ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

خواستگاری دوستان 3 :


من و همسرم در دانشگاه با هم آشنا شدیم، درنتیجه خواستگاری سنتی به اون معنی نداشتیم:) ولی شاید باور نکنید که شوهر من از خود من هم خجالتی تر بود و این "آشنایی" که میگم، اصلا به اون معنی ای که ممکنه بلافاصله به ذهن متبادر بشه نیست. ما 24 فروردین 77 برای اولین بار همدیگه رو دیدیم، و یک سالی با هم کار میکردیم توی دانشگاه، و روز 25 مرداد 78 وقتی توی مرکز کامپیوتر دانشگاه تنها بودم، ایشون وارد مرکز شدند و نشستند دو تا صندلی اونورتر و بعد از چند دقیقه بهم گفتند که من قصد ازدواج با شما رو دارم!!! ما اصلا قبل از اون درباره ی این چیزها با هم حرف نزده بودیم و ارتباطمون خیلی رسمی و فقط مربوط به کار بود، ولی میدونید که، دخترها زود میفهمند توی دل پسرها چه خبره! یعنی من از قبل از اینکه اون این حرف رو بزنه، حدس زده بودم که همچین قصدی داره. خلاصه یک ساعتی با هم حرف زدیم و از معیارهامون گفتیم. خوبیش این بود که اون روز، من و اون تنها بودیم توی مرکز کامپیوتر و توی این یک ساعت هم از شانس خوب ما، هیچکس وارد مرکز نشد! همسر آینده ام انقدر دستپاچه بود و موقع حرف زدن، خجالت میکشید که نه تنها تمام صورتش، بلکه حتی توی تخم چشمهاش هم قرمز شده بود! :) هیچوقت قیافه ی اون روزش رو یادم نمیره. 

حدود یک ماه بعدش اومدن رسما خواستگاری با مادر و پدر و مادربزرگش، البته توی این مدت ما خودمون هی با هم حرف میزدیم توی دانشگاه برای آشنایی بیشتر. آذر 78 عقد کردیم و مرداد 79 عروسی، یعنی امسال میشه 15 سال. با خوبی و خوشی. 2 تا بچه هم داریم.

حالا یک چیزی هم که میخواستم بگم به جوونها اینه که معیارتون برای ازدواج فقط "اخلاق" باشه، اخلاق، اخلاق. حتی نمیگم ایمان، چونکه کم ندیده ام آدمهای نمازخونی که اخلاق درستی ندارند. اخلاق هم چیزیه که از خانواده منتقل میشه، یعنی موقع ازدواج، خیلی دقت کنید که خانواده ی طرف، چه جور آدمهایی هستند، خلاصه از ما گفتن، پول خوشبختی نمیاره. سوزانترین عشق ها هم بعد از چند سال سرد میشه. فقط اخلاقِ خوبه که به زندگی دوام میده.

با آرزوی خوشبختی برای تو یاشل جان و خواننده های وبلاگت.


با تشکر از دوست خوبم لیلی خانم




۱۸ نظر ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۴۰
✿✿ یاشل ✿✿



خواستگاری دوستان 2 :


خوب من این خاطره رو بیشتر واسه نویسنده وبلاگ میزارم که بدونه همه این دلایلی که واسه رد کردن خاستگاراش داشته هر کسی میتونه داشته باشه.

