ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

دیروز باز هم توفیق اجباری نصیبم شد و رفتم لب رودخونه. امسال از وقتی آب باز شده 4 باری رفتم، همیشه هم پنج شنبه ها.اکثرا به هدف خرید بعدش میرم ولی همین انگیزه هم باعث میشه من یه سری به رودخونه بزنم و روحیم عوض بشه .بعدم وقت بگذره و ساعت بشه 5 و مغازه ها باز کنن.یعنی تو تایم 3 ونیم تا 5 من لب آب آفتاب میگیرم.این ترکیب آب و آفتاب خیلی قشنگه.

الان میگین کشتی خودتو با این رودخونه.بخدا تو اوضاع الان همین یه نیمچه تفریحم غنیمته

دیروز همت خرج کردم و از مناظر چند تایی عکس گرفتم که میدونم تکراریه ولی خب برگ سبزیست تحفه درویش و در ادامه  تقدیمتون میکنم.

به دلیل اینکه مرخصی بودم و جایی کار داشتم ظهر رفتم میدون امام.به نظر من میدون امام قلب اصفهانه.شاید واسه کسی که تکراری شده اهمیت چندانی نداشته باشه ولی من با وجودیکه از بچگی تو این میدون بزرگ شدم و شغل پدریم تو این بازارای قدیمی بود هنوزم وقتی میرم واسم جذابیت داره مخصوصا که دیروز بعد 1 سال رفتم و حسابی و دقیق یه دور کامل بازارا رو گشتم و کلی جنس جدید دیدم و خلاقیت زیاد که از این مردم میباره.البته دیر رفتنم به این خاطر بود که اونجا تو این یه سال کار خاصی نداشتم.خب الکی پا نمیشم برم جایی.


اینم عکس از قلب اصفهان


 


اینم ماشین کوچولو که یادم رفت سوار شم



این آیه رو هم رو دیوار دیدم خوشم اومد 





اینجا هم رودخونه قلب دوم شهر ما خخخخ





اینم سی و سه پل همیشه پاینده





و این هم غروب ساعت 5 بعداز ظهر 





خب حالا بریم سر چای نبات


دیروز که لب آب بودم یاد یه خاطره ای افتادم گفتم امروز واستون تعریف کنم.یادمه حدود 5 سال پیش یه روز عصر پنج شنبه ای مثل دیروز از سر کارم که تعطیل شدم رفتم لب رودخونه.تنها بودم یکم نشستم  بعد بلند شدم که برم از یه مسیری رد میشدم که روبروم یه صندلیایی بود مردم مینشستن.یه پسری تنها نشسته بود رو این صندلیه و من داشتم از روبروش میومدم یهو نگاهمون به هم گره خورد همینطور که داشتم رد میشدم بهم گفت اگه تنهایی بیا با هم یکم حرف بزنیم .حالا اونجا خیلی از این مزاحما پیدا میشن و این اتفاق خیلی تکراریه ولی خب اکثرا محل نمیدم چون آدمای درپیت زیاد اونجا هست.اما اینبار یه آقا پسر جنتلمن با یه کیف سامسونت بهم اینو گفت و از قیافشم به نظر میومد بچه بدی نباشه .اون موقع فکر کردم مهندسه.از تیپش اینطوری به نظر میومد.

یادم نیست عکس العملم دقیقا چی بود ولی انگار بهش گفتم باشه بیا دنبالم و اون پا شد دنبالم راه افتاد تا یه جایی کنار هم قرار گرفتیم و با هم شروع به صحبت کردیم.چشمای سبز زلالی داشت .عین این تیله ها (ما بهش میگفتیم گولی) که بچگیا باهاش بازی میکردیم بود.خلاصه از خودمون گفتیم و یکم گشتیم و آخرشم شماره دادیم و خداحافظی کردیم.

