ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

در وصف سلسله داستان های خواستگارانی که  همکارم معرفی میکرد یه دونه دیگه مونده گفتم اینم بنویسم تموم شه

5سال پیش همکار عزیز (همون که در پست قبل بهش اشاره شد) که در واقع در دفتر کناری ما کار میکرد و به نوعی همسایه بود تا همکار یه روز اومد و گفت یکی از همکارای شوهرم میخواد ازدواج کنه و دنبال دختر خوب میگرده .منم که مثلادختر خووووووبی بودم  ایشون یاد من افتاده و گفته یه دختر میشناسم همکارمه و خوبه اینا رو به هم معرفی کنیم.خلاصه قرار شد پسره اول بیاد یه سر محل کار و منو ببینه.لازم به توضیحه که شوهر همکارم تو یکی از منطقه های صنعتی اطراف کار میکرد و این پسره هم ساکن همون شهرستان نزدیک منطقه صنعتی بود و اصالتش باز برمیگشت به  شهر دیگه، چون اون شهرستان بیشتر مهاجر نشین هستن.

در هر صورت من قبول کردم و وقتی پسره اومد دفتر نشست یه 10 دقیقه ای باهم صحبت کردیم و رفت.محل کارم طوری بود که خودم تنها تو اون دفتر بودم و کارفرمام هم دوسه روز یه بار سر میزد و واسه همین اختیارات تام داشتم که از این قرارا میزاشتیمصحبتمون در مورد عقایدو اخلاق و خانواده بود.گفت پدرش فوت شده و چندتا خواهر برادر داره و ...تحصیلاتش دیپلم بود و تو اون کارخونه کارگر یه بخشی بود.راستشو بخواین نمیدونم چرا اون روز چهرشو زیاد بخاطر نسپردم یعنی بعضی وقتا تو قرار اول آدم دقت زیادی نمیکنه و تو جلسه دوم تازه طرفو میبینه.منم اون روز به دوستم گفتم خوبه بد نیست و باید بیشتر صحبت کرد.اونم شماره منو به طرف داده بود و قرار شد صبح جمعه باهم یه جا تو یه پارک قرار بزاریم و صحبت کنیم.چون از اون پسرای روشنفکر و با خانواده باز و امروزی بود اینطوری قرار هماهنگ کردیم در واقع چون مطمئن بودم قصدش ازدواجه و معرف داره فکر کردم خوبه اول خودمون ببینیم همو میخایم بعد خانواده رو درگیر کنیم.

صبح جمعه رسید و من آماده شدم و رفتم سر قرار.محل قرار یکی از پارکای خیلی زیبای شهر بود که واسه پیاده روی و صحبت زوجا جای مناسبیه.اونجا چند تا پسر بود مونده بودم کدومه چون قیافش یادم نمونده بود. از دور دیدم یکی همینجوری راحت رو چمنا نشسته پاهاشم دراز کرده انگار خونه خودشونهنزدیکتر که شدم فهمیدم خودشه.چون تیپش هم برخلاف قبل اسپرت شده بود یکم دیرتر شناختمش.یه تیشرت سفید و شلوار لی آبی پوشیده بود.نمیدونم چرا باوجودی که با ماشین اومده بود لپاش حسابی گل انداخته بود و سرخ بود.واقعا هنوزم نفهمیدم چرا بعضی پسرا اینقدر نسبت به پوست صورتشون بی تفاوتن و مخصوصا شهرستانیا بیشتر سرخ هستن

خلاصه سلام علیک کردیم و راه افتادیم.یادمه خیلی برام مهم بود که از نظر خانوادگی و فامیلی شبیه هم باشیم چون اون زمان متوجه شده بودم بعضی از شهرا و قومیتا رو حجاب حساس نیستن و تو جمعای فامیلی بی حجابن ما چون تو خانوادمون چنینی چیزی نداریم و همه چه مذهبی و چه جوون و سانتال مانتال یه شال و مانتو رو رعایت میکنن .میترسیدم با کسی ازدواج کنم که با ما فرق داشته باشن و بخوام بعد تو خانوادشون بی حجاب شم.ازش این قضیه رو سوال کردم گفت ما بعضیامون بی حجابیم وبعضی با حجاب شما هرطور دوس داری رفتار کن.دیگه در مورد همه چیز حرف زدیم در نهایت بهش گفتم خانوادت نمیتونن بیان شهر؟چون شاید پدرم با ازدواجمون به این خاطر که داخل شهر نیستین موافقت نکنه.گفت خانوادم نه ولی خودم یه زمینی دارم اگه بفروشم شاید بتونم شهر خونه بخرم.

