ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۲۲ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

روانشناسان رشد معتقدند که در بعضی سن های خاص همه انسان‌ها بحران‌های روانی را تجربه می‌کنند، یکی از اینها «بحران ۳۰ سالگی» است.


«بحران ۳۰ سالگی» دستپخت یک روان‌شناس رشد  به نام دانیل لوینسون است .

او تمرکزش را گذاشت روی بزرگسالی و ته و توی همه مرحله‌های بزرگسالی تا آخر عمر را درآورد و ریخت توی کتاب‌ها و مقاله‌هایش. جناب لوینسون فهمید دو سه تا از این عددهای رند، بحرانی هستند. او برای اولین بار اصطلاحات «بحران ۳۰ سالگی»، «بحران ۴۰ سالگی» و بحران «۵۰ سالگی» را معرفی کرد. یادتان باشد که به نظر لوینسون این سن‌ها مطلق نیستند؛ برای همین او جلوی ۳۰ سالگی یک پرانتز باز کرده و نوشته از ۲۸ تا ۳۲ سالگی.

البته قبل از جناب لوینسون، در ادبیات کلاسیک خودمان فقط همین مصرع «ای که پنجاه رفت و در خوابی»، به خوبی ذهنیات یک بزرگسال بحران زده را نشان می‌دهد. غیر از این، یونگ مشهور به تجربه دریافته بود که «۴۰ سالگی ظهر زندگی است» و فیلسوف مشهور، کرکگارد در ۳۰ سالگی، وقتی که نامزدش ترکش کرد، همه اندیشه‌های فلسفی‌اش به ذهنش آمدند.

۳۰ سالگی آخر یک دهه پر تلاش است. توی این ۱۰ سال جوان در به در به دنبال استقلال است. احتمالا چند سالش را گذاشته در دانشگاه درس بخواند و چندین و چند بار هم موقعیت‌های شغلی‌اش را عوض کرده است. اگر زندگی مشترکی را در اواسط همین دهه تشکیل داده، حالا دیگر به ثبات نسبی رسیده است وگرنه، لا اقل به عنوان یک مجرد، شخصیت و جهان‌بینی باثباتی دارد.

در واقع یک آدم ۳۰ ساله بیشتر انتخاب‌های مهم زندگی‌اش مثل انتخاب یک رشته دانشگاهی، انتخاب یک شغل، انتخاب یک همسر و انتخاب یک جهان‌بینی مشخص را انجام داده است.

او حالا بعد از این همه تب و تاب، بر می‌گردد به عقب نگاه می‌کند و انتخاب‌هایش را دوباره مرور می‌کند. آنها مثل شخصیت اول داستان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» از خودشان می‌پرسند «آیا من از زندگی همین را می‌خواستم؟». همین مرور انتخاب‌ها که ما توی دو خط ناقابل از آن حرف می‌زنیم، برای یک نیمه جوان- نیمه بزرگسال ۳۰ ساله، یک درگیری ذهنی گنده است.

اگر او حتی از یکی از انتخاب‌هایش پشیمان باشد، که این اتفاق بعید هم نیست، یک بحران تمام عیار رخ می‌دهد؛ بحرانی که در فردی ترین حالت موجب افسردگی و اضطراب می‌شود‌. البته معمول‌تر این است که این بحران به اختلاف‌های زناشویی و حتی تغییر شغل منجر شود. البته اگر فرد همه انتخاب‌هایش را دوست داشته باشد، به تعهدات‌اش عمل می‌کند و به راحتی از این مرحله عبور می‌کند.

یک روان‌شناس جالب دیگر به نام «راجر گود» بحران ۳۰ سالگی را از آن طرف قضیه دیده است؛ به نظر او انسان‌ها ممکن است در اوایل دهه چهارم زندگی، در خودشان استعدادها، آرزوها، تمایلات و علاقه‌های تازه‌ای کشف کنند که تا این سن از آنها خبر نداشته‌اند. حالا این باخبر‌شدن از آن بی‌خبری۳۰ ساله ممکن است فرد را افسرده کند، ممکن است هم به او یک احساس تازه‌شدن و خود را بیشتر شناختن بدهد.

رمزهای عبور از ۳۰ سالگی

راستش را بخواهید،  می‌دانیم که بیشتر مخاطب‌های  هنوز به ۳۰ سالگی نرسیده‌اند؛ برای همین اول به آنها راه‌هایی پیشگیرانه را پیشنهاد می‌کنیم که اصلا به ۳۰ سالگی که رسیدند ککشان هم نگزد!

