ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

۱۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است


2سال پیش بود از طریق سایت کلوب باهاش آشنا شدم.رفتم سر قرار با یه پراید پکیده کثیف اومد راستش کلی شیک کرده بودم وقتی سر محل قرار سوارم کرد از اونایی که دورو برم بودن خجالت کشیدم با اون ماشینش .راه افتاد رفتیم یکم تو خیابونا دور زدیم .از قیافش خوشم نیومد خیلی بی کلاس و بیریخت بود.یکم باهم حرف زدیم و از معیارامون گفتیم.از اول با قصد ازدواج آشنا شدیم.همه حرفا هم حول همون محور بود.اصالتا ماله شهر دیگه ای بود ولی سالها اینجا زندگی میکردن و حتی لهجشم مثل خودم بود.از نظر اعتقادی یکم فرق داشتیم.ماله محله های بالای شهر بود منو برد ساختمان قشنگ چند طبقه ای رو تو اون خیابون نشونم داد و گفت چند واحدش ماله ماست و یکیش هم ماله من.راست میگفت وضعشون خوب بود(با نشونیایی که بعدا بهم میداد حرفشو باور کردم).نمیدونم چرا با اینکه یکم مادیات واسم مهمه اون شب اصلا ازش خوشم نیومدو وضع مالیش باعث نشد چشمم کور بشه.همش تو دلم میگفتم نمیخوامش.بعدرفت چندتا چیپس و پفک از سوپری خرید و وقتی یکمشو خوردیم بقیشو چپوند تو کیفم منم که عاشق تنقلات اصلا ذوق میکنم بسی

خلاصه بعد یه ساعت برم گردوند و رفتم خونه نظرمو بهش گفتم که منفیه.یادم میاد یکی دوبار زنگ زد و اصرار ولی من نمیخواستمش.

بعد 2ماه پشیمون شدم گفتم بزار یه بار دیگه ببینمش .بهش گفتم میشه با یه ماشین درست حسابی بیای تو که میگی وضعت خوبه و به خودتم یکم بیشتر برسی.دوباره با همون ماشین اومد گفت ماشین شاگردمهو خودم ماشینمو فروختم میخواستم یه زمینیو بخرم روش سرمایه گذاری کنم.کلا تو کار آزاد و پول پارو کردن بود اونوقت شغل آزاد یه روز فقیرن یه روز پادشاه.

این بار منو به یه کافی شاپ برد وقتی روبروش نشستم دیدم چشماش چقدر سرخه گفتم چیزی میکشی گفت سیگار.ناراحت شدم چون قبلا گفته بود اهل دود نیست.اون شب خیلی خواستم به خودم بقبولونم که بد نیست سخت نگیر ولی نتونستم.بازم بعد یکی دوروز ردش کردم رفت.بعد پارسال اسمو فامیلشو تو فیسبوک زدم(خدا پدر و مادر این فیسبوکو بیامرزه اسباب خیره واسه من) دیدم بعله هستش و ازدواج کرده. فامیلی خانمش مثل خودش بود.حدس زدم ازدواجش فامیلی بوده.اتفاقا دختر زیبایی هم بود و معلوم بود خیلی شوهرشو دوس داره.گفتم ببین این پسر زشتا چه شانسی دارن زن خوشگل میگیرن ودخترای زیبا هم چقدر راحت زن اینا میشن.حالا ایناش مهم نیست امسال دوباره پیجشو باز کردم دیدم بچه دارم شدهیعنی در عرض 2 سال هم زن گرفت هم بچه دار شد .خیلی بیش فعال بود فکر کنم.بازم اینا هم مهم نیست قسمت مهم ماجرا اینجاست که :

الان خوبه مثل بعضیا که میریم وبشون سریال میسازن از ماجراهاشون میزارنتون تو خماری منم بزارمتون تو خماری؟خدائیش خدارو خوش میاد؟

نه ما از اوناش نیستیم دوس جونا.ما خودمونم دل کوچولوئیم 

قسمت مهم ماجرا اینه که امسال دقیق تر شدم رو عکساشون و تاریخی که عکسا روتو سایت گذاشته بودن.دیدم یه چیزی مشکوکه.عکسی که آقا پسر واسه من اولین بار تو نت فرستاد که ببینمش تو پیج پسره بود یه عکس هم دقیقا همون محل و فضا تو وب دختر خانم بود که مشخص بود این از اون تکی عکس گرفته اون از این.یعنی اینا قبل از اینکه با من آشنا شه باهم در ارتباط بودنحالا دیگه نمیدونم اون زمان این دوست دخترش بوده؟ نامزدش بوده؟ عقدش بوده ؟هرچی بوده طرف یه خائن بوده و در حاله خیانت .نمیدونم اصلا قصدش ازدواج بود یا نه.به هر حال اینم کشف بزرگی واسم بود و خداروشکر میکنم که به این رابطه ادامه ندادم زیرا قضیه بودار به نظر میومد.

