ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

 حدود 1 سال پیش باز هم از طریق سایت با یه نفر آشنا شدم.ارشد یه رشته مهندسی رو داشت شغل نسبتا خوب دولتی داشت.خونه و ماشین و خلاصه هرچی فکر کنید جز معیارای من بود از ریز و درشت داشت.فقط یه چیزی نداشت : عقل درست حسابی نداشت 

کاملا جدی گفتم من با فردی آشنا شدم که برای هر دختری ایده آل بود ولی نرمال نبود

رفتم سر قرار و طبق معمول داخل ماشین شروع به صحبت کردیم.من میدونم بهتره که واسه صحبت یه جایی مثل کافی شاپ قرار گذاشته بشه که هم امنیتش بیشتره هم کلاسش.ولی خب اکثر پسرا حاضر نیستن چنین هزینه ای بکنن.البته گاهی بعضیا خودشون میرفتن کافی شاپ و اونجا صحبت میکردیم ولی به ندرت این اتفاق میفتاد.بیشتر مواقع مخصوصا اولین جلسه باید یا فقط داخل ماشین صحبت کنیم یا نهایتا یه پارکی جایی که مطمئن هست بریم بشینیم به صحبت کردن

خب بریم سر اصل مطلب

داشتیم حرف میزدیم و آشنا میشدیم وقتی حرف میزد من با همه حرفاش موافق بودم اون شب یادمه شب تولدمم بود و خیلی خوشحال بودم فکر میکردم این دیگه واقعا نیمه گمشده منه.از همه لحاظ بهم میومدیم.فقط تنها تفاوتمون این بود که اون خانوادش فرهنگی بودن من نه.وقتی بهش گفتم گفت مشکلی نیست و خانواده من خیلی خاکی هستن اصلا کاری ندارن و مهم نیست.خلاصه نگرانی منو برطرف کرد.حدود 1 ساعتی حرف زدیم از همه چیز گفتیم عقاید روحیات و...تو هیچ مسئله ای تفاوت عقیده نداشتیم.هنوزم شک دارم که واقعا چیزایی که میگفت راست بود یا بخاطر اینکه دل منو بدست بیاره تفاهم ایجاد میکرد

میگفت روحیه خیلی حساس و احساسی داره.تک پسر بود و 2 یا 3 خواهر داشت.راستش من فکر میکنم موقعیتش تو خونه طوری بوده که احساسی بار بیاد چون تک پسر بودن بین چند تا خواهر به شدت پسرو لوس و با روحیات حساس و دخترونه میکنه.گیتار میزد و تدریس خصوصی هم در کنار کارش داشت.با این کار بخش احساسی شخصیتشو آروم میکرد.چون شغل اصلیش خشن و مردونه بود.دیگه پی برده بودم که یکم رمانتیک تشریف داره.اینقدر از پیدا کردن هم خوشحال بودیم که حد نداشت من بروز نمیدادم ولی تو دلم عروسی بود

گفت من پارسال این موقع رفتم مشهد و اونجا گوسفند نذر کردم که عشق زندگیمو پیدا کنم.الان فکر میکنم خدا دعامو مستجاب کرده.من با حرفش با خودم گفتم چقدر دوس داره ازدواج کنه و چه بچه خوبیه.بعد گفت من چون روحیه خیلی حساسی دارم هیچوقت با کسی آشنا نشدم که رابطه پیدا کنم چون از شکست و ضربه خوردن میترسیدم.حالا این آقا بواسطه تدریس خصوصی که میکرد با دختر جماعت زیاد در ارتباط بود.گفتم مگه میشه تو 31 سالته چطور تا این سن با کسی نبودی.اینم مثل قبلی گوشای مارو دراز فرض کرده بوداون شب یکم کل کل کردم که باورم نمیشه با کسی نبوده باشی ولی اصرار زیاد به این قضیه داشت.

در هر صورت گفتیمو گفتیمو صحبتامون تموم شد تا اینکه دیگه گفتم بهتره برم خونه و واسه امروز کافیه .شناخت نسبی پیدا کردیم.یه دفعه یه قرآن جیبی از داشبورد ماشینش در اورد و گفت اگه فکر میکنی مناسب هم هستیم و منو میخوای دستتو بزار رو این قرآن و قول بده که تا آخرش با هم باشیم.من که چشام از تعجب چهار تا شده بودو معنی این کارشو نمیفهمیدم گفتم قرآن بازیچه نیست که الان من یه قولی بدم شاید نتونم بهش عمل کنم.اصلا این قولی که تو میخوای خیلی زوده چون ما تازه آشنا شدیم و هنوز زیاد همو نشناختیم از اون اصرار و از من انکار که نمیتونم چنین کاری کنم.واقعا مونده بودم این حالش خوبه؟از همینجا به نرمال نبودنش پی بردم