شغلش مهندسی نبود ولی کارمند یه اداره دولتی بود.سن و تحصیلاتشم بهم میخورد.آشنایی شروع شد و قرار شد یه بار دیگه بریم بیرون.یه جمعه قرار گذاشتیم و دوباره رفتیم همون کنار رودخونه و توی پارک نشستیم به حرف زدن.اونروز یه پیرمردی رد میشد پفک میفروخت بهش گفت بخر اونم یه پفک خرید خوردیم.ماشینم نداشت باید خودم میرفتمو میومدم.اون روزم گذشت تا اینکه قرار سوم رسید.تو این قرار من عصر بعد از کارم رفتم بازم دم رودخونه.انگار  بخاطر نحوه شروع این آشنایی ما رو به رودخونه پیوند داده بود.خب حساب کنید من خسته و کوفته از سر کار اومدم کلی هم با این آقا دور رودخونه پیاده روی کردم ماشینم که نداره اقلا بعدش ما رو برسونه،یه جا یه دکه ای بود زحمت خیلی زیاد کشید رفت دم اون دکه دو تا چای نبات گرفت اورد خوردیم.از این جهت چایی گرفت که زمستون بود و میچسبید.اما به نظر شما یکم واسه یه قرار دو نفره این پذیرایی کم و ناچیز نبود؟

احتمالا از نوشته های من شما اینطور برداشت کردین که من باید خیلی آدم مادی گرایی باشم حدستون درسته اما اینبار میخوام علت این دید و نگرشم رو بهتون بگم.شاید اگه من مثل این مردم بودم و باهاشون فرق نداشتم (که الان سعی میکنم مثل خودشون بشم) اگه منم خسیس بودم مشکلی نبود ولی من روحیه ای دارم که شرمم میشه مهمونی داشته باشم و براش سنگ تموم یا نیمچه تموم نزارم.من اگه مهمونی داشته باشم سعی میکنم در حد خودم هرچند ارزون ولی کاری نکنم بهش بد بگذره.حالا شما فکر کن تو یه شهری هستی که اکثر مردمش این خصلت زشتو(خساست) دارن.اون موقع میشه که من واسم مهم میشه این قضیه.وقتی دختر و پسر میرن بیرون رسم بر اینه که پسر خرج کنه و من انگاری مهمون اونم حالا نه واسه همیشه ولی واسه دفعات اول هست.

در ضمن باید بگم من فکر میکنم صفاتی که به مردم یه شهر نسبت میدن در مورد اکثرشون درسته و یه درصد کمی ممکنه شامل اون خصوصیت نشن.چون خودم بارها مخصوصا تو شهر خودم بهش رسیدم.اینجور مواقع به خدا میگم نمیشد منو تو یه شهر دیگه میافریدی ؟آخه چرا باید جایی باشم که اکثر مردم مخصوصا مردها خسیسن؟چرا باید سر یه همچین چیزی حرص بخورم؟

از داستان دور شدیم.من اون شب تا لحظه آخر با این آقا خوب رفتار کردم و حتی کلی باهاش گفتم و خندیدم ولی تو دلم داشتم از اینهمه خساستش آتیش میگرفتم.خب این آقا که تو پذیرایی از من سنگ تموم گذاشت چرا باید باهاش ادامه میدادم؟همین شد که وقتی رسیدم خونه یه اس خداحافظی دادم و تو شوک فرو بردمش که بفهمه ما دخترا خر نیستیم همه کارای اونا رو مو به مو زیر نظر داریم و اگه غیر مستقیم بی احترامی کنن ما هم غیر مستقیم تلافی میکنیم.

تا یه مدت ول کن نبود تا اینکه مستقیمم بهش قضیه رو گفتم اونم واسه تلافی ازم درخواست رابطه ج ن س ی کرد منم گفتم بشین تا بیام.دیگه میخواست یه چی بگه منو اذیت کنه.خخخ

همونجا که پیداش کردم ولش کردم.یاد این جمله افتادم که آشناییای خیابونی تو همون خیابون تموم میشه.نمیدونم تا چه حد راسته شاید این جمله همیشه درست نباشه ولی تو این قصه درست بود.

دیروزم دو تا پسر اومدن باهام حرف بزنن حیف که بچه بودن متولد 68 خخخخ گفتم من به درد شما نمیخورم.یکیشون پرو بود هی حرف زد هی حرف زد تا من چند کلامی باهاش صحبت نمودم و بعدم بای بای کردم باهاشون.