شهریور سال 88 بود که قرار بود ساعت 12 شب جواب کنکور بیاد رو سایت و من هم خیلی استرس داشتم. اون شب یکی از دوستام خونمون بود و با یکی از خاستگارای قدیمش که خانواده هاشون با هم تفاهم نداشتن و بعد از یکسال قرار داشت. ساعت ده شب بود و من از استرس رفته بودم تو رختخواب. خلاصه  منو با خودش برد به بهونه ای که دیروقته و 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشه . منم آماده شدم رفتم اما اون تنها نبود و با یکی از فامیلاش اومده بود منم که هیچکدومو تا به اون روز ندیده بودم گفتم این افغانیا از کجا فرار کردن) دقیقاً همین لفظ که بعدش فهمیدم همینا مهمونای مان.!! خلاصه گفتن بریم سوار ماشین بشیم و یه چرخی بزنیم زود میایم. من و دوستمم رفتیم نشستیم عقب و اون دوتا هم جلو. منم دیدم دوستم و اون پسره خیلی دارن با هم حرف میزنن خودم پیشنهاد دادم که اون پسره که اسمشو میزاریم علی بیاد عقب پیش رویا دوست من بشینه و من هم برم جلو بغل دست رضا که پشت ماشین بود بشینم. من که کلا قاطی و استرسی از کنکور و رضا هم انگار از دماغ فیل افتاده بود حتی زورش میومد سرشو بچرخونه ببینه من چه شکلیم خودشم که ماشالا از چهره که هیچی موی بلند با ریش بلند گذاشته بود که دیگه...

این که محل نمیذاشت یه جورایی حس امنیت بهم دست داده بود چون من کلا میترسیدم سوار ماشین پسرا بشم و هیچوقت نمیشدم اما اون شب انقدر حس خوبی داشتم که هر چی رویا میگفت بریم خونه الان مامانت دعوات میکنه من میگفتم اشکال نداره یه ذره دیگه باشیم. تنها جایی که نگاهمون تو همدیگه بد گره خورد وقتی بود که پیاده شده بودم خواستم خداحافظی کنم یه لبخند تحویل ما داد که دل ما رو تا کجاها برد . واقعاً برای یک مرد اصلا مهم نیست که چقدر خوشگل باشه به نظرم غرور و جذبه یک مرد میتونه زنا رو جذب کنه. حس خیلی خوبی بهش داشتم اما نمیفهمیدم چرا . اصلا حس خوبی به زندگیم پیدا کردم چون تا قبل از اون به خاطر عشق نوجوونیم و 5 ساله ای که شکست خورده بودم به شدت افسرده بودم باور میکنین یک شبه آدم زندگیش زیر و رو بشه. خلاصه فرداش آقا رضا به ما اس داد و یه احوالپرسی ساده و منم که اصلا هلاک نبودم . خلاصه چند روز گذشت و دیگه خبری نبود منم که شمارشو پاک کرده بودم و اصلا هلاک نشدم!!!

رفته بودم مسافرت که دوباره اس داد و گفت فکر کردم خوشت نیمده که دیگه خودت زنگ نزدی منم روم نشده زنگ بزنم. منم گفتم نه به خداااااااااااااااا شمارتو پاک کرده بودم خلاصه اون چند روزی که مسافرت بودم خیلی اس دادیم جالبه که فقط هم اس میدادیم و آقا روش نمیشد زنگ بزنه یه جوری حرف میزد که من فکر کردم واقعا اولین دختری هستم که باهام دوست شده. تو اس ام اسا متوجه شدم که خونشون توی بهترین نقطه تهرانه بهترین نقطه که حتی تو رویاهام تصور نمیکردوم و کارخونه دار بودن و تک پسر و خلاصه هر چی که شما فکر کنین عالیه ... تازه فهمیدم آقا با این قیافش چرا وقتی نشستم توماشینش اصلا ما رو تحویل نمیگرفت . البته این نکته از اونجا واسم تعجب آور بود که من به گفته دیگران خیلی زیبا و جذاب بودم و تا اون روز پسری رو ندیده بودم که حتی بهم نگاه هم نکنه