بعد گفت ما از الان باید مثل زنو شوهر به هم وفادار باشیم.من دیگه همه چیو تموم شده میدونم

بعد گفت من فعلا نمیتونم بیام خواستگاری چون عمم تازه فوت شده و باید تا چهلمش اقلا صبر کنیم

بعد میخواست صمیمی بشه و رابطه خشک نباشه.بهش گفتم درسته ما به این روش آشنا شدیم ولی ارتباطمون از حدش خارج نمیشه.دوباره مثل بچه ها اصرار به کاری که دوست نداشتم کرد.واقعا از دست کاراش عصبی شده بودم.خودشم قبول داشت خیلی عجوله گفت من عیبم همینه.باهاش برخورد بدی کردم و خداحافظی کردم.

وقتی اومدم خونه همش کاراشو ارزیابی میکردم که این آدم اصلا نرمال نیست انگار یه تختش کمه نمیشه بهش اعتماد و رو حرفاش حساب کرد.روز بعد خواست دوباره بریم بیرون ولی بخاطر اینکه تو قرار قبلی اعتمادمو جلب نکرده بود و رفتاری داشت که خوشایندم نبود نرفتم.گفتم هرچی فکر میکنم نمیتونم بارفتارای نا معقولت کنار بیام.شروع کرد اس عاشقانه فرستادن.چه اسای جان گدازی.دیگه داشتم به خودم شک میکردم که نکنه من سنگدلم که با این اس ها نرم نمیشم.ولی عقل من چیز دیگه ای میگفت:

این آدم با همه تفاهما و داشتن معیارای من فرد مناسبی نیست

بعد از یه هفته دیگه بیخیال شد و رفت.تو اون زمان با چندتایی مشورت کردم همه میگفتن این مشکلات روحی داره .بعضی وقتا بهش فکر میکردم.ناراحت بودم که چرا حالا که یه ادم پیدا شده همه معیارامو داره باید اینجوری باشه.ولی عقلم منعم میکرد که بهش فکر کنم.

امسال حدودا بعد 10 ماه تو شهریور دوباره از یه سایت دیگه برام پیام گذاشته بود.جالبه من مشخصاتشو که خوندم شناختمش ولی اون نشناخت.ته دلم میخواستم یه بار دیگه امتحانش کنم شاید بعد از اون روز رفتارش درست شده باشه.واسه همین دوباره باهاش ارتباط برقرار کردم. با اس بهش گفتم من میشناسمت چون فهمیدم اون هنوز نشناخته.وقتی تماس گرفت و حرف زدیم و نشونی دادم شناخت.بعد گفتم ما یه بار آشنا شدیم و دیدم تو آدم نرمالی نیستی رابطه تموم شد الانم بیخودی وقتتو تلف نکن.گفت من اون موقع دوستت داشتمو تو تمومش کردی و این حرفا.یکم بیشتر حرف زدیم گفت من مطمئنا خدا تورو دوباره سر راه من گذاشت و تو مال منی،قسمت منی خلاصه ما هم دوباره گوشامون دراز شد و بدمم نیومد از حرفاش.ما دخترا حتی به دروغم دوس داریم از این حرفا بشنویم اینم به ظاهر مخ زن خوبی بود.بازم قرار گذاشتیم.دوباره عجول بازی در اورد همین فردا همو ببینیم.حالا اگه سنگ از آسمون میومد من باید میرفتم سر قرار از بس این بچه شش ماهه به دنیا اومده بود.ولی نزدیک وقت قرار که شد راستش ترس وجودمو گرفت گفتم اگه این بخواد دوباره بازی در بیاره چیکار کنم.کاش دوباره جوابشو نداده بودم.اس دادم امروز من نمیتونم بیام.گفت واسه چی گفتم بزار یکم بگذره از آشناییمون بیشتر بشناسمت بعد میام. از دفعه قبلیت خاطره خوشی ندارم الانم میترسم بیام بازم خاطره بد به جا بزاری واسم.هرچقدر زنگ زد جواب ندادم و نرفتم سر قرار.از لحاظ روانی ذهنمو بدجور خراب کرده بود.

