ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است


3سال پیش مامانم به یه نفر سپرده بود واسم مورد معرفی کنه البته این دفعه معرف با بقیه فرق داشت اون مرد بود.کمتر دیده شده معرف مرد باشه ولی این رو از قبلا که واسه خواهرم خواستگار میومد میشناختیم.تو بازار قدیمی شهر مغازه داشت و بواسطه شغلش راوی گری هم میکرد و پسرای بازار یا هرجای شهر و که میخواستن ازدواج کنن به دخترا معرفی میکرد.آدم ساده ای بود و کمی هم آنرمال بود.ولی نمیدونم چرا مادرم بهش اعتماد داشت.خواهرم که خدارو شکر از طریق این ازدواج نکرد و من چون همه راهارو رفته بودم اینم قبول کردم.همون 3 سال پیش رفتم مغازش که منو ببینه و مثلا خواستگار معرفی کنه.چقدرم اونروز ازم تعریف کرد وای سنت میخوره 22 باشی وای چه دختر زیبایی و.... البته اونروز به خودم رسیده بودم و الحق بد نبودم ولی اینم انگار چشمو گوشش باز بودحس خوبی پیدا نکردم بهش. دریغ از یه خواستگار که واسم معرفی کنه.یه دفتر بزرگ داشت که اسم و مشخصات کلی پسر نوشته بود و میگفت ببین کدومو میخوای انتخاب کن.یعنی رسما رفته بودم مغازه شوهر بخرماون زمان دانشجو بودمو سرخوش،میگفتم حالا معرفی کرد که کرد نکردم هیچی.اصلا واسم مهم نبود کارش جالب نیست یا ازدواج اینقدرام آسون و رویایی نیست که من از رو کاتالوگ سفارش بدم واسم بیارن.

خلاصه من حدود 12 مورد و بهش گفتم نوشت ولی هیچکدوم زنگ نمیزدن.حالا فکر میکنم بعضیا اصلا اینو قبولش نداشتن که موردارو هم تحویل نمیگرفتن که زنگ بزنن.در هر صورت اون قضیه گذشت تا پارسال که زنگ زده بود به مامانم که بیاین یه مورد خوب واستون سراغ دارم ولی پسره میگه اول میخوام ببینمش بعد بریم خونشون و قرارشم تو مغازه آقای راوی گذاشته میشه.اولین و آخرین قرار این مدلی رو تجربه کردم.چون شرایطش خوب بود قبول کردم برم شاید اصلا کار درستی نبود چون بعد اون قرار اینقدر حس تحقیر شدن بهم دست داد که از نظر روحی افسردگی شدید گرفتم و 2 روز تمام خوابیدم.بعدم مدتی طول کشید تا به حال قبلم برگردمهم خودم کارم اشتباه بود هم مادرم.شاید بعضیا بگن مگه چیه ولی وقتی تو اینجور شرایط قرار بگیرن شاید به حرف من برسن.

یکی از دوستان نتی چند روز پیش بهم توصیه کرد تو شهرم برم موسسه های ازدواج و ثبت نام کنم ولی من هیچوقت پاهام یاریم نکرد این کارو بکنم.واقعا احساس خرد شدن بهم دست میده.درسته هدف این موسسه ها خیره ولی اگه به همون روش سنتی زنونه انجام بشه بهتر از اینه.شان دختر بیشتر حفظ میشه.حتی خودم قبلا تو این فکر بودم که تو سنای بالاتر از اینجور موسسه ها بزنم ولی بعد منصرف شدم چون حسی که خودم نسبت به این موسسه ها دارم قطعا خیلی از دخترای دیگه هم دارن.