دانشگاه ما شروع شد و دوستی هم شروع شد اماچون آقا زیادی نازنازی بودن دوستی ما به گونه ای بود که یک ربع قبل از اینکه بیان دنبال من زنگ میزدن و قرار میذاشتن با ماشین یک ربع میچرخیدیم ودوباره سه ماه قهر بودن . فکر کنید من چطور تو این مدت ایشون رو تحمل میکردم. نه اینکه فکر کنین ساده بودمو نمیفهمیدم سر و گوشش میجنبه حتی یکبار با یه دختر دیگه دست تو دست انقدر به هم نزدیک بودن که من مطمئن شدم زن گرفته، تویکی از پاساژا دیدمشون که از عمد رفتم از جلوش رد شدم تا اون هم منو دید و تا شش ماه هیچ خبری ازش نشد و انقدر پرو بود که بعد از شش ماه زنگ زد و من هم انقدر بی پروا که دوباره با روی باز ازش استقبال کردم. نمیدونم چی تو وجودش بود که نمیتونستم باهاش بد حرف بزنم یا جوابشو ندم . البته بگم منم تو این مدتا که اون نبود شیطونیای خودمو میکردم که بعدش  فهمیدم چهار پنج موردش از طرف خودش و پسرای فامیلشون بوده که خواسته منو امتحان کنه حتی همون شب که من اون و با اون دختره دیدم قبلش یکی بهم اس داده بود و منم رفتم سر قرار که ببینم کیه خدا میدونه از پسره خوشم نیومد و اصلا جلو نرفتم. الان فهمیدم وقتی بعد از اینکه با دختره دیدمش بهش اس دادم این رسمش نبود چرا اس داد که تو هم همون زانتیا واست خوبه ( منظورش همون پسره بود که باهاش قرار گذاشتم) اون موقع نفهمیدم منظورش چیه!!!

یه دو سالی همینطوری گذشت و ما تو دانشگاه یه خاطرخواهی پیدا کردیم که بدمون نمیومد ازش اما قبلش به رضا زنگ زدم و گفتم من از فلانی خوشم میاد و دارم بهش اکی میدم (الکی میخواستم یه کاری کنم بهم توجه کنه) از اون موقع ورق برگشت کسی که یک سال بود پاشو توی شهر ما نذاشته بود کار و کاسبیشو ول کرد و اومد اینجا  و کسی که توی سه سال دوستی فقط ما یه دونه رانی ازش دیده بودیم کادوهایی میخرید که دهن همه باز میموند!و انقدر با خانوادش جنگید، جنگ به معنای واقعی آخه اونا از لحاظ ثروت و اسم و رسم خیلی بالاتر از ما بودن مثلا ما 1 بودیم اونا 90 و چون پسر یکی و عزیزکرده خانوادش بود به این راحتیا اجازه زن گرفتن بهش نمیدادن اما اون خودش یه انگشتر خرید و گفت تو زن منی!!!

بالاخره ما بعد از چهارسال عقد کردیم و تا چند روز دیگه هم بعد از دو سال عروسی میکنیم. این اولین و آخرین خاستگار رسمی من بود. رویا هنوز ازدواج نکرده و علی بعد از من و رضا ازدواج کرد و الان بچش داره به دنیا میاد. ما هم اختلافایی با هم داریم اما از همون اختلافایی که هر زن و شوهری با هم دارن و ربطی به نحوه آشناییمون نداره چون به نظر من هر شناختی که قبل از ازدواج بدست بیاری یعنی هیچ . فقط میتونم بگم تو ازدواجتون به خانواده و روابط پدر و مادرش با هم دقت کنین و مطمئن باشید قراره همون رفتارارو تو زندگی خودتون هم ببینید بچه ها از پدر و مادرا الگو میگیرن. اینا تجربه های منه تو داستان من چند نکته بود که لازمه بیان کنم.

