ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

عجیب نیست اگه دختری به سن من چندین بار عاشق شده باشه من بعد ازاینکه تلاشمو میکردم طرفمو فراموش کنم فرد جدیدی به زندگیم وارد میشد و کم کم جایگزین عشق قبلی میشد شاید آتشش به حرارت قبلی نبود ولی بلاخره علاقه ایجاد میشد.

بعد از اینکه از محل کارم زدم بیرون واسه فراموشی عاشقی،سر از گروه های کوهنوردی در اوردم واسه اوقات فراغت بد نبود اونجا با چند تایی آشنا شدم ولی یکی از اون افراد بیشتر منو جذب خودش کرد و من برای بار دوم دلبسته پسری شدم که کاملا شبیه خودم بود از لحاظ رفتار و تیپ شخصیتی حتی رنگ لباسهامون هم شبیه بود تا این حد تفاهم داشتیم اما همین تفاهم به عدم سازش ما منجر شد چون نقاط منفی ما از قبیل غرور باعث میشد رابطه خراب بشه.من با این یکی حدود 2 سال درگیر بودم خیلی اذیت شدم چون با رفتارش آزارم میداد و نمیتونستیم مثل دوتا بچه آدم رابطه مسالمت آمیز داشته باشیم این شد که با اونم تصمیم به جدایی گرفتم و اینبار بیشتر طول کشید تا فراموشش کنم نمیدونم انگار اثرش عمیقتر بود .همون موقع ها بود که خواهرم گرامی بنده ازدواج فرمودند و بعد از 3 ماه از عقد ایشون اولین خواستگار به صورت رسمی به خونه ما وارد شد.

حالا خواستگار کی بود؟

بله الان میگم صبر داشته باشین

یکی از همسایه ها که مارو میشناخت پسری رو معرفی کرده بود که خونشون دوتا کوچه بالاتر ما بود .روز موعود شد و من با ذوقو شوق از صبح مثل کوزت  با زبون روزه خونه تمیز کردم و بعد از افطار خواستگار محترم با پای پیاده از خونشون تشریف اوردن خیلی جالب بود که اینقدر نزدیک بودیم.صحبتهای کلی رو کردیم و تو اتاقم کمی حرف زدیم  و یه ربع آخر که دیگه حدود 11 شب بود برق رفت و در تاریکی رفتند خونشون .

فرداش زنگ زدن که جوابمون مثبته و برن باهم بیشتر اشنا بشن.قرار شد عید فطر بیان با مامانش بریم بیرون پسر خوبی به نظر میومد و منم مشکلی نداشتم ولی وقتی رفتیم بیرون صحبت کردیم مادرش خیلی مذهبی بود ازم خواست کمی از اینی که هستم بیشتر حجاب بگیرم و گفت عروس و دخترم چادری هستن گفتم من همینم نمیتونم خودمو تغییر بدم نه افراطیم نه تفریطی .

اینجا بود که فهمیدیم تفاهم مذهبی نداریم و نتیجه از سوی هر دو طرف منفی شد.من اونموقع خیلی بی تجربه بودم به هر حال اولین خواستگار رسمی من بود و شاید کمی انعطاف باعث میشد مشکل حل بشه.ولی حتما قسمت من اون نبوده.این شد که نتیجه نداشت.

 

۲ نظر ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۰۵
✿✿ یاشل ✿✿

خب مثله اینکه خیلی ذوق نوشتن دارم هنوز اوله راهم واسم عادی نشده مثل بعضیا که سال تا ماه به وبشون سر نمیزنن حتما منم یه روز از نوشتن خسته میشم ولی فعلا که استارت زدیم.

دیدن دخترای به سن من ولی مجرد تو زمونه الان چندان عجیب نیست.چون جامعه به این سمت حرکت کرده و ظاهرا روز به روز هم سختگیریا واسه ازدواج بیشتر میشه.

منم از این قاعده مستثنا نیستم و تاحدودی خودم سخت گرفتم که الان مجردم شاید دوستان به سن من ازدواج دومم از سر گذروندن یا بچه دوم به بغلشونه ولی اینم سرنوشت من شد .یه جورایی اکثر دخترا زود ازدواج میکنن و امثال من کمن و حتما عتیقه که خواستیم برخلاف جریان آب شنا کنیم و دیرتر ازدواج کنیم.

