ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

عشق اول (6)

جمعه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۳۵ ب.ظ




تا اونجا گفتم که آقا حامد ما تو این امتحان سرافکنده بیرون اومد و فهمید بد رودست خورده.من تا اون موقع نمیدونستم دقیقا بین این دو تا چی گذشته و چی هست.فقط فکر میکردم که حامد به اون دختر علاقه مند شده ، اما اینکه چرا از محل کارش اومده بیرون و بقیه قضایا رو در جریانش نبودم.بعدها فهمیدم حامد حدود دو ماه به این دختر کار اونجا رو آموزش میده و بعد ظاهرا در این بین بهش علاقه مندم میشه و شاید ابراز عشقی هم میکنه (اینو از اساییکه بهش دادم حدس زدم)اما اون دختر که زرنگتر از این حرفا بوده وقتی کارو یاد میگیره بنای ناسازگاری میزاره. حالا دقیقا مقصر کی بوده نمیدونم ولی ظاهرا حامد با مینا نمیسازه و باهاش بحث و دعوا داشته و از اونجا میاد بیرون و دفترو دو دستی تقدیم رقیب میکنه.اون دختر تونست یکی یکی پسرای اونجا رو از میدون به در کنه و محیط رو به انحصار خودش در بیاره و بشه کارمند ارشد و جو رو دخترونه کنه.البته باید بگم این سیاستی هست که مدیران کم کم در پیش گرفتند که دخترا رو تو محیطای کاری جایگزین پسرا کنند و به نظر من بدم نبود چرا که کار حامد شاید بشه گفت دخترونه بود و اون در حد یه منشی و یا مسئول دفتر بود واسه همینم حقوقش کم بود و هر پسری باید بدونه دقیقا در چه حرفه ای میتونه شان خودشو حفظ کنه.اینکه یه کار راحت و بی دردسر دفتری پیدا کنه و به همون حقوق کم قانع باشه هنر نیست.

خب بشنویم از بعد اون ماجرا

مینا که به نظر من ذره ای به حامد علاقه پیدا نکرده بود و ظاهرا از قبلم بینشون شکراب بود اون روز بهش محل نداده بود و حامدم فهمیده بود که اون اسا کار اون نبوده و کار من بوده بنابراین هر دو طرف رو از دست داده بود.دیگه نه منو داشت نه مینا رو.این سزای خوبی واسه آدمای خیانتکاره نه؟

گفتم که خطو تازه خریده بودم و صفر بود و مسلما زنگ خور نداشت ولی از اون روز زنگ خور پایه ثابت اون شد حامد.به این صورت که روزی 4 بار از تلفن عمومی بهم زنگ میزد و فقط صدامو میشنید و حرف نمیزد.چند روزی این رویه ادامه داشت تا وقتی مطمئن شد خود خودمم شروع کرد اس ام اسای شعر زدن که زنا شیطونن و شیطونو درس میدنو فلاننو بهمان خخخخ  ، منم یه بارش که زنگ زد براش یه آهنگ خداحافظی گذاشتم حسابی سوخت.بعدم کم کم اساش تموم شد.

وقتی رفته بودم گوشی بخرم آقای موبایلی بهم پیشنهاد کار تو مغازشو داد منم وقتی دیدم بیکارم و حس و حال کار پیدا کردن ندارم و کارش نیمه وقته و نزدیکه خونمونه و اینا گفتم باشه میام.هرچند حقوقش ناچیز بود ولی واسه رفع بیکاری و عوض شدن روحیه م بد نبود.

چند روز بعد خطمو بعد از اون مزاحمتای هر روزش که زنگ میزد و حرف نمیزد به همون آقای موبایلی فروختم.شمارش خیلی رند بود ولی نامرد با ضرر ازم خرید و با سود بسیار به یکی دیگه فروخت.بعد طرف چند وقت بعد اومد گفت این خط یه مزاحمی داره ول کن نیست هر روز زنگ میزنه.خخخخخ منم تو دلم میخندیدم.بهش گفتیم چند وقت دیگه از سرش میفته اشکال نداره

وقتی خطمو فروختم یه خط ایرانسل خریدم که دیگه حامد نداشت و اس ام اساشو به همون خط تاریخیه خواهرم میفرستاد.

