ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها


تو این پست قصد دارم ازتون درخواست کنم اگه دوس داشتین و قابل دونستین بیاین یه بیوگرافی از خودتون بدین.میدونید که من مشخصات بعضیاتونو میدونم و بعضیا رو نه.دوس دارم دوستانی که اکثرا در صحنه حاضرن و من تقریبا با اسمشون آشنام و وبلاگ ندارن و زیاد ازشون چیزی نمیدونم،بیان یه سری مشخصات ساده مثل : سن ،تحصیلات، رشته،شهر محل زندگی ، وضعیت تاهل ،شغل و اینا بدن.البته هر کی که فکر میکنه نمیخواد شناخته بشه میتونه اینکارو نکنه.ولی خب به منم حق بدین خیلی وقتا حس میکنم دوستایی دارم که هیچی ازشون نمیدونم مثل یه سایه تو زندگیم حضور دارن و فقط در حد یه سلام و خداحافظ از هم خبر داریم.شماها اینهمه از من میدونید اونوقت من از شما هیچی خخخخ






۵۶ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿


میخوام یادی از دوستای خیلی قدیمی بکنم که نمیدونم چرا دیگه پیداشون نیست.آیا هنوز میان اینجا؟آیا نمیان؟به هر حال اگه میان و میخونن یه اعلام حضوری بکنن بد نیست نمیخوام مجبور به کامنت گذاریه دائمی بشن.چون شاید بعضیا بعد یه مدت از این کامنت گذاشتنا خسته بشن و فراری.


alias (الیاس)

مرضیه

یزدان

آویژه

نسترن

مریم(دلتنگ)

دختر مهر

سپیده 21

مهدیس

کتی

ریحانه

spotlight) Fateme)

به روشنی یک لبخند :)
احسان
مونالیزا

امیراحسان

shila

مانا

ساحل

ساتین

ماهی سیاه کوچولو

jijmaleman




و اما بد نیست از دوستای همیشگی و پایه ثابت کامنتا هم یادی کنیم :



اعظم46

زری

سها

دریا

مهسا

ندا

مهرا

سانیا

ویدا

ی دوست

Mina

MAH

مهربانو

ساناز

دلقک

Fateme

نازی

طلوع ماه

Amir

میترا

و ...



اگه کسی از قلم افتاد ببخشید







۱۵ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۶
✿✿ یاشل ✿✿

خب از مصاحبه ها که بگذریم میریم سر تجربه ی دو روز کاری در زمینه ی بازاریاب حضوری

راستش من اصلا و ابدا نمیخوام تو این زمینه ی بازاریابی دائمی مشغول بشم ولی الان بخاطر رفع بیکاری و با توجه به شرایطم تصمیم گرفتم تا زمانی که جایی رو پیدا نکردم که باب میلم باشه برم و کلا تجربه ش کنم.اولش واقعا به هدف تجربه و محک زدن خودم رفتم.

اول یه شرکتی واسه مصاحبه رفتم که تقریبا بزرگ و با شرایط عالی و معتبر بود.ولی خب اونجا یه شرایط سختی رو واسه استخدام گذاشته بود که من ابدا نمیتونستم فراهم کنم.یه چک 50 میلیونی کارمندی + گواهی عدم اعتیاد و سوپیشینه!خب آخه کدوم کارمندی واسه من یه چک به این مبلغ میده؟هرچند ظاهرا حقوقی که میداد خوب بود ولی بیخیالش شدم

بعد رفتم یه شرکت دیگه که کوچیکتر بود ولی تو آگهی یه رقم فضایی زده بود واسه حقوق.به تجربه و حتی با عقل هم میشد فهمید که دروغه ولی من گفتم بزار از یه جایی شروع کنم.وقتی رفتم اونجا یه شرکت ساده بود که البته یه مدیر فروش خانم خیلی زبون باز و کاملا عملی با آخرین متد روز داشت.اینجا بعد از توضیح شرایط و آموزش کار انگار که ازم بدشون نیومده باشه سریع گفت کارت شناسایی داری؟منم که کارت ملی همراهم بود دادم،گفت این پوشه رو بگیر و از فردا برو تو مسیر.گفتم باشه.بعدم واسه اینکه تشویق بشم یه مسیر نزدیک به خونمون رو هم داد.منم گفتم حالا که یکی داره هلم میده بزار برم.کارش در رابطه با فروش مواد غذایی بود.