من دلیل اصلی اینکه چرا اون روز ازش خوشم نیومد و بهش جواب رد دادم رو یادم نیست ولی حدس میزنم همین مورد که داخل شهر نبودن و اینکه حس کردم تفاوت فرهنگی و طبقاتی داریم منو دلچرکین کرد.در هر صورت رفتم خونه و عصر همون روز بهش با اس جواب منفیمو اعلام کردم.دیدم با اینکه قبلش کلی ازش معذرت خواستمو گفتم ناراحت نشید و اینا بعد شنیدن جوابم دیگه هیچ اسی نزد حتی نه خداحافظی نه چیزیناراحت شدم چون من حق داشتم جواب رد بدم و اون میتونست با یه اس باهام خداحافظی کنه.گذاشتم پای بی ادبیشفرداش که رفتم سرکار همکارم گفت چی شد؟ گفتم نمیدونم چرا خوشم نیومد و جواب رد دادم ولی اون هیچ جوابی نداد. دوستم گفت به شوهرش گفته ناراحت شده .گفته بوده میام شهر خونه میگیرم.

 ولی من دلم باهاش نبود

قبل اینکه برم باهاش صحبت کنم چندروزی در موردش فکر کردم و با دوستامم مشورت میکردم و میگفتم من اینو دوس ندارم ولی میترسم ردش کنم دیگه کسی نیاد نشون به اون نشون که این آقا جزء اولین خواستگارای من بود و بعد اون کلی آدم دیگه اومد و الان باوجودیکه هنوز ازدواج نکردم ولی میدونم اگه آدم دلش با کسی نباشه نباید از اینکه شاید دیگه کسی نیاد با اون ازدواج کنه چون واسه ازدواج باید حتما یه کششی وجود داشته باشه.به قول یکی که جدا شده بود میگفت نباید واسه ازدواج 50-50 باشی این بدرد نمیخوره باید درصد خواستنت یکم بیشتر از 50 باشه که طرف برات مهم بوده باشه.از رد کردن این خواستگارم اصلا پشیمون نیستم و فکر میکنم کار درستی کردم .

واسه دوستانی که دلشون میخواد از دنیای این روزای من بدونن بگم که هوای خواستگاری بس ناجوانمردانه سرد است و بازار خواستگار کساده کساد است.دلیلشو نمیدونم ولی فعلا نزدیک 2ماهه هیچ خواستگاری نداشتم.یعنی زنگ میزنن ولی برای بار دوم و واسه قرار گذاشتن نمیزنن.دیگه اینقدر از این خواستگار بازیا خسته شدم که برام اصلا مهم نیست و دلم میخواد همسرمو جور دیگه پیدا کنم چون از این روشم ناامید شدم






۲۸ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۹
✿✿ یاشل ✿✿

یکی از دوستام که قبلا راجع بهش تو این پست صحبت کردم  واسم  این خواستگار و معرفی کرد.

جریان از این قرار بود که 5 سال پیش  همکارم اومد بهم گفت تولدمه و میخوام تو یه باغ تولد بگیرم و خانواده ،فامیل و دوستامو دعوت کنم چون متاهل بود تقریبا تولد حالت خانوادگی داشت تا پارتی.از منم دعوت کرد برم .منم دعوتشو پذیرفتم و با خواهرم رفتیم.عمه و خاله و دایی و عموهاش اونجا حضور داشتن.بعد از کمی که گذشت مادر دوستم اومد نزدیک من و از قضا من کنار زندایی دوستم نشسته بودم به زندایی که زنداداشش میشد گفت از بین این دخترا عروس انتخاب کن زود باش دست بجنبون واسه پسرت که داره دیر میشه ها.منم سرخ و سفید شدم میدونستم منظورش منم چون خواهرم بچه تر از من بود.زندایی هم گفت چشم