۳۸ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۴
✿✿ یاشل ✿✿



از نظر من وبلاگ نویسا رو میشه از نوع نوشتنشون به چندین دسته تقسیم کرد و ویژگیای شخصیتیشونو از لابلای همین نوشته ها کشف کرد.البته پیشاپیش این مطلبو خدمتتون عرض میکنم که همه اینا احیانا و احتمالا میتونه درست باشه دوباره نگین نه اینطور نیست .همش که نمیتونه دقیق و درست باشه.اینا فقط یه نظریه س که جای خطا درش وجود داره :


اوناییکه خیلی طولانی مینویسن آدمای پر حرف و پر انرژی و شاد و با روحیه ای هستن.

اوناییکه به خودشون زحمت میدن یه خط یا بعضی مواقع نصفه خط یا حتی دیده شده در مواردی یه کلمه مینویسن و واسه مخاطباشون پستش میکنن کم حوصله، کم حرف، کمی مغرور و کمکی هم تنبل هستن.

اوناییکه به سبک نوشتاری و کتابی مینویسن و از کلمات قلمبه سلمبه استفاده میکنن آدمای عصا قورت داده ،جدی ،مغرور ،مودب و تریپ استاد ،مدیر ،معلم ،کارمند و ... و بیشتر از مشاغل مرتبط با تحصیلات بالا هستن.

اوناییکه محاوره ای و خودمونی (مثل من ) مینویسن آدمای ساده ،رو راست ،راحت ،شوخ طبع ،راحتگیر و از مشاغل متوسط جامعه و با تحصیلات متوسط هستن.

اوناییکه تو وبلاگشون از کلمات شیرین فحش حالا از هر نوعی استفاده میکنن آدمای بی پرده و رک و خیلی راحت و پرو هستن.

اوناییکه تو وبلاگشون همش شعر و عکسای احساسیه آدمای خیلی با احساسی هستن.

اوناییکه وبلاگشون خشک و بی روحه تو زندگیشونم خیلی آدمای بی رنگ و بی ذوقی هستن.

اوناییکه خیلی علاقه به عکس دارن تو زندگیشونم دورو برشون شلوغ پلوغه و آدمای تجملاتی هستن.

اوناییکه وبشون نا منظم و به هم ریخته س مثلا فونتا زیادی ریز یا درشته غلط غولوط زیاد دارن، قالب وبشون شلوغه، تو زندگیشونم آدمای شلخته ای هستن.

حتی از رنگ و لعاب وبشونم میشه فهمید به چه رنگایی علاقه دارن و بیشتر از رنگای جیغ استفاده میکنن یا ملایم و ملیح.سلیقه شخصیشون چطوره.

اوناییکه نوشته هاشون همش کپی از جاهای دیگه س واسه ارایه به دیگران مدام دنبال تقلیدن و از خودشون خلاقیتی ندارن.

اوناییکه سیاسی مینویسن بیشترین دغدغه ذهنیشون سیاسته.اوناییکه ادبی مینویسن همینطور، اوناییکه روزمرگی مینویسن همینطور، اوناییکه از عشق مینویسن همینطور،منم که معلومه دنبال خواستگار و شوورم همینطور 

اوناییکه دیر به وبشون سر میزنن کلا خودشونو وابسته به چیزی نمیکنن و از هفت دولت آزادن.اوناییکه هر روز افتادن تو وبشون خیلی آدمای وابسته ای هستن.

اوناییکه تو وبشون همش از خوراکی حرف میزنن خیلی شکمو ان اوناییکه از خریداشون حرف میزنن خیلی مادی هستن اوناییکه دائم از خودشون تعریف میکنن خیلی از خود راضین .اوناییکه دائم ناله میکنن آدمای غرغرو و حوصله برین.

اوناییکه از در و دیوار وبشون دعا و کلمات مذهبی آویزونه بسیار مذهبی هستن.

اوناییکه رمزی مینویسن خیلی محافظه کارن.

اوناییکه نظراتشونو میبندن دنبال تعریف و تمجید نیستن و حوصله شنیدن حرفای دیگران مخصوصا انتقاداتشونو ندارن و ارتباط یه طرفه رو ترجیح میدن.

اوناییکه جواب نظراتو نمیدن پرو ،پرمشغله ،تنبل و خیلی ریلکسن.