1-      اونی که باید بیاد میاد و انقدر به دلت میشینه که تو دیگه نه زشتیشو میبینی نه قد و نه ثروت و اصلا مهم نیست قبل از اون یا بعدش چند نفرو ببینی کسی قرار نیست جاشو بگیره چه بهتر چه بدتر

2-      اگه دیدین یکی خیلی پولداره جا نزنین و اعتماد به نفستونو از دست ندید ازدواج فقیر و پولدار فقط تو قصه ها نیست فقط کافیه یکی واقعا شما رو بخواد

3-      اینکه یه پسر محلتون نذاشت و همش باهاتون قهر میکنه نا امید نشین البته اگه شما خیلی دوسش دارین پاش صبر کنین و تلاشتونو واسه به دست آوردنش بکنین

4-      اینکه یه پسر دوست دختر داشته باشه اصلا به این معنی نیست که شما نتونین باهاش ازدواج کنین. باور میکنین من بعد از عقد فهمیدم شوهرم با 50 تا دختر دوست بوده تازه کسی که من حاضر بودم قسم بخورم به هیچ دختری نگاه نمیکنه کلا منظورم اینه که به هیچ مردی اعتماد نکنین همشون با دخترای زیادی دوست بودن باید اینو قبول کنیم.

5-      ازدواج کردن به تعداد خاستگار

6-      به قیافه یه مرد اصلا توجه نکنین که هیچ اهمیتی نداره به منو شوهرم اوایل همه میگفتن دیو و ودلبر و تو خانواده خودشونم خیلی حرف هست که من فقط به خاطر پول زنش شدم اما به خودش ثابت شده که اینطوری نیست و همین کافیه .واسه خوشبختی به حرف مردم اهمیت ندین بالاخره یه حرفی واسه گفتن پیدا میکنن. ببخشید دیگه طولانی شد شش ساله بود آخه


  با تشکر از دوست خوبم دلبر خانم


دلبرم دلبر خانه خرابم کرد



پی نوشت :

اولا مرسی از تمام نظرات دوستان که با حوصله و دقت داستان و خوندن. اینجا میخوام چند تا سوء تفاهم و برطرف کنم. یکی در مورد زیبایی خودم من فقط اول ماجرا که یه پسر مجرد حتی حاضر نباشه به یه دختر زیبا یه نگاه هم بکنه واسم جالب بود هیچ ربطی هم به خودم نداشت. کلی گفتم بعد هم یه دور دیگه از دوستان خواهش میکنم داستان و بخونین  من هیچ جا اشاره ای به اینکه من عاشق بودم یا ایشون عاشق بودن نداشتم و ادعایی هم ندارم من فقط گفتم به دل همدیگه نشستیم و هر چقدر هم که با افراد دیگه آشنا شدیم بازم فقط یه نفر حال خوب به آدم میده و من هیچ جا نگفتم ایشون امتحان کردن و من مردود شدم ایشون امتحان میکردن منم به سبک خودم زندگی می کردم یعنی قرار نبوده چون به ایشون حس خوبی داشتم به هیچ مورد دیگه ای فکر نکنم چون همونطور که گفتم ما عاشق نبودیم تاکید میکنم فقط حس خوبی به هم داشتیم و هیچ تعهدی بینمون نبوده اگر هم در مورد دیدنش با دخترای دیگه چندان سخت نگرفتم به همین دلیل بوده که به خودمم سخت نگرفتم و ممکن بوده همون اتفاق واسه منم بیفته. دیگه اینکه بخوایم بگیم هیچ دختر یا مخصوصا پسری رو با هیچ دختری قبل از ازدواجش ندیده باشیم یه کم غیر متعارفه تو جامعه الان!!!  در مورد خانوادشم باید بگم اصولا خانواده ها مخصوصا اگر از لحاظ مالی بالاتر باشن یا حتی اگر نباشن با موردی که پسر انتخاب میکنه مخالفت میکنن. اما در مورد خانواده همسر من با خود من مشکلی نداشتن تو داستان هم اشاره کردم با زن گرفتن پسر مشکل داشتن چون مادر و پدر هر دو وابسته به پسر بودن اینم که گفتم باهاشون جنگید صرفا جنگیدن در مورد ازدواجش بود و حتی همه اینا قبل از این بود که پدرش من رو ببیینه و به خاستگاری بیاد یعنی اصلا مخالفتشون صرفا به خاطر این بود که نمیخواستن بیان خاستگاری اما وقتی اومدن دیدن ما از لحاظ فرهنگی و مالی خیلی معمولی بودیم و آبرومند دلیلی برای مخالفت نداشتن و الان هم مشکلی با هم نداریم.این که پسرا بگن شرایطمون جور نیست کار نداریم پول نداریم عزاداریم و ... اینا همش بهونست اگه واقعا بخوادتون همه این موانع و میگذرونه دیگه امیدوارم منظورمو رسونده باشم و رفع یه سری سوتفاهمات شده باشه. در کل میخوام بگم این همه قانون و قاعده و سخت گیری تو زندگی واقعی خیلی هم اثر نخواهد گذاشت