بعد ازچند دقیقه دوستم اومد گفت ببین این پسره که اونجا نشسته پسر داییمه نگاش کن ببین ازش خوشت میاد.وقتی نگاهش کردم دیدم پسر بدی نیست.یکم آروم بود، تیپش ساده بود، قیافش بد نبود،قدش بلند بود.بعد ظاهرا به اونم همینو گفته بودن منو زیر نظر داشت.یه جا که موقع غذا کشیدن شد یه برخورد کوچیک باهاش داشتم و دیدم باوجود چند نوع غذا فقط یکم الویه کشید و رفت در حالیکه همه بشقابشونو از غذا خفه میکردن.حس کردم یکم افسرده باشه خیلی بیخیال بود.یه جا هم وقتی کادوهارو میخوندن نشسته بودیم روبروی هم البته فاصلمون خیلی زیاد بود چون تو حیاط باغ نشسته بودیم بعد چشمم افتاد به چشمش دیدم داره نگام میکنه منم با دقت بیشتری نگاش کردمتابلو بود بهش یه چیزایی گفتن.

از این ماجرا گذشت و من رفتم سر کار دیدم همکارم اومد واسم جریان پسره رو تعریف کرد که این قبلا خواستگارم بوده و منو خیلی میخواست ولی من چون یکی دیگه رو دوس داشتم نخواستمش و پسر خوبیه وضع مالیشونم خیلی خوبه و 5 سالی ازت بزرگتره.تا اینجا من حرفی نزدم و گفتم حالا بزار ببینیم چی میشه.بعد فرداش اومد بهم گفت به شوهرم جریانتو گفتم و گفته بهش حقیقتو بگو بدونه و حیفه اینه که زن این پسره بشه(حالا من نفهمیدم حیفه من بود یا حیفه اون)گفتن پسر داییشون معتاده و چون وضعشون خوبه نشون نمیده از ظاهرش ولی خب هست.منم از این بی تفاوتیش یکم مشکوک شده بودم.در هر صورت من گفتم اصلا نمیخوام و بیخیال .حالا واقعا نمیدونم پسره این ایرادو داشت یا چون من قرار بود زن کسی بشم که قبلا خواستگاره این دختره بوده و برعکسه شوهر دوستم، ممکنه از وضعیت مالی خوبی هم برخوردار بشم از اونجایی که به حسن نیت دوستم شک داشتم گفتم حس حسادتش نمیزاره من بیام تو این خانواده و احتمالا به همین خاطر این قصه رو سر هم کرده من منصرف بشم.نمیدونم نگاهم بدبینانه بوده یا نه ولی وقتی خودمو گذاشتم جای اون گفتم منم بودم نمیزاشتم چنین اتفاقی بیفته.این قصه هم به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

بخاطر اینکه از سیستم محل کارم پست میزارم نمیتونستم طولانی بنویسم واسه همین این داستان کوتاهو انتخاب کردم




کاریکاتور با موضوع آزمایش اعتیاد به شیشه برای ازدواج لازم نیست!




۱۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۲۵
✿✿ یاشل ✿✿

اولین بار که وارد سایت همسریابی شدم اولین کسی که باهاش تماس تلفنی برقرار کردم پسری بود که 1سال ازم کوچیکتر بود.این اولین ها خوب یاد آدم میمونه

تو سایت با پیغام پسغام بهش گفته بودم سنت ازم کمتره و نمیتونم باهات کنار بیام ولی قبول نمیکرد.میگفت 1سال که چیزی نیست بیخیال بیا آشنا شیم و منو بلاخره راضی کرد.تحصیلاتش مثل خودم بود شغلش صنعتی و وضع مالیش هم نسبت به سنش خوب بود اهل تلاش و با پشتکار.قدش رو تو سایت زده بود170 گفتم خوبه دیگه 10 سانتی ازم بلندتره .

وقتی بهم زنگ زد چون اولین بار بود از طریق سایت همسریابی با یه نفر آشنا میشدم خندم گرفته بود اونم اونور خط میگفت چرا میخندی؟میگفتم آخه جالبه برام از این سایتا آشنا بشم.هم فکر میکردم شوخیه و هم خجالت میکشیدم.بعد بهش گفتم تو واقعا قصدت ازدواجه اونم گفت آره.

