ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خب میدونم وبلاگم تازه تاسیسه کسی سر نمیزنه بخونه من واسه دل خودم مینویسم فعلا ولی شاید یه روزی کسی گذرش خورد نوشته هامو خوند.

تا اونجا نوشتم که از پارسال بعد فارغ التحصیل شدنم تقریبا بعد ماه رمضون بود که خواستگار بازی شروع شد.اول یکی اومد که یکم کلاسش بالاتر از من بود و منم از مامان پسره خوشم نیومد و تقریبا نظر اونا منفی بود منم بیخیال شدم.

بعد از اون یه خواستگار یکی از فامیلا معرفی کرد و اومدن خونه ،از نظر ظاهر اصلا به من نمیخورد هرچی من کمتر از سنم میزدم اون بیشتر از سنش میزد دلیلشم کچل بودنش و قیافه مردونش بود.البته 8 سالی ازم بزرگتر بود .اصلا قیافش به دلم ننشست.فکر میکنم اونموقع هنوزم رویایی بودم و دوس داشتم شوهرم یه پسر کاملا متناسب من باشه یه فاکتورایی تو ذهنم بود میخواستم همه معیارامو داشته باشه خلاصه کلی ازش ایراد گرفتم و ردش کردم بنده خدا خیلی ازم خوشش اومده بود وخانوادشم همینطور من هرچی نقطه مثبت داشت با عینک بدبینی که زده بودم بد میدیدم.دیگه ردش کردم و بعد اون یه مدت گذشت و گهگاهی پشیمون میشدم ولی جدی بهش فکر نمیکردم

 تااینکه 3ماه گذشت و فامیلمون که واسطه بود بهم زنگ زد که اینا تورو دوس داشتن و خواهر پسره گفته کاش راضیش میکردی کمی باهم حرف بزنن.دفعه اول هیچ صحبتی نکردیم فقط اومدن نیم ساعت نشستنو رفتن.

منم هی ناز کردم و کشش دادم تااینکه گفتم نمیدونم چی بگم من نه نظرم منفیه نه مثبت یه جورایی بی هدفم واسه تجربه بد نیست بازم صحبت کنم نخواستم فوقش ردش میکنم جلسه دوم رو خونه فامیلمون گذاشتن واسه حرف زدن دونفره ما که اگه به تفاهم رسیدیم بیان خونه.درواقع من قصد داشتم قرارو بیرون بزاریم و رفتم خونه فامیل که عصر برم بیرون با پسره حرف بزنم ولی از اونجایی که پسره دلش نمیخواست بریم بیرون انگار وردی خوند همون روز بارون گرفت و هوا مناسب بیرون نبود گفتیم اومدن خونه فامیل. رفتیم صحبت کردیم و تقریبا با حرفاش تونسته بود کمی منو جذب کنه چون من قبلش تو دلم میگفتم من که نظرم منفیه فقط واسه اینکه دست بردارن میرم حرف میزنم و بعد ردش میکنم ولی بعد صحبت کمی جوگیر شدم.با همه سنگایی که جلو پاش مینداختم موافقت میکرد میخواست نظرمو مثبت کنه.اومدم خونه. مامانم از اولش ازشون خوشش نیومده بود میگفت اصالتاشهرستانین پسره سنش بالا میزنه شغلشم زیاد دوس نداشت خلاصه دیدم مامانم نظرش اینه با یه همسایه ها هم مشورت کردم واسه اینکه بزرگتره و با تجربس اونم زیاد نظرش مثبت نبود ولی گفت واسه اینکه مطمئن شی بگو یه بار دیگه در حضور کامل خانواده ها بیان خونه ببینی بقیه چی میگن.من خودم نظرم منفی بود ولی همش شک داشتم مطمئن نبودم قرار گذاشتیم و اومدن.

 بابام و خواهر بزرگم و شوهرش بودن تقریبا همه خانواده من و بخش زیادی از خانواده اون بودن اون شب واسم بعد دفعه سوم که اومده بود یه دسته گل نسبتا ارزونبا 3 شاخه گل رز و دوشاخه از این گل پهنا اسمشو نمیدونم آورد ولی درکل خرج زیادی نکرده بود حالا احتمال میدم چون جواب من هنوز قطعی نبود اینکارو کردولی بازم درهرصورت کارش اشتباه بود.

