ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

سوتی های خواستگاری

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ

این پست رو علی الحساب میزارم براتون تا یه پست درست درمون بنویسم

به درخواست یه دوستی قراره اینجا سوتیای خواستگاری رو بنویسیم.یکمم بیایم تو بحث اصلی وبلاگ.یعنی چی همش شده متفرقه؟ والا

خب من اینور سالی خواستگار خیلی کم داشتم و فقط موفق به دیدن همون یکی شدم که تو پستای قبل راجع بهش نوشتم.فکر کنم هرچی سن بالاتر بره خواستگارا هم کمتر میشن.الان مرتب زنگ میزنن ولی برای بار دوم قرار اکی نمیشه.منم که بیخیال خخخ خب چیکار کنم ؟به نظرم خدا به موقعش میرسونه وگرنه من بالا برم پایین بیام این تقدیر عوض بشو نیست.

راستش خودم خیلی سوتی تو خواستگاری نداشتم ولی اونچه که یادم بیاد مینویسم

یه بار تو یکی از خواستگاریا وقتی رفتیم تو اتاق صحبت کنیم تلفن همراه من زنگ خورد.اتفاقا همون روز و فقط 3 ساعت قبل از اینکه این آقا بیاد خواستگاری من این گوشیو خریده بودم.بعد یکمم پیشرفته تر از گوشی قبلیم بود کار کردن باهاشو درست بلد نبودم .بعد یه مزاحمی هم داشتم که البته میدونستم کیه ولی هرچی جوابشو نمیدادم ول کن نبود.یه دفعه همون زنگ زد.شما تصور کنید اتاق ساکت و من بلد نبودم جواب بدم میخواستم قطعش کنم که اشتباهی جواب دادم.صدای طرف هم از گوشی میومد بیرون و فکر کنید صدای یه پسر از گوشی بیاد که بگه الو الو.منم هول کرده بودم گفتم این گوشی خواهرمه و بردم تو اون اتاق و با تلاش زیاد قطعش کردم.وقتی برگشتم بخاطر اینکه سوتی رو گرفته باشم گفتم گوشی خواهرمه و تازه خریده و من کار باهاشو بلد نیستم ولی خب از هول شدن و رنگ و روی پریدم فکر کنم فهمید دروغ میگم.به هر حال به نظر خودم سوتی بزرگی بود.

یه بارم مثلا خواستم باکلاس بازی در بیارم شربتو هم نزده بیارم که دو رنگ بشه .ته لیوان کمی از اون شربتای سن ایچ ریختم و آب رو هم روش و نی رو گذاشتم داخل لیوان و تازه چند عدد یخ کوچیک هم روش ریختم.ولی وقتی بردم خواستگار و مادر و خواهرش هرچی تلاش میکردن با نی هم بزنن نمیشد خخخخخ.بعد یهو یادم افتاد باید قاشقم میذاشتم.سریع رفتم قاشق اوردم براشون ولی آخه هم زمان قاشق و نی تو لیوان جالب نیست.مونده بودم چیکار کنم.بعد دیدم این شربتا چقدر غلیظه و راحت مخلوط نمیشه و اینا دارن چه تلاشی میکنن واسه اینکه هم بزنن و اینطوری نمیشه فهمید مقدار شربت مناسب بوده یا کم بوده یا زیاد.بخاطر همین  واسه دفعات بعدی از خیر این کار گذشتم و شربت آماده با نی براشون بردم.


باید بیشتر فکر کنم.اگه موردی یادم اومد اضافه میکنم

شما هم اگه چیزی برای گفتن دارید بسم الله

این گوی و این میدان





حدود دو سال پیش تو یکی از خیابونا این آگهی رو دیدم خخخخیلی خفن بود

طرف چه با دقت مراحلشم قید کرده.تونستین بخونین که؟

حالا زنگ نزنید مزاحم شیدا 

حیف که میان سال میخواست :(   :)))



۹۵/۰۵/۲۶
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۰)

سلام یاشل جان،ممنون از این پستت،تجربه شربت جالب بود! ای بابا ۲سال گذشته که...دیگه دیره دیگه دیره!کیفیت خواستگارات مطلوب بشه الهییییییی
پاسخ:
سلام عزیزم
شما فقط سفارش میدی؟خب خودتم یه سوتی تعریف کن
بله دیگه دیره حتما الان زنشو پیدا کرده
الهییییی
آه نگو از شربت برا منم گیش آمد جلو مهمون البته شربت رو خودم درست کرده بودم مگه با آب قاطی می شد مهمونها رفتن کل شربت رو ریختم تو قابلمه کمی آب بهش اضافه کردم وزود خاموش ش کردم دیگه این مشکل پیش نیامد

