودم کوچیکتر که به طرز احمقانه ای میومد بهم ابراز علاقه میکرد و چندین بار باهاش تند برخورد کردم تا بیخیال شد.آخه چرا این پسرا یکم عقل تو کلشون نیست.منو با یه بچه دهه هفتادی چکار؟با خودش چه فکری کرده واقعا؟من مغز خر خوردم؟که بیام با یه الف بچه ازدواج کنم؟بار آخر گفتم کامنتات تایید نمیشه و تا یه مدت با اسمای دیگه کامنت میزاشت تا دیگه انگار غیبش زد.

5-

یه دختر بچه تلخ و پرو که کامنتاش دو کلمه ای بود و فقط انتقاد و منم چند باری به جاییم نگرفتم و گفتم بزار دلش خوش باشه میاد حرفشو میزنه ولی دیگه این کاسه صبر یه روزی لبریز میشه و مجبور شدم بهش اولتیماتوم بدم که کامنتاشو تایید نمیکنم اونم باز با پرویی کامنت گذاشت و وقتی دید تایید نمیشه رفت پی کارش

6-

یه خانومی که تو دورانی که داستانای خواستگاری دوستانو میزاشتم بهش الکی میدون دادم و بزرگش کردم و کامنتشو که یه صفحه دو روی برگه بود گذاشتم پایین یه داستانا .وهم ورش داشت فکر کرد دیگه علامه دهره رفت و اومد هی رفت بالا منبر هی ما تحمل کردیم،هی خواست نظرشو غالب کنه بازم هیچی نگفتیم،وقتی از خودش و شوهرشو زندگیشو اینا حرف میزد حس ششم به من میگفت مثل اون همکار خالی بندم که وصفش تو این پست شد داره زیادی پز میده حالا راست یا دروغ لحنش همراه با کلاس و پز دادنه.اونم واسه کی؟واسه کسیکه الان تو موقعیت و شرایط اون نیست.خب من بازم تحمل کردم و گفتم باریکلا آفرین که به همچین جایگاه رفیعی رسیدی باریکلا که زرنگ بودی این شوهر رویاییو تور کردی ولی خب عمر این تعریفا کوتاهه و وقتی به وب ایشون میرفتم چیزایی از زندگیش میخوندم که به نظر زیادم با اونهمه خوشبختی تناسب نداشت.حالا آدم خودش میدونه در چه حد خوشبخته ولی آخه اینهمه تعریف که گفتن نداره.جز اینکه میخوای دل یه عده جوون مجردو بسوزونی کار دیگه ای هم میکنی؟امیدوارم به سرنوشت همکارم دچار نشه که بلاخره هر آدمی یه جا باید تقاص پس بده.حالا اینا به کنار اما

این آخری از همه اونا سمج تره و ول کن ماجرا نیست و از وبم که بیرونش کردم میره وبایی که من میخونمو احیانا یه روزی میخونده واسشون کامنت میزاره که من ببینم و تیکه های تو دل عقده ای موندشو حوالم میکنه.خب ایشون جنس خرابی داره و من متاسفانه فهمیدم اینو.حالا موندم تا کی باید پس لرزه های این یکی دعوا رو تحمل کنم.

اگه اینا رو نمینوشتم واقعا روحمو میخورد.میدونم 90 درصدتون اوناییکه اینجا راجبشون نوشتمو میشناسید البته 90 درصد خواننده های همیشگی.

کاش آدم بدای این دنیا با یه دیلیت حذف میشدن مسلما دنیا جای بهتری واسه زندگی بود.







۳۰ نظر ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۵۸
✿✿ یاشل ✿✿