میریم سر خواستگار

وقتی رفتیم مغازه اون تنها اومده بود و مادرش نبود.پرسیدم چرا شما مادرتونو نیووردین؟ گفت مادرم نظر منو قبول داره و اول نظر خودم شرطه بعد اگه مثبت بود با مادرم میایم.خب من احساسی که داشتم این بود بچه بازیه انگار .بعد آقای راوی یکم حرف زد و معرفیمون کرد بهم. پسره شروع به صحبت کرد و از خودش و کارش گفت.الحق قیافه ش بهتر از من بود.خواهشا فکر نکنید من زشتم وقتی توصیفش میکنم  یا ...  خب بلاخره آدما زشتر و زیباتر همدیگه هستن همه یه جور نیستن.قدش بلند بود خوش تیپ ولی بجای تیپ رسمی که مناسب داماد هست تیپ اسپرت زده بود.البته لباساش نو و شیک بود.از خودش گفت، شغل خوب بازاری داشت و از وضع مالی خوبی برخوردار بود.

تا اینجا مشکلی نبود ولی مادرم طبق معمول از دین و ایمان طرف پرسید و اولین بار بود که یه پسر مستقیما به مادرم گفت : حاج خانوم ما خانوادگی همه چیو قبول داریم ولی نماز نمیخونیم، روزه نمیگیریم و زیاد مذهبی نیستیم.مادرم گفت حتی پدر مادرتون؟ گفت حتی اونا.مادر بزرگم قبلا اهل نماز روزه بود ولی زنایی که میرن تو مسجد نماز میخونن از اون ور دور هم میشینن غیبتم میکنن. ما اهلش نیستیم و سعی میکنیم غیبت نکنیم دروغ نگیم الانم صادقانه گفتم.بعد مادر من که اصلا بلد نیست آبروداری کنه و باعث همه ناراحتی بعد من شد برگشت با لحنی که انگار خودش علامه ست و این کافر بهش گفت شما راهتون کجه و درست نیست و ... منم گفتم هرکس عقاید خودشو داره و محترمه.اونم چون انتظار برخورد اینجوری نداشت و کم اورده بود چی بگه جمله منو تکرار کرد.بعدم فهمیدیم اصلا نمیشه با خانواده هایی که داریم و تفاوت عقیده ای درش هست بیشتر آشنا شد.من بلند شدم و گفتم دیگه بیشتر از این مزاحم نشیم.آقای راوی هم گفت من شمارتونو بهش میدم اگه خواستن بعد تماس بگیرن.بعد از یه صحبت مختصر خداحافظی کردیم.میگم راوی آنرمال بود بخاطر این میگم که میدونست مادر من مذهبیه و همش میگه یه داماد مومن معرفی کن ولی بازم اینو معرفی کرده بود واسمون

تو راه همش به این فکر میکردم که چقدر بدبخت شدم که برم اینجوری دنبال ازدواج.بعدم با این خانواده ای که دارم نمیتونم با هر کسی ازدواج کنم و باید از فیلترهای مشخص عبورش بدم.مادرم واسه قرارا هم خیلی حرصم میده و باید مدام تذکر بدم اینو بپوش اینکارو نکن اینکارو بکن.بعد از اینم باهاش قهر کردم تا بعد از چند روز که همسایمون اومد وساطت کنه بهش گفتم درسته وقتی کسی داره از خودش میگه مامانه من اینجوری جوابشو بده؟یکم مادرم از رفتارای سرکشش دست برداشت ولی تا همین لحظه باید حرصشو بخورم.هرچند،چند ماهیه بیخیال شدم و وقتی میاد خواستگاری که زنگ زده رو آمار بده میگم نمیخوام.به معنی واقعی کلمه دیگه از این خواستگارا نمیخوام.خداروشکر موردی هم اکی نشده

بعد از اون پشت دستمو داغ کردم پامو تو مغازه واسه دیدن کسی نزارم که این روش از همه روشا ضایع تره