فرداش پامو تو اولین سوپر مارکت که گذاشتم یه ویزیتور دیگه که از قضا اونم دختر بود اونجا بود.خب من تو اولین تجربه نمیدونستم چیکار کنم.ولی اون دختر که معلوم بود حسابی حرفه ایه و با فروشنده آشناست به فروشنده خیلی خودمونی تیکه انداخت که با ویزیتور درست برخورد کن، به ویزیتور احترام بزار خخخ .خب فهمیدم برای موندن در این شغل احتمالا منم باید مثل این خانم پرو باشم (که البته نتوانم، نتوانم) و آینده ی اینطوری رو برای خودم متصور شدم.فروشنده هم که الحق بداخلاق نبود واسه اینکه دلمو نشکنه یه نگاهی به کاتالوگا انداخت و گفت دفعه ی بعد حتما بیاید الان چیزی نمیخوام.خب معلوم بود فعلا داره با اون خانم که ظاهرا داشت براش از خانواده ش درد و دل میکرد اوقات میگذرونه و حسابیم خرید میکرد.منم بعد از نوشتن گزارش از مغازه بیرون اومدم و یه نفس راحت کشیدم که بلاخره شروع شد خخخخ


بعد از اون حدود 16 تا مغازه رو البته با ماشین رفتم.چون پام درد میکرد و اصلا نمیتونستم پیاده روی کنم.واقعا پیاده خیلی به نظرم سخته چون سوپریا که بغل هم نیستن اغلب چند فرسخی فاصله دارن.بعد همه تیپی هم داشتن.تحصیلکرده ،خوش اخلاق ، بداخلاق،پیر، جوون و ...

حالا با وجودیکه من سعی کردم با ماشین برم که به پام فشاری وارد نشه ولی وقتی میرفتم تو مغازه ها بعضا 10-15 دقیقه باید رو پا می ایستادم تا مثلا مشتریاشو راه بندازه و باهاش صحبت کنم تا شاید چیزی بخره.

چیزی که متوجه شدم این بود کلا انگار دوس داشتن تو بار اول خرید نکنن تا طرف دوباره بیاد و بعد با منت یه چیزی بخرن.تو دلم گفتم به لطف این بازار داغ ویزیتور شما هم خودتونو تحویل گرفتینا .واقعا رویه ی بدی شده که این مغازه دارا رو پررو کردن با این کاراشون.خب نمیشد خودشون مثل بچه ی آدم خرید کنن اینطور مجبور به منت کشی شون نشن ملت؟فکر میکنم مشکل از سیل زیاد محصولاته که باعث بازارهای رقابتی میشه و این وضعیت بوجود میاد.


تو یکی از مغازه ها هم یه برگه ی جالب دیدم که حیفم اومد به عنوان خاطره ازش عکس نگیرم 



اون روز با همه ی تازه کار بودنم 4 تا فاکتور گرفتم که نزدیک 300 تومن میشد.فکر میکردم خیلی کمه ولی وقتی رفتم شرکت،مدیر فروش خیلی تشویقم کرد.چون مارک محصولاتشون برندای معتبر نبود و به سختی فروش میرفت و میگفت بقیه تو روزای اول هیچی نفروختن.حتی یه پسری هست بعد 8 روز یه دونه فاکتور برا من اورده و ... .راست یا دروغش الله اعلم ولی من میدونستم زیادم موفق نبودم چون اون زبون ریختنه رو نداشتم.یه خانمی اونجا بود با هم واسه مصاحبه اومدیم و باهاش آشنا شدم خیلی جالب بود.میگفت من تلفنی ویزیت میکنم بعد یه بار که مکالمه هاشو میشنیدم میگفت: سلام خوبی ؟اینا رو داریم، حالا یه چی بخر بخدا صبح تا حالا فاکتور نداشتم.یه التماسی میکرد.میگفت بعضیاشونم میگن شب بهمون زنگ بزن تا ازت خرید کنم خخخ.بعد به منم اصول صحبت کردنشو (همون تو رو خدا یه چی بخر ) رو آموزش میداد ولی من شیک و پیک می کردم و خیلی محترمانه کاتالوگا رو نشون میدادم و یه توضیحی میدادم و اگه نمیخواستن منتشونو نمیکشیدم خخخ فکر کنم ویزیتور خوبی بشم نه ؟؟؟