  • در انتخاب‌های بزرگ زندگی وسواس به خرج دهید

خداییش خیلی ساده انگاری است که بشود توی یک پاراگراف این توصیه را شرح داد؛ آقا، خانم، قبل از اینکه به ۳۰ سالگی برسی چند تا انتخاب خفن در زندگی‌ات داری؛ رشته دانشگاهی‌ات را بر اساس علاقه‌ها و توانایی‌هایت انتخاب کن؛ اگر شغلی پیدا کردی بعد از چند وقت کارت می‌گیرد و موقعیت‌های شغلی دیگری برایت جور می‌شود، در انتخاب بین این موقعیت‌ها دقت کن.

مهم‌تر از همه اینکه شغل و تحصیل را می‌شود یک کاری‌اش کرد اما انتخاب یک شریک زندگی که می‌خواهد همه عمر با شما زیر یک سقف باشد کار ساده‌ای نیست. اگر حالا دست به یک خودکاوی عمیق نزنید و این انتخاب‌ها را درست انجام ندهید، به ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ که رسیدید، بحران پشت بحران است که خواهد آمد.

  •  بدانید که «بحران ۳۰ سالگی» طبیعی است

قدم اول دانستن این است که در همه دنیا، آدم‌های این سنی برمی‌گردند و به پشت سرشان نگاه عمیقی می‌اندازند. بعضی‌ها همین که این درگیری‌ها در ذهنشان زیاد شد، مضطرب می‌شوند که نکند چیزی‌شان است. نه آقا، نه خانم! شما سالمید؛ فقط دارید از یک تونل سنی عبور می‌کنید.

  •  به بحران به شکل فرصت خود‌شناسی نگاه کنید

کلا ما در همه بحران‌های روحی مان - چه آنها که به سنمان مربوط هستند و چه آنها که به وسیله یک واقعه بزرگ زندگی مثل مرگ یک عزیز یا شکست عشقی به وجود می‌آیند - با خودمان بیشتر و نزدیک‌تر رو‌به‌رو می‌شویم.

در این رو‌به‌رویی‌های نزدیک، ما بهتر می‌توانیم نگرش‌ها، ارزش‌ها، ضعف‌ها، توانایی‌ها و حسرت‌های خودمان را بشناسیم و از این خودشناسی در مراحل بعدی زندگی‌مان استفاده کنیم.

  •  بین آسان‌گیری نسبت به گذشته و تغییر در آینده، تعادل ایجاد کنید

مسلما گفتن اینکه «با آسان‌گیری و بی‌خیالی به مهم‌ترین انتخاب‌های زندگی‌ات نگاه کن»، حرف درستی نیست. همه ما در زندگی‌مان لا اقل بخش کوچکی را داریم که تنها متعلق به خودمان است و تصمیمات در این بخش فقط و فقط برعهده خودمان است و حتی به نزدیک‌ترین کسانمان ربطی ندارد.

اما آن طرف قضیه ویژگی‌های خاص ۳۰ سالگی است. اکثر ۳۰ ساله‌ها در ایران ازدواج کرده‌اند و بعضی‌هایشان یک یا ۲ بچه هم دارند. وقتی که پای یک انسان دیگر یا حتی بیشتر به میان می‌آید، تعهد و مسئولیت ما هم وسط کشیده می‌شود؛ اینجاست که باید میان خواسته‌های جدیدمان و انتخاب‌های گذشته تعادل ایجاد کنیم و طوری عمل کنیم که یک بحران دیگر به خاطر بدبخت‌کردن دیگران در ۴۰ سالگی به سراغمان نیاید !

۱۱ نظر ۲۹ مهر ۹۳ ، ۱۰:۳۹
✿✿ یاشل ✿✿

امروز میخوام با اجازتون برم بالا منبر یکم نطق از خودم در وکنم.امیدوارم نگین ایشش اینم نصیحتش گرفته

من از 18 سالگی سر کار رفتم.حدود 10 سالی هم کار کردم.اما الان از خودم هیچ پس اندازی بجز 2 تا تیکه طلا ندارم.شاید عجیب باشه ولی مشکل من یه چیز بود: من بلد نبودم پس انداز کنم 