فردا گفت کلاس خصوصی دارم و فرصت نمیکنم منم از خدا خواسته خوشحال شدم.روز بعد دیگه باید میرفتم.قرار گذاشتیم رفتم .وقتی دیدمش حس خاصی نداشتم.چون قبلا یه شناختی از هم داشتیم نیاز به صحبت دوباره نبود .رفت یه جا پارک کردحس کردم بازم میخواد رفتار عجولانه ازش سر بزنه.دیدم نخیر این همون هست که بودنمیدونم چرا واقعا بعضی آدما رو دوبار و چند بار امتحان میکردم در حالیکه همون نتیجه اولی رو میگرفتم .مثلی هست که میگن آزموده را آزمودن خطاست ومن واقعا این رو به عینه درک کردم.

اومدم خونه و هم ناراحت بودم هم نمیدونستم اینبار چطوری تمومش کنم.چون اون نمیخواست تموم کنه فقط میگفت با من باش و به من اجازه بده هر غلطی میخوام بکنمحرف حسابش همین بود.وقتی میگفتم نمیتونم این اجازه رو بدم میگفت تو منو دوس نداری.بهش گفتم کسی که کسیو میخواد میره خواستگاریش.تو هدفت ازدواج نیست با همه حرفایی که میزنی یه سر سوزن قبولت ندارم.نمیدونم چرا اینطوری هستی خب اگه سنت به ازدواج رسیده مثل بچه آدم برو خواستگاری این چه بازیه در میاری.ولی به خرجش نمیرفت.میگفت من باید حتما زنمو خودم پیدا کنم و باهاشم رابطه داشته باشم بعد ازدواج کنم.متاسفانه یا خوشبختانه من چه طرف راست بگه چه هدفش مخ زنی باشه این قضیه رو قبول ندارم.چون چنین تقاضایی تو جامعه ما مساوی هست با سو استفاده.هنوز فرهنگ ما به این حد نرسیده که با این تقاضا واقعا نیتشون ازدواج باشه حتما پس پرده نقشه ای تو کاره. جالب بود که حاضر هم نبود منو به مثلا جای تفریحی یا کافی شاپ ببره.دیگه از اس های عاشقونشم خبری نبود. دیگه این دفعه هدفش کاملا مشخص تر بود.وقتی ازش بی توجهی دیدم تیر خلاصو به رابطه زدم.بعد که خداحافظی کردم اس زده میگه خب من میگم فقط بزار باهم باشیم ولی تو نمیخوای 

درسته اکثرکیسای من عجیب غریب بودن ولی این  شاید عجیب ترین آدمی بود که دیدم.در عین حال که نرمال و منطقی بود یهو کاملا بی منطق میشد.رفتارایی ازش دیدم که درست نیست تعریف کنم ولی برام یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم به جا گذاشت. فقط میتونم بگم آنرمال بود همین

نمیدونم چرا ولی حدس میزنم قشر هنرمندا و موسیقی دانها آدمای خیلی خاصی هستن رفتارای عجیب و خاص دارن که شاید از احساسات زیادشون باشه.به نظرم کسی مناسبشونه که مثل خودشون اهل هنر باشه تا بهتر درکشون کنه.نمیدونم حرفمو قبول دارین یا نه

 

 :(291):

 

۴۷ نظر ۳۰ آبان ۹۳ ، ۲۰:۰۶
✿✿ یاشل ✿✿

پارسال دقیقا همین موقع ها بود که از طریق سایت با یکی آشنا شدم.شرایطش شبیه خواستگارای سنتی بود تقریبا همه موردایی که از سایت آشنا شدم همه تحصیلکرده و دارای مشاغل اداری و...بودن یه تیپ خاص داشتن.ولی این یکی مثل خواستگارای سنتیم بود. دیپلم بود ،شغلش آزاد بود ،اخلاق و روحیاتش متعصب بود و نمیدونم چطوری سر از سایت در اورده بود

اون موقع از شرایطش زیاد خوشم نیومد ولی ردش نکردم مخصوصا که پیام داده بود که تولدمون به فاصله 9 روز هست و هم سن بودیم.دیگه تصمیم گرفتم آشنا بشم.اولین تماسی که گرفت احساس کردم زیاد بلد نیست با جنس مخالفش صحبت کنه.لفظ قلم حرف نمیزد.خیلی ساده با لهجه بود.بعد تو همون یه ذره صحبت با وجودی که من نپرسیدم گفت من قبلا با کسی دوست نبودم و اصلا تاحالا با دختر نبودم.منم گفتم باورش سخته یکمبعد واسه فردا صبح که جمعه بود قرار گذاشتیم.اومد دنبالم و رفتیم یکی از پارکای شهر و شروع کردیم به قدم زدن.این قدم زدنای دو نفره رو خیلی دوس دارم همیشه دلم میخواست با یکی رابطم به سرانجام برسه و این خاطره های خوش رو مجبور نشم تو قلبم چال کنم.ولی نشد.