اوناییکه پستای وبشون تاریخ نداره و حتما خودشون حذفش کردن میخوان کمی خاص باشن وگرنه آخه چه معنی داره اینکار؟(آیکون کلیشه ایه  زل زدن به دوربین )

اوناییکه هی آدرس وب عوض میکنن هی آدرس وب عوض میکنن به شدت دم دمی مزاجن و نمیتونن جایی آروم و قرار بگیرن.

اوناییکه خیلی تند تند پست میزارن مثلا روزی 2-3 تا حتما و قطعا بیش فعالن.

اوناییکه دیر دیر پست میزارن خیلی لاک پشتی حرکت میکنن.

اوناییکه بازدید کنننده هاشون زیاده حتما قلم گیرا و جذابی دارن. 

اوناییکه بازدید کننده کمی دارن نوشته هاشون معمولیه.

اوناییکه عکسای واقعی از لحظاتی که گذروندن میزارن خیلی واقع گرا و خوش ذوق هستن.

اوناییکه (مثل من ) از عکسای مجازی استفاده میکنن کمی تنبل و بی حوصله هستن.

اوناییکه خیلی از شکلک استفاده میکنن خیلی احساسین.اوناییکه کم استفاده میکنن کمتر احساسشونو بروز میدن.


و صد ها اوناییکه ی دیگه میشه مثال زد 


اما


همه اینا رو گفتم تا بهتون بگم  از همین یه صفحه وبی که باز میشه ،میشه به کلی خصوصیت از هر آدمی پی برد و مسلما کلی خصوصیتم هست که در فرد وجود داره ولی اینجا به کار نرفته و از دید ما پنهانه، ولی ما میتونیم با همون مختصر خصوصیتا هم کسیو آنالیز کنیم و کمی بهتر بشناسیم که با کی طرفیم و طرف ما آیا به تیپ شخصیتیه ما شبیهه یا نه؟آیا از آشنایی بیشتر باهاش تو همین فضای مجازی خوشمون میاد یا نه؟







۳۹ نظر ۱۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿


از بچگی به داشتن دوست علاقه زیادی داشتم و کلا بچه اجتماعی بودم میگشتم هر جایی یه دوستی واسه خودم پیدا میکردم ولی حتما میدونید همه دوستیا صمیمی نمیشه و من تو هر دوره از زندگیم یه دوست صمیمی داشتم که بعد از تموم شدن دوره رنگ دوستی کم میشد و کم کم فراموش.علتشم خیلی مسائل بود که واسه خودم روشنه .اکثرا من بعد اون دوره تغییراتی میکردم که دیگه با اون دوستم هماهنگ نبودم و رابطه خود به خود قطع میشد.یه دوستی داشتم تو بچگی که همسایه روبروییمون بود ،یه دوست داشتم تو دوران ابتدایی ،یه دوست تو دوران راهنمایی ،یکی دوران اول دبیرستان، یکی دو سال هنرستان،یکی دوران کاردانیم،یکی دوران کارشناسیم،یکی دوران رفتن به اردوها .از اینهمه دوست فقط 3 تاشون عمر دوستیم باهاشون خیلی زیاد شد.دوست همسایه و دوست دوران دبیرستان و دوست دوران اردوها.دوست همسایه که به دلیل نزدیک بودن و حتی بعدها که خونمون عوض شد ارتباطمون ادامه یافت تا 5 سال پیش.یه زمانی احساس کردم این آدم دیگه فقط مواقعی که با من کار داره سراغمو میگیره و غیر اون منو به جاییش حساب نمیکنه.یه زمانی دیدم شدم فقط ابزار دست این آدم و داره ازم سو استفاده که نه استفاده میکنه فقط .اون زمان گفتم این رابطه نباشه بهتره و باهاش کات کردم بعدش خیلی اومد سراغم ولی من دیگه نمیتونستم به قلبم راهش بدم از چشم و چارم افتاده بود .