اینم پست طولانی شیلا خانوم

این آخرین پست سال 93 هست دیگه بعدیش میره واسه سال 94 و هر موقع وقت کنم.چون به علت شاغل بودنم باید روزای اول عید خونه تکونی کنم.بزودی عکس سبزه هامو واستون میزارم البته زود یعنی 4-5 عید، فردا نشینین دم در وب منتظر باشین حالا تازه جوونه زدن

از همین جا و همین تریبون بهتون عید و تبریک میگم و امیدوارم این سال با شروعش واقعا زندگیمونو متحول کنه و آرزوهامونو براورده کنه

  آمــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــن 





۳۲ نظر ۲۸ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿



با این آقا 1 سال پیش از سایت همسریابی آشنا شدم.اولین بار که صحبت کردیم گفت الان تهرانم و کارم اونجاست ولی میام هر دفعه به خونه سر میزنم.بعد گفت حالا هر موقع اومدم بهت زنگ میزنم.یکم سطحش از من بالاتر بود از همون لحاظ طبقاتی و اینا .مثلا میگفت برادرم دکتره ،خواهرم مهندسه، فلان داداشم خارجه و....

منم گفتم باشه و پیگیرش نشدم.تا اینکه بعد 1 ماه زنگ زد.کلا به دست فراموشی سپرده بودمش چون فکر میکردم الکی اینو گفته .وقتی زنگ زد گفت اومدم و بیا همو ببینیم.زیاد راغب نبودم ببینمش چون مطمئن بودم به درد من نمیخوره.ولی بازم قبول کردم و گفتم ضرر نداره.چون از قرار قبلیم تجربه خوبی نداشتم بهش گفتم یه کافی شاپ قرار بزار.اونم قبول کرد ولی اون کافی شاپی که من گفتمو رد کرد و گفت اونجا معروفه و ممکنه آشنا ببینتمون.بعد یه کافی شاپ کوچیکتر نزدیکه همونجا رو قرار گذاشت.صبح جمعه قرار گذاشتیم نمیدونم ایده کدوممون بود.وقتی رفتم دم کافی شاپه دیدم تعطیله مسخره بود.فکر کنم صبح جمعه هیچ کافی شاپی باز نباشه به غیر از کافی شاپای هتلا(اونم شاید).گفتم در جریان باشید این موقع قرار نزارید.

منتظر موندم تا اومد.مجبور شدم سوار ماشینش شم.و بعد گفت حالا یکم تو خیابون چرخ بزنیم تا بعد.رفتیم یه شهرک نزدیک اونجا و یه پارک پیدا کردیم از ماشین پیاده شدیم یکم پیاده روی کردیم و حرف زدیم.همونطور که فکر میکردم سطحش بالاتر بود.از نگاهش میفهمیدم خوشش نیومدهالبته منم از تیپ و شخصیت اون خوشم نیومده بود.تیپ اسپرت داشت و قدش زیاد بلند نبود.البته که ضایعم نبود.تو ماشین یه وسیله ای نشونم داد و گفت میدونی این چیه؟گفتم نه. خیلی فکر کردم و حدس زدم ولی چیزی به ذهنم نیومد.بعد گفت جاموبایلی واسه ماشینه.میزنن به شیشه.یکم بدم اومد شاید از اینکه میخواست بخاطر سطح مالی بالاتر و دنیا دیده ترش فخر فروشی کنه.در هر صورت سوال مناسبی نبود و خوشم نیومد

یه نکته که من تو تجربه هام متوجه شدم اینه که اگه پسری تو برخورد اول خوشش بیاد و نظرش مثبت بشه دست تو جیبش میکنه و یه چیزی میخره ولی اگه منفی باشه زورش میاد خرجی کنه و زود سرو ته قضیه رو هم میاره.این مثل همون قضیه قدیمیه شیرینی خوردن تو خواستگاریه که میگفتن اگه داماد و مادرش شیرینی خوردن پسندیدن و اگه نخوردن نپسندیدن. اینم از اون موردا بود و چون نظرش مثبت نبود خیلی زود بارو بندیلو بستیمو اومدیم.تا یه جایی منو رسوند و بقیه راهو خودم برگشتم چون دلم میخواست زود ازش خداحافظی کنم و مسافت خونه هامون بازم دور از هم بود و نمیخواستم تا اون ور شهر بیاد بخاطر من در حالیکه منو نخواسته .اونم بعد یه بار تعارف بهونه اورد و قبول کرد و پیاده شدم.جالب بود از اون موارد نادری بود که بعد خداحافظی دیگه هیچ تماسی نه زنگ نه اس از طرف هیچکدوم رد و بدل نشد.کلا تو افق محو شدیم