رفتیم  صحبت کردیم.قیافش خیلی خشن بود بهش گفتم مثل این بدنسازای خارجی که خشونت از قیافشون میباره هستی.گفت آره ورزش شکستم کرده ولی قلبم مهربونه.راستم میگفت مهربون بود ولی از نوع زود جوش.یه سری خصوصیات مخصوص بعضی آدما هست من تیپ بندی میکنم آدما رو.این از این پسرای مهربون زود جوش بود.بعد علاقه خاصی به فوتبال داشت و میگفت قبلا عضو تیم شهرمون بوده ولی پاش صدمه میبینه و دیگه بازی نمیکنه.یعنی پر رنگترین مسئله تو زندگیش فوتبال بود بر عکس من که اصلا از فوتبال سر در نمیارم 

یکم بیشتر صحبت کردیم و آشنا شدیم.کلا بهمون خوش گذشت.من از قیافش زیاد خوشم نیومده بود یعنی زیبایی نداشت میشد گفت یکم زشته ولی اینقدر با اعتماد به نفس بود که کم کم منو جذب خودش کرد.رفتم خونه و هم ازش خوشم اومده بود هم مردد بودم.ولی اون ظاهرا خوشش اومده بود شروع کرد زنگ زدنو با اشتیاق باهام صحبت کردن.چند باری صحبت کردیم تا اینکه حرف سر این شد که دوباره گفت من قبلا دوست دختر نداشتم بهش گفتم باور نمیکنم .بعد از من پرسید تو چی ؟داشتی؟من کلا آدم صادقیم سعی میکنم تا بشه راستشو بگم.ولی تو این مورد خاص نمیخواستم مستقیما بگم آره یا نه.بهش گفتم بلاخره کسایی بودن که اومدن تو زندگیم و رفتن .بعد یکم بیشتر پرسید منم یکم جزئیاتو گفتم مثلا چندتا آشناییایی که واسه ازدواج بود.بعد دیدم میگه خیلی ساده ای میگم چرا؟! میگه هیچوقت با هرکی آشنا شدی نگو با کسی بودی بگو نه نبودم گفتم مثل تو که همینو میگی دروغ بگم؟گفت من دروغ نگفتم.گفتم تو الان داری به من یاد میدی دروغ بگم اونوقت انتظار داری حرف خودتو باور کنم؟بعدم با ناراحتی قطع کردم.یه دروغ دیگه هم روز قبلش تو سایت گفته بود.اونم اینکه ماشینم فلان چیزه.وقتی رفتم ببینمش با یه ماشین دیگه اومد و گفت 10 روز پیش تصادف کردم ماشینم خرابه باید بفروشمش.گفتم خب مجبور بودی بیای بگی ماشینم اینه؟حس بدی از اینکه راحت دروغ میگه و آدمو خر فرض میکنه بهم دست داد.تو صحبتا یه بارم گفت من دوست دارم یه بار که کسی خونتون نیست بیام خونتون اتاقتو ببینم بهش گفتم مگه تو قصدت ازدواج نیست ؟خب وقتی اومدی خواستگاری بیا ببین.

میخواست واسه فرداش دوباره قرار بزاره من محلش نزاشتم.فردا بیرون بودم هی اس میداد نمیدونستم چیکار کنم.بهش چند تا اس زدم که از دستت ناراحتم و فکر نمیکنم به درد هم بخوریم چون رفتارت درست نیست.خیلی جا خورد چون قبلش مستقیما بهش اینو نگفته بودم در واقع یهو ناامید شد.بهم زنگ زد صداش در نمیومد انگار که پتک خورده تو سرش گفت چرا ؟گفتم چون شغلت آزاده و تو بازاری،یاد گرفتی مثل نقلو نبات دروغ بگی و فکر میکنی طرفت هالو هست نمیفهمه.بعدم اینقد رکی که برمیگردی بخاطر صداقت من و چیزی که اصلا عجیب نیست و تو از درکش عاجزی( که دیگه تو این سن نمیشه انتظار داشت که کسی قبلا با کسی نبوده باشه) به من میگی ساده ای .این رک بودنت اصلا خوب نیست سعی کن سیاست داشته باشی.سوم اینکه اگه واقعا قصدت ازدواجه این چه حرفیه میزنی به من که بیای خونمون تو اتاقم؟یعنی نمیدونی عرف این جامعه چیه؟خلاصه هرچی تو دلم بود گفتم و بهش گفتم فکر نمیکنم بدرد هم بخوریم و خداحافظ.خیلی ناراحت شدکاملا حس کردم و فهمیدم.عصرش اس زد گفت در مورد اینکه من با کسی نبودم بهت دروغ نگفتم.بهش گفتم تو جامعه الان با کسی بودن یا نبودن مهم نیست درست رفتار کردن مهمه.

