ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

در این اتوبوس چه میگذرد؟

چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۵۴ ب.ظ





وارد اتوبوس که شدم همراهم چند نفر دیگر هم سوار شدند.هنوز اتوبوس چند قدمی از مسیر دور نشده بود که پیرزنی 80 ساله از همان باکلاس ها که چادرهای رنگی تیره سر میکنند و معلوم است به ظاهرشان حتی در آن سن هم اهمیت میدهند از صندلیش بلند شد وبا اضطراب گفت خانوما،همین الان گوشیه منو زدن.همه برگشتند به سمتش و من که به او نزدیکتر بودم شروع کردم به سوال و جواب که مادر جان کی سوار شدی؟ گفت همین الان، گفتم شاید تو مسیر انداخته باشی. گفت نه تا همین چند لحظه پیش تو کیفم بود و زیپ کیفش را هم باز کرد و نشانم داد که ببین اینجا بود الان که اومدم سوار شم تو پله ها زدن.

نمیدانستم به مهارت خانم دزده فکر کنم که از توی زیپ بسته گوشی را قاپیده یا به حواس پرتیه  پیرزن قصه.گفتم حالا گوشیتون چقدر می ارزید؟ گفت هر چی ، بلاخره شماره بچه هام توش بود.با خودم گفتم بله گوشی هر کس گم بشود خیلی ناراحت می شود چون اینقدر این ماسماسک این روزها عزیز شده که مثل زنگوله پای همه برنامه های ماست،اما احساسم میگفت بیشتر برای قیمتش نگران است وگرنه شماره ها را که میشود دوباره جور کرد.

نشستم سر جایم و به بغل دستیم گفتم کاش بلا به مال بگیره نه به جان، تنت سالم باشه. یک دفعه زن کناریم گوشیش را از کیفش در اورد و گفت آخه گوشیه ما پیرزنا از همین ارزوناس دیگه .بعد رفت تو گالری گوشی  و عکس یک  دختر را نشانم داد گفت ببین این دخترمه ،گفتم چقدر نازه.عکس از آن عکسهای آتلیه ای بود که حسابی موهایشان را تیشان فیشان میکنند و با کلی آرایش عکس میگیرند و بعد هم احیانا قاب میکنند.هنوز تو فکر بودم که گفت اون هفته چهلمش بود ! 

اولش انگار که یک خبر عادی شنیده باشم تعجبی نکردم گفتم آخی طفلک چه قشنگ بوده چرا؟ بعد شروع کرد از بیماریش گفتن، از اینکه فقط یازده سالش بوده، از اینکه یک سال پیش میفهمند تومور مغزی دارد و در این یک سال هم درمان نتیجه نداده و تمام کرده.یکی یکی عکس هایش را از بیمارستان و مریضیش نشانم میداد و میگفت ببین حتی از دستاشم عکس گرفتم یادگاری داشته باشم،از پاهاش حتی !

کم کم داشتم به عمق فاجعه پی می بردم به اینکه چرا آن اول خیلی عادی گفتم آخی نازی و چرا بیشتر از این تعجب نکردم؟! چرا برای من اینقدر این اتفاق عادی بود؟البته حتما عکس العملم در برابر یک غریبه طبیعی بود.زن میگفت و میگفت و من بیشتر اندوهگین میشدم از اینکه تنها فرزندشان بوده و او با وجود 40 سال سن همه موهایش طی این یک سال سفید شده بود.عکسای خودش و همسرش قبل از مریضی  دخترش را نشانم میداد، چه زیبا و با نشاط بود ولی الان یک سیاهیِ وسیع زیر چشمش بود و موهای سفید یک دست آنهم در این سن!

میگفت دیگه واسه کی زندگی کنم ؟حتی برامون مادیاتم مهم نیست وقتی کسیو نداریم براش خرج کنیم. بعد یاد جمله خودم آن اول کار افتادم که کاش همه بلاها به مال بگیرد نه به جان و نیم نگاهی به پیرزن قصه انداختم که هنوز بابت گوشی شاید ارزان قیمتش ناراحت بود و به این فکر کردم که میتوانم ناراحتی برای از دست دادن مادیات را انتخاب کنم یا شکر گذار سلامتی که دارم باشم.



نوشته شده بر اساس واقعیت در اسفند 94



و



ارسال شده برای مسابقه جشنواره نویسندگی که جایزه ای برایش دریافت نشد خخخخخ








۹۵/۰۴/۰۹
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۰)

۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۷ دریا _ گاه نوشته های من

خوندم زیبا بود

موضوع مسابقه چی بود؟

پاسخ:
مرسی
انتخاب در معنای وسیع اون
۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۸ ☆.مهسا .☾
اخی 

بعضی از این پیرزن ها انقد سوسولن ادم خوشش میاد ازشون :)

طفلک خانومه چی کشیده ...:(

بیا من جایزه بهت یه ماچ خوشدل بدم  دیگه وسعم همین حدِ ببخشید:) 