بابام گفت مادرش چادر خوبی سرش نبود کمی کهنه بود تقریبا میشه گفت وضع مالیشون خوب بود  بهتر از ما ولی انگار خرج نمیکردن تیپشون هم کمی خوب نبود گفتم که ماله شهرستانهای اطراف بودن که به پولداری و خسیسی معروفن.البته 40 سالی بود شهر خودمون زندگی میکردن نیمه شهری نیمه شهرستانی بودن .خود پسره هم دو جلسه یه پیرهن پوشید من نظرم همینجوری منفی بود ایناهم شک منو به یقین تبدیل کرد که این اقا بدرد من نمیخوره قیافه که نداره اگه بخواد پولاشم خرج نکنه دلم به چیش خوش باشه اینجا بود که فرداش به فامیل گفتم بگو استخاره کردن بد اومده و نظرشون منفیه.البته همه میدونن این یه دروغه مصلحتیه و اخرش از زبون فامیل کشیده بودن و علتو فهمیده بودن پسره حسابی ناراحت یه شکست عشقی خورد از تعریفایی که فامیل میکرد و اونم از خواهر پسره خبرارو میوورد میگفتن قبلش خیلی خوشحال بوده و ماکه گفتیم نه کلی دپرس شده و گفته میرم مو میکارم طب سوزنی میرم خودمو لاغر میکنم ولی من گوشم بدهکار نبود میگفتم خیلی تغییر نمیکنه و نمیخوام. چند روزی جواب تلفنای فامیلم ندادم تا از سرشون افتاد.

خواهرش گفته بود این دیگه زن نمیگیره ولی همین آقا به 1 ماه نشده رفته بود خواستگاریو سریع از هولش یا لجش بساط عقدو راه انداخته بود درست 1 ماهو ده روز بعد خبرش بهم رسید عقد کرده گفتم مبارک باشه من اینو نمیخواستم ایشالا خوشبخت بشه.

خب فکر کنم طولانی شد پستم ، بقیه ماجرارو در پست بعدی واستون میگم

 

 

۱۴ نظر ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۹
✿✿ یاشل ✿✿

راستشو بخواین تا قبل اینکه خواستگار برام بیاد دختر ساده آروم و مثبتی بودم اصلا با جنس مخالف رابطه حتی کلامی برقرار نمیکردم هرچی بود بدون رابطه و به قصد ازدواج بود و من اصلا جوونی نکرده بودم.وقتی این خواستگار اومد و رفت یهو دیدم ای دل غافل میخوام شوهر کنم درحالیکه نه پسرا رو میشناسم نه چیزی به اسم دوست پسر داشتم و اگه بدون این تجربه ها ازدواج کنم شاید بعد متاهلی فیلم یاد هندوستان کنه گفتم هنوز که ازدواج نکردم تا فرصت هست بزار تجربه کنم عقده دوست پسر به دلم نمونه.جریانات قبلیم که واستون گفتم اصلا همراه با رابطه مستقیم نبود همش دورادور با طرفم ارتباط داشتم در حد دیدار دسته جمعی و ...

خلاصه رفتم تو دنیای مجازی و شروع کردم قرار گذاشتن با پسرا اولش بی هدف بودم ولی کم کم تصمیم گرفتم با هدف ازدواج آشنا بشم و اگه موردی مناسب ازدواج نبود زود کات کنم .از اونجا بود که اکثر آشناییام به یکی دو روز نمیکشید و زود بهم میزدم چون طرف اصلا مناسب من نبود آشناییای نتی که میدونین چطوریه طرفو از پشت مانیتور دیدی بعد میای تو واقعیت نه عکسش شبیه خودشه نه حرفاش راسته.

حدود دو سال به این منوال گذشت که همزمان بود با دانشجوییه من و سرم به درسو قرار با پسرا گرم بود و خانواده هم زیاد به فکر ازدواجم نبودن وقتی درسم تموم شد دیگه تکونی به خودم دادم و احساس کردم جوونی کردن بسه باید به فکر آیندم باشم اما این جوونی کردن و آشنایی با پسرای مختلف واسه من یه پیامد بد داشت منو از واقعیت دور کرده بود و بسیار رویایی و پر توقع شده بودم درحالیکه تو دوستی ممکنه زیباترین و پولدارترین پسر رو هم بتونی تور کنی اما موقع ازدواج باید به فکر تناسب وتفاهم داشتن و مرد بودن طرف باشی .