فردای اون روز قرار بود واسم خواستگار سمج بیاد واسه همین قرار و انداختم به روز بعد خواستگاری.یعنی دو روز پشت سر هم خواستگار داشتم اولی سنتی با تفاوت سنی 8 سال بزرگتر و دومی مدرن با تفاوت سنی 1 سال کوچیکتر.خدایا ندادی وقتیم دادی دوتا دوتا دادی تازه اقلا یکیشونم مناسب ندادی.خدایا شکرت که اینجوری خواستگار دادی  

عصر روز قرار آماده شدم اومد دنبالم.فکر کردم چقدر کوچولوعه.بعد رفتیم  بالای شهر منو برد یه کافی شاپ مدرن ،شیک و دنج که مناسب دوس دختر، دوس پسرا بود.از سلیقش خوشم اومد جای باحالی رو انتخاب کرده بود فضارو رمانتیک میکرد.شروع کردیم به صحبت.زیاد به ازدواج باهاش خوشبین نبودم واسه همین راجع به این موضوع حرف نمیزدم.بیشتر فالبداهه حرف میزدیم.از هر دری میگفتیم.خیلی شادابتر از من بود.ذوق میکرد ولی من دیگه رفتارم منطقی و خانمانه شده 

خوب بررسیش کردم قدش دقیقا هم قد خودم بود،تیپش اسپرت بود،قیافش خوب بود، روحیاتش امروزی و مدرن بود.ولی مشخص بود ازم کوچیکتره.مثل خواهر برادر یا دوست چرا ولی اصلا نمیشد مادوتا رو در قالب زنو شوهر تصور کرد .بعد از نیم ساعت اومدیم بیرون و من احساس کردم منو پسندیده و مشتاق آشنایی بیشتره ولی من مردد بودم.اومدم خونه و قرار شد بره ماموریت و برگرده.روز بعد بهم گفت فردا تولدشه.من از طرفی تبریک میگفتم از طرفی از این قضیه که تولد کسی همون اول آشنایی باشه خوشم نمیومد.گفتم شایدم راست بگه چون واسه خودمم یه بار این اتفاق افتاد.وقتی از ماموریت یه روزش اومد قرار شد دوباره همو ببینیم روز جمعه عصر قرار گذاشتم.یکم زمانش بد بود ولی خب آزادیم زیاد بود به یه بهونه زدم بیرون .یه عروسک 5000 هزار تومنی داشتم که نو بود کادو کردم واسش ببرم دلش نشکنه مثلا تولدشه

دوستان توجه کنید من تو عمرم 3-4 بار بیشتر به پسرا کادو ندادم اونم سرجمع شاید 20 تومنم نشه چرا؟چون اول از همه عقیده داشتم نباید واسه پسر خرج کرد پرو میشه 2-اگه آقا پسرا خرج میکردن ماهم جبران میکردیم دیگه تقصیر اونا بود خیلی باباکرم بودن3-آشناییام طولانی مدت نبود که به اونجاها بکشه که بخوایم هدیه بدیم.ایشون از همونا بود که شامل این قضیه شد.

وقتی رفتم سر قرار و سوار شدم یکم صحبت کردیم احساس کردم خیلی خودشو گرفته و تو خودشه جالب بود تا قبلش ادعای علاقه و اینا میکرد.خیلی واسم عجیب بود که موقع دیدار از این رو به اون رو شده.من سعی کردم جو رو شاد کنم و باهاش راحت صحبت کنم ولی اون مثل بچه ها دقیقا مثل بچه ها خودشو گرفته بود.چندبارم گفتم حس میکنم مسئله سن رو نباید بیخیال شد و اون میگفت چرا اینقدر سن واست مهمه بیخیال باش.بعد بهم گفت یکم خشکی دلم میخواست صمیمی تر از این باشیم.حالا آقا خیلی پر شورو نشاط بود انتظار داشت من نقش دختر 20 ساله رو واسش بازی کنم با اینکه خیلی از خودش باحالتر بودم اینو میگفت فکر کنم دلش میخواست رابطه از حالت ازدواج به دوستی تبدیل بشه یعنی یه نفر و میخواست که نقش دوس دختر واسش ایفا کنه بعد باهاش ازدواج کنه.وقتی میدید من از ایناش نیستم خورده بود تو پرش نمیدونم چه فکری واسه خودش کرده بود.