بعد برام باز عکساشو ایمیل زد.فرداشم دوباره یه اس دیگه زد ولی من تحویلش نگرفتم و سعی کردم به بیخیالی بزنم تا بره.

رفت

خبری ازش نداشتم تا امسال که گوشی جدید خریدم و لاین نصب کردم دوتا پیغام اول نصبش میده نمیدونستم چیه اکی زده بودم واسه همه مخاطبینم درخواست دوستی رفته بود.اصلا به ثانیه نکشید که عضو لاین شدم ایشون بهم پیام داد:

به جمع معتادین لاین خوش آمدی 

با پیامش گفتم دیگه معتاد شدیم رفت درحالیکه من به اینجور نرم افزارا معتاد نمیشم یه مدت که برم میبینم چیز خاصی نداره دیگه نمیرم.خلاصه دوباره شروع کرد به صحبت.راستش خیلی خصوصیات خوب داشت چندتایی هم که گفتم منفیاش بود ولی خوبیاش قد و اندام خوب ورزشکاریش شغل نسبتا خوبش سالم بودنش و ...بود.بعد ازش پرسیدم ازدواج نکردی؟ گفت نه دیگه نمیخوام ازدواج کنم دارم دوست دختر بازی میکنم ازدواج چیه.گفتم به سلامتی

یه ماهی گذشت تو گروهها رصدش میکردم میدیدم مثل اینا که دختر ندیدن 7-8تایی میپره، همه رو هم دوست داره زیاد دور خودشو شلوغ کرده بود.بهش گفتم اگه میخوای جبران گذشتتو بکنی حرفی نیست تجربه کسب کن ولی نه اینجوری که چندتایی میپری گفت اینجا واسه تفریحه و...

دیگه فهمیدم این اون پسر سابق نیست.چندبار جدی ازش پرسیدم اون موقع که با من آشنا شدی هم قصد ازدواج نداشتی؟ گفت چرا اون موقع داشتم حالا دیگه ندارم و دلایلی مثل دخترخوب دیگه پیدا نمیشه و این حرفا اورد.بعد چند بار تو چت عصبی میشد حرف بی تربیتی مثل خفه شو و دخترافلانن و...میزد و راحت فحش میداد.فهمیدم این از اوناس که دهنش چاکو بند نداره منم حساسسسس زود ناراحت میشم.یه روز دیگه خسته شده بودم باهاش خداحافظی کردم و دیگه باهاش صحبتی نکردم.

چند ماه بعد خواستم عضو یه گروهی از این جوکا کهقبلا منو دعوت کرده بودو حذف کرده بودم بشم  .سرگرم کننده بود. بعد نمیخواستم به خودش رو بزنم رفتم سراغ یکی از بچه های اون گروه و ازش خواستم منو دعوت کنه به گروه بعد که دعوتم کرد خواست سر حرفو باز کنه که آشنا شه من چون حدس میزدم دوستمو بشناسه گفتم من با فلانی بودم قبلا واسه ازدواج آشنا شدیم.اولش لو نداد که رفیقشه ولی بعد که یکم از من حرف کشید گفت من با فلانی رفیق شیشم(خیلی صمیمی)از بچگی با هم بزرگ شدیم و این حرفا.بهش گفتم من یه سوال دارم خیلی دوس دارم جوابشو بدونم بهم گفته بود قبلا با کسی دوست نبوده راست میگفت؟یه دفعه یه شکلک فوق خنده فرستاد گفتم همیشه واسم سواله که راست گفته یا دروغ میشه جواب بدی؟گفت به من مربوط نیست هرچی ازش خواستم بگه نگفت آخرش گفتم همون شکلک خنده ای که دادی جواب منو دادتشکر و خداحافظی کردم

نمیدونم جدیدا پسرا چه اصراری دارن بگن ما مریم مقدسیم (واسه آقایون یوزارسیف)کلا زمونه بر عکس شده

اینم جوک در وصفش :

 

چرت ترین چیزی که تو رابطه های دوستی ایرانیا بحثش پیش کشیده میشه اینه که میپرسن: تا حالا با کسی بودی؟

نه عزیزم منتظر بوده فقط تو بیای تو زندگیش 

 

 

 