میدونم آشناییای نتی همش دروغه آدماشم قصدشون ازدواج نیست.پیش پیش گفتم دیگه نیاین بگین بازم






۲۸ نظر ۲۸ دی ۹۳ ، ۲۰:۳۱
✿✿ یاشل ✿✿

4 سال پیش بود که با این آقا پسر از طریق چت روم یاهو مسنجر آشنا شدم.اون زمان هرچند در پس زمینه های ذهنم به ازدواج فکر میکردم ولی مستقیما با این هدف آشنا نمیشدم.در واقع فکر میکردم باید با کسی طرح دوستی بریزم واگر مناسب ازدواج بود با کمی صبر به اون مرحله که همدیگه رو بخوایم برسم.چیزی که تو رابطه های دوستی دختر و پسر الان وجود داره(یه مدت باهم باشیم و بعد اگه از هم خوشمون اومد تصمیم به ازدواج میگیریم)

وقتی با این آقا آشنا شدم اولش سنشو یه سال کوچیکتر گفت چون اول من پرسیده بودم و وقتی گفتم من بزرگترم و بیخیال، گفت نه هم سنیم من بخاطر اینکه اکثرا تو نت سن پایینن سنمو کمتر گفتم.بعدهاکارت ملیشو دیدم بهم ثابت شد راست گفته.خلاصه قرار گذاشتیم و همو دیدیم اون زمان ارشد یه رشته مطرح و تو بورس دانشگاه دولتی میخوند.من هنوز فوق دیپلم بودم،فکر میکردم خیلی منت سرم گذاشته بامن دوست شده کلا برخوردشم باکلاستر بود.منم میخواستم بخونم واسه کنکور ،کمی تا قسمتی کمکم کرد هرچند راهنمایی غلطم بهم داد و بعد کلی دعواش کردمیعنی اگه راه اونو رفته بودم بجای 2 سال از اول شروع میکردم و الان هنوز دانشجو بودم.خدا بهم رحم کرد 

بگذریم

پسر سالم و مثبت و خوبی بود ولی شرایط ازدواجو نداشت چون هنوز دانشجو بود و نه شغلی داشت نه هیچ دارایی از خودش و حتی پدرش.یعنی از نظر من یه آسو پاس به تمام معنا بود.حتی خانوادشم چیزی نداشتن که بخوان کمکش کنن.جلسات اول و دوم منو به رستوران میبرد در حالیکه خودش دانشجو بود و دستش تو جیب باباشمنم یه بار جبران کردم و مهمونش کردم.یه جورایی شبیه خودم بود از این لحاظ که فکر و شم اقتصادی نداشت و با ولخرجیاش نتونسته بود پس اندازی برای خودش داشته باشه.هرچند اخلاقش خوب بود، مهربون بود و خانواده فرهنگی و بافرهنگی هم داشتترم آخر دانشگاهش که بود وقتی بهش اس میزدم جواب نمیداد میگفت شارژ ندارمیعنی هیچ پسری ندیدم تا اون حد بی پول باشه که پول 4 تا اس رو هم نداشته باشه.بخاطر فرهنگی بودنه خانوادش تحصیلات واسشون واجب موکد بود و نمیگفتن آخه وقتی بی پولی هی درس بخونی چه فایده داره بعدم یه کار با حقوق زیر 1 تومن پیدا میکنی و روز از نو بی پولی از نو .

به هر حال هرکسی یه چیز واسش ملاکه و من فکر میکنم هرچیزی تعادلش خوبه نه اینکه فقط دنبال یه چیز باشی تو زندگی.من خیلی زود بعد حدود 3 ماه رابطمو باهاش کم کردم چون فهمیدم این نمیتونه مناسبه من باشه. دوتا آسو پاس به هم برسن چه شود

روز آخری که باهاش رفتم بیرون که غزل خداحافظی رو بخونم اینقدر پرو شده بود فکر کنم دیگه به مرحله جیب خالی رسیده بود یکم منو با پای پیاده تو خیابون گردوند و یه فضای سبز پیدا کردیم نشستیم بعد بهم گفت تو کیفت چیزی نداری بخوریم؟گفتم نه.از تعجب شاخام سبز شده بود یعنی از این حرفش اصلا خوشم نیومد انتظار داشتم بره یه خوراکی چیزی بخره ولی اینو نگه.اون روز به این حقیقت پی بردم که پسرا هرچی بی پول تر زبونشون درازتر نمیدونم اینو تجربه کردین یا نه ولی من به موارد مشابه هم برخوردم.