رفتیم یه پارک تفریحی پیدا کردیم یکم باهم قدم زدیم اونجا کوتاهی قدش خیلی بیشتر به چشمم اومد یعنی کاملا هم قد بودیم تصور کنید من با قد 160 دیگه اون چی بود.اصلا خوشایند نبودمخصوصاکه اندامشم مردونه نبود اقلا اینا که قدشون کوتاهه ولی اندامشون مردونست بیشتر میشه واسه ازدواج روشون حساب کرد تا اونایی که پسرونه هستن و لاغر. تازه این آقا با این ظاهر خودشو واسم گرفته بود.برخلاف قرار قبلی که با ذوقو شوق منو برد کافی شاپ ایندفعه زورش میومد خرج کنه رفت خیلی زوری دم یه دکه ازم پرسید بستنی میخوای؟ گفتم مرسی نه.(آدم مگه چیز از گلوش پایین میره با این اخلاق تو) یه چیپس و یه بستنی خرید .چیپس واسه من بستنی هم خودش بدون تعارف باز کرد نشست به خوردن.هنوز دلم میخواست این روحیشو عوض کنم هرچند تو دلم نمیخواستمش ولی از این رفتارش ناراحت بودم .برگشتیم تو ماشین حدس میزدم ازم انتظار داشته یه هدیه ای چیزی بهش بدم مثلا روز تولدشه ولی نمیخواستم با این اخلاقی که ازش دیدم بهش بدم.تو ماشین رفتم تو خودم و حتی چیپسشم نخوردم هی میگفت بخور چت شد؟دیگه من اون رومو نشون دادم سر سنگین شدمحالا اون سعی میکرد منو شاد کنه.گذاشتم تا نزدیکای خونمون که رسیدیم، تو ماشین از کیفم کادو رو در اوردم بهش دادم و تولدشو تبریک گفتم و خداحافظی کردم خیلی خوشحال شد انگار منتظر چنین چیزی بود.گفتم کاش از اول داده بودم ولی میخواستم رفتارشم بسنجم.رسیدم خونه بغض کرده بودم اس دادم تو پسر خوبی هستی ولی متاسفانه مناسب من نیستی.گفت چرا این حرفو میزنی و...گفتم اون احساسی که باید بینمون باشه نیست خیلی امشب سرسنگین بودی و ... یدفعه گفت من دوستت دارماز بس با روحو روانم بازی کرده بود گریه م گرفت. گفتم یا داره بازی در میاره یا ...خدا داند ولی من تمومش میکنم. خداحافظی کردم و بیخیالش شدم.



اینم عکس عروسکی که بهش دادم.خیلی با سلیقم نه؟

به قیافه اون روزش میومد.

از سرشم زیاد بود

 





۳۱ نظر ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۳۵
✿✿ یاشل ✿✿

این خواستگار بعد خواستگار سرخ رو اومد یعنی تقریبا 2 سال پیش تابستون.اون سال من فقط 3 تا خواستگار داشتم سومی هم همون کامیونی بود.

یه خواستگاری سنتی مثل بقیه خواستگاریا بود.راستش هنوز تجربم کم بود تقریبا سومی بود که اومده بود خونه.از اونجا میگم تجربم کم بود چون شربت پودری واسشون اوردمدر حالیکه نمیدونستم اینجور شربتا سطح پایینه و حتما باید از این سن ایچا باشه.خودم اون پودریارو بیشتر دوس داشتم البته الان نظرم عوض شده.اینو گفتم واسه شاید کسی مثل من که ندونه .بهتره پذیراییتون خوب باشه اینم بلاخره امتیاز خودشو داره.