۳۷ نظر ۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۷:۱۴
✿✿ یاشل ✿✿

پارسال تابستون با چندتا از فامیلا رفتیم مسافرت.من زیاد اهل مد نیستم یعنی هرچی مد بشه سریع نمیخرم ولی وقتی چیزی میخوام بخرم سعی میکنم رو مد باشه که از قافله عقب نمونم.تو مسافرت از طریق دخترای فامیل متوجه شدم که رژ قرمز مد شده البته قرمز روشن که به نارنجی میزنه.خیلی از رنگش خوشم اومد بعد از مسافرت چون رژمیخواستم رفتم خریدم.بعد از اون مسافرت بلافاصله یکی از همین فامیلا که همسفریمون بود واسم یه خواستگار معرفی کرد.اولین خواستگار بعد 1سال بود چون تازه فارغ التحصیل شده بودم و فکر و وقتم آزادتر شده بود.بهشون گفتیم بیرون قرار بزاریم و خودشون پیشنهاد یه هتل معروف و دادن.خیلی خوشحال بودم که اولین تجربه قرار بیرون هم کسب میکنم اونم چه تجربه ای 

تو زمینه لباس پوشیدن برای این جور قرارای رسمی بی تجربه بودم خواهرم یه دوستی داشت که اون روزا اومده بود خونمون میخواستم ازش بپرسم بهتره چی بپوشم ولی غرورم مانع شد و نپرسیدم.بعد گفتم باید شیک باشم رفتم روسری بخرم چندتایی که سر کردم اول میخواستم قهوه ای بردارم ولی فروشنده یه قرمز بهم داد سرم کردم خیلی قشنگتر بود و بیشتر بهم میومد فکر نکردم که این شاید مناسب این مجلس نباشه با تایید فروشنده خریدم و با رژ قرمزم ست شد

روز موعود فرا رسید و من با موهای اتو کشیده و کمی از روسریه قرمز بیرون ریخته و رژ قرمز زده رفتم سر قرار .حسابی قرتی شده بودم درحالیکه هیچوقت اینقدر جلف آرایش نمیکنمخواهرم با دوستش هم اومدن که مارو برسونن و برگردونن.دوستش تو ماشین گفت من مردم اینجا رو میشناسم اینجوری بری زیاد خوششون نمیاد یکم موهاتو بپوشون.گفتم کاش زودتر ازت پرسیده بودم ولی دیگه دیر بود تو راه یکم به حرفش گوش کردم موهامو تو کردم ولی طوری درستش کرده بودم خودش میومد از گوشه روسریم بیرون. از طرفی فکر نمیکردم راست بگه. تقریبا با همون ظاهر رفتم.با مادرم رفتیم بالا و پیداشون کردیم.پسر از نظر تیپ و ظاهر و اندام مناسب و همه پسند بود کت و شلوار هم مثل دامادا کرده بودش.ظاهرا خوب به نظر میومد.مادرش هم یه زن چادری ولی با فیس و افاده بودمثلا چادرش توری بود و کیف نسبتا زیبایی داست زیر چادر یه لباس گیپور قهوه ای سوخته قشنگ پوشیده بود.من با وجودیکه سعی کردم به مامانم برسم فکر چادر توری و این قبیل تجملاتو نکرده بودم.تقریبا مادرم ساده به نظر میومد.

اونروز چون عصر پنج شنبه بود کافی شاپ شلوغ بود چندتایی قرار خواستگاری بودن چندتایی هم زوجی.خلاصه جا واسه اینکه ما از مادرا فاصله بگیریم و شروع کنیم تنهایی به صحبت کردن نبود.مجبور شدم در برابر چشمان مادر خواستگار باهاش حرف بزنم یکم که به معارفه گذشت من که اون زمان روحیه ای پر هیجان داشتم و تازه بعد بوقی خواستگار دیده بودمبا ذوق و شوق حرف میزدم اونموقع کاملااجتماعی بودم و از اینکه پسر کم حرفه و زیاد حرف نمیزنه متعجبدرحالیکه بعدتر فهمیدم تو اینجور مراسما باید زیاد ادعای اجتماعی بودن نکنیکه مامانا خوششون نمیاد و فکر میکنن خیلی زبون داری و میترسن.پسرا هم شاید جور دیگه بترسن که ما حتما هفت خطیم و فلان 

داشتم با آقا پسر صحبت های معمول می کردم که یه لحظه چشمم به مادرش افتاد چشمتون روز بد نبینه یه اخم وحشتناکی کرده بود که لبخند روی لبم خشک شد اینقدر اون روز استرس داشتم نگاه پر از امواج منفی مادرش استرسمو دوچندان کردحدس زدم بخاطر این رژ قرمزی که زدم و عقلم نرسید که رنگ ملایمتری انتخاب کنم باشه.از اجتماعی بودنمم خوشش نیومد منم از اون موقع به بعد سعی کردم نقش دختر خجالتی و سر بزیرو بازی کنم تا خیالش راحت بشه.نیم ساعتی قضیه رو کش دادیم و خداحافظی کردیم.