ماه رمضون شد و اون سال از شدت ناراحتی تو اون ماه حسابی لاغر شدم.سحرا به زور میتونستم چیزی بخورم و حال روحیم خراب بود.یکی از شبای قدر بود با دوستم رفتیم مراسم شب قدر ،اونجا از دور یه مردیو دیدم کاپشنش رنگ کاپشن حامد بود تو تاریک روشن فکر کردم اونه ولی نبود، هرچی کاپشن اون رنگی میدیدم یادش میفتادم.شب بعدش بهم اس داد حلالم کن.من به خاطر اینکه هنوز بهش علاقه داشتم  و نفرتم از بین نمیرفت ته دلم از برگشتنش خوشحال شدم.

اگه الان فحشم نمیدین باید بگم این دختره مینا هم خیلی شبیه یه بازیگر خانم که خیلی کم کاره و تو چند تا سریال بازی کرده، بود.وای همون سالم این خانمه تو یه سریالای ماه رمضون بازی میکرد من هرچی میدیدمش اعصابم بهم میریخت.بعد یه سریال دیگه م گذاشته بود اون سال یوسف تیموری عاشق یه دختری شده بود .دیدین یه موضوعی خیلی ذهنتونو درگیر میکنه بعد صاف همون موقع از تلویزیون یا جایی یه چیزی راجع بهش میبینین؟تو اون سریالم قسمت آخر دختره وقتی داشت در مورد ازدواج با پسره حرف میزد ازش پرسید حقوقت چقدره؟ پسره یکم ناراحت شد.بعد رفت به خواهرش گفت این به من گفته حقوقت چقدره و من خوشم نیومد خواهرشم گفت خب حق داره میخواد باهات زندگی کنه باید از درآمدت خبر داشته باشه.وقتی اینو گفت من با خودم گفتم حتما حامدم این سریالو دیده و الان حساب کار دستش میاد که منم بیراه نپرسیدم حقوقشو.همینطورم شد و روز عید فطر اس تبریک رسمی برام فرستاد با این مضمون که عید فطر بر شما و خانواده محترمتان مبارک خخخخخخ

نمیدونم جوابشو دادم یا ندادم.

بعد از 3 ماه که از بیرون اومدن من از اون کار و امتحان کردن و دلچرکین شدن من نسبت به حامد و خواستن ها و نرسیدن ها گذشت من به واسطه خواهرم به اردویی رفتم و با جمع جدیدی آشنا شدم.دوری از حامد داشت کم کم منو دچار فراموشی میکرد.دیگه خیلی به داشتنش امیدی نداشتم.تو اون اردو ماجرای جدیدی واسه من اتفاق افتاد که باعث شد با فرد دیگری آشنا بشم و در کمتر از یک ماه علاقه م از حامد به این شخص انتقال پیدا کنه.داستان علاقه و عاشقیه دومم هم در حد همین داستان مفصله و به نظرم روایت دیگه ای رو میطلبه.اما ادامه این داستان به این صورت بود که من کم کم از حامد سرد و به جای دیگه گرم میشدم.همون جریان جایگزین کن و این حرفا داشت خود به خود برام اتفاق میفتاد و خوشحال بودم که دارم از بند این عشق نافرجام رها میشم.

داشتم کم کم فراموشش میکردم و خواهرم هر از گاهی مثلا دو ماه یه بار میگفت یه اس از حامد اومده و من میخوندم و دیگه واکنشی بهش نشون نمیدادم.دیگه اون پرپر زدنا تموم شده بود.دیگه هیچوقت من سراغش نرفتم .اون بود که میومد.

حدود یه سال از جریان مچ گیری گذشته بود و ازش خبری نداشتم و درگیر زندگیه خودم بودم که خواهرم گفت از حامد اس اومده.اس سوزناکی فرستاده بود که یادم نیست چی بود ولی میخواست ازم خبر بگیره.ته دلم یه ذره خواست بفهمه چیکار میکنه و آیا این ادعای عشقش راسته یا نه.با خودم میگفتم ببین هنوز فراموشت نکرده و اس میده پس شاید عشقش واقعی باشه.با اینکه یه عشق ورژن بالاتر پیدا کرده بودم و دیگه حسی به حامد نداشتم و اونو پایینتر از خودم میدونستم ولی تصمیم گرفتم بهش یه فرصت دیگه بدم ببینم حرف حسابش چیه .