خلاصه بهش گفتم دیگه بهتره این رابطه رو ادامه ندیم ولی انگار اون منو یجورایی واسه آیندش انتخاب کرده بود اینو از حرفای غیر مستقیمش میفهمیدم.عکس مادر و خواهرشو نشونم میداد، کلی اطلاعات از خانوادم میگرفت و دوس داشت راجع بهشون بدونه، از خانواده خودش میگفت و ...

چند ماه بعد ازم خبر گرفت و گفتم یونی قبول شدم.اونم فارغ التحصیل شده بود و دنبال کار میگشت.چند وقت بعدش بازم ازم سراغ گرفت و گفت یه موسسه دولتی کار میکنه.دیگه 3 سالی ازش خبر نداشتم تا اینکه امسال خط قدیممو دوباره انداختم و وایبر نصبیدم دیدم بهم پیام داد.نمیشناختمش خودشو معرفی کرد.بازم از هم خبر گرفتیم فهمیدم استاد یونی شدههنوزم بدش نمیومد ازم ولی میدونستم این همونه و نظرم همون بود راجع بهش .یه بار که جریان یه خواستگارامو میگفتم پرسیدم تو چرا ازدواج نمیکنی؟گفت کی به یه پسری که نه خونه داره نه ماشین زن میده؟شغلشم که اول راه بود و درآمد آنچنانی نداشت.بهش گفتم شغلی که داری با پرستیژه و خیلی از دخترا آرزوشونه شوهرشون استاد یونی باشه.من واسم چیزای دیگه مهمه ولی مطمئنا اکثر دخترا از خداشونه استادشون بهشون پیشنهاد ازدواج بده. گفت دانشجوهای من همه بچه ن بدرد من نمیخورن.دیگه بحثو کشش ندادم و حتی شمارشم برای بار هزارم حذف کردم چون میدونستم نباید هوایی بشم و این فرد مناسبی واسه من نیست.امیدوارم دختری که لایقشه به تورش بخوره و خوشبخت بشه 





پی نوشت 1 :

دوستان همون شبی که این پستو نوشتم دقیقا 1 ساعت بعد همین شخص که وصفش تو این پست شد بهم زنگ زدو من چون ندیدم جواب ندادم نمیدونم تک بود یا زنگ.آخر شمارش واسم آشنا بود ولی فرداش هرچی اس زدم شما؟ و زنگیدم کلک جواب نمیداد .تا اینکه امروز با کاراگاه بازی و تماس از یه خط دیگه صداشو شنیدم و فهمیدم خودشه.حالا هرچی بهش میگم چرا یدفعه این موقع سراغمو گرفتی نمیگه.میگه تک زدم ببینم شمارمو یادته یا نه و مخاطبینمو چک میکردم یادت افتادم . فکر نمیکردم سمج بشی واسه یه مزاحم

من شک کردم که وبمو میخونه ولی ظاهرا سفت و سخت میگه خواستم حالتو بپرسم.مشکوکه واسم. ولی این پسرا رو سخت میشه از زیر زبونشون حرف کشید.فعلا داره آمارمو در میاره که این چند ماهه چیکار میکردم یه فضول خانیه همتا نداره

خلاصه خواستم بدونم شما چی فکر میکنید؟

ایشون از طریق تله پاتی و چون بهش فکر میکردم سراغمو گرفت؟

یا وبمو میخونه؟



پی نوشت 2 :طبق معمول فقط میخواست خبر بگیره و بعدم میدونه هیچکدوم مناسب هم نیستیم زود میره پی کارش.

همون روز که باهاش حرف زدم یکم اس ردو بدل کردیم و در نهایت چون من سمج شده بودم بدونم چرا سراغ گرفته مشکوک شد و فکر کرد دوسش دارم و گفت میخوای ازم حرفای عاشقانه بشنوی؟گفتم عاشقانه نه ولی چون سراغمو میگیری خواستم دلیلشو بدونم.بعد میگه تو که منو نمیخوای. ترسیدم کار به عشقو عاشقی بکشه سریع گفتم تو هم منو نمیخوای.گفت چرا؟ گفتم حدس میزنم.بعد دیگه اس نداد خداروشکر.

