ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۲۰ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

4 ماه پیش یکی از همسایه های همجوارمون عروسی داشتن زیاد ازشون اطلاعاتی نداریم ولی فکر میکنم عروسی پسرش بود.بعد از 2 ماه یعنی 2 ماه پیش من تو اتاقم از پنجره صدای دادو فریاد شنیدم یه دختر داد میزد نجاتم بدین کمکم کنین منو از دست این نجات بدین.راستش چون تو خونه تنها بودم بیرون نرفتم فقط سعی کردم از لای در بیینم ماله کدوم خونس.چند روز بعد دختره بامادرش اومد مامور اورده بود واسه شوهرش و تو محله دادو بیداد میکرد.آخرش نفهمیدیم سر چی دعوا داشتن.امروز اومدن جهاز دختر رو بردن.من فقط در عجبم چرا زندگیای الان اینطوری شده؟چرا قبل ازدواج تحقیق نمیکنن؟چرا شناخت کافی پیدا نمیکنن؟یعنی فقط 2 ماه تونستن همو تحمل کنن؟

میدونم مربوط به خواستگاری نبود ولی مربوط به چالش های ازدواج که بود.گفتم نظر شما رو هم بدونم.

هنوز تو بهتم و واسه اون دختر ناراحت 


پی نوشت :

این مطلب رو یکی از دوستان یه روزی واسم تو نظرات فرستاده بود الان دیدم و گفتم چقدر مفیده گذاشتم اینجا :


مجرد ماندن صدها برابر برتر از ازدواج غلط است.
اگرچه ازدواج و تشکیل خانواده بهترین و متعالی ترین شکل پیوند رابطه زن و مرد است و یکی از راههای رسیدن به خوشبختی، سعادت و کمال است اما این امر میسر نخواهد شد مگر اینکه دست به انتخابی درست زد. ازدواج غلط نه تنها به فرد بلکه به خانواده ها و جامعه صدمات بسیار سنگین و گاهی جبران ناپذیری می زند و این در حالی است که با اندکی صرف وقت و مطالعه و مسئولیت پذیری و واقع بینی می توان حداقل بیش از 90% موارد انتخابهای غلطی را که غالباً به طلاق منجر می شود، جلوگیری نمود.

از ازدواج با افراد زیر جداً خودداری کنید

* فرد با هر نوع اختلال شخصیتی (مگر اینکه خود را درمان کرده باشد)‌
* فرد با هر نوع بیماری حاد روانی (مگر اینکه تحت درمان کامل بوده باشد)
* فردی که به خاطر شما دست به خودکشی زده باشد یا تهدید به آن کند (او به یک روانشناس و روانپزشک نیاز دارد تا شما)
* کسی که مسائل مهم را از شما کتمان کرده باشد و یا دروغ (های) مهمی گفته باشد (حتی اگر تا حد مرگ دوستش داشته باشید یا شما را به ظاهر دوست داشته باشد).
* فرد عصبی مزاج و خشمگین، پرخاشگر و بد دهن (مگر اینکه با کمک تخصصی خود را معالجه کرده باشد)
* فرد کنترل کننده
* فردی که به خاطر شما از زندگی قبلی اش خارج شده باشد.
* فرد ناامن و بدبین (مگر اینکه با کمک تخصصی بهبود یابد)
* فرد با اختلاف سنی 20 سال (و ترجیحاً بیش از 10 سال)
* فردیکه کشش و میل جنسی به او ندارید.
* فردیکه اختلاف اعتقادی مذهبی (و تا حدی نژادی و فرهنگی) بارز با شما دارد.
* کسی که حداقل یکی دو دوست صمیمی ندارد (نه دوست ساده و معمولی)
* فرد معتاد (به مواد مخدر، قمار، بازیهای کامپیوتری و...)