خیلی از پسرا دنبال ازدواج نبودن و رابطشونو جدی نمیگرفتن و یه جورایی من مرد ندیدم که باهاش بمونم و بتونم باهاش ازدواج کنم.اکثرا پسرای تحصیلکرده گرگ در لباس روشنفکر و با حرفای قشنگ فقط دنبال فریب دخترا بودن.من نمیدونم بعضی دخترا چطور با دوست پسرشون ازدواج میکنن ما که از این شانسا نداشتیم .یعنی اینقدر مغرور بودم که آویزون پسری نمیشدم و تو آب نمکشون هم نمیموندم وقتی میفهمیدم میخواد بازیم بده زود دستشو میخوندم و رابطه رو بهم میزدم.

در هر صورت نتونستم از بین بی افام کسیو تور کنم.چند موردی هم که خیلی جدی واسه ازدواج آماده بودن خودم پروندم با طرز فکر غلط و ایراد گرفتن بیخود.پشیمونی هم سودی نداره  (واسه دلداری دادن خودم میگم :حتما قسمتم نبوده ) از پارسال که دوباره پروسه خواستگار اومدن واسم شروع شد بیشتر واقع بین شدم و تجربم تو این زمینه کمی بالاتر رفت.ترجیح میدم از خواستگارای جدی و رسمی که داشتم واستون بگم چون مابقی حاشیه س و سرتون درد میگیره از شنیدنش 

 

برای شنیدن بقیه داستان با ما همراه باشید 

 

۳ نظر ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۱۸
✿✿ یاشل ✿✿

عجیب نیست اگه دختری به سن من چندین بار عاشق شده باشه من بعد ازاینکه تلاشمو میکردم طرفمو فراموش کنم فرد جدیدی به زندگیم وارد میشد و کم کم جایگزین عشق قبلی میشد شاید آتشش به حرارت قبلی نبود ولی بلاخره علاقه ایجاد میشد.

بعد از اینکه از محل کارم زدم بیرون واسه فراموشی عاشقی،سر از گروه های کوهنوردی در اوردم واسه اوقات فراغت بد نبود اونجا با چند تایی آشنا شدم ولی یکی از اون افراد بیشتر منو جذب خودش کرد و من برای بار دوم دلبسته پسری شدم که کاملا شبیه خودم بود از لحاظ رفتار و تیپ شخصیتی حتی رنگ لباسهامون هم شبیه بود تا این حد تفاهم داشتیم اما همین تفاهم به عدم سازش ما منجر شد چون نقاط منفی ما از قبیل غرور باعث میشد رابطه خراب بشه.من با این یکی حدود 2 سال درگیر بودم خیلی اذیت شدم چون با رفتارش آزارم میداد و نمیتونستیم مثل دوتا بچه آدم رابطه مسالمت آمیز داشته باشیم این شد که با اونم تصمیم به جدایی گرفتم و اینبار بیشتر طول کشید تا فراموشش کنم نمیدونم انگار اثرش عمیقتر بود .همون موقع ها بود که خواهرم گرامی بنده ازدواج فرمودند و بعد از 3 ماه از عقد ایشون اولین خواستگار به صورت رسمی به خونه ما وارد شد.

حالا خواستگار کی بود؟

بله الان میگم صبر داشته باشین

یکی از همسایه ها که مارو میشناخت پسری رو معرفی کرده بود که خونشون دوتا کوچه بالاتر ما بود .روز موعود شد و من با ذوقو شوق از صبح مثل کوزت  با زبون روزه خونه تمیز کردم و بعد از افطار خواستگار محترم با پای پیاده از خونشون تشریف اوردن خیلی جالب بود که اینقدر نزدیک بودیم.صحبتهای کلی رو کردیم و تو اتاقم کمی حرف زدیم  و یه ربع آخر که دیگه حدود 11 شب بود برق رفت و در تاریکی رفتند خونشون .

فرداش زنگ زدن که جوابمون مثبته و برن باهم بیشتر اشنا بشن.قرار شد عید فطر بیان با مامانش بریم بیرون پسر خوبی به نظر میومد و منم مشکلی نداشتم ولی وقتی رفتیم بیرون صحبت کردیم مادرش خیلی مذهبی بود ازم خواست کمی از اینی که هستم بیشتر حجاب بگیرم و گفت عروس و دخترم چادری هستن گفتم من همینم نمیتونم خودمو تغییر بدم نه افراطیم نه تفریطی .