این عکسا هم تقدیم به شما پیشاپیش به مناسبت اومدن بهار



۲۸ نظر ۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۲۲
✿✿ یاشل ✿✿

میریم سر دالتون دومی

این آقا هم درست بعد از خواستگار قبلی که تعریف کردم اومد.یه پسر مینیاتوری ظریف و ریزه میزه که سعی کرده بود خوش تیپ باشه و قیافشم بد نبود.از یه جای خوب شهر اومده بود حتما خودتون دیگه می دونید یعنی کجا(منطقه های خوب شهر)مامانش زیاد مسن نبود و زیر چادرش شال سرش کرده بود و مثل دخترا بسته بودکه تقریبا باکلاس به نظر میومد.

وقتی وارد شد فهمیدم قدش خیلی کوتاهه همون تو مایه های خودم.ولی با این حال چون قیافش از من بهتر بود باز خودمو باختم.یعنی فقط مشکل قد داشت وگرنه از همه لحاظ سرتر بود و این شد که اعتماد به نفس من رفت پایین و ماله اون بالا.از لحظه ورودش تا زمانیکه خواست بره بیشتر از 3-4 جمله صحبت نکرد همونم به زور بود.از رفتارش فهمیدم خوشش نیومده ولی اینقدر بی شخصیت بود که با سردیه رفتارش اینو کامل نشون داد خودش که حرف نمیزد و از برخوردشم مشخص بود بی سروزبون و خجالتی نیست و فقط خودشو گرفته .مامانش واسه اینکه سکوتو بشکنه در مورد قابهایی که رو دیوار بود یکم حرف زد.به زور 25 دقیقه نشستن و رفتن.موقعی که شربت میگرفتم جلوشون چون نزدیک شده بودم یکم دقت کردم و حس کردم پسره به خودش رسیده از این لحاظ که انگار به پوستش پنکیک زده و چشماشم دورش یکم سیاهی داشت و پررنگ بود.البته اصلا مطمئن نیستم ولی اینطور به نظرم اومد که انگار یکم صورتش غیرطبیعیه.شاید بخاطر همین زیباتر به نظرمیومد مثل دخترا که آرایش کنن با قبل آرایش یکم فرق میکنن.الان که فکر میکنم میگم نکنه از این شخصیتابوده که روحیاتشون دخترونه س با اون غرورش.والا.

بعد دیگه اینکه تو این خواستگاری مگسه میومد و میرفت و من خندم گرفته بود جریانشو اینجا تعریف کردم.دیگه اینکه شغل حضرت آقا رو آخر نفهمیدیم.از اونا بودن که واضح حرف نمیزدن.پشت تلفن گفته بودن تو کار پارچه س من فکر کردم پارچه فروشه بعد که اومدن مامانش میگه قبلا تو کار پارچه بوده الان یه مغازه داره لباس میفروشن ولی اینقدر دوپهلو گفت که همینم مطمئن نیستم که دقیقا مغازش چی بود.با این خواستگاریم کمی استرس و اعصاب خردی بهم وارد شد بخاطر رفتار بادکرده خواستگار.وقتی میرفت یادمه از پشت سر خوب به قدش نگاه کردم و تو دلم گفتم آخه با این قد به چیت مینازی.؟!