۳۲ نظر ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۲:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿

الان فکر کنم با عنوان این پست دلتون واسه استیل خواستگارم ضعف رفت حالا شاید ما دوس داشته باشیم یه جا از آرایه متناقض نما استفاده کنیم.خیال خوش به دلتون راه ندین 

بعد از تعطیلات عید نوروز با یه نفر از سایت معروف (همسریابی)آشنا شدم.وقتی تو پیام ازش عکس خواستم هی گفت ندارمو باید بگردمو حالا بیا خودمو ببینو از این حرفا.طبق تجربه بهم ثابت شده وقتی عکس نمیدن به احتمال 90 درصد ظاهر جالبی ندارن.بهش گفتم عکس ندی نمیام بیرون تا بلاخره گفت باشه میگردمو میفرستم.فرستاد رفتم دیدم یه عکس نصفه از بالاتنه انداخته زیاد جذاب نبود یعنی تیپش جالب نبود قیافش معمولی بود.بعد عکس مامانشم واسم فرستاد.به ندرت این اتفاق میفته که عکس اعضای خانوادشونم بفرستن و وقتی اینکارو میکنن من بنا رو بر این میزارم که طرف قصدش واسه ازدواج جدیه.خب دیگه من به همون عکس نصفه راضی شدمو قبول کردم برم سر قرار.مسیرمون از هم خیلی دور بود گفتم یه جا که به من نزدیکتره قرار بزاریم قبول کرد.

وقتی اومد و من سوار ماشینش شدم کپ کردم یعنی اندکی جا خوردم.اندامش فوق العاده بد و بی ریخت بود. از اینایی بود که به شدت چاقن و مثلا 30 کیلو اضافه وزن دارن.تو عکسش متوجه شده بودم چاقه ولی پیرهنش گشاد بود زیاد معلوم نبود ولی حضوری خیلی مشخص بود.خوش تیپم نبود سیبیلم داشت دیگه کلا نچسبش کرده بودخب وقتی آدم خودش یه خصوصیتی رو داره مطمئنا اگه طرفش اونو نداشته باشه نمیتونه هرچقدرم اون مهربون باشه باهاش کنار بیاد.من اندامم بد نیست (خودشیفته هم خودتونین )و زیادم به اندام مرد گیر نمیدم ولی کسی که خیلی ناجور باشه رو نمیتونم هضم کنم.از همون اول خوشم نیومد ولی مجبور شدم یکم باهاش حرف بزنم تو ذوقش نخوره که البته با رفتار من که سرد بود خورد.

یکم تو خیابونا گشتیم و از هردری صحبت کردیم اصلا روم نشد ازش بپرسم چرا اینقدر اضافه وزن داری ؟ گفتم شاید ناراحت بشه به هر دلیل بود به من مربوط نبود گفتم من یه جواب منفی میدمو خلاص.معلوم بود قصدش ازدواجه بچه بدیم به نظر نمیومد اهل کار و زندگیو اینا. بعد از یه صحبت فرمالیته از ماشینش پیاده شدم.رفتم خونه.اول رفتم تو سایت وزنشو چک کردم زده بود 80 درحالیکه فکر کنم بالای 100 کیلو وزن داشت.تو دلم گفتم مگه مجبوری دروغ بگی آخه.از همون عکس ندادنت و عکس نصفه دادنت معلوم بود یه چیزی هست که پنهون میکنی.بعد از 2 روز بهم پیام داد.منم جوابشو دادم که جوابم منفیه.بعد قانع نشده بود گفتم شما بهتره اطلاعاتتو تو سایت راست بنویسی و چیزی رو پنهون نکنی.یه چیز دیگه روهم دروغ گفته بود یادم نیست چی بود ولی به روش اوردم و بای دادم








۲۱ نظر ۲۸ آذر ۹۳ ، ۲۱:۰۱
✿✿ یاشل ✿✿

یه بچه داداش دارم 3.5 سالشه وقتی میاد تو اتاقم شیطونی کنه این شکلکو واسش رو دسکتاپم میزارم میگم ببین داره دعوات میکنه





 حالا جدیدا یاد گرفته میاد سر سیستم اینو از رو دسکتاپ باز میکنه میگه عمه ببین

 داره دعوات میکنه 


 


۷ نظر ۲۸ آذر ۹۳ ، ۲۰:۵۷
✿✿ یاشل ✿✿

اوایل تابستون امسال یه خواستگار اومد واسم.اتفاقا از اون افاده ایا بود داستانشو تو پست برادران دالتون (خواستگار دومی) نوشتم .