توی راه حالم به شدت گرفته بود خواهرم و دوستش پرسیدن چطور بود گفتم خوشم نیومد پسره خیلی بی زبون و کم حرفو بچه ننه بود اصلا اجتماعی نبود و حدس میزدم خیلی مامانی هست حرف مامانشو زیاد گوش میده.مامانشم معلومه از اون مادرشوهراست که پوستتو قلفتی میکنه چنان اخمی بهم کرد که زبونم بند اومد.دوست خواهرم که باتجربه تر من بود گفت همین پسرا خوبن باور کن اهل زندگین .من گفتم نه چی بود این.درحالیکه الان طرفدار همین پسرام چون واسه زندگی کردن خوبن .در هر صورت اون موقع هم من جوابم منفی بود و هم اونا .میدونستم با اون نگاه مادرش خوشش نیومده.بهش حق میدم .با آرایش و پوشش و برخورد من حتما فکرای ناجور راجع بهم کرده و خودم مقصر اصلی بودم.در هر صورت الان فهمیدم واسه اینکه هم دل پسر بدست بیاد هم مادرش باید حجاب مناسب داشت آرایش ملیح کرد و از رنگای ملیح که برازنده دختر باشه استفاده کرد نه هر چیزی که مد میشه 

 

این خاطره اصلا خنده دار نبود چون خاطره خوشی ازش ندارم  

 

Hippie  

 

۲۴ نظر ۲۶ آبان ۹۳ ، ۱۳:۰۵
✿✿ یاشل ✿✿

 از اونجایی که من زیاد سر قرار رفتم تجربه مختلفی از ماشین های مختلف داشتم.هیچوقت کسی با پیکان نیومد دنبالم .با پی کی هم یه مورد بود.اکثرا پراید یا پژو 206 داشتن.ولی حدودا 3 سال پیش از طریق سایت کلوب با یه نفر آشنا شدم پسر خوبی بود ولی خاطره ش بخاطر این واسم جالب و خاص شده که با وانت اومد دنبالم 

جریان از این قرار بود که ایشون بخاطر شغلش نیاز به وانت داشت و با اینکه کارشناس فنی بود ولی تو یکی از شهرستانای نزدیک کار میکرد.کارش چون به صورت سیار بود و نیاز به ابزار و وسایل سنگین داشت مجبور بود با وانت رفت و آمد کنه.بعد علاقه زیادی هم به یه نوع ماشین خارجی قدیمی کوچولو داشت که خریده بود و کنار حیاط خونشون ازش نگهداری میکرد.میگفت بعضی وقتا با این ماشین میرم تو سطح شهر همه برام دست تکون میدنو میخندنقیمت اون ماشین با پراید یکی بود ولی چون اونو دوس داشت حاضر نبود بفروشه.این شد که من مجبور شدم واسه قرار سوار پیکان وانت سفید بشم.

خیلی واسم سخت، عجیب و خنده دار بود ولی به هر سختی بود رفتم.یه عینک بزرگ آفتابی زدم که کسی نشناستم و سعی کردیم بیشتر حاشیه شهر باشیم.تعریف میکرد اوایل که وانت خریده بوده خودشم روش نمیشده سوارش بشه و میگفت سرمو دولا میکردم رانندگی میکردم که آشنا نبینتم (مثلا خیر سرش درس خونده بوده)ولی بعد دیگه عادت کرده. 

بعد از کمی رانندگی یه جا نگه داشت صحبت کنیم.من اونزمان تازه از مقطع کاردانی به کارشناسی دانشجو شده بودم و اوایل آشناییام بود.اگه از کسی خوشم نمیومد زورکی قبولش نمیکردم.زود باهاش کات میکردم.این آقا پسر عیب و ایراد زیادی نداشت.بچه سالم و کاری و تحصیلکرده و خوبی بود از نظر ظاهر هم بد نبود میشد گفت تقریبا مناسبه.ولی اون روز یه ایراد خاص ازش پیدا کردم و باهاش کات کردم.ایرادش این بود که زیاده از حد احساساتی بود.وقتی یکم صحبت کردیم و آشنا شدیم ایشون یه دفعه تریپ رمانتیکی برداشت و حرفای عاشقانه زد.البته حدود رو رعایت کرد و کار غیر اخلاقی ازش سر نزد فقط حرفاش منو متعجب کرد.چنان از احساسش میگفت که یکی ندونه فکر میکنه ما چند ساله عاشق معشوقیم 

مثلا میگفت من خیلی تورو دوست دارم دلم میخواد همیشه عاشقم باشی تو زندگیم خیلی رمانتیکم و...