 یکی دو جا از سر دلسوزی بهم سفارش دادن چون از رفتارم میفهمیدن تازه کارم و تسلط به اجناس ندارم و میخواستن بهم روحیه بدن که ناامید نشم.یه جا هم ویزیتور اون شرکت اولی که گفتم بزرگ بود رو دیدم و کاتالوگشو که همه مارکای معروفو داشت و فروشنده هم مثل چی ازش خرید میکرد.گفتم واقعا باید اینطوری کار کرد.یکمم ازش سوال و جواب کردم ولی این یکی چون پسر بود زیاد نمیشد ازش پرسید

خلاصه با وجودیکه به دلیل پا و کمر درد شدید میخواستم اون روز انصراف بدم مدیر فروش زبون باز با زبون چرب و نرم منو راضی کرد که بازم برم و منم گفتم شاید سری بعد بتونم و بیخیال درد پام بشم.روز بعد با وجودیکه یه استراحتی به واسطه ی روز جمعه کرده بودم ولی اینبار حتی بخاطر اینکه بیشتر سر زدم و 21 مغازه رو ویزیت کردم پا دردم از روز قبلم بدتر شد.دیگه به ناچار گفتم انصراف میدم و ما این شغلو نخواستیم.یه جورایی انگار هم خوشم اومده بود هم نمیتونستم برم.از این بابت خوشم اومده بود که برام جالب و آسون بود.

روز دوم با وجودیکه تونستم 3 تا فاکتور بگیرم ولی فروشه مبلغی از روز اول خیلی کمتر بود و نزدیک 100 تومن شد.من به این نتیجه رسیدم که اگه هم قراره خودمو تو این راه شهید کنم اقلا این تلاش من یه حاصل و نتیجه ای  داشته باشه.نه اینکه واسه برندای نامعتبر که هرجا میرم حرفشون همینه،(برند معروف نیست) خودمو بیخودی خسته کنم.زمانی که خواستم انصراف بدم مدیر اونجا گفت اگه خواستی بیا واسه فروش عروسک اون مسیرای مشخص شده داره و بارمون هفته ی دیگه میرسه،هرچقدر تونستی برو تا کمتر خسته بشی.گفتم باشه هرچند دیگه اصلا دلم نمیخواست برم و حدس میزدم بازم همون آش و همون کاسه باشه.

بعد خب اینا از حقوقای فضایی دم زده بودن و منم یه جورایی میخواستم دیگه نرم.به خانم مدیر فروش زبون باز گفتم من میخواستم اگه ممکنه حقوق این دو روز کار منو بدید تا بدونم اقلا اینکار چقدر حقوق برای من داره.گفت این دو روز حقوق نداره و شما تا یه هفته آزمایشی هستی.گفتم چی؟!!گفت ما روز اول گفتیم یه هفته آزمایشی هست.گفتم بله گفتین ولی نگفتین بدون حقوق که!بعدم من هزینه کردم واسه اینکار کلی خسته شدم و فروشم داشتم بی انصافیه چیزی بهم ندین.گفت نه و با زبون توجیه میکرد. داشتم یکم باهاش بحث میکردم که دیدم یه آقای دکتر نامی(بهش میگفتن دکتر) که ظاهرا رییس اونجا بود رد میشد و گفت چه خبره و از جریان مطلع شد.بهش گفتم اون حقوق ثابتی که اول تو روزنامه زدین که دروغ بود، تو آگهی زدین 1.600 ثابت وقتی میایم اینجا میگین بین 300 تا 500 حقوق ثابتتون هست و یه چیز دیگه میگین. بعدم واسه دو روز کار من ایشون میگن حقوق نداره.بعد آقای دکتر مثلا جلوی کارمنداش از من حمایت کرد و گفت نه ما نمیزاریم ویزیتور از دستمون ناراضی باشه و ما از سال 85 داریم کار میکنیم و اینقدر تا حالا فروش داشتیم و .... حقوقشونو بدین و رفت.