من به دلیل داشتن خواهر بزرگتر که بشدت حساس بود و کسی جرئت نداشت زودتر اون ازدواج کنه تا 26 سالگی ساکت موندم تا بلاخره بختش باز شد و ازدواج کردن و سد راه منم باز شد ولی میدونید که ورود رسمیه اولین خواستگار به خونه تو سن 26 سالگی کمی دیره اقلا دختر خیلی بی تجربه مونده و تازه میخواد راهو چاه یاد بگیره.

و این پروسه کسب تجربه تا الان حدود 4 ساله ادامه داره و موفقیت حاصل نشده چون من مادری بی تجربه تر از خودم دارم که باید مادر اون باشم و بهش کلی چیز یاد بدم تا سوتی نده و جلو خواستگارا ضایع نکنه 

این مقداری از وضعیت گذشته و حال من بود .اما برمیگردیم به ترتیب خواستگارای علنی و غیر علنی من 

 

بعد از دایی جان دوست عزیزم ، من مدتی شاغل بودم و تو یکی از محیطایی که تازه مشغول به کار شده بودم بعد از حدود 2 ماه حس کردم یکی از همکارام نظرش به من جلب شده و با نگاهو رفتار میخواد چیزایی و به من بفهمونه .البته اون زمان خیلی محیطها سالم بود و طرف به محض اینکه دید من مچشو گرفتم و از راز دلش خبردار شدم طی تماسی ازم خواستگاری کرد 

حالا اگه پسرای الان بودن سریع بحثو به دوستی سوق میدادن و بعدم خدا میدونه چه پیشنهادای بی شرمانه ای داشتن ولی مورد من پسر مثبت و خوبی بود کمی هم از من زیباتر بود اما حتما خوشش اومده بوده دیگه.خلاصه ماکمی صحبت کردیم و به بزرگترا که کارفرماهامون باشن خبر دادیم این اشتباه بزرگی بودو ماهم بچه بودیم .

من اون زمان 22 سال داشتم و خوبو بدو واقعا تشخیص نمیدادم.بعدم رفتم با همون دوست صمیمی که تو پست قبل راجبش گفتم مشورت کردم و گفت به درد نمیخوره ردش کن.منم بعد از کمی فکر با مغز فندقیم تصمیم گرفتم ردش کنم چون اون زمان اون پسر شغل مناسبی نداشت و درامدشم خیلی کم بود .

القصه منو اون چون کمی دلباخته هم شده بودیم تا 1 سال بعد درگیری و کشمکش داشتیم و به نتیجه نرسیدیم و من از اونجا بیرون اومدم و قطع رابطه کردیم.

جزئیاتش زیاده و بخوام بنویسم از حوصله همه خارجه

این دومین خواستگار نسبتا رسمی و علنی بود که فقط مامان و خواهرم از وجودش خبردار شدن و بخاطر همون خواهر عزیز که وصف حالش شد نتونستم به منزل بکشونم.

میتونم بگم این اولین بار بود که من عاشق شدم و اولین عشقم بود

 


پی نوشت 1:  تو این پست چون برگشتم به دورانی که نقطه عطف زندگیم بود و بابتش خیلی ناراحت شده بودم نوشتن سخت بود سعی کردم زود سرو ته جریانو هم بیارم ولی فکر میکنم نیاز به توضیح بیشتر داشت.البته نمیخوام بازم زیاد از جزئیات بگم ولی سعی میکنم دفعات بعدی زود تمومش نکنم .

این آقای خواستگار همکارو 3 ماه پیش بعد 7 سال تو پیاده روی خیابون دیدم درست از روبروی من میومد اولش خواستم باهاش به رسم ادب سلام علیک کنم  کمی لبخند زدم ولی اون اخم کرد از اولشم اجتماعی نبود منم وقتی قیافشو درهم دیدم لبامو جمع کردمو بی تفاوت از کنارش رد شدم وقتی گذشتم از اینکه عشقهای ما عشق واقعی نیست و حتی واسش سر سوزنی ارزش قائل نمیشیم از خودم و جامعه ای که توش هستم بدم اومد از اینکه حتی نمیتونیم مثل مرد علاقمونو نشون بدیم هرچند علاقه سرد شده باشه.از دورادور خبر دارم اونم هنوز ازدواج نکرده ولی برگشت این عشقا مثل قضیه همون چایی یخکردس که اگه بخوای داغش کنی مزه نداره.منم سعی کردم به گوشه ای از قلبم بسپرمش و فراموشش کنم  