اینجا بود که فهمیدیم تفاهم مذهبی نداریم و نتیجه از سوی هر دو طرف منفی شد.من اونموقع خیلی بی تجربه بودم به هر حال اولین خواستگار رسمی من بود و شاید کمی انعطاف باعث میشد مشکل حل بشه.ولی حتما قسمت من اون نبوده.این شد که نتیجه نداشت.

 

۲ نظر ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۰۵
✿✿ یاشل ✿✿

خب مثله اینکه خیلی ذوق نوشتن دارم هنوز اوله راهم واسم عادی نشده مثل بعضیا که سال تا ماه به وبشون سر نمیزنن حتما منم یه روز از نوشتن خسته میشم ولی فعلا که استارت زدیم.

دیدن دخترای به سن من ولی مجرد تو زمونه الان چندان عجیب نیست.چون جامعه به این سمت حرکت کرده و ظاهرا روز به روز هم سختگیریا واسه ازدواج بیشتر میشه.

منم از این قاعده مستثنا نیستم و تاحدودی خودم سخت گرفتم که الان مجردم شاید دوستان به سن من ازدواج دومم از سر گذروندن یا بچه دوم به بغلشونه ولی اینم سرنوشت من شد .یه جورایی اکثر دخترا زود ازدواج میکنن و امثال من کمن و حتما عتیقه که خواستیم برخلاف جریان آب شنا کنیم و دیرتر ازدواج کنیم.

من به دلیل داشتن خواهر بزرگتر که بشدت حساس بود و کسی جرئت نداشت زودتر اون ازدواج کنه تا 26 سالگی ساکت موندم تا بلاخره بختش باز شد و ازدواج کردن و سد راه منم باز شد ولی میدونید که ورود رسمیه اولین خواستگار به خونه تو سن 26 سالگی کمی دیره اقلا دختر خیلی بی تجربه مونده و تازه میخواد راهو چاه یاد بگیره.

و این پروسه کسب تجربه تا الان حدود 4 ساله ادامه داره و موفقیت حاصل نشده چون من مادری بی تجربه تر از خودم دارم که باید مادر اون باشم و بهش کلی چیز یاد بدم تا سوتی نده و جلو خواستگارا ضایع نکنه 

این مقداری از وضعیت گذشته و حال من بود .اما برمیگردیم به ترتیب خواستگارای علنی و غیر علنی من 

 

بعد از دایی جان دوست عزیزم ، من مدتی شاغل بودم و تو یکی از محیطایی که تازه مشغول به کار شده بودم بعد از حدود 2 ماه حس کردم یکی از همکارام نظرش به من جلب شده و با نگاهو رفتار میخواد چیزایی و به من بفهمونه .البته اون زمان خیلی محیطها سالم بود و طرف به محض اینکه دید من مچشو گرفتم و از راز دلش خبردار شدم طی تماسی ازم خواستگاری کرد 

حالا اگه پسرای الان بودن سریع بحثو به دوستی سوق میدادن و بعدم خدا میدونه چه پیشنهادای بی شرمانه ای داشتن ولی مورد من پسر مثبت و خوبی بود کمی هم از من زیباتر بود اما حتما خوشش اومده بوده دیگه.خلاصه ماکمی صحبت کردیم و به بزرگترا که کارفرماهامون باشن خبر دادیم این اشتباه بزرگی بودو ماهم بچه بودیم .

من اون زمان 22 سال داشتم و خوبو بدو واقعا تشخیص نمیدادم.بعدم رفتم با همون دوست صمیمی که تو پست قبل راجبش گفتم مشورت کردم و گفت به درد نمیخوره ردش کن.منم بعد از کمی فکر با مغز فندقیم تصمیم گرفتم ردش کنم چون اون زمان اون پسر شغل مناسبی نداشت و درامدشم خیلی کم بود .

القصه منو اون چون کمی دلباخته هم شده بودیم تا 1 سال بعد درگیری و کشمکش داشتیم و به نتیجه نرسیدیم و من از اونجا بیرون اومدم و قطع رابطه کردیم.