کنار خونه ما یه زمین رها شده هست که مردم بعضی وقتا آشغالایی مثل برگ درخت یا چیزای دیگه رو میریزن توش چون دیوار کشی دورش داره کسی از داخلش خبردار نمیشه که چه خبره .اول تابستون خونه ما بخاطر این زمین و کلا بخاطر ویلایی بودن خونه و گرمی هوا مگس بارون میشه هرچقدرم درو ببندیم بلاخره راهی پیدامیکنن بیان داخل.اون روز مامانم سعی کرده بود این مگسا نیان داخل خونه ولی خب چندتایی ظاهرا از دستش فرار کرده بودن و واسه خواستگار محترم کمین کرده بودن

وقتی خواستگارا اومدن و نشسته بودیم همون اولاش که سکوت سنگینی حکمفرماست این مگسه شروع کرد به پرواز تو پذیرایی ما از این ور سالن  میرفت به اونور و من هم حرص میخوردم هم خندم گرفته بود که این از کجا پیداش شده صدا هم میکرد ویززززززز  ویززززززززززز دیگه پاشدم رفتم تو آشپزخونه اونجا بخندم تا این از پرواز کردن بر فراز خونه ما خسته بشه بشینه.مامانمم میگفت بخاطر این زمین خالی کنار خونمون اینا میان هرچیم تلاش میکنیم فایده نداره آخرش میان داخل .خواستگارم زیر زیرکی میخندید مامانشم میگفت بله دیگه اشکال نداره





۱۳ نظر ۲۶ آذر ۹۳ ، ۲۲:۱۷
✿✿ یاشل ✿✿

یه بار یکی دیگه از همون دوستان همکار که ماله دفترای بغلی بود گفت یه خواستگار واست سراغ دارم فقط اول خواهراش میان میبینن اگه خوششون اومد بعدا میان.گفتیم باشه اینم بیاد.

روز موعود شد چشمتون روز بد نبینه 3 تا دختر هم سن و سال هم اومدن تو دفتر مایعنی هر سه خواهر با هم اومده بودن دختر ببینن واسه یه دونه داداششون.داداشه هم بوتیک داشت.منم که اونزمان به کارم مسلط بودم و یه غرور خاصی موقع کار داشتم بادی به غبغب انداختمو شروع کردم واسه این 3 تا بالا منبر رفتم.یکم کلاس الکی واسشون گذاشتم و زبون ریختم .تاحالا با خواهرای خواستگار حرف نزده بودم نمیدونستم اینا الان میرن میگن دختره چه زبونی داشت.

خلاصه اینا رفتن و بعد از چند روز از دوستم پرسیدم چی شد؟ گفت فعلا جواب ندادن ولی ظاهرا یه دونه داداش نمیخواد زن بگیره اینا سر خود پا شدن میرن خواستگاری تا بلکه یکی رو واسش پیدا کنن و اینو به دام ازدواج بندازن.به دوستم گفتم یعنی روح داداشه هم خبر نداره اینا میان خواستگاری؟ما رو مسخره گیر اوردن؟بعدم دیگه بیخیالشون شدیم ظاهرا خواهرای گرامی مارو نپسندیده بودن رفتن بازم یه دوری بزنن 


آبکی بود؟خب دیگه گفته بودم 

۶ نظر ۲۶ آذر ۹۳ ، ۲۲:۰۹
✿✿ یاشل ✿✿