اس داد و گفت میخوام باهات حرف بزنم.قبول کردم و به خواهرم گفتم میخوام حرفاشو ضبط کنم.خواهرم روش ضبطشو یادم داد و وقتی زنگ زد صداشو ضبط کردم.تا چند سال بعدشم اون رکوردو داشتم ولی یه روز بلاخره از بین بردمش.

خب شروع به حرف زدن کرد و اول ازش پرسیدم واسه چی هنوز اس میدی ؟گفت آخه دوستت دارم.گفتم واقعا؟ گفت آره گفتم مثل اون دفعه حتما !گفت نه اون دفعه من میدونستم تویی و زد زیر هاشا گفتم آره جون عمت میدونستی.دیگه بیشتر از این شرمندش نکردم.ازش پرسیدم چیکار میکنی؟ گفت یه ساله بیکارم.گفتم بیکاری؟چرا ؟گفت اونجا که اول بودم با مینا سر اینکه ناز و عشوه میومد و من غیرتی میشدم دعوام شد.گفتم خب به تو چه ربطی داشت؟گفت درسته تو محل کار لباس عوض کنه یا مچ دست منو بگیره تا بخواد یه چیزی نشونم بده؟ و از این حرفا.گفتم من نمیدونم .(از حرفاش خوشم نیومد حس کردم خاله زنکیه)بعد گفت سر این دختره اومدم بیرون بعدم با کارفرمام سر حق و حقوقم دعوام شد و گفتم باید حق سابقه منو که این چند سال زحمت میکشیدم بدی.بعدم رفتم یه جای دیگه سر کار و اونجا هم دوس نداشتم اومدم بیرون و از اون موقع بیکارم.گفتم تو چطور یه سال بیکار راه رفتی؟!من همون موقع رفتم سر کار.

بهم معلوم شد این پسره اهل زندگی نیست وگرنه یه سال تموم بیکار نبود و بلاخره خودشو مشغول میکرد.مطمئنا اینقدر تجربه داشت که بیکار نمونه 

دیگه صحبتاییکه داشتیم من باب این بود که گفتم اگه میخوای باید وقت بزاری درست حسابی با هم آشنا بشیم و ما هنوز شناخت زیادی روی هم نداریم.اصلا یه بار با هم بیرون نرفتیم رو در رو صحبت کنیم و تو حتی نمیدونی تحصیلات من چیه و  ...گفت باشه قبوله

من با اینکه یکی دیگه رو دوس داشتم ولی خب اینم عشق قبلیم بود که از اون دومی نقدتر بود ولی دلم دیگه پیشش گیر نبود.قرار گذاشتیم هر روز با هم صحبت کنیم و این بار قرار شد من فردا سر یه ساعت بخصوص زنگ بزنم و حرف بزنیم.فردا شد و سر ساعت قرار من تلفن خونه رو اوردم تو اتاقم و بهش زنگ زدم .

گوشی رو برداشت و صداش مثل آدمای مست و پاتیل بود! نمیدونم تو چه وضعیتی بود ولی میدونستم آدم مذهبی هست و اهل این برنامه ها نیست اما اون روز صداش با همیشه فرق میکرد.گفتم حامد خودتی؟گفت شماره کیو گرفتی؟گفتم خب پس اگه خودتی چرا صدات اینطوری شده؟مثل این لاشیا بی حال حرف میزد.ازش بدم اومد دیدم داره به این بازیه مسخره ش ادامه میده بهش گفتم بگو خداحافظ ،نگفت دوباره تکرار کردم بگو خداحافظ و قطع کردم.اتفاق اون شب هنوزم واسم جای سوال داره که چرا اون شب اونطوری رفتار کرد.حالا یا در حالت عادی نبود یا منو به مسخره گرفته بود نمیدونم.اما

این پایان ارتباط ما بود

از اون روز فهمیدم بیخود نباید به کسیکه اینهمه تلاش کردم از دلم بیرونش کنم فرصت بدم که بخواد باهام اینطوری برخورد کنه.اونم دیگه پیداش نشد.اگرم شد یادم نیست ولی دیگه بهش اهمیتی ندادم.