۳۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۱۷
✿✿ یاشل ✿✿

خواستگاری دوستان 1 :

شب خواستگاری ما مصادف شد با شب کنکورم از اونجاییکه خواستگار قبلی که یه ماه قبلش آمده بود تا پای نامزدی پیش رفت وجور نشد منم اون شب با خودم گفتم اینم با سخت گیری های برادرم حتما به هم می خوره چون موقعیت قبلی خیلی از این بهتر بود
 
خلاصه من با تمرکز کامل اون شب یه دور بعضی از کتاب ها رو مرور کردم وسرجلسه کنکور هم با نهایت دقت پاسخ دادم 
راستی یادم رفت بگم اون موقع ها هرشب میگ های عراقی یه چندتا بمب بهمون تقدیم می کردن اون شب هم صدای آژیر قرمز بلند شب وبرقا رفت ماهم یه چراغ زنبوری روشن کردیم وتو نور اون از خواستگار پذیرایی کردیم نوبت به چای آوردن من شد چون با قاطعیت فکر می کردم از نظر خانوادم رد شده هست لذا با چادر مشکی تو نور کم جلوی در اطاق چایی رو دادم به برادرم و بیرون آمدم حالا آقای خواستگار من رو ندیده وتو نور کم اونم جلو در چی دید نمی دونم 
حالا از اون جایی که اگه قسمت باشه کارا جور می شه همه ی اعضای خانواده مخالف بودند فقط پدرم موافق بود خودمم ممتنع  حالا 28ساله با هم زندگی می کنیم خدا رو شکر از بقیه ی باجناق ها خیلی بهتره
خودم دانشگاه همون سال قبول شدم الان هم شاغلم

سال خواستگاری حدودا 65 بود الان یه عروس خوب دارم واگه دخترم خواستگاری که توتعطیلات عید آمد قبول می کرد الان داماد هم داشتم 

من به اخلاق پسر خیلی اهمیت می دادم بخاطر همین انتخاب همسر رو بر عهده ی خانواده گذاشتم چون من هیچ شناختی نسبت به خواستگار نداشتم واون موقع مد نبود برن حرف بزنن وهنوز هم معتقدم انتخاب همسر خیلی سخته بخصوص اگه ملاک مسائل معنوی باشه چون ظاهر طرف رو می شه دید اما اخلاق وایمان رو درطول زمان می شه شناخت
راستی دخترم خواستگار رو ندیده رد می کنه وهنوز هم در مورد ملاک هاش حرف نزده حالاچی می خواد خدا می دونه

با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم


احتمالا خودشون بودن گیرشون انداختیم 



۱۹ نظر ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۳۹
✿✿ یاشل ✿✿

میگم یه موقع خجالت نکشین از اینهمه استقبالی که کردین.واقعا دست مریزادمن خسته شدم از بس خاطره خوندم .اصلا نمیدونم کدومشو بزارم به جون شما.فقط میخوام ببینم اونیکه این پیشنهاد و داد کجاست خودش؟چرا اقلا همون یه خاطره ننوشت ما دست خالی نمونیم؟البته میدونم توقع بیجاییه.حتما میگین خودت وبو راه انداختی خودتم بنویس دیگه.منم همینکارو میکنم.فعلا از هر دری مینویسم ولی با موضوع ازدواج،تا خواستگاری پیش بیاد تعریف کنم.