دقیقا حرفاش یادم نمیاد ولی اصلا خوشم نیومد.من با اینکه یه دخترم اصولا خیلی دیر احساسی میشم و دیر ابراز احساسات میکنم.اما اون نقطه مقابل من بود و از منم انتظار همون احساسات رو داشت در حالیکه وقتی نه به داره نه به بار من چطوری بگم عاشقتم برات میمیرم؟!

این رفتارش به عنوان یه مرد برام قابل قبول نبود و فکر میکردم کسی باید زن این آدم بشه که بتونه دقیقه به دقیقه بهش ابراز احساسات کنه نه من.اصلا اینهمه احساس بی منطق از طرف یه مرد حال آدمو بهم میزنه 

سنش ازم 2 سالی بزرگتر بود.اون زمان 30 سالش بود ولی ظاهرا این چیزا برمیگرده به اخلاق و خصوصیات روحی آدما نه سن.

در هر صورت تو همون جلسه اول باهاش تموم کردم .نقطه عطف این ماجرا وانتش بود که نمردیمو سوار وانتم شدیمخداییش نمیدونم چراخیلی خجالت کشیدم 

چند وقت پیش تو فیس بوک دیدم اسمشو واسه فرند پیشنهادی میاره اون بالا چون قبلش از یاهو صحبت کرده بودیم.رفتم تو صفحش دیدم به تازگی ازدواج کرده و یه عکسم با خانمش گذاشته بود.نمیدونم چرا حسودیم شدیه حس کاملا طبیعی بود.بعد گفتم حتما دختره با احساسی بودن این کنار اومده وگرنه زنش نمیشد.خلاصه واسشون آرزوی خوشبختی کردم 

 

این جوکم در وصف این پست تقدیم به شما :

 

به دوست دخترم زنگ زدم میگم عصر لباس خوشکلتو بپوش ،با یه ماشین دو در میام دنبالت
بعد که اومده پایین ماشینو دیده، فُحش داد رفت تو.
الانم گوشیشو جواب نمیده

بچه ها ناموساً وانت چند تا در داره ؟؟؟  

 

Cruisin

۲۰ نظر ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۵:۱۲
✿✿ یاشل ✿✿

به گزارش پارسینه  امروز ، جمعه 23  آبان بسیاری از دوستان و نزدیکان مرتضی پاشایی با قرار دادن پست هایی در صفحات شخصی خود ضمن اعلام فوت وی به خانواده و دوستداران پاشایی تسلیت گفتند .

 
این خواننده پاپ صبح جمعه 23 آبان ماه در بیمارستان "بهمن" واقع در شهرک قدس دار فانی را وداع گفت.
مراسم تشییع وی یک شنبه 25 آبان ماه از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا (س) برگزار می شود .
 
پیش از این پارسینه به نقل از منابع آگاه و نزدیکان مرتضی پاشایی خبر قطع علایم حیاتی این خواننده را منتشر کرده بود که عادل فردوسی در برنامه زنده تلویزیونی نود آن را تکذیب کرد.
 
دکتر «حسن توکلی» پزشک معالج این خواننده گفت: «مرتضی مبارزه سختی را با بیماری‌اش داشت و در حالی که از زمان تشخیص بیماری ما فقط سه ماه پیش بینی ادامه حیات را برای وی کرده بودیم، مرتضی چیزی حدود ۱۱ ماه جنگید و تا لحظه آخر هم کوتاه نیامد. تیم پزشکی این هنرمند ‌‌نهایت تلاش خود را در مراحل مختلف درمانی این هنرمند انجام داد و در مقاطع مختلف با پرتو درمانی و شیمی درمانی سعی در مهار سرطان داشت ولی متاسفانه اوضاع جوری مساعد نشد و سرطان به تمام بدن پاشایی سرایت کرده بود.
 
 
مرتضی پاشایی متولد سال 1363 بود و از چندی پیش به دلیل بیماری سرطان معده در بیمارستان بستری شده بود ، آلبوم های "گل بیتا" ، "یکی هست" ، "اسمش عشقه" تا کنون از او انتشار یافته .
 
آهنگ "نگران منی" که به عنوان تیتراژ برنامه ی "ماه عسل" در ماه رمضان از شبکه ی سوم سیما پخش شده بود از آخرین آثار مرتضی پاشایی است .
۸ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۱۱:۲۴
✿✿ یاشل ✿✿