منکه دیگه اون حس بد به سراغم اومده بود و داشت گریه م میگرفت از اینهمه پروییه اون خانم و خرد شدن غرورم گذاشتم و رفتم.بعد خانمه هی زنگ زد که بیا پولتو بگیر گفتم من دیگه سوار شدم و دارم میرم.گفت ما پولتو گذاشتیم تو پاکت و فردا بیا بگیر.فرداش رفتم و بعد از کلی معطلی از اون پاکت که خبری نبود و خانم زبون باز گفت الان پاکت پیش دکتره و جلسه داره و من گفتم پس فردا بیا .راست میگفت گفته بود پس فردا ولی من تو مسیرش بودم.خلاصه کلی معطل کرد و دیگه داشتم بیخیالش میشدم که اون مدیری که پیشنهاد فروش عروسکارو داده بود خواست باهام صحبت کنه.

تو اتاق کلی بازخواستم کرد که شما واسه 4 ساعت کار حقوق میخوای و کسی که جایی کار میکنه باید 8 ساعت کار کنه.گفتم کار بازاریابی به اندازه کافی سخت هست که با کار هشت ساعته مقایسه ش نکنید و خود این خانم به من گفت 9.30 -10 برو تا 2 و بعد اونم تا 4 بیا شرکت.من طبق گفته ی خودتون عمل کردم.بعد خانمه رو صدا زده میگه شما گفتی؟گفت آره.بهش گفت باید از ساعت 8 برن ویزیت.

 بعد که دید من دیگه دارم قید این یه ذره پولو میزنم و غرورمو ور میدارم و میرم کوتاه اومد و ازم امضا گرفت و با منت 50 تومن داد و گفت اینم اقای دکتر لطف کردن.اون موقع بود که دیگه گریه امونم نداد و زدم زیر گریه خیلی از خودم بدم اومد که باهاشون واسه چندغاز اینقدر کل کل کردم و این برخوردو میکنن.این اقا که تا چند دقیقه قبل از موضع قدرت حرف میزد، با دیدن گریه ی من یهو نرم شد و گفت شما هم مثل خواهر منی و از این خزعبلات و این حرفا.گفتم همه آدما بی انصافن و دوس دارن حق این و اونو بخورن.شما اگه خودتو میزاشتی جای من این حرفارو نمیزدی که آزمایشی بوده و این حرفا.بعدم محترمانه خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

حسم هم ناراحتی بود هم خوشحالی.ناراحت از اینکه چقدر مردم حقه بازن و خوشحال از اینکه حقمو گرفتم.

بعد از اون چون برخورد آخرشون باهام خوب بود تو ذهنم رفت که چون خیلی آسون میگرفتن بهم و هر ساعتی میخواستم میتونستم برم واسه کار و اینا ،واسه عروسکا برم آزمایشی.تو این هفته بعد از کلی سبک سنگین کردن زنگ زدم ولی بعدش پشیمون شدم.از اینکه بازم به این آدمای حقه باز اعتماد کردم.خدا رو شکر بهم زنگ نزدن.

یه جایی رو هم پیدا کردم که حقوق ثابت خوب و ظاهرا واقعی برای ویزیتور تلفنی تعیین کرده بود و از نظر محیط و مسیر خوب بود.فقط کارش بازاریابی تلفنی بود.گفتم من این موردو نمیتونم چون اون زبون مخ زنی رو ندارم.گفت کم کم یاد میگیری .جالب بود این شرکت هرچی برای ویزیتور حضوری اصرار کردم قبول نکرد و گفت برای خانما سخته و ما اصلا اینکارو به خانما نمیدیم.راستم میگفت .حالا تصمیم داشتم اینو هم واسه یه روز امتحان کنم ولی فعلا به دلیل یه مسئله ای نرفتم.شاید چند روز دیگه برم.

نمیدونم چرا اینقدر شغل ویزیتوری زیاد شده و حقوقای خوب هم میدن.حتی از حقوق بعضی شغلای سخت به مراتب زیادتره.مثلا همون که کار فروش لوازم خانگی رو به خانما  داشت میگفت خانمایی هستن که در ماه 2800 حقوق میگیرن.یعنی فقط یکم زبون میخواد این شغل و البته خیلی هم سخته از نظر دوندگی.