دوست بعدی دوست دوران اردوها بود یه دختر لوس با تفاوت سنی 6 سال از من کوچکتر.رسما با بچه طرف بودم اما چون تو خانواده سطح بالاتری بزرگ شده بود و دهه نسل جدیدم کار خودشو کرده بود اون از من بیشتر میفهمید و اطلاعات داشت.واسه همین باهاش چند سالی دوست بودم و هم شادابیمو حفظ میکردم و باهاش جوونتر میشدم هم ازش چیز یاد میگرفتم.تا اینکه یه روزی اونم عقلش رسید و از وضعیت خانواده من که قبلا وصفش شد خبردار شد و دید انگار تفاوت ما از نظر مالی و فرهنگی و سنی در حدی نیست که بشه نادیده ش گرفت، کم کم رابطه غزل خداحافظیو خوند و ارتباطو بدون خداحافظی در حالت مسکوت گذاشت.خودم درک میکردم و دیگه حوصله بچه بازیاشو نداشتم و منم راحت تمومش کردم.شاید بعضی از رابطه ها از اولش اشتباهه

و اما دوست سوم دوست دوران دبیرستان بود که چون تو سن حساسی از زندگی (همون دوران بلوغ )بودیم خیلی بهش وابسته شده بودم و مدام خونه هم دیگه بودیم.اون زمان خیلی احساس تنهایی میکردم و نیاز داشتم با کسی باشم و اون از من صد پله اجتماعی تر بود.این دوست تا 7 سالی بعدش دوستیش با من پا برجا بود ولی وقتی تو 20 سالگی ازدواج کرد کم کم از هم دور شدیم مخصوصا که یه اشتباهی در موردم کرد و من تا مدتها نتونستم ببخشمش.اشتباهشو تو پست دوم سوم این وبلاگ نوشتم(پست اولین عشق)مشکل دیگه ای که با این دوستم داشتم این بود که خیلی آدم حق به جانب و با اعتماد به نفس فوق بالا و فضایی بود.من دختر ساده ای بودم و اون هفت خط و زرنگ.تو اون سن چون از خودم اراده بالایی نداشتم به این کارش ایرادی نمیگرفتم و وقتی واسم حق به جانب میشد میگفتم آره تو راست میگی و ادامه نمیدادم.این اخلاقو اگه بخوام به خوبی توصیفش کنم میشه اینکه شما سر یه مسئله با هم بحث میکنید و نظری که شما میدی درسته و نظر اون غلط . مثلا الان دوشنبه س شما میگی امروز دوشنبه س اون میگه نه سه شنبه س من میدونم من مطمئنم، شمام میگی باشه سه شنبه س.حالا همون موقع یا بعد از اندی  اون به اشتباهش پی میبره و میگه ااا آره دوشنبه س ولی بازم حاضر نیست بگه تو راست گفتی.این مشکلو با چند تایی دیگه هم داشتم.چنان با اعتماد به نفس میگن که اصلا ما به خودمون شک میکنیم نکنه اون درست میگه.سر همین قضیه من این دوستمو گذاشتم کنار چون با اینکارش اعتماد به نفسمو خراب میکرد و از چیزی که بود پایینتر میوورد.بعد اون هزار بار تلاش کرد باز باهام حرف بزنه و دوباره مثل قبل بشیم ولی نشد چون من دیگه اون دختر ساده سابق نبودم.من بزرگ شده بودم و صاحب نظر و دیگه واسه ادعاهای اینجور افراد تره خرد نمیکردم.پارسال بعد کلی که ازش فراری بودم و جوابشو نمیدادم گیرم انداخت و تو رودرواسی باهاش حرف زدم بعد دوباره رابطه رو از سر گرفت و یه بار رفتم دیدمش ولی بعد مدتی که تلفنی صحبت میکردیم دیدم این آدم هنوز همون آدمه واقعا دیگه حوصله شو نداشتم دوباره جوابشو ندادم.البته هیشکی مثل این سیریش نبود.حالا هر از گاهی مثلا 4 ماه یه بار زنگ میزنه به خونمون از مامانم اخبارمو میگیره .

الان تو زندگیم فقط دو تا دوست از جنس دختر دارم یکی ایستگاه اول دم خونمون که صبحا موقع رفتن سر کار 10 دقیقه با هم حرف میزنیم و تمام.به نظر دختر خوبی میاد ولی زمان واسه بیشتر وقت گذاشتن با همدیگه رو فعلا نداریم چون هر دو شاغلیم و اون حتی متاهل. دوست بعدی ده دقیقه دم ایستگاه دوم که ایشون یه زن 42 ساله هست و بسیار خوش قلب و مهربون و از جنس خودم.عمر دوستیه من در همین حد هست و از رابطه های بیشتر گریزانم.شاید چون از آدما خیری ندیدم.شاید چون آدم مثل خودم کم دیدم.اما بقیه دوستای من محدود میشن به این فضای مجازی و وب که تو اون دوستای زیادی دارم.اینجا هم آدما هی میان و میرن و فقط تعداد کمی از اونا هستن که واقعا از جنس خودمن.جنسمو نمیگم که تعریف نکنم ولی خب همه این دوره بی شیله پیله نیستن.همه از هم یاد میگیرن دروغ بگن ،کلاس بزارن ،پز بدن، تحقیر کنن و ...