فرداش گفتم چرا بدون خداحافظی میری بعد کلی که جوابمو نداده میگه ما فقط خواستیم احوالپرسی کنیم گیر دادیا 

خلاصه دست پیشو گرفت پس نیفته جناب پرو خان.منم نفس راحتی کشیدم و بهش گفتم دفعه بعدی اس زدی جوابتو نمیدم که بفهمی جواب ندادن یعنی چی 

خلاصه تموم شد

۴۴ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۲۱:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿

دیگه خاطرات خواستگارای سنتیم تموم شدن از اون نتیا هم که بنویسم میگین اینا خواستگار نیست که 

پس فعلا نمینویسم

۲۲ نظر ۲۴ دی ۹۳ ، ۱۹:۴۷
✿✿ یاشل ✿✿




سلام.چطورین؟خوبین؟حال و احوالتون چطوره؟ 

من تاحالا اینجا احوالپرسی نکرده بودم.گفتم یه بار با ادب شم

راستش امشب پست خاطره نویسیم نمیاد فقط خواستم یکم از اوضاع این روزام بگم.روزا میرم سر کار ،شبا که میام مامانم میگه این زنگ زد ،اون زنگ زد و مشخصاتشونو میگه.اما هنوز نشده یکی رو ملاقات کنیم هی قرار اکی نمیشه.یا واسه بار دوم زنگ نمیزنن یا ...

یه خواستگار هست از اون هفته تا حالا هرچی میخواد قرار بزاره یا مامانه من قرارو عقب میندازه یا مامانه اون.امشب دیگه عصبانی شدم. مسخره شدم دست اینا.هم مامانم بیخیاله هم مادر مردم.والا بخدا

البته یه خواستگارم 3 هفته پیش داشتم که رفتیم بیرون ولی صلاح نمیدونم فعلا تعریف کنم.نتیجه نداشت و جواب منفی از طرف خودم بود بدلایلی.

به مامانم گفتم اسمو فامیل پسرا رو هم بپرسه بعد میرم تو فیسبوک ببینم پیج داره ببینمش یا نه.یه خواستگار زنگ زده بود، اولین بار بود موفق شدم یکی رو پیدا کنم شغلشو هم زده بود مطمئن شدم خودشه ولی از شانس گند من مامانش دیگه زنگ نزد.گفته بود ما خسته شدیم از بس رفتیم خواستگاری.خوبه اونا فقط زحمت رفتنشو میکشن.از اولم گفته بود ما اهل بیرون و اینا نیستیما.گفتم این از بس رفته زرنگ شده نمیخواد یوقت تو خرج بیفته

به شدت خسته شدم از زندگی نمیدونم تا کی این بازی ادامه خواهد داشت.افتادم رو دنده لجبازی میخوام نرم سر قرار این خواستگاره که بازی در میاره.یعنی شما بودین آیا تحمل میکردین این شرایطو؟






۳۱ نظر ۲۲ دی ۹۳ ، ۱۹:۴۲
✿✿ یاشل ✿✿

این خاطره ماله من نیستا ماله خواهرمه ولی خب منو اون نداره که میگم واستون چون تصورش خنده داره.

این خواهر بزرگه ما کمی ،نه کم نه ،زیادی اقتصادی و صرفه جو بود.وقتی واسش خواستگار میومد یه جفت دمپایی از اینا که 20 سال پیش از مکه میوردن طلایی رنگ بود (هرکی یادش اومد بزنه قدش )مامانم واسش اورده بود اینا رو میپوشید حالا دیگه اینا 7-8 سال پیش از مد رفته بود ولی دلش نمیومد بره جدید بخره .بعد تازه اینا یه جوری چسبی بود که چسبش واشده بود و این دوباره چسبونده بودش یعنی آدم اینقدر اقتصادی دیده بودین؟خلاصه خواستگار اومد و منم داشتم از لای در اتاقم دید میزدمخواهرم رفت تا وسط حال یهو چسب دمپایی باز شدو دمپایی از جاش در اومد دیگه نمیشد باش راه رفت خواستگاره دید.وای من که پکیدم از خنده(مدیونین فکر کنین دروغ میگم)خواهرم با اعتماد به نفس کامل دمپاییو گرفت دستش از نصفه راه برگشت دوباره تو اتاقش .فکر کنم رفت عوض کرد یه چیزی دیگه پوشید اومد .ولی این صحنه پاره شدن دمپایی هیچوقت از یادم نمیره


(عکس تزئینی است)




۲۳ نظر ۱۹ دی ۹۳ ، ۲۰:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