جلو خواستگار سوتی بزرگیه  همون خواستگارا رو بیرون ببینی بهتره
پاسخ:
خیلی بده اینکار.اقلا واسه این سن ایچا که غلیظه جالب نمیشه 
دیگه سوتی پیش میاد.من که از خدامه بیون باشه ولی خب بعضی وقتا نمیشه
سلام
خخخخ سوتی اولت خیلی تابلو بود
این ادرس جدید منه
خوشحال بشم خونه  ی منم بیای!
فک کنم هم محله ای هستیم.
منظورم بیان هست.
پاسخ:
سلام
به سلامتی
وب نو مبارک
بله هم هم محله ای هستیم هم هم قالبی خخخخ
وای سوتی اولت افتزاح بود ببین چقد پشتت صفحه گزاشتن
فک کن پیرمرداهم اشنایی شناخت تفاهم بعد ما..............
پاسخ:
آره تازه واسه خواستگار ریز بین که همینجوریش بدبین بود این اتفاق افتاد.خخخ 
بله دیگه خیلی کارشون درسته .اونا تجربه شون زیادتره
این خاطره ماله خواهرمه:وقتی داشت شربت ب پدر خواستگارش ک الان پدر شوهرشه تعارف میکرد این پاش جلوی اون پاش(فهمیدین ک کدوم پاشو گفتم،هههههه)گیر کرد داشت با سر میرفت تو بغل پدر شوهرش،حالا یادم نمیاد پرت شد!نشد!
بیمزه بود؟ : \
پاسخ:
نه خیلیم بامزه بود
جالبه پدر شوهرش نگفته این دختره دست و پا چلفتیه و گرفتنش خخخخ
تو خواستگاری های کثیرررررررررییییییییی که برای داداشم رفتیم ، یه جا  بحث دانشگاه آزاد بود گفتم اوووو خیلی خرجشه ارزش نداره و اینگونه بود آبرومون رفت فهمیدن ما یه کم خسیس تشریف داریم😁

پاسخ:
به خسیسی ربطی نداره.ممکنه یکی این هزینه براش زیاد باشه یکی معمولی و یکی اصلا هزینه نباشه.منم از خانواده هایی هستم که همینو میگم که ارزش نداره ولی گفتنش سوتیه انگار
البته تو فامیل ما همون خسیسا هم واسه اینکه بچه هاشون به یه مدرکی برسن پول همین دانشگاه آزاد که ارزش نداره رو میدن .به نظرم انگیزه نیاز داره
ههههه منم که داشتم یه بار شربت و میریختم  اونم از چه فاصله ذوری روی خواستگار ،  البته چادر داشتم  بعدم چند تا لیوان بود خلاصه نمیدونستم کدومو بگیرم، خدا رحم کرد یه کم تو سینی ریخت فقط، اون خواستگاریم تا جلسه دوم پیش رفت و در حالی که قرار بود ماه دیگش عقد کنیم زنگ زدن و قرارو بهم زدن با اینکه احساسی به پسره نداشتم و نمیتونم بگن آره دوسش داشتم و شاید مردد هم بودم   ولی خب حالم خیلی بد شده بود  ازینکه اونا با اینکه خیلی مشتاق بودن زنگ زدن و بهم زدن همه چیو  مامان و بابامم ناراحت شدن خیلی ، آخه من کلی استرس و اینا کشیده بودم تا بله بدم ... خاطره اش خیلی بد بود دیگه چی دارم بگم جز اینکه قسمت نبود؟
پاسخ:
آخی چه خاطره ی غم انگیزی.در واقع تو رو برد به یه خاطره ی ناراحت کننده.اینکار بعضیا خیلی به غرور آدم لطمه میزنه.انگار از روز اول چشم ندارن نمیبینن که یهو وسط کار میزنن زیرش.این آدما که نمیتونن زود تشخیص بدن همون بهتر که تو زندگیه آدم نیان .آدم باثبات و محکم از اینا بهتره
این شربتم چقدر ماجرا داره
سلام عزیزم،اگه‌داشتم دریغ نمی کردم،ولی اینواززبون‌دختری شنیدم که وقتی‌میرن صحبت کنن تواتاق دختر خانم به خاطر کم نور بودن محیط خواست لامپ دیگه ای روشن کنه که لامپ قبلیم خاموش میکنه،آقاپسره جیغ میزنه،دختره میگه به خداکاری باهاتون ندارم!!!دیگه تاآخرجلسه سوژه شده بود!
پاسخ:
نازی یعنی خواستگاری نداشتی یا سوتی؟
چه پسر لوسی.حالا انگار میخواستن بهش .... خخخخ
به هر حال چیزی که خواستی زیاد سوژه نداره ظاهرا.خودمم هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید

یک روزی تمام این رویدادها ، خاطرات می شوند . آنگاه که در کنار مرد زندگیت هستی ...
موفق باشید مهربان خوب .


پاسخ:
اونوقت اون یه روز کی میاد خدا میدونه
ممنون همچنین شما
من اصلا چیزی یادم نمیاد یاشیل ولی در کل من خودم اصلا پذیرایی نمیکردم خدارو شکر که نمیکردم الان که خوندم دیدیم اگر حرکتی میزدم حتما حتما سوتی میدادم.من فقط با یکیشون اولین بار رفتیم رستوران بعد یه خواستگار دیگه داشتم که با اون هنوز قطعی تموم نکرده بودم حالا تو رستوران نشستیم یهو قبلی ز زد منم رنگم پرید رد کردم تماس رو ولی به نظرم متوجه شد خیلی ضایع بود. حالا من مهمونی تعریف کنم به جای خواستگاری یه بار با دوستامو دختر خالم میرفتیم مهمونی تو مهمونی خیلی رقصیدیم پامون درد گرفت بعد کفشامونو در اوردیم ادامه مهمونی رو بدون کفش ادامه دادیم در اخرم ساعت 3 شب اومدیم خونه صبح هرچقدر گشتیم دیگه کفشامون نبودو الان بعد از گذشت 3 سال ما نمیدونیم کفشامون کجاست و اون شب با چی اومدیم یعنی در این حد ادم خوشحالی هستیم ماااااااا.بووووووووووس
پاسخ:
خوش به حالت که پذیرایی نمیکردی.خیلی دلم میخواد یه بار اینطوری بشه خودم پذیرایی نکنم ولی نمیشه.مجبورم خخخ
اون یهو رنگ عوض کردنه ضایعه قشنگ طرف میفهمه حتما کسی بوده که ما تغییر حالت دادیم خخخخ
میگم اون شب چی زده بودین ؟خیلی خفن بوده که پا برهنه برگشتین و قید کفشاتونم زدین.بعد اون صاحب مهمونی چه کیفی کرده کلی کفش گیرش اومده خخخ
میگم بازم بگم خخخخ؟
بوووووووووووس
ولی قشنگگگگگگگگگ سوتی دادیا :))) مورد 1 !
پاسخ:
بله خیلی قشنگ
تو سوتی ندادی اونوقت؟
یاشل من مامان بابام بچه که بودم جدا شدن, باورتون نمیشه تا قبل از 24 سالگی که وکیل نبودم تا جایی که یادمه فقط دو مورد خواستگار داشتم که اونام دوست پسرام بودن. یعنی به محض وکیل شدن توی این سه سال متوسط ماهی یه خواستگار میاد! حتی شده خانواده هایی خواستگاری کرده ن که قبلاً ما رو قابل نمی دونستن و پشت سر و جلوی رومون حرف می زدن! حالا سنمم بالاتر رفته ها قبلاً طراوت بیشتری هم داشتم. متاسفانه این طوری شده بازار!!

من رب النوع سوتی هستم اما توی خواستگاری سوتی از طرف من زیاد نبوده. عید یه مورد جدی تر شد, توی چندمین جلسه که اومده بودن, یه مورد دیگه که مکررا جواب رد داده بودیم عمه ش وسط مجلس زنگ زده بود اصرار می کرد

یه بار خانواده خواستگار دعوتمون کردن سفره خونه بعدش پسر دلبندشون کل اضافه کبابای هر دو دیس رو خورد با کلیه مخلفات و سالاد و نوشابه و... یه نقطه هم جا ننداخت. آخرشم نون رو مالید ته دیس کباب اونم خورد. ما حرف می زدیم, اون کل مدت دهنش پر بود وقت حرف زدن نداشت فقط سرشو تکون می داد

یه بار خواستگارا پسرشونو تنها فرستادن دفتر برای آشنایی. موقع کاراموزیم دفترم حومه شهر بود. گویا پسره موقع ترک محل از در که بیرون اومده نیم ساعت اونم پای پیاده جهت مخالف شهر حرکت کرده و کم کم تاریک شده و رفته  توی مسیر بین شهری گیر افتاده

خخخخ یه سری توی جلسه خواستگاری, متوجه شدم که دوس پسر سابقم دوست صمیمی خواستگار موجود هست و دقایقی در مورد اون بزرگوار سخن به میان آمد منم میخندیدم.