ربطی به ایران و مذهب و اینا هم نداره تاثیر داره ولی جنس خود آدم باید درست باشه.ذات خود آدم باید بی خرده شیشه باشه.

قطعا اگه دنیای مجازی محدود نبود با اوناییکه از جنس خودمن دوستیمو محکمتر میکردم و گسترشش میدادم ولی حیف که نمیشه و من همینکه از همین وبا پیداشون میکنم و دارمشون راضیم.










۳۶ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿

میخواستم یه پست مفصل راجع به این جمله قضاوت نکن بزارم ولی الان مختصر و مفید میگم

 چرا هر دفعه یه جمله شیک مد میشه و ما یاد میگیریم و ندونسته ازش استفاده میکنیم؟چرا ما یکم فکر نمیکنیم ببینیم آیا خودمون اصولا ادمی هستیم که این جمله رو بهش عمل کنیم؟این جمله دقیقا مثل اون جمله هست که میگه غیبت نکن.وقتی تو خون ما آدماس که قضاوت کنیم نمیتونیم نکنیم پس بیخودم به کارش نبرید.ما آدما از صبح الطلوع تا آخر شب داریم همه رو قضاوت میکنیم بعد هی بهم که میرسیم میخوایم های کلاس شیم میگیم قضاوت نکن قضاوت نکن.هر کی بگه من قضاوت نمیکنم دروغ گفته خودشم خوب میدونه.یکم واقع بین باشید لطفا

۲۵ نظر ۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۲۸
✿✿ یاشل ✿✿

به خاطر اینکه یکم عصبانیتم فروکش کرد تصمیم گرفتم ماجرای دیروزو بنویسم.تو این هفته بعد مدتها یه خواستگاری زنگ زد و مادرم مشخصات داده و گرفته بود.وقتی شرایطشو گفت گفتم به ما نمیخوره و عمرا زنگ بزنه.ولی از بخت بدم زنگ زدن و قرار گذاشتن.اونم کجا؟تو بهترین هتل شهر که ویژه مایه داراس.هم ذوق اینو داشتم یه بار تو این هتل قرار داشته باشم (البته قبلا با یکی از دوست پسرای پولدار رفته بودم ولی خب واسه خواستگاری نبود)هم اینکه با وجودیکه میدونستم بهم نمیخوریم نمیشد الکی ردش کنم .

ایشون از نظر شغل خیلی معمولی و تو کار یکی از پوشاک های زنونه بود ولی خب محل کار و سکونتشون تو خیابونای بالای شهر بود.گفتم حتما از نظرشون مهم نیست این فاصله طبقاتی که قرار گذاشتن.تو دلم دعا میکردم طرف زیاد های کلاس نباشه ولی دعاهام مستجاب نشد و بود.البته بازم مادرش چادری بود و خیلی هم تفاوت احساس نشد ولی خب از لباس پوشیدنشون یه چیزایی حدس زده میشد که بالاترن.من مثل یه دختر مثبت ساده لباس پوشیده بودم و اونم که انگار خیلی این خواستگاری و جدی نگرفته و به جاییش حساب نکرده با تیپی که میشه گفت مناسبه کاره اومده بود.از کت و شلوار حتی اسپرتش خبری نبود.یه شلوار کبریتی کرم و یه کاپشن مشکی نیمه بلند و زیرشم دقت نکردم ولی مشکی پوشیده بود.سنشم 1 سال تفاوت داشت خیلی سر زنده و جوون و قیافه معمولی نسبتا خوب.تقریبا میشد گفت ایراد خاصی نداشت اما اینکه چرا اونم واسه زن گرفتنش دست به دامن مادرش شده بود جای سوال داشت چون اصلا به تیپ و قیافه ش نمیخورد سنتی باشه و دنبال اینجور اشناییا.بهش میومد هفت خط باشه و حسابی دوست دختر بازی کرده باشه.