آقا پسرایی که اینجارو میخونین شماهم اهل آرایش هستین؟یا از نزدیک دیدین پسرا به خودشون برسن به صورتشون چیزی بزنن؟میخوام ببینم من اشتباه کردم یا واقعا امکانش هست


آمار عجیب از آرایش پسران و مردان ایرانی!

عکسهای لو رفته از پسران آرایش کرده دخترنمای ایرانی!



۴۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۲۹
✿✿ یاشل ✿✿

به علت اینکه کفگیر ما داره به ته دیگ میخوره و بعضی از دوستان طبق معمول همیشه گلایه میکنن که اینا خواستگار نیست تو مینویسی و منم دیگه خواستگار سنتیه سنتی ندارم تعریف کنم به جز این 4 تا ،تصمیم گرفتم هر کدوم از اینا رو جداگونه واسه تون تعریف کنم .اوایل حوصله ش نبود مختصر و مفید مینوشتم فکر این روزام نبودم که بلاخره این داستاناهم تموم میشه.در هر صورت خواهشا درک کنید دیگه هی ازم داستان خواستگار سنتی نخواین مجبورم بینش این مدرنارو هم تعریف کنم حالا چه از نظر بعضیا خواستگار باشه چه نباشه.خودم عقیده دارم هست


این آقا اوایل امسال اومد خواستگاری.دومین خواستگار امسالم بود.با مادرش اومد. یه مامان خوشگل ریزه میزه ناز داشت.بعضی از این مادرا خوب خودشونو جوون نگه داشتن انگار اونا عروسن خوشم میاد.

آقای خواستگار قدش کوتاه بود یعنی دقیقا هم قد من بود ولی چهارشونه.شونه های پهنش مردونه ش کرده بود وگرنه کوتاهی قدش تو ذوق میزد.

مثل همه خواستگارای سنتی دیپلم بود و شغل آزاد داشت.36 سالش بود.یکم که نشستن شروع کرد به حرف زدن.جالب بود اصلا استرس نداشت خیلی راحت حرف میزد و هی سوال میپرسید.منم جواب میدادم از سوالای ریز بینانه ش میفهمیدم خیلی با تجربه س.مثلا میگفت چندساله اینجا نشستین؟قبلا کجا بودین؟اصالتا کجایی هستین؟پدرتون ماله کدوم محله هاست؟مادرتون چطور؟فامیلی مادرتون چیه؟دامادا و برادرا چیکارن؟....

حالا اینا رو تو همون جمع 4 نفری میپرسید دیگه ببین تو اتاق چقدر سوال پرسید.بعد یکم که گذشت گفتن برید تو اتاق صحبت کنید.پاشدیم من جلو رفتم کفش پاشنه بلند پوشیده بودم دیدم وای چند سانتی بلندتر شدم ازش .دیگه بعد این خواستگار که استارت خواستگارای قد کوتاهو زد این کفشو انداختم اونور، گفتم که چی مثلا؟کفش پاشنه دار شیکه ولی وقتی پسرا کوتاهن چه فایده؟ قدم ازشون بلندتر بشه که حس بد بهشون دست بده؟یعنی تا این حد به فکر پسرا بودم.