چند سال گذشت و وقتی اون خانم معرفو میدیدم ازش راجع به حامد میپرسیدم و میگفت هنوز ازدواج نکرده،ته دلم یه نقطه کوری روشن میشد ولی میدونستم این نقطه کوره و باید کور بمونه واسه همین پیشو نمیگرفتم.

تا اینکه دو سال پیش تو پیاده روی یکی از خیابونا دیدمش.از روبروی من ولی با فاصله میومد.وقتی دیدمش یهو شوکه شدم یکم بیشتر نگاهش کردم ببینم خودشه و فهمیدم بله.بعد از شاید 6 سال داشتم میدیدمش .هیچ تغییری نکرده بود.یکم از هم دور بودیم و تا داشتیم به هم میرسیدیم زمان میبرد.بیشتر نگاهش کردم و لبخندی به لبم اومد .خواستم سلام و احوالپرسی کنم ولی اون اخم کرد.منم لبخندمو جمع کردم و طوری که انگار ندیدمش از کنارش رد شدم و رفتم تا بازم به خاطرات بسپارمش.

چون اون موقع تنها بودم تا یکی دو روز بهش فکر میکردم ولی دیگه این دل راضی نشد بره سراغش.تو دلم به خودم افتخار کردم که دیگه در برابر عشقش سست نیستم و حتما منتظره من بازم برم طرفش ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست و من دیگه اون آدم سابق نیستم.

پارسال مینا رو اتفاقی تو اتوبوس دیدم.اولش خواستم وانمود کنم ندیدمش ولی صاف رو صندلیه روبروش نشسته بودم و لامصب نمیشد این وانمودو کرد. پس باهاش سلام علیک کردم.بلاخره ما از قبل همو میشناختیم و اون از حس من نسبت به خودش خبر نداشت.ازش راجع به زندگیشو اینا پرسیدم که گفت ازدواج کردم و عقدم و این حرفا.باز اون حس بد که از خبر ازدواج یکی بهم دست میده دست داد و گفتم بیا همه ازدواج کردن الا ما خخخخخ

بعد با خودم گفتم حالا که اینهمه سال از این جریان گذشته بزار به مینا همه چیزو بگم شاید دیگه نبینمش و سوالا ته دلم بمونه.بهش گفتم از جریان منو حامد خبر داشتی؟گفت آره خانم ...(معرف) بهم گفته بود.گفتم اون روز که دنبالت اومد من خودمو جای تو جا زدم و خواستم امتحانش کنم و ببخش اگه اینکارو کردم شاید تو در جریان نبودی و ناراحت شدی.گفت نه بابا اشکال نداره.بعد در دلم باز شد و کل ماجرا رو واسش تعریف کردم.(دور از جونتون شکر خوردم آخه لزومی نداشت)بعد گفتم حالا از حامد خبر داری؟گفت آره دو ساله ازدواج کرده.

اون نقطه کور ته دلم که گفتم روشن میشد اون موقع دیگه خاموشه خاموش شد.گفتم با کی؟گفت با خواهر صاحبکارش.گفتم این آخرش از محل کار زن گرفت.خیلی کلک بود فقط تو این محیطا پی دختر میگشت.دیگه از کم و کیف زندگیش نپرسیدم و وقتی به مقصد رسیدم دو تا ایستگاهم رد کردم تا حرفام باهاش تموم بشه و پیاده شدم.بعد انگار که سبک شده بودم به سوی خونه خوش و خرم راه افتادم.

این روزا که داشتم راجبش مینوشتم شیطون وسوسه م کرد برم شمارشو بزنم تو گوشیم ببینم تلگرامی چیزی داره عکس زنشو مثلا ببینم.زدم داشت ولی حتی عکس خودشم نزاشته بود چه برسه زنش.یه عکس منظره گذاشته بود.آن لاینم بود .گفتم بسه دیگه شیطونیتو کردی و چیزیم دستگیرت نشد شمارشو حذف کن تا گندی بالا نیووردی.