۱۵ نظر ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۶
✿✿ یاشل ✿✿

از اونجاییکه هر از گاهی سر و کارم به سایت دیوار میفته چند روز پیش با این پیغام مواجه شدم.سریع ازش عکس گرفتم که شما هم بخونید شاد شید






راستش من زیادم دل خجسته ای ندارم و فکر نکنید اگه اینجا همش میخندم خیلی خوشحالم ولی سعی میکنم کمتر بروز بدم.در واقع غصه هامو واسه خودم میزارم و نمیخوام کسی که اینجا میاد با دل ناراحت بره

الان وقتی به زندگی خوشبینانه نگاه میکنم غمی درش نمیبینم خدا رو شکر.اگه ازدواج نکردم خدا رو شکر میکنم که مشکل بدتر بهم نداده.اگه بیکارم خدا رو شکر میکنم که گرفتاریه بزرگتر بهم نداده.واقعا در حال حاضر مشکلاتم برای من اونقدر سخت نیست که بخاطرش غصه بخورم.خدایا به داده و نداده ت شکر




۱۸ نظر ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۵
✿✿ یاشل ✿✿

به دلیل اینکه این مدت دنبال کار میگردم به طبع مصاحبه های زیادی تا الان داشتم.بازم از بینشون چند تا جالب انگیز ناکاشو تعریف میکنم

یه روز که تو ایستگاه نشسته بودم یه خانمی حدودا 40 ساله که روزنامه دستش بود به یه جا زنگ زد و بعد از رفتنه سریع سر اصل مطلبه حقوق ،سریع قطع کرد.خیلی باحالن این زنا بعضا بدون هیچ پرستیژی میگن : سلام واسه آگهیتون زنگ زدم.حقوقش چنده؟نه کمه خداحافظ خخخخخخ

بعد که قطع کرد گفتم واسه چه کاری بود؟گفت پرستار سالمند.گفتم حقوقش چقدر بود؟گفت میگه 800.کمه من از موسسه میرم میگن 1200 تا 1500 میدن.یکمم راجع به کار حرف زدیم.گفت برو پرستار کودک بشو.خیلی خوبه هیچکاری نداره حقوقشم خوب میدن.منم که این روزا حزب باد.هر وری بگن میرم همون ور.گفتم باشه .از این تلنگرا بود که یهو تو مغزم جرقه ش زده شد.(تازه خدمتکار تالارو هم بهم پیشنهاد کرد خخخخ )بعد با خودم گفتم اینکار به درد همین خانما میخوره نه به سن و سال من.ولی خب گفتم حالا بزار چند تا آگهی زنگ بزنم.(تلفنم رایگانه به لطفه همراه اول) یه روزی هم خودمونو مشغول این قضیه نمودیم و چند جایی زنگ زدیم که یکیش این بود :

 آگهی پرستار کودک دوساله، تماس که گرفتم میگه خانم ما میخوایم یکی باشه زیر 35 و یه بارم بچه دار شده باشه. هنوز من چیزی از شرایط خودم نگفتم که میگه راستش ما برای رحم اجاره ای آگهی زدیم چون نمیشد اون آگهیو بزنیم زدیم پرستار کودک.خخخخ

دیگه من تا چند دقیقه خنده از لبم محو نمیشد.بعد گفت حالا اگه بین آشناهاتونم کسیو سراغ داشتین بگین.گفتم چشم و قطع کردم.

بعدم دیدم اصلا حقوقش اونقدار خوب نیست که میگن.بعد بازم یه جا یه بچه یکم جیغ و شیون کرد دیدم من الان اصلا اعصاب بچه رو ندارم.بعدترشم دیدم اصلا شغل با پرستیژی نیست و حتی موقتا هم توصیه نمیشه.خلاصه اینم به افق پیوست

دومی آگهی منشی دفتر دکوراسیون داخلی بود.آقا میگه ما یکیو میخوایم ریلکس و آزاد باشه.میگم منظورتون از ریلکس و آزاد دقیقا چیه؟ میگه محدودیت نداشته باشه، مذهبی نباشه کلا آزاد باشه.حقوقشم خوب در نظر گرفتیم همه چیزم میدیم.