پی نوشت 2 : به تازگی از طریق یکی از دوستان شنیدم ازدواج کرده.امیدوارم خوشبخت بشه


 




۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۰۹
✿✿ یاشل ✿✿

امروز میخوام از اولین خواستگاری که تو زندگیم پیدا کردم بگم.حتما با توجه به سنم میتونید حدس بزنید ماله خیلی سال پیشه خب بلاخره همه دخترا از سن پایین خواستگار واسشون پیدا میشه و منم تو 16 سالگی این حسو تجربه کردم.حسه مورد توجه قرار گرفتن البته اول مورد توجه خواهر خواستگار و دخترش که دوستم بود قرار گرفتم.خود خواستگار خبر از ماجرا نداشت.

یه دوست خیلی صمیمی داشتم که اکثر مواقع خونه هم بودیم همکلاسی و همسایه و دوست.با خانوادشم صمیمی و راحت شده بودم یه روز از زبون خواهرش شنیدم که منو واسه دایی کوچیکشون که مجرده انتخاب کردن و میخواستن نظرمو بدونن منم بچه تر از این حرفا بودم اصلا تو باغ نبودم و گفتم فعلا خواهر بزرگتر دارم و نمیشه. اینجوری شد که اونا تا چند سال بعد فقط میخواستن منو اقای خواستگارو بهم نشون بدن ولی با توجه به شرایطم میدونستن فعلا جدی نمیشه .چندباری من که خونشون بودم زنگ میزدن دایی میومد و منو میدید بعدها گفته بود این خیلی بچست و زوده واسش ازدواج.

 راستم میگفت من هم سنم کم بود هم صورتم خیلی بیبی فیس بود تازه اگه اون موقع عقل الانو داشتم به پیشنهادشون توجهی نمیکردم چون اصلا این آقای خواستگار به خانواده من نمیخورد تو شهرستان زندگی میکرد و ما همه فامیلامون اصیل و پر فیس و افاده بودن یه جورایی تفاهم فرهنگی نداشتیمولی واسه تجربه اول بد نبود.وقتی 2-3 سال گذشت و دیدن خواهر من قصد ازدواج کردن نداره و حالا حالا به من نمیرسن بیخیاله قضیه شدن و دایی جان رو زن دادن .

بعدها تو عروسی دوستم زنشو دیدم یه دختر از طبقه خودشون بود که البته زیادم قشنگ نبود ولی مناسب خودشون بود. 

۲ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۳
✿✿ یاشل ✿✿


 من یه دختر 30 ساله و مجرد هستم .تحصیلاتمو تا مقطع لیسانس ادامه دادم و بدلایلی ادامه تحصیل ندادم.اسم یاشل یه اسم ترکی هست به معنای سبز، درستش یاشیل هست ولی من چون اولین بار یاشل شنیدم خودم اسمو تحریف کردم به نظرم قشنگ و خاصه.البته باید بگم من ترک نیستم فارسم.از این اسم خوشم اومد و واسه دنیای مجازیم انتخابش کردم.ماجراهایی هم از خواستگارای رنگو وارنگ تاحالا داشتم که شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه.بعدها سرفرصت تعریف میکنم واستون.



۲ نظر ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۴۷
✿✿ یاشل ✿✿
سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم.شروع نوشتن واسه من کمی سخته چون تا بحال اینکارو نکردم ولی تموم تلاشمو میکنم خوب بنویسم.

این شعر از محسن یگانه برای شروع تقدیم به شما 

 

 

 

 

آسمون همیشه ابری نیست 

 

 

آخر راه اومدن با روزگار     گره کوریه که بخت منه
که تموم اتفاقای بدش      شاهد زندگی سخت منه
شاید این زخمی که از تو خوردمو      از حرارتش زبونه میکشم
یا تموم بی کسی هامو همش      فقط از دست زمونه میکشم

بگو بازم هوامو داری و          مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم      ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماهتو امشب          پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من        ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و          مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم         ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب        پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من         ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به خودت گرمه و باز       هرچه این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی برم           که به هرچی که میخوام نمیرسم

شایدم من اشتباهی اومدم       که در بسته رو وا نمیکنی

من به این سادگی دل نمیکنم      از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داری و         مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم      ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب       پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من       ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و        مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم      ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب        پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من         ابری نمی مونه همیشه

 

 

 

 

 

۵ نظر ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۰
✿✿ یاشل ✿✿