و حذف کردم


قصه ما به سر رسید 

یاشل به عشقش نرسید





۹۵/۰۲/۲۴
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۲)

یاشیل جان معرف کی بود این وسط که امار حامد رو ازش پرسیدی،مگه توی محل کارتون خودتون باهم اشنا نشده بودید؟؟؟اون بازیگر خانومه هم اناهیتا همتی نبود؟
پاسخ:
منظورم از معرف اون خانمی بود که منو به محل کارم معرفی کرد
نه اون نبود.اون که پر کاره

حالا ایندفعه نخواستم مسابقه راه بندازما خودت حدس زدی 
خیلی جالب و خوندنی بود.مثل سریالا این چند وقت این سریو دنبال کردم
عالی بود و خوندنی:)
جالبه بعد اون چیزا هنوزم بهش امید داشتی!
پاسخ:
ممنون
لطف دارید مستر 
بلاخره شما هم یه سری به ما زدی خخخخ
خب عشقه دیگه نمیشه کاریش کرد
یاشل جان چقدر دوست دارم یه روز بیایی برامون صادقانه ی صاذقانه داستان عقد  و ازدواجت رو بنویسی و بعدش هم روال زندگی رو.فکر کن مثلا 40 سال دیگه ما هنوز هم به نحوی خواننده ی نوشته هات باشیم و تو از خانواده ات و بچه و شوهر و ... بنویسی و ....
پاسخ:
خیلی فکر باحالیه
امیدوارم تا اون موقع زنده باشم و بنویسم و زندگیم خوب باشه
حس ششم قوی ای که دارم بهم میگه اگه با این آدم زندگی میکردی زندگیت اینجوری میشد که صبح تا شب میرفتی سرکار،بعد دو تا بچه هم داشتی،خیلی بچه هاتو دوست داشتی و همه ی تلاشت بخاطر اونا بود، دوتا بچه مدرسه ای که خیلی رو درس و تربیت و روحیه شون حساس بودی و هواشونو داشتی،بعد حامد تا لنگ ظهر میخوابید،اصلنم خبر نداشت بچه هاش کلاس چندمن... بعد بدهی داشت و از پسش برنمیومد،بعد هی به زنش که تو باشی فشار میاورد که پول جور کن،تو رو میفرستاد بری پول قرض کنی، بعد چشمش دنبال زنای دیگم بود.. تا اینجا تونستم حدس بزنم بقیش به ذهنم نمیرسه... پس خداروشککررررررررر که جور نشد،خخخخ
منم یه دوست پسر داشتم که یه سال تموم باهم بودیم،حتی برنامه ریزی کرده بودیم که آخرای سال 93 عقد کنیم،اما بعد یکسال فهمیدم چندوقته با یکی دیگه ام هست... یعنی داغوووووون شدم،داغوووون.... ولی کلا قیدشو زدم و قاطعانه تصمیم گرفتم بندازمش دور،یه مدت طول کشید تا تونستم فراموشش کنم،بعد الان واقعا خوشحالم که اون آدم قسمتم نبود، مطمئنم باهاش خوشبخت نمیشدم،حالم ازش بهم میخوره... تقریبا یه ماه پیش دیدم تو اینستا فالوم کرده،منم بلاکش کردم،واقعا چندشم میشه ازش... من میگم وقتی کسی امتحانشو یه بار پس داده فرصت دوباره دادن خریت محضه،خدا هوامونو داشته که قبل ازدواج چهره شونو نشونمون داده ... فکر بعد ازدواج خدایی نکرده همچین مسائلی پیش بیاد فاجعس .. 
پاسخ:
خیلی باحال آیندشو توصیف کردی.
پس واقعا خوب شد نشدا خخخخ
ایناییکه تا این حد خودشونو پیش طرف خراب میکنن به نظرم ارزش گذشت ندارن چون آیندش مثل روز روشنه 
خوب کاری کردی