بعد از من خواهرم دیرتر از من شاغل شد و کمتر از من هم کار کرد اما الان بیشتر از من پس انداز داره شاید چیزی حدود 20 میلیون جمع کردهبا کمک خودش در عرض چند سال تونست شوهرشو خونه دار کنه در حالیکه شوهرش پس انداز کمی داشت.شم اقتصادی قوی داره.از اول مشاغل با درآمد بالا رو انتخاب میکرد و تمام حقوقشو پس انداز میکرد خیلی کم خرید میکرد و خرج اضافه اصلا نمیکرد.حتی مواقعی که سر کارش ناهار نداشت حاضر نبود بره از بیرون خرید کنه یه تخم مرغ میبرد میپخت و میخورد میخوام بدونید چقدر اقتصادی و صرفه جو بود .یه تفاوت بارز بین من و اون اینه که من عاشق خریدم ولی اون به خرید علاقه ای نداره.همین باعث میشد من تو بازارا پرسه بزنم و خرید کنم و اون پس انداز کنه.پولشو تو بانک سرمایه گذاری میکرد و روز به روز بیشترش میکرد.من ادعای لارج بودن داشتم و دوس داشتم به روز باشم.وقتی دوستام آدمای لارجی بودن خجالت میکشیدم بهم بگن خسیس درحالیکه باید حرف دیگران برات ذره ای اهمیت نداشته باشه تا بتونی موفق بشی.

نمیدونم کی ضرر کرده فقط میدونم با وجودی که از من کوچیکتره ماشین زیر پاشه و پس اندازی هم تو بانک داره.حدود 4 ماه پیش که با وبلاگ گیس گلابتون آشنا شدم یه بخشی به اسم کسب ثروت و این چیزا داشت .از اینجا به ذهنم استارت پس انداز کردن زده شد.با وجودی که شاغل نیستم و درامدی ندارم ولی تصمیم گرفتم هر پولی بهم میرسه درصورتیکه خرج ضروری نداشته باشم پس انداز کنم .هر از گاهی مادرم بهم بخاطر اینکه تو کار خونه کمکشم پول میده منم اینا رو پس انداز میکنم.شاید مقدارش ناچیز باشه ولی برای اولین بار حس پس انداز داشتنو تجربه کردم.خیلی دیره دلم میخواست کسی از همون اول بهم میگفت و منم گوش میکردم ولی میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس پس منم ارادمو قوی کردم

امیدوارم بتونم این روحیه رو تو خودم حفظ کنم.خواستم بگم اگه شما هم مثل من هستین تا دیر نشده به فکر باشین. آدما با همین روش پیشرفت میکنن.وقتی مجبورم هنوزم اتوبوس سوار شم و احیانا آشنایی رو ببینم که باخودش بگه هنوز با اینهمه کار کردن یه ماشین از خودش نداره و.... حس بدی پیدا میکنم.باید خیلی جلوتر از الانم باشم و نیستم.شماهم اگه میبینین خرجای اضافه میکنین سعی کنید پولتونو مدیریت کنید

۹ نظر ۲۸ مهر ۹۳ ، ۲۰:۰۶
✿✿ یاشل ✿✿
تصمیم گرفتم عکس لباسمو بزارم شاید ایده ای باشه واسه بقیه.مشتاق شنیدن نظراتتون هم هستیم 


 

 پی نوشت :


راستش قبلا عکس خودمو گذاشته بودم ولی به دلایل امنیتی برداشتم 

این لینکو میزارم برید هرچی خواستید عکس ببینید


عکس لباس خواستگاری 



۱۵ نظر ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۹:۲۲
✿✿ یاشل ✿✿
اگه گفتین فردا چه روزیه؟ 

 

بله درست حدس زدین امروز تولدمه.30 سالم تموم شد.اصلا حس خوبی ندارم .مخصوصا که تو دنیای واقعیغیر از یه نفر هیشکی بهم تبریک نگفت.فکر میکنم اون یه نفر فرد مهم زندگیمه.فقط مهدی رو دارم تو این روزا هیچ دوست دیگه ای دورو برم نیست 

پی نوشت : این عکسو یه دوست فیسبوکیم واسم گذاشته بود گذاشتم اینجا 




۱۴ نظر ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۸:۵۲
✿✿ یاشل ✿✿

 


 

یه دوستی ازم سوالایی که از خواستگارم میپرسم و خواسته بود.راستش خودم سوالای اینترنتی زیاد دارم ولی معمولا سرسری اونا رو یه نیگاه میکنم اما هیچوقت عین همون سوالارو نمیپرسم .بیشتر فی البداهه سوال میکنم تا استرسم کمتر شه .یه سری سوال کلیشه ای

حالا یکی از مکالمه هامو با یه خواستگار فرضی واستون عینا نقل میکنم : 

من : بفرمایید 

آقای خواستگار : اول شما بفرمایید (حتما میدونید که خانما مقدمن)

من : اگه ممکنه یکم از خودتون بگید 

آقای خواستگار : من نمیدونم چی بگم شما سوال بپرسید جواب میدم 

من : باشه از روحیات و خصوصیات اخلاقیتون بگید

آقای خواستگار : مثلا چی ؟

من : مثلا آدم آرومی هستید یا شیطون ؟تودار هستید یا برونگرا ؟بیشتر اطرافیان چه خصوصیتی رو بهتون نسبت میدن؟