جزئیاتش زیاده و بخوام بنویسم از حوصله همه خارجه

این دومین خواستگار نسبتا رسمی و علنی بود که فقط مامان و خواهرم از وجودش خبردار شدن و بخاطر همون خواهر عزیز که وصف حالش شد نتونستم به منزل بکشونم.

میتونم بگم این اولین بار بود که من عاشق شدم و اولین عشقم بود

 


پی نوشت 1:  تو این پست چون برگشتم به دورانی که نقطه عطف زندگیم بود و بابتش خیلی ناراحت شده بودم نوشتن سخت بود سعی کردم زود سرو ته جریانو هم بیارم ولی فکر میکنم نیاز به توضیح بیشتر داشت.البته نمیخوام بازم زیاد از جزئیات بگم ولی سعی میکنم دفعات بعدی زود تمومش نکنم .

این آقای خواستگار همکارو 3 ماه پیش بعد 7 سال تو پیاده روی خیابون دیدم درست از روبروی من میومد اولش خواستم باهاش به رسم ادب سلام علیک کنم  کمی لبخند زدم ولی اون اخم کرد از اولشم اجتماعی نبود منم وقتی قیافشو درهم دیدم لبامو جمع کردمو بی تفاوت از کنارش رد شدم وقتی گذشتم از اینکه عشقهای ما عشق واقعی نیست و حتی واسش سر سوزنی ارزش قائل نمیشیم از خودم و جامعه ای که توش هستم بدم اومد از اینکه حتی نمیتونیم مثل مرد علاقمونو نشون بدیم هرچند علاقه سرد شده باشه.از دورادور خبر دارم اونم هنوز ازدواج نکرده ولی برگشت این عشقا مثل قضیه همون چایی یخکردس که اگه بخوای داغش کنی مزه نداره.منم سعی کردم به گوشه ای از قلبم بسپرمش و فراموشش کنم  



پی نوشت 2 : به تازگی از طریق یکی از دوستان شنیدم ازدواج کرده.امیدوارم خوشبخت بشه


 




۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۰۹
✿✿ یاشل ✿✿

امروز میخوام از اولین خواستگاری که تو زندگیم پیدا کردم بگم.حتما با توجه به سنم میتونید حدس بزنید ماله خیلی سال پیشه خب بلاخره همه دخترا از سن پایین خواستگار واسشون پیدا میشه و منم تو 16 سالگی این حسو تجربه کردم.حسه مورد توجه قرار گرفتن البته اول مورد توجه خواهر خواستگار و دخترش که دوستم بود قرار گرفتم.خود خواستگار خبر از ماجرا نداشت.

یه دوست خیلی صمیمی داشتم که اکثر مواقع خونه هم بودیم همکلاسی و همسایه و دوست.با خانوادشم صمیمی و راحت شده بودم یه روز از زبون خواهرش شنیدم که منو واسه دایی کوچیکشون که مجرده انتخاب کردن و میخواستن نظرمو بدونن منم بچه تر از این حرفا بودم اصلا تو باغ نبودم و گفتم فعلا خواهر بزرگتر دارم و نمیشه. اینجوری شد که اونا تا چند سال بعد فقط میخواستن منو اقای خواستگارو بهم نشون بدن ولی با توجه به شرایطم میدونستن فعلا جدی نمیشه .چندباری من که خونشون بودم زنگ میزدن دایی میومد و منو میدید بعدها گفته بود این خیلی بچست و زوده واسش ازدواج.

 راستم میگفت من هم سنم کم بود هم صورتم خیلی بیبی فیس بود تازه اگه اون موقع عقل الانو داشتم به پیشنهادشون توجهی نمیکردم چون اصلا این آقای خواستگار به خانواده من نمیخورد تو شهرستان زندگی میکرد و ما همه فامیلامون اصیل و پر فیس و افاده بودن یه جورایی تفاهم فرهنگی نداشتیمولی واسه تجربه اول بد نبود.وقتی 2-3 سال گذشت و دیدن خواهر من قصد ازدواج کردن نداره و حالا حالا به من نمیرسن بیخیاله قضیه شدن و دایی جان رو زن دادن .

بعدها تو عروسی دوستم زنشو دیدم یه دختر از طبقه خودشون بود که البته زیادم قشنگ نبود ولی مناسب خودشون بود. 

۲ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۳
✿✿ یاشل ✿✿