اول از همه از اوضاع این روزام بگم.خواستگار دروغگو تو عید که خطمو عوض کردم و خط قبلیمو انداختم منو پیدا کرد و زنگ کش کرد مارو، منم سریعا بلاکش کردم.حالا ول کن نبود با خط دیگه زنگ زد و حرف زد گفت میخوام جدی بیام و حرف جدی بزنم.گفتم چه حرفی؟گفت راجع به آینده و اینا.منم خندم گرفت نمیدونم چرا اینا که نمیخوامشون هی منو میخوان هی منو میخوان بعد اصلنم تاثیر نمیزارن روم.گفتم نظرم خیلی وقت پیش منفی شد دیگه نزنگ ولی مگه ول کرد.آخرین بار چند روز پیش بود که اس داد به خدا دوستت دارم منم پقی زدم زیر خنده گفتم آره جون خودت.نمیدونم چرا اصلا دوستت دارم گفتنای پسرا باورم نمیشه.به نظرم خیلی این جمله حال به هم زن شده بسکه از دهن هر کس و نا کسی در میاد اصلا ارزشش از بین رفته

این از این.چند شب پیش یه خواستگار زنگ زده بعد که مشخصات داده و مامانم واسه من گفت فهمیدم همون خواستگار قد کوتاهه به مامانم گفتم تازه شناخت. گفتم چقدر این دوزاری مامانا کجه ها نه مامانه اون فهمیده نه مامانه من.بعد دفعه دوم که زنگ زده مامانم به مامانش گفته شما قبلا زنگ زدین و اومدین و اونم گفته آهان بله و قطع کرده.خوبه مامانم برگه هاشونو نگه میداره والا مردم حواس ندارن میخوان دوبار دوبار برن خونه مردم

نمیدونم چرا از روزی که کار پیدا کردم خواستگاربازی تعطیل شده.حکمتشو نمیدونم ولی از روز قبل سرکار رفتنم که یه خواستگار داشتم که واستونم تعریف نکردم تا حالا هیچ موردی جور نشده.البته خودمم خوشم نمیاد اینا که همش خسته کننده شده.

دیگه بگم واستون چند روز پیشا داشتم تو تلویزیون غیر وطنی یه فیلم میدیدم اسمش ورود آقایان ممنوع بود.میدونم اکثرتون این فیلمو دیدین از بس میزاره.ولی من هیچوقت فیلما رو از اون اولش که شروع میشه ندیدم چون یهو میزنی یه کانال میبینی داره یه فیلمی میزاره دیگه از هرجا بود میبینی.خلاصه اینم کامل ندیده بودم بازم از وسطاش رسیدم حالا بگو از کجا؟از همونجا که عطاران میره تو دفتر مدیر و شروع میکنن به بحث و خانم مدیر فکر کرده این اومده خواستگاری کنه در حالیکه عطاران میخواد موافقت بگیره که بمونه.وای این تیکش اصلا خیلی خفن باحال بودمن که اینجا هی میگم خواستگارم کوتاهه قدش اینقدره باید اینقدر باشه این خانم مدیر دمش گرم همه حرفای دل منو به صورت کامل زد.گفت باید بری زنی بگیری که 10 سانت از خودت کوتاهتر باشه و تو کوتوله ای و ... خلاصه خواستم بدونید فقط من نیستم اینارو میگم دیگه فیلمشم ساختن البته عطاران زحمتشو کشیدهبعدم گفتم چقدر شخصیتم شبیه این مدیره س یعنی شاید سختگیریم و ریزبینیم در همین حد باشه.آخرشم نفهمیدیم یعنی مدیره زنه مرد پولداره شد یا نه.