منم که تا این حد که ایشون میخواد ریلکس نیستم،گفتم میریم یه دوری میزنیم و برمیگردیم خخخخ

باز یه آگهی بود حسابدار ساده پاره وقت میخواست 4 روز در هفته روزی 3 ساعت اونم به انتخاب خودم.دیدم بد نیست یه قراری هماهنگ کردم و رفتم.بعد آدرسشو پیدا نمیکردم اومد با ماشین دنبالم.یه آقای تپلو بود از اینا که خیلی فت و فربه هستن.بعد گفت حالا من جایی کار دارم میخواین بعدا محیطو ببینین یا الان؟گفتم نه دیگه تا اینجا اومدم ببینم.نمیخواست انگار من ببینم فهمیدم کلکی تو کارشه.نگو وقتی رفتم دیدم یه خونه ی مجردیه مبله هست و فضا کلا فضای خونگیه و اون کنارا یه سیستم عهد دقیانوسم دیده میشه که ایشون گذاشتن احیانا کسی خواست اونجا کار کنه باشه.منم گفتم اینجا که خونه س!فرش داره.گفت بله دیگه جاییو نداشتیم و این حرفا.(گفتم باشه بشین تا بیام)بعد بازم تا یه جایی برم گردوند خخخ.آدرسش لامصب بد مسیر بود.تو راه بهش گفتم والا راستش من شرایطم معلوم نیست بلاتکلیفم میخوام برم کلاس، ممکنه نتونم دائمی بیام .ایشونم گفتن نه من دائمی میخوام باشه.فرداش اس داده که نظرتون چیه؟گفتم ممکنه نتونم دائمی بیام .گفت حالا شما بیاین بعد برای کلاستونم یه جوری کنار میایم باهاتون.دیدم ول کن نیست گفتم آخه ببخشید ولی محیطتونم اداری نبود خانواده مخالفن.گفت اکی موفق باشید.خودش تا ته خطو رفت.آخه برادر من ،من از کجا بدونم تو نیتت خوبه، بده، سوئه ،چیه؟میخوای نیرو بگیری مکانو درست براش آماده کن نمیشه که واسه یه کار پاره وقت تازه تو محیط خونگی آدم آرامششو بزاره استرس بگیره.

یه بار 2 سال پیش که بازم دنبال کار بودم یه مصاحبه ای رفتم دفتر یه روزنامه.بعد ایشون یه خلاقیتی در زمینه ی مصاحبه به کار برده بودن.گفته بودن همه سر یه ساعتی بیان.بعد 6 نفر ،6 نفر میرفتن تو اتاقش دور میز کنفرانس مینشستن.در حضور همه مصاحبه میکرد.من که اولش فکر میکردم سخت باشه اینطوری ولی بعد تو شرایط راحت از خودم رزومه ارائه دادم.بعد یه برگه ی شرایط کار فوق الاده یه طرفانه و سخت به نفع خودشون هم پرینت گرفته بودن و به هر نفر میدادن که پر کنیم و موافقم اینا بزنیم.کار با اضافه کاری بدون حقوق،بدون هیچگونه مرخصی،برای دیرآمدگی در حد کم کردن ساعات کاری و ... بود.منکه از ترسم همه رو قبول دارم زدم ولی واقعا از ته قلبم قبول نداشتم.به نظرم اینطور مدیران حتی اگه نخوان این اصولو پیاده کنن و فقط واسه ترسوندن کارمند بزارن بازم خیلی روش چیپ و مسخره ای هست.در نهایتم باهام تماس گرفته نشد.

چند وقته پیش که یه داستان گذاشتم تو وبو هی شماها تشویقم نمودین و منم ذوق بسیار نمودم گفتم برم ببینم تو این زمینه میتونم کار پیدا کنم.اتفاقا همون موقع یه آگهیه نویسندگی نزدیک محل سکونتم بود و رفتم.تو مصاحبه سردبیر مرد خوبی به نظر میومد.حتی نمونه داستانمم براشون ایمیل نمودم.اما نمیدونم چرا همش میگفت نیومده خخخخ.خب حقوقش یکم از سطح معیار من پایینتر بود.من دوست داشتم اقلا اداره کاری باشه ولی ایشون گفتن در حدود 600-700 با 6 ساعت کار هست.به نظر کم نیست و با ساعات کاری میخونه ولی سطح انتظار منو براورده نمیکنه.منم اینو که دنبال کار با حقوق اداره کار هستم رو عنوان کردم.دیگه زنگ نزدن.اصلا هم برام مهم نبود.به نظرم کار تو دفتر روزنامه از نظر مادی منو راضی نمیکنه هرچند شاید از نظر اسم و رسم بد نباشه.