تو اتاق صحبتا شروع شد.یکم از خودشو خانوادشو شرایطش گفت.تقریبا از همه لحاظ بد نبود.به غیر از مورد کوتاهی قد نمیشد ایراد زیادی بهش گرفت.ولی ایراد بزرگتر کم کم خودشو نشون داد.میگن تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد،این ایرادشو بعد صحبتاش فهمیدم.آقا خیلی وسواسی بودن.بسیار حساس.از چه لحاظ؟از این لحاظ که میخواست مو رو از ماست بکشه بیرون به اصطلاح خیلی ریز بین بود.بعد از کمی صحبت گفت من یه خواهر دارم که بخاطر اینکه مادرم تو دوران حاملگی تصادف کرده این بچه کر و لال از آب در اومده و مادرزادی نبوده و بر اثر حادثه این اتفاق افتاده بعد بخاطر این خواهرم ما خیلی سختی کشیدیم و دکتر و دوا زیاد کردیم بخاطر همین موضوع میخوام کسی که باهاش ازدواج میکنم سالم سالم باشه.شما هیچ بیماری خاصی ندارین؟گفتم نه.گفت مثلا میگرنی، صرعی،هپاتیتی چیزی؟گفتم نه خداروشکر.کم مونده بود بگه ایدزی بعد گفت یه جا رفتم خواستگاری طرف تو جلسه پنجم به من گفت یه جای سوختگی روی ران پام دارم.میگفت منم بخاطر همین موضوع و اینکه از اول نگفته بود بهمش زدممثلا میخواست من بترسم همه چیو بگم.منم گفتم بزار این که اینقدر حساسه چیزیو ازش پنهون نکنم.گفتم من مثل خیلی از جوونای حالا که دردای مفصلی دارن زانو درد  دارم .البته خیلی اذیتم نمیکنه و باهاش کنار اومدم ولی خب گفتم بگم. در ضمن یه مسئله ارثی خیلی نادر هم داریم که اصلا مشکلی واسم ایجاد نکرده و نمیکنه و تو فامیل هرکی این مشکلو داشته اصلا اهمیت نداده و ازدواج کرده.(این که میگم بیماری نیستا یه چیز شبیه مثلا ایناس که کف پاشون صافه)خلاصه ما اینا رو گفتیم و تو ذهن ایشون همون موقع حذف شدیمالبته خودمم اصلا ازش خوشم نیومده بود از بس ریزبین بود مطمئنا بعدها باهاش مکافاتی داشتیم .میگفت من خیلی طرفو روانشناسی میکنم و دنبال ایده آلم.ولی واقعا آیا خودش ایده آل بود؟

بعد یه مسئله دیگه هم گفت که من اگه بخوام با کسی ازدواج کنم دوس دارم قبلش آشنا بشم یه دوره ای.و مثلا با یه نفر 15 جلسه رفتیمو اومدیم ولی نشدگفتم من خانوادم مشکلی با آشنایی به عنوان نامزدی ندارن ولی مثلا 5-6 جلسه نه 15 جلسه.آخه اگه بنا به شناخته تو این مدتم میشه شناخت وگرنه سخته یهو بعد 15 جلسه بهم بزنیم.بعد دیگه اینکه گفت همین دختری که 15 بار باهاش رفتیم و اومدیم باباش شغل بابای شما رو داشت و این شغل اکثرا خانواده هاشون بی عاطفه ن.گفتم از روی شغل نمیشه قضاوت کرد ولی اکثرا شغل بازاری چون خیلی اقتصادین شاید کمتر اهل احساسو اینا باشن.نمیدونم تفسیرم درست بود یانه.بعدم گفتم شما هم که خودت شغلت آزاده اگه اینطوره باید شما هم همینطور باشی

بچه اول خانواده بود که میخواست ازدواج کنه واسه همین خیلی سختگیر شده بود.بهش گفتم من و شما که به این سن رسیدیم حتما ایراد گرفتیم دیگه،گفت نه من ایراد نگرفتماعتماد به نفسی داشت این بشر.در کل زیاد مورد پسند منم نبود.یعنی از اون 50 درصدیا بود که نه بدم میومد نه خوشم.بعدم رفتن و خبری ازشون نشد.حتم داشتم بخاطر همون مشکلات جسمی که گفتم رفت.ولی خداروشکر کردم که رفت و منو نخواست وگرنه اگه زنش میشدم و یه روزی مریض میشدم میخواست بفرستدم خونه بابام.جدی چه تضمینی واسه سلامتی تا آخر عمر هست؟