وقتی وارد شد یه پسر خوش اندام، قد بلند ،خوش تیپ و بافرهنگ بود.یعنی همه معیارای منو از لحاظ ظاهری داشتزیبا نبود معمولی بود ولی واقعا همه چی تموم بود و مناسب برای خیلی از دخترا.نه اضافه وزنی نه چیزی که باعث بشه نمره منفی بهش بدم.تنها ایرادی که میشد به این آقا پسر گرفت این بود که تحصیلاتش فوق دیپلم بود و شغلشم فنی و مغازه ای بود. البته اونم ایراد نیست ولی شاید بشه گفت عالی و با پرستیژم نیست.مادرش خیلی هیکلی و گنده بوداون زمان من تو رویاهام حتما دوس داشتم کمی از اون بالاهای شهر خواستگار بیاد این از همون نقاط خوش آب و هوای شهر اومده بود و اینجور آدما تقریبا یه سروگردن بالاتر مردم عادین.از اون مادر درشت اندامش میشد اینو فهمید حسابی تن پرورونده بود و به خودش رسیده بودخواهرش هم همراشون بود که البته میگفت بخاطر شغل همسرش قطر زندگی میکنه و گاهی میاد ایران سر بزنه.البته مادر و خواهرش چادری بودن.خب من که یه مقدار احساس میکردم انگار تضاد طبقاتی داره خودشو نشون میده کمی اعتماد به نفسم اومد پایین و اون کاخ رویاهام فرو ریخت فهمیدم انگار باید یکی هم سطح تر باشه تا در برابرش احساس معذب بودن نکنم.تقریبا نیم ساعت نشستن و کمی صحبت کردن.خواهرش میگفت کلاس زبان میری؟جو فرنگستون گرفته بودش فکر میکرد یکی از ضروریات زندگی الان بلد بودنه زبانه.باوجودیکه میدونم مهمه ولی همه که الان زبانشون فول نیست و لازمه زندگی مشترک هم این مسئله نیست.منم گفتم فعلا دانشجو ام و وقت نمیشه بعدا شاید برم.وقتی خواستن برن دیدم انگار دوتا پا دارن دوتا هم قرض کردن و دارن فرار میکننحالا خوششون نیومده چرا اینطور با عجله میرن که ما بفهمیم نپسندیدن؟اقلا به رسم ادب یکم با طمانینه بیشتر خداحافظی کنن.میدونستم به ما نمیخورن.ته دلم میگفت زنگ نمیزنن و نزدن.موقع خداحافظی میشه جواب بعضیا رو فهمید.یادمه ازشون پرسیدیم معرفتون کیه نگفتن.و ما هیچوقت نفهمیدیم کی معرفیشون کرده بود.

اگه طولانی نبود ببخشید دیگه اتفاق خاصی نیفتاد که بتونم کشش بدم واستونسنتیا همینجوره مختصر و مفید در یک جلسه نیم تا یک ساعته








۳۵ نظر ۱۰ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۵۶
✿✿ یاشل ✿✿

مانیا جون آخه شما که نظر بلندبالای خصوصی میزاری و آدرسی از خودت نمیزاری من چطوری جوابتو بدم گلم ؟هان؟بیا خودت بگو

بعضی وقتا میرم وبلاگ بعضی از این آقا پسرا بعد بعضیا البته بعضیاشون فکر میکنن چون وبلاگم درباره ازدواجه و دنبال ازدواج کردنم حتما با منظور خاصی میام وبشون در حالیکه من اگه میخواستم از این دنیای هیچو پوچ مجازی ازدواج کنم که تاحالا کرده بودم.یعنی خداییش با اینهمه پست که من نوشتم راجع به دنیای مجازی فکر نمیکنین دیگه ازش زده شده باشم و توش دنبال شوور نباشم؟کامنت یکی از دوستان خیلی منو به فکر فرو برد.متاسفانه درمورد رفتار من سو برداشت کردند.دیده بودم میرم وبلاگ بعضی پسرا میترسن بیان وبم یوقت کامنت بزارن مثلا منم ذوق زده شم که یه پسر اومده واسش نقشه بکشم یا حتی سوژه پستام کنمش.نترسین بابا از خوانندگان این وبلاگ سوژه نمیسازم چون توهین بهشون میشه.در کل دیگه تصمیم گرفتم وبلاگ پسرا رو خاموش بخونم مثل خودشون باشم یوقت فکرای خوب خوب و توهمات الکی به سرشون نزنه

۲۱ نظر ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۰۰
✿✿ یاشل ✿✿