یه کار صندوقداری هم تو خیابونی نزدیک به خونمون پیدا شد.واسه شبا بود.همینجوری گفتم بزار برم ببینم شاید محیطش خوب باشه و بد نباشه به عنوان شغل پاره وقت برم.ولی متاسفانه هم محیطشو دوس نداشتم هم اصلا خودمو که تو اون شغل تصور کردم بدم اومد.کلا فکر نکنم بتونم هیچوقت چنین شغلی رو داشته باشم.یه جوریه واسم.شاید چون مشاغل قبلیم یه پله بالاتر بودن

بعد تا حالا دوبارم تو مشاغل خونگی یعنی مثلا کار هنری که از خودم باشه یا چیزی بخرم و بفروشم گریزی زدم و هر دو بار ناموفق بودم.چرا؟اول بخاطر نداشتن تجربه ی کافی.دوم بخاطر نداشتن صبر و حوصله.سوم بخاطر نداشتن هنر فروش و چهارم و مهمتر از همه بخاطر نداشتن شانسسسسسسس تو این زمینه.متاسفانه من به ندرت یه جاهایی به این شانس اعتقاد دارم.


یه آگهی واسه ویزیتور حضوری با خودرو بود با یه حقوق نسبتا خوب.گفتم بزار زنگ بزنم .طرف میگه فروش دخانیات و تنباکو به سوپریا هست.خخخ صبح به صبح بسته هاشو تحویل میگیرید تا عصر میبرید میفروشید .خیلیم خوب و عالی.حالا روش فروششو کاری نداریم ولی آخه دخانیات؟! قاچاقچی نبودیم که شدیم خخخخ(میدونم تنباکو قاچاق نیست )

بعد یه روش بامزه ی دیگه از بازاریابی این بود که یه شرکتی میگفت ما جنس که لوازم خانگی و روتختی و اینجور چیزاست رو با ماشین ون و راننده در اختیارتون میزاریم شما از صبح تا عصر باید به مکانایی که خانما هستن سر بزنی و بهشون بفروشی.به نظرم جدای از اینکه از صبح تا عصر خیلی خسته کننده هست و جدای از اینکه من باید سوار ون بشم و کنار راننده بشینم و تو سطح شهر بگردم ،آخه اینم شد روش؟به نظرم خیلی روش سختیه برای فروش.چون باید جنس رو به کسایی بفروشی که شاید اصلا نیاز نداشته باشن و کلی مخشونو بزنی تا بخرن.

خلاصه تا دلتون بخواد از این شیوه های مدرن بازاریابی اومده که من هر از گاهی برای رفع کنجکاوی هم که شده زنگ میزنم ببینم کارش چطوریه.

یه شرکتی هم با زیرکی آگهیه منشی با حقوق عالی زده بود.بعد وقت مصاحبه رو یه 5 روز بعد داده.قبل رفتن بازم زنگ زدم بگم من دارم میام.وقتی رفتم اونجا دختره با یه نگاه مرموزی میگه راستش مهندس همین امروز صبح گفتن منشیشونو گرفتن و حالا واسه بازاریاب نیرو میخوان حقوقشم فلان تومنه و شما میخواین تو این زمینه مشغول شید؟گفتم شرمنده من واسه منشی اومده بودم.کارش دکوراسیون داخلی و ساختمانی بود من دیگه تو این زمینه ها بازاریابی نتوانم که.بعدم همون موقع بود که میخواستم برم شرکت قبلی انصراف بدم (ماجرای شرکت قبلی در پست بعدی خدمتتون تقدیم میشود)از هرچی بازاریابیه بدم میومد.بعد که سریع خداحافظی کردم و اومدم بیرون به دختره زنگ زدم و گفتم ببینید خانم من میدونم شما از اولشم نیروی بازاریاب میخواستین وگرنه وقتی من زنگ زدم میتونستین اینو بگید و این کارتون درست نیست مردمو میکشونید این همه راه و مسخره شون میکنید اونم کم نیوورد و زد به دیوار حاشا که ما منشیمونو گرفتیم و به ما چه شما دیر اومدین.گفتم من دیر اومدم؟!! شما خودتون اینقدر دیر نوبت مصاحبه دادین.خلاصه اینکه گفتم بزار فکر نکنه ملت هالو ان نمیفهمن .واقعا چقدر مردم ما کثیف و شیاد شدن.