۳۸ نظر ۱۶ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۱
✿✿ یاشل ✿✿

اولش بگم این پست بدآموزی داره برای بچه های زیر 18 سال قدغنه چون از واژه انحرافی چت زیاد استفاده شده.مواظب خودتون باشید

حدود 5 سال پیش من تازه وارد دنیای چت شده بودم و همیشه میرفتم چت روم یاهو.اوایل فقط چت میکردم  و هیچ قراری نمیذاشتم یا شماره ای نمیدادم.خیلی محتاط بودم.بعد یادمه روز 21 بهمن واسه روز 22 بهمن اون سال بخاطر یه سری اغتشاشات تحریم رو سرمون نازل شده بود و برای اولین بار دیدم یاهو مسنجر فیلتره و باز نمیشه.منم که شدیدا عادت کرده بودم هر روز از سر کار اول  مسنجرمو باز کنم کلی خورد تو ذوقم.شغلم طوری بود که وقت آزادم زیاد بود و به ناچار به چت کردن عادت کرده بودم.

بعد گفتم حالا چیکار کنم روزم بگذره و از سایتای چت روم فارسی سر در اوردم.برام جالب بود تو اون رومای بامزه هم میشه چت کرد.خیلیا بخاطر بسته شدن یاهو اومده بودن اون چت روما و حسابی شلوغ بود.با یه نفر آشنا شدم یکم که چت کردیم گفتم من دنبال دوستی موستیو این حرفا نیستم. اونم گفت خب منم نیستم و هدفم ازدواجه.باخودم گفتم یه روز یاهو خراب شد ببین ما خواستگار پیدا کردیم دستشون درد نکنه که فیلتر کردن

بعد از اینکه صحبتای معمول شد قرار شد عکسمونو واسه هم ایمیل کنیم و بعد اگه خوشمون اومد واسه ازدواج آشنا بشیم.جالب بود ایمیل باز میشد نامردا فقط مسنجرا رو بسته بودن.البته یادمه ایمیلشم با مشکل اومد که من هی میگفتم نیومده اون دوباره میفرستاد یهو دیدم 5 بار فرستاده.عکسش یه عکس پرسنلی با ریشو سبیل بود.نمیدونم چرا این پسرا موقعی که میخوان عکس پرسنلی بگیرن ریشو سبیل میزارن. نمونشو زیاد دیدم.مثلا میخوان روشون بیشتر حساب کننیعنی زمین تا آسمون فرق میکنن.خب اونم عکس منو دید و قرار شد فردا صبح به جا راهپیمایی بشتابیم واسه دیدار

یه پارک معروف و خوب قرار گذاشتیم.رفتم سر قرار .دم یه جا نشون گذاشتیم. داشتم از پیاده رو به طرف محل قرار میرفتم که دیدم یه پسری هم کنار پیاده رو ایستاده و منو خوب برانداز میکنه.گفتم طرف من که ماشین داره و کنار خیابون قرار نبود بایسته.بی توجه رد شدم و رفتم جلوتر یه 206 ایستاده بود خودش بود.حالا من فکر کنم دفعه اولی بود که از طریق نت به قصد ازدواج میرفتم سر قرار.تو ذهنم انتظار داشتم از ماشینش پیاده شه و سلام علیک ما ایستاده و بیرون از ماشین باشه که رسمی تر و بهتره ولی آقا میگفت بیا سوار ماشین شو.به غرورم خیلی برخوردچه رمانتیک فکر میکردم که این آشناییا هم بخواد باوقار باشه درحالیکه از این خبرا نبود.