بگذریم دیگه جونم براتون بگه که درکتون میکنم هم این آخریا بد اخلاق شدم ترسیدین باهام همکاری کنین هم اصلا خاطره خواستگاری تعریف کردن یکم خطرناکه شاید میترسین کسی از آشنا بفهمه خاطره تونو.به هر حال هر موقع کسی دوست داشت خاطره شو تعریف کنه من با کمال میل میزارم

حالا سعی میکنم از خاطرات بامزه خواستگاری به مغزم فشار بیارم و بنویسم.البته با دزدی خاطرات دوستان و غیره

تا بعد


اینم چندتا عکس از ماشین عروس










 دوس دارین ماشین عروستون کدوما باشه؟



۲۱ نظر ۲۷ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۴۸
✿✿ یاشل ✿✿

حتما همتون متوجه شدین دیشب خیلی اعصابم خط خطی شد و اون پستو نوشتم.البته پشیمون نیستم چون حرفایی که تو عصبانیت زده میشه رو راست ترین حرفای یه آدمه.گفتم چندبار قبل اون از این دست پیاما دیده بودم و با صبر و متانت جواب داده بودم ولی از اونجایی که هرچی صبر کنی بلاخره پیمانه یه روز لبریز میشه واسه منم این اتفاق افتاد.اول از همه ازتون میخوام نقدی اگه دارین با لحن زیبا با ملایمت نه با حق به جانبی نه با حس عیبجویی بگین.و دیگه هم خواهشا اگه نوشته ها به مذاقتون خوش نمیاد صفحه رو ببندین و برین.بهتر از اینه که بخواین نظرتونو زوری به خورد ما بدین.من با نقدای به جا و سازنده موافقم اما نه هر نقدی

پیرو جمله ای که یکی از دوستان گفتن که : اگه بخوام نقد کنم مجبورم بگم با اینهمه قرار مدار مخالفم. از توش چیزی بهتر از این درنمیاد


اینجا رو بهتون معرفی میکنم برید خوب بخونیدش تا بفهمین اگه شما چیزیو ندیدین دلیل نمیشه نباشه.این یه سایت و یه نمونه از ازدواجای پنهانیه اینترنتیه خیلیاشو نمیزارن منو شما بفهمیم.من موافق ازدواجای اینترنتی نیستم ولی مخالفشم نیستم اگه آدم شانس بیاره و آدم خوبی به تورش بخوره میشه روش حساب کرد اگه هم نه که هیچ.هرکسی خودش میتونه از عقلش استفاده کنه و ببینه چی براش بهتره همون رویه رو ادامه بده.من نه تاییدش میکنم نه ردش
با وجودیکه خیلی امروز ناراحت بودم ولی خدا با این خبر منو خوشحال کرد و باعث شد یکم آرومتر بشم.
بلاخره یکی پیدا شد قدر منو بدونه.لطف شما دوستان هم باعث این پیروزی بوده و بهم انگیزه داد تا سعی کنم چراغ اینجا رو روشن نگه دارم .ولی فعلا خاطره در مورد خواستگاری ندارم.تا اطلاع ثانوی.
پس واسه اینکه اینجا همچنان اکتیو بمونه از شما دعوت میکنم خاطرات خواستگاریتونو واسم بفرستین.سعی کنید خاطراتتون از نظر اندازه نه زیاد بلند و طولانی باشه که خسته کننده بشه نه زیاد کوتاه باشه که زود تموم بشه.در حد پستای خودم خوبه.جذاب بنویسین ولی واقعیت.راست و دروغ نوشته مشخصه.دیگه اینکه خاطره تون نکته جالب و آموزنده هم داشته باشه.هر کی خواست واسم تو قسمت تماس با من بفرسته من اگه نیاز به سانسور یا اصلاح مختصر داشت انجام میدم و با اسم خودش میزارم تو وب.
منتظریم
راستی یکی هم اگه بلده به من یاد بده چطور میتونم از آپ شدن لینکام خبردار شم.وقتی پستی رو میزارم همون موقع یهو همه میان اینجا میدونم کلاغه بهشون خبر میده منم با این کلاغه آشنا کنین مجبور نشم هی لینکامو باز کنم.ممنون
۳۵ نظر ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۵
✿✿ یاشل ✿✿