یه کاریم آگهی زده بود از این مشاغل خونگی کار در منزل با شرایط خیلی عالی.چون تو مسیرم بود گفتم سر بزنم ببینم چیه.خیلی از شغلا رو تا تو محیطش قرار میگیرم میفهمم میخوام برم یا نه.بعد این کارش به این صورت بود که باید با کاغذ رنگی و مقوا جعبه واسه مهدکودکا میساختی.دانشجوها و زنای خونه دار اومده بودن واسه اینکار و اموزش میدیدن.حقوقشم به نظرم خیلی زیاد نبود یعنی با توجه به توانت در روز نمیشد بگی حقوق بالایی گیرت میاد.میگفت واسه هر کدوم 3000 تومن که مثلا در روز بتونی 5 تا هم درست کنی 15 تومن میشه.بعد من یه لحظه فکر کردم که از کارای دستی و هنری اصلا خوشم نمیاد.یه جورایی هم حوصله زیاد میخواد که من ندارم هم کلا از کارای هنری فراریم هرچند بعضا استعدادشو دارم ولی پشت میز نشینی آدمو یه جورایی تنبل میکنه این بود که از این شغلم فرار کردم.

بعد یه کاری هم زنگ زدم گفت ما کارمون آمارگیریه فروشگاهاس و چون شرکت اصلی از آلمانه تو شهرا ما دفتر نداریم و قرارشو تو هتل میزاریم.راستش من قبلا چنین چیزی نشنیده بودم و بخاطر همین چون شرکت جا و مکان خاصی نداشت اعتماد نکردم.

بازم یه کار از همین گرفتن اشتراک روزنامه و اینا پیدا کردم طرف پول نداره یه دفتر تو جای خوب بگیره جنوبی ترین و پایین ترین جای شهرو شما تصور کنید رفته تو محله های وحشتناک و بد نام دفتر گرفته بعد میخواد حقوق 2 تومن بده.منم با خودم گفتم نمیخواد این حقوقو بدی بزار واسه خودت دفترتو جای بهتر بگیر.اصلا خدا میدونه واقعا این آدم نیتش چی بود.با یه نفر که مشورت کردم گفت حتی واسه مصاحبه هم پاتو اونجا نزار چه برسه بری واسه کار

بازم یه کار متفاوت رو تصمیم گرفتم در حد مصاحبه تجربه کنم.پشتیبان قلم چی خخخخ

خب آگهی که نوشته بود مشاور ولی وقتی اونجا میرفتی ظاهرا اولش باید واسشون بازاریابی تلفنی میکردی.بعد یه خانم پر مدعایی هم بود که هرچی قیافه نداشت ادعا و باد داشت.کلی از منصب بالا با ما صحبت کرد و تعریف دفتر و دستکشونو کرد و اینکه شما جای خیلی معتبری اومدین و اینجا کاملا امنیت دارین و بعدم  الکی توجیه کرد که قلم چی نیاز به تبلیغات و بازاریابی نداره و خودش به اندازه ی کافی معروفه ولی شما باید به خانواده ها آگاهی بدین راجع به موسسه خخخخ

خب واسه من بعد از یه عمر کار اداری کردن ،قرار گرفتن تو محیطای آموزشی برای کار، زیاد خوشایند نیست.نمیدونم چرا به اینطور محیطا آلرژی دارم.همیشه از درس و کتاب و مدرسه فراری بودم.حالا تصور می کردم بخوام جایی که شبیه مدرسه هست کار کنم.بعدم خانمه فیسو فرمودن این شغل حقوق بالایی اون اوایلش نداره و اگه دنبال پول هستین بفرمایید برید خخخ منم که پولکی ،میدونستم چیزی عایدم نمیشه.بعدم تازه باید با یه بچه که سهله فرمودن 100 تا بچه سر و کله بزنی و پشتیبانشون باشی.من حس میکنم روحیه این کارو ندارم.صبری که واسه سر و کله زدن با بچه ها نیازه رو.من نمیتونم تو محیطای آموزشی مخصوصا با کودکان کار کنم .خلاص






۲۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۰
✿✿ یاشل ✿✿