سوار شدم و سلام علیک کردم.از تیپش تعجب کردم یعنی شک داشتم خودش باشه تیپش کاملا با عکسش فرق داشت.عکس یه پسر مردونه بسیجی بود و ایشون یه پسر سوسول اسپرت.اما چهرش خودش بود.فهمیدم تفاوت تیپ باعث شده.بعد گفتم خب چرا نمیای بریم یکم بیرون تو پارک صحبت کنیم؟گفت با پسر خالم اومدم و منتظرمه.گفتم کجاست؟گفت همون که کنار پیاده رو بود.اوردمش اونم تورو ببینه .گفتم یعنی میخوای اونم نظر بده برات؟خیلی جالب بود.بعد گفت من زیاد وقت ندارم باید زود برم.گفتم باشه هرطور میدونی و ایشون دو دور با سرعت یواش خیابونو دور زد تا مثلا 5 دقیقه تو ماشین ما همو ببینیم و بعد مارو پیاده کرد و رفت.خیلی کارش زشت بود الان که یادم میاد میگم نباید با پسرخالش میومد،باید اقلا بیشتر وقت میزاشت،باید روز جمعه ای تا یه جایی منو میرسوند.ولی خب بی تجربه بودم دیگه و از چت روم فارسی هم نمیشد بیشتر از این انتظار داشت.من که کلی اعتماد به نفسمو از دست داده بودم و خیلی ناراحت و عصبی شده بودم،هم بخاطر رفتار اون که زیاد تحویلم نگرفته بود هم بخاطر اینکه یه مقدار از لحاظ تیپ و ظاهر سر بود ولی مشخص بود قدش خیلی کوتاهه.از بازوهاش میشد اینو فهمید.

وقتی پیاده شدم و رفتم خونه تا یه هفته نه من هیچ اس و زنگی زدم و نه اون.من قضیه رو منتفی میدونستم چون احساس میکردم خوشش نیومده دیگه نپرسیدم که ضایع نشم.اونم هیچی نمیگفت تا اینکه بعد یه هفته اس داد که چرا شما چیزی نگفتی درباره من و نظرت چی بود؟گفتم من فکر کردم شما حرفی نزدی نظرت منفیه.گفت نه منتظر شما بودم دیدم کلا یادت رفته.راستش ته دلم میگفتم این نظرش منفی بوده ولی چون من ازش خبری نگرفتم به غرورش برخورده فکر کرده نظر منم منفیه واسه همین اس زده که خیال خودشو راحت کنه.یعنی اصلا امید واهی به خودم ندادم.بعد گفتم خب نظرت چیه؟گفت بد نبودی.ولی من یه شرطی دارم،خانوادمون خیلی مذهبیه و مامانم دوس داره عروساش چادری باشن.اون زنداداشم چادریه و منم باید زن چادری بگیرم و خودمم از دختر چادری خوشم میاد.(چقدر چادری شد)البته خودش زیاد مذهبی نبود

گفتم چرا این عقیده رو داری؟حرف جالبی زد که اکثر پسرای تعصبی میزنن.گفت ببین وقتی یه زن بدحجاب از خیابون عبور میکنه همه مردا دارن نگاش میکنن من دلم نمیخواد مردای دیگه اینجوری به زنم نگاه کنن. از این دخترا که زیر چادر روسری چهارگوش ساتن سرشون میکنن خوشم میاد.گفت میتونی اینجوری بشی و اینو قبول کنی؟گفتم باید فکر کنم.از لحاظ طبقه خانوادگی و مالی از ما بالاتر بودن.من مردد بودم که این بهانه ست یا واقعا منو میخواد و اینو گفته.در هر صورت یادمه موافقت کردم ولی به یه علت که یادم نیست چی بود قضیه همون موقع منتفی شد.یعنی دوروز بعد از اس زدنش یادمه باهاش تموم کردم.ولی متاسفانه حافظه یاری نمیکنه که دقیقا چرا و به چه علت تموم شد.در هر صورت شاید بشه اسمشو خواستگار گذاشت شاید نشه ولی بخاطر اینکه جز اولین قرارام بود و حرف از ازدواج زدیم واستون تعریف کردم.


فکر کنم از این دخترا دوس داشت

نفیسه روشن بازیگر


۳۹ نظر ۱۲ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۲۰
✿✿ یاشل ✿✿