از ماجرایی که تو ماشین برادرم بینمون گذشت قبلا گفتم.وقتی پیاده شدیم و وارد شدیم تازه فهمیدم مامانم چه کرده و با این چادر براق بور و زشت عینهو زنای کولی شده و اصلا به جایی که داشتیم واردش میشدیم این تیپ آدم نمیومد.ولی هی خودمو کنترل کردم چیزی نگم هی تو خودم ریختم نشستیم تو لابی تا بیان.دختر و پسرایی که با مادراشون اومده بودنو نظاره میکردیم.چه تیپایی چه مامانایی از خود دختر خوشتیپ تر.اصلا این هتل واسه مایه دارا بود ما زیادی اونجا ساده بودیم.همیشه ما زودتر از خانواده پسر میرسیم از بسکه این پسرا بدقولن تازه خوبه ما از اون کله شهر پا شدیم رفتیم و یه ربع زود رسیدیم و اونا که با اونجا دو تا خیابون فاصله داشتن و 10 دقیقه بیشتر نمیشد 10 دقیقه دیر کردن.

وقتی اومدن با همون نگاه اول فهمیدم هیچکدوم از دعاهام مستجاب نشد و این شازده به درد ما نمیخوره.اینقدر عصبی بودم که فقط میخواستم این چند دقیقه بگذره و تموم شه.اصلا واسم نتیجه کار مهم نبود.رفتیم مثلا بشینیم تو کافی شاپ.میز خالی نداشت گفتم چه بهتر منکه میدونم با این به جایی نمیرسم کاش بیخودی خرجم رو دستشون نزارم .گفتم بریم تو همون لابی بشینیم خواهرش گفت نمیزارن بلند میکنن اخرش بعد کلی چرخیدن به همون حرف من رسیدن و رفتیم لابی یه 10 دقیقه نشستیم.چادر ضایع مادر من تو فکرم بود.یعنی این چادر به درد تو کوچه هم نمیخورد چه برسه جلسه خواستگاری.

واسه اینکه فکر نکنن منم مثل مادرمم شروع کردم به حرف زدن و چند کلمه ای راجع به خودم و کارم گفتم و به اصطلاح یه معارفه الکی و ساختگی داشته باشیم و شرو کم کنیم.اونم به همراه خواهرش یکم صحبت کردن.فکر کنم کار خواهرش بود این قرارو هماهنگ کردن از بس مهربون بود ولی کاش تفاوتا رو میدید و خودشو به اون راه نمیزد.داداشش هر دفعه که میخواست حرف بزنه یه خنده ریزی به حالت نیشخند میکرد که احساس میکردم داره مسخره میکنه ولی وانمود میکنه شاده.

ازش ادرس مغازشو پرسیدم که یه وقت بعدنا اونورا افتابی نشم.تو دلم گفتم این همه دختر میان تو مغازت خب از اونا یکیو پیدا کن به مامانت چرا زحمت میدی.بعد خودم دیدم سکوت حاکمه گفتم دیگه کافیه تا حدودی اشنا شدیم تا بلندمون نکردن پا شیم بریم و بعد یه خداحافظی کردم و با اژانس برگشتیم.تو ماشینم خودمو کنترل کردم و دیگه رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و بیرون نیومدم.صبحم با اجازتون رفتم چادر و روسری مامانمو با قیچی جر وا جر کردم ریختم جلوش که بفهمه واسه من این ابرو ریزیارو نکنه.باورتون نمیشه چند تا روسری خوشگل گرفتم تا حالا براش.چادر خوب دوختم براش. بهونش اینه شسته بودم رو بند بارون میومد خشک نشد.اگه میخواست میتونست بیاره تو با بخاری خشکش کنه اینا همش بهونه س واسه تنبلیاش واسه نفهمیاش.من رو حرفم می مونم و دیگه هیچ خواستگار سنتی قبول نمیکنم تا هر وقت که بشه.به درک بزار بمونم همینطور.میدونم اونیکه باید بخواد نمیخواد.منم دیگه نمیخوام






۳۹ نظر ۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۹
✿✿ یاشل ✿✿