پاسخ:
آخی نازی عزیزم متاسفم واسه قضیه پدر مادرت
واقعیت اینه هنوز این مسئله تو کشور ما یه تابو هست ولی خوشم اومد تو هم روشی در پیش گرفتی که روی همشونو سفید کنی.باید سری تو سرا در میووردی تا برات ارزش قائل شن.حالا خوبه از شغلت نمیترسن.چون یکمی این شغلم خطرناکه.از این بابت که راه و چاهو میدونی دیگه
الان من یه نکته از این کامنت تو دریافت کردم واقعا اونم اینکه اگه آدم یه نقطه ضعفی تو زندگیش داره باید تو مسیری قدم بزاره و موفقیتی تو زندگیش کسب کنه که اون ضعفو سرپوش بزاره.هرچند ضعف تو اصلا مربوط به خودت نیست ولی این حقیقت تلخه روزگاره و مردم عقلشون به چشمشونه.امیدوارم یکی از بهترین خواستگارا برات بیاد و خوشبخت بشی
چه پسر کلاش شکموی مفت خوری بوده خخخ .خجالتم خوب چیزیه جلوی عروس خانم.میگم پسره شاید از دیار ما یا اون ساری که میگن اصفهانه شماله نبود؟خخخخ
واقعا منم بعضی مواقع از این مسئله میترسم نه اینکه آمار دوستام زیاد بوده میگم یوقت با طرفم آشنا در نیان.خدا بخیر کنه
من از خواستگار خوشم نمیاد. استرس زا و خسته کننده س. عشق خوبه. اول طولانی (یه سال دو سال) دوست بشی بعد باهاش ازدواج کنی
پاسخ:
اگه عشقای این زمونه عشق بود خیلی خوب بود.عشق نیست که کشکه
منم این روشو میپسندم ولی با پسرای الان باید این آرزو رو به گور ببرم
۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۴ گمـــــــشده :)
سوتی اولی خیلی باحال بود
دومی هم خوب کردیحالشونو گرفتی.خخخخ
پاسخ:
مرسی لطف داری
دیگه دیگه
هییشکدومش!آره والا...دختری گفتن پسری گفتن...
نسبت سوتیابه خواستگاریاتون خیلی کمه!بازم ممنون😙
پاسخ:
دیگه شایدم بوده من یادم نمیاد
خواهش عزیزم
سلام...

دوران دبیرستان دوستی داشتم که خیلی دختر راحتی بود ...به قول خودش لات بود... یکی از کارهایی که همیشه میکرد این بود که زنگ های تفریح  میومد وسط حیاط و مانتوش رو میزد بالا و همین وسط روی زمین می نشست ... به بقیه هم می گفت: لات باش بابا ... بتمرگ رو زمین!!

یه بار واسش خواستگار اومده ... همه تو اتاق نشسته بودن که این وارد میشه و .... میخواسته بشینه روی مبل که ... طبق عادت ...دامنشو میزنه بالا که بشینه!! :D ...
البته اون خواستگار رو از دست داد ... اما یه خاطره خفن خنده دار واسه خودش ساخت!!!

پاسخ:
خخخخ مگه واسه لاتا هم خواستگار میاد؟
این باید بره زن بگیره به جای شوهر خخخخ
خیلی باحال بود
مرسی
من هرچی فکر میکنم سوتی پیدا نمیکنم :(
فقط وقتی رفتیم تو اتاق با شوهرم حرف بزنیم از بس حرفی نداشتیم همش منتظر بودیم صدامون کنن برگردیم پیش بزرگترا عایا این سوتی حساب میشه؟
یاشل کجایی؟
امیدوارم کار پیدا کرده باشی و سرت شلوغ باشه
شایدم عروس شدی سر نمی زنی
یاشل قهری الان؟😭به خاطر یه مشت آدم بی فرهنگ....
سلام خوبی؟این مدت نتونستم بهت سربزنم نت ندارم متاسفانه
میبینم تعطیل کردی یه دونه شما فعال بودی
منم سوتی یادم نمیاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">