آقای خواستگار : من تقریبا آدم آرومی هستم .محافظه کار و تودارم .بیشتر میگن آدم  مهربونی هستی.سعی میکنم بی کینه باشم و به آدما خوبی کنم(بیشترشون اینو میگن )شما چطور هستین ؟

من : منم تقریبا همین خصوصیاتو دارم.میشه بگین عقایدتون چیه ؟در چه حد هست آیا نماز میخونید ؟چیا رو قبول دارید؟

آقای خواستگار : من دینو قبول دارم نماز و روزه هم اهلش هستم روزه رو بخاطر کارم  سختمه نمیگیرم  ولی نماز رو همیشه میخونم

من : اهل دود و مشروب هستین؟

آقای خواستگار : نه اصلا نه خودم و نه خانوادم اهلش نیستیم و خوشمم نمیاد از دود.شما چطور؟

من : منم اصلا .کاملا پاستوریزم  خب در مورد حجاب نظرتون چیه؟چادر میپسندین یا مانتویی یا محجبه یا معمولی ؟

آقای خواستگار : خب چادر که نه دیگه ولی دوس دارم حجابشونو حفظ کنن جوری لباس بپوشن که از نظر دیگران جلف و زننده نباشه 

من : بله منم تقریبا خودم رعایت میکنم.متولد چه ماهی هستین؟

 آقای خواستگار : دی .شما؟

من : منم مهر 

آقای خواستگار : به طالع بینی اعتقاد دارین؟

من : نه اصلا فقط خواستم بدونم.یکم از کارتون میگین شرایطش به چه صورته؟

 آقای خواستگار : کارم آزاده .معمولا صبح ساعت 8 میرم بیرون از خونه و ظهر ساعت 1 میام واسه ناهار .عصر دوباره ساعت 4ونیم میرم و 8 میام.محل کارم فلان جاست با مشتری در ارتباطیم.با چک کار میکنیم 

من : مسافرت کاری هم براتون پیش میاد؟

آقای خواستگار : خیلی به ندرت ولی گاهی بله

من : اهل ورزش و مطالعه هم هستین؟

آقای خواستگار : ورزش که فقط صبحا پیاده روی میکنم به خاطر کارم فرصت نمیشه.مطالعه هم در حد روزنامه خوندن  

من : دوس دارین خانمتون شاغل باشه یا خانه دار؟

آقای خواستگار : بیشتر ترجیح میدم خانه دار باشه ولی اگه دوس داشت کار کنه در شرایطی که از محل کارش راضی باشم و واسه زندگیمون مشکلی ایجاد نکنه اشکالی نداره .تقریبا میزارم به عهده طرف هرطور دوست داره 

من : اهل دوستو رفیقم هستین؟

آقای خواستگار : قبلا بله ولی الان دیگه خیلی کمتر شده بخاطر کار وقت آزاد پیدا نمیکنم 

من : اوقات فراغتتونو چیکار میکنید؟

آقای خواستگار : معمولا تلویزیون میبینم و مهمونی باشه میریم 

من : اهل رفت و آمد با فامیل هستین؟چقدر اجتماعی هستید؟

آقای خواستگار : در حد معمول دوس دارم برم مهمونی مثلا هفته ای یه بار

 من : تو خانواده با کدوم یکی از خواهر برادراتون صمیمی تر هستین؟

آقای خواستگار : با خواهر کوچیکترم

من : چه انتظاری از همسر آیندتون دارین؟

آقای خواستگار : اخلاقش خوب باشه.اهل زندگی و بساز باشه.وفادار باشه.آشپزیش خوب باشه.مهربون باشه

من : تصمیم دارین بعد از ازدواجتون کجا زندگی کنید؟

آقای خواستگار : خونه پدریم 3 طبقس که نوسازه و تازه ساختیمش یه طبقش به من تعلق میگیره 

من : تو کاراتون بیشتر خودتون تصمیم میگیرین یا مشورتم میکنین؟

آقای خواستگار : مشورت میکنم ولی در نهایت خودم تصمیم آخرو میگیرم

من : (بعد از سکوتی که حکمفرما میشه و سوال کم میاریم )فکر میکنم در همین حد برای جلسه اول کافی باشه 

 

سوالات واقعیه ولی جوابا بعضیاش فرضیه ولی معمولا اکثرا همین جوابا رو میدن.معمولا بعد از اینکه من سوالی میپرسم یا خود طرف همون سوالو ازم میپرسه یا اگه نپرسید خودم در مورد خودم همون سوالو جواب میدم که دوطرفه باشه.

حالا اگه فکر میکنین جایی اشتباه میگم بهم بگین

 

۱۲ نظر ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۷:۰۹
✿✿ یاشل ✿✿