(گل گنده و تندیس نویسنده بزرگ با نماد کله یه نویسنده بزرگتر   تقدیم به یاشل عزیزم:))
پاسخ:
آره منم خوشم میاد ازشون ولی مال دوستیشونو دوس ندارم
همین جایزه از همش بهتره ماچ نامرئی از تو مانیتور یواشکی خخخخ 
مرسی خودت گلی
بنظرم قشنگ بود
باید بهت جایزه میدادن آیکون ادمی که دوست داره جایزه بهت بده :)
پاسخ:
دیگه ندادن
من بیشتر میخواستم خودمو واسه اولین بار تو داستان نویسی محک بزنم وگرنه میدونستم از جایزه خبری نیست.اینا به کساییکه ادبیاتشون خیلی قوی باشه جایزه میدن و تازه اگه پارتی بازی نکنن 

آخی عزیزم 😭😭😭بیچاره خانومه ما واقعا آدمای ناشکری هستیم
پاسخ:
باید قدر یه چیزاییو بدونیم.اینو واسه خودمم میگم چون کم ناشکری نمیکنم
چه قشنگ بود داستانش :)
بنظر من که خیلی تاثیر گذار بود فقط یه کوچولو اصلاح نگارشی و فنی می خواد.
من بودم حداقل تقدیر می کردم از این داستان به این قشنگی.
و البته چه نکته ی قابل توجهی داشت.
منم یه روز از مادر اون پسربچه محمد طه که گم شده بود و ماه عسل پیداش کرد شنیدم که می گفتن بنظرشون آرامش از همه چی مهم تره. آدم می تونه حتی سالم باشه ولی آرامش نداشته باشه. مثل ما که بچمون گم شده بود سالم بودیم ولی آرامش نداشتیم.
پاسخ:
چشات قشنگ میبینه دختر گل
اصلاح نگارشی مثلا کجا؟خیلی سعی کردم از این مشکلات نداشته باشه ولی خب شاید از دستم در رفته باشه
درسته من واسه خودمم اون روز خیلی تاثربرانگیز بود این اتفاق واسه همین نوشتمش
چقدر وحشتناک....مرگ بچه ها خیلی رو آدم تاثیر میذاره.مثل وقتایی ک نوزاد و میبری آمپول بزنه.من ک خودم ضعف میکنم و حالم بد میشه.
پاسخ:
خیلی .چون هنوز هیچی از زندگی ندیدن و باید برن

1_ داستان واقعا زیبا بود.
2_ یاشل جان حتما حتما رو نویسندگی و فنون اون کار کن، بنظرم میتونی موفق باشی.
3- وبلاگ روزنگار خانم شین رو یه سر بزن، مهندس معماری هست که برا همشهری قطعات ادبی مینویسه و دو تا کتاب هم داره. البته یکی چاپ شده و دیگری قبل از چاپه.
3_ بنظرم یه سری به کانون پرورش فکری بزن ببین کلاسهاش چطوره.
4- من هم خیلی این پیرزن های سرزنده را دوست دارم فقط یه مسأله ای که اذیتم میکنه نمیدونم چرا این آدمهایی که خوب به خودشون میرسند یه ذره خساست و پول دوستی اشان بیشتر از بقیه هست.
پاسخ:
1- مرسی
2- میدونی تنبلی نمیزاره متاسفانه
3-چشم سر میزنم
3-سه رو دوبار نوشتی خخخخخاتفاقا به فکرش افتادم ولی میدونی مشکل اینجاست من از کلاس رفتن خوشم نمیاد اگه همینطوری پذیرفتنم که هیچ وگرنه میرم 
4-واقعا همینطوره این پول دوستی رو دوس ندارم.من خیلی پول دوستم ولی راحتم پول از دستم در میره.البته شاید به موقعش هم خسیس بشما
وای تومور مغزی نگو که داغون شدم رفت اصلا من موندم این تومورا تو بدن ادم چیکار میکنن خوب جهان هستی به این بزرگی برید یه جا دیگه انقدر رشد کنید تا جونتون دربیاد واقعا لازمه بیاید تو بدن ادمااا  اون دختره معصوم با همه ارزوهاش رفت الان خانوادهش چی میکشن . خدا صبر میده ولی ادم هرروز دلتنگ تر میشه . هرروز.......
پاسخ:
این تومورا نتیجه ی زندگیه اشتباهه.زندگیه ما الان خیلی اشتباه درش هست که خودمونم متوجه نمیشیم.به نظرم باید از موارد مضر دوری کرد تا بیماریا کمتر بشه.من خیلی سعی میکنم زندگیه طبیعی داشته باشم 

۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۶ دلقــ ــک
قشنگ نوشتی :)
واقعا سلامتی بهترین نعمته ...
پاسخ:
مرسی
واقعا
۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۲:۲۹ نیلوفرانه
یاشیلی پس چرا جایزت رو ندادن؟ وای یاشیلی پس میگن راوی های مرد تو اصفهان کارشون درستهههههه من برای برادر شوهرم میخوام بچه کرداباد جی هست دیپلمه برقکاره به کجا باس زنگ بزنم پ؟ عجبا
پاسخ:
چونکه زیرا برای اینکه
خب از من قویتر بوده حتما .بیخیال مهم نیس
والا من راویه مرد زیاد ندیدم اینجا که همه زنا تو این کارن
چه به فکر برادر شوهرشم هست
راوی زن بخوای دارم.یه ایمیل بده برات شمارشونو بفرستم 
ای جان ... یاشیل خیلی ازن خوشم میاد نمیدونم چرا :)
پاسخ:
ای جان 
منم با اینکه نمیشناسمت ولی چون تو ازم خوشت میاد منم ازت خوشم میاد خخخخ
راوی چیه؟
پاسخ:
همون معرفه.فکر کنم تو شهر ما بهش میگن راوی
کامنت دیشبم نرسیده  یاشل؟
این داستان خیلی به دل من ننشست
ولی در کل تو با اینکه پستات تقریبا طولانیه خیلی روان و کامل می نویسی 
و دست به نوشتنت ماشالا خوبه
دمت گرم
پاسخ:
ظاهرا که نرسیده
ننشست؟چرا پس؟ یعنی دوس نداشتی؟
خب دیگه ببخش اگه شما خوشت نیومد 
من وقتی مینویسم روم نمیشه کم بنویسم میگم اقلا یه مقداری باشه که کسیکه میخونه راضی باشه و خوبیش اینه نوشته م رو بقیه دوس دارن هرچند طولانی باشه.خدا رو شکر
مرسی
سلام خانومی. وب باحالی داری البته اعتراف میکنم چند برگشو خوندم. ولی حس میکنم مث خودمی. نمیدونم شاید هم مثل ماها زیاد هستن. من 32 سالمه. این روزا بدجور از زمین و زمان میخورم هیچ انگیزه و هدفی هم ندارم... میتونم بیشتر ازت بدونم؟ جایی از وبت نوشتی؟

شاد و موفق باشی
پاسخ:
سلام عزیزم
مرسی تو لطف داری 
دقیقا مثل ماها زیاد هستن و به نوعی اکثرا زندگیشون شبیهه همه
تو قسمت درباره من نوشتم و دیگه هر پستیو بخونی بخشی از منه.اگه کسی کل وبمو بخونه یه عالمه چیز راجع به من خواهد دونست
تو هم همینطور 
چـــــون زلف را طراز بناگـــــوش می کنی
مهتاب را ز رشـــــــک سیه پوش می کنی
 
گــــیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد
یاد مرا چگــــــــونه فـــــراموش می کنی؟
 
آغــــــوش من به روی اجل باز مانده است
ای مه تو با که دست در آغوش می کنی؟
 
طـــــوفان خــون و دود و دل و موج اشکها
این است ســرگذشتم اگر گوش می کنی
 
ساقی، حــدیث باده بغیر از فســانه نیست
افسون چشم توست که مدهوش می کنی
 
ســــرمایه ی وجـــــــود به تاراج می دهی
یغمای جان و دین و دل و هــوش می کنی
 
در تنگـــــنای خـــــون به غزل های آتشین
ای دل حدیث آن لب خــــــاموش می کنی
 
«بهادر یگانه»

پاسخ:
زیبا بود

زیبا بود .
پاسخ:
ممنون
هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست.
پاسخ:
بله درسته 
۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۸ پاک باخته
کاش بلا به مال بزند نه جان
پاسخ:
کاش
۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۸ ✿✿ یاشل ✿✿
برای خواننده ی خاموش
عزیزم اینا که نوشتی صد در صد خصوصیات مردم شهر ما نیست نه اینکه بخوام ازشون دفاع کنما ولی تو بقیه شهرا هم این ویژگیا رو دیدم
اگه تو خانوادتون مشکلی با ازدواج با غیر هشهریت نداری اینکارو بکن چون مطمئنا یه سری تفاوتای فرهنگی وجود داره.ولی اگه مورد خوبی هست به این علت از دستش نده.بهتره بیشتر آشنا بشی تا خودتم مطمئن شی 
به نظرم رو اخلاق خود خواستگارت و خانوادش کلید کن و اونا رو زیر نظر بگیر اگه از اونا هم رفتاریا مشابه دیدی در مورد تصمیمت بیشتر فکر کن.ولی اینو بدون بلاخره همه شرایط با هم جور نمیشه و ممکنه تو هر خانواده ای یه نخاله وجود داشته باشه.پس اخلاق اکثریتو در نظر بگیر 
ایشالا موفق و خوشبخت بشی

خیلیییی قشنگ بود یاشل جوووون :-*
برای اون خانووم دلم گرفت :( ان شاا... خدا بهشون صبر بده و یه بچه دیگه تا شاید با اون دلشون اروم بگیره
پاسخ:
مرسی
واقعا خیلی سخته
دیگه سنش یکم زیاد بود ولی شاید اگه میخواست میشد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">