چه سوزناک بود یاشیل جونم اشکال نداره بابا بی خیال. منم تو دانشگاهمون تو اصفهان با یه پسری جیگری دوست شدم خیلی خوش تیپ خوشگل بود درجه هزار خخخ بعد یه ترم مرخصی گرفتم جراحی داشتم و مرخصی گرفتم برگشتم دیدم به به! اون پسری که به من قول مردونه ازدواج داده بود و پنجاه تومن اون زمون سال 76 براش خرج کردم کادو خریدم رفته با یک دختر اصفهانی مچ شدن چه جور و تریپ ازدواج و اینها. منم اصلا به روی خودم نیووردم زنگ زدم بهش جالبه هیچ انکارم نکرد میگفت برای ازدواج نمیخوامش اون منو برای ازدواج میخواد بعد از اون طرف دوستای دختره میگفتن به دختره گفته میخوامت برای ازدواج ! منم نامردی نکردم یک نامه توپ برای حراست دانشگاه اصفهان نوشتم که دیگه حسابی شستنشون خخخخخ بعدم مادر و پدر پسره فهمیدن و جدا شدن


دختره تا مدتها چس گریه میکرد خخخخ منم دلم خنک شده بود اساسی در حد بنز یعنی حالش رو جوری جا اوردم که نفهمید از کجا خورده خخخخخخ بعد پسره اومد سمت من! منم خدافزی کردم باش. خلاصه بدجوری اتیش زدم به جلو و عقب جفتشون! این هم نتیجه خیانت کردن فقط حیف از پنجاه تومنم میاد که این وسط سوخت و از دستم رفت!


میگم یاشیل شوهر مینا چه کاره بود چی بود؟ اینجور که معلومه از نوشته هات دختره از اون جر خورده های زرنگ و ورمالیده بوده همینها موفق میشن قبول داری؟


پاسخ:
اوه شما مگه چندسالته سال 76 دانشجو بودی؟
ماشالا فکر کنم نزدیک 40 داشته باشی.باید خودت آبدیده باشی
بیخیال اون پول بهای به دست اوردن تجربه ت بود
منکه تاحالا واسه پسرا خرج زیاد نکردم که دلم بسوزه خخخخ
از کم و کیف زندگیه مینا هیچی نپرسیدم فقط فهمیدم به تهران شوهر کرده.با همه زرنگیش بلاخره یه پسر تهرونیو مخ زده خخخ البته اگه راست گفته باشه
موفق میشن ولی بیشتر در این دنیا
راستی عشق دومتم ماجراشو بنویس با احساس مینویسیا ادم وسطاش حسش عوض میشه "(((((
پاسخ:
خخخ گفتم الان یکی میاد همینو میگه
چشم به زودی ایشالا
لطف بسیار داری
کار خوبی کردی حذفش کردی  عشق اول مال ادم نیست
پاسخ:
بله معمولا همینطوره
خخخ منم یه روز نشستم همه شماره مشتری و فامیل و دوستای توی گوشیم رو زدم تلگرام کلی فضولی کردم تو زندگی همه شون.
یکی از رفقام یه دختر با چشمای مارمولکی بود(چشماش به همین درشتی و گردالی ای بود) دو تا بچه داشت کلی به چهره خُلقی دختراش خندیدم:))
پاسخ:
سرگرمیه خوبیه.منم یه روز همینکارو کردم چقدر ملت عوض شده بودن.خدا پدر و مادر سازنده تلگرامو بیامرزه
عزیزم من همیشه میگم اون یکه رفته لیاقت نداشته ..اینم خوب لیاقت نداشته و کار خوب یکردی چون ادمها یاینجوری بعد ازدواج هم هی میخواد تو سر ادم بزنه که تو ال بودی و بل بودی و....
مطمئنم بهترین در انتظارته
پاسخ:
مرسی سانیا جون.خیلی درگیرم ببخش بهت سر نمیزنما
عجب عشقی بوده این عشق اول :)
پر از فراز و نشیب.... و البته نکات ریز :)
ممنون یاشل جون (گل)

پاسخ:
فدات دوست خوبم
 گل برای گل
۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۴۳ دریا _ گاه نوشته های من
آخرش این شد که خودت نخواستی
اینم بگم که مینا از کجا خبر داشت که حامد ازدواج کرده؟ شاید باهش در ارتباط بوده..
پاسخ:
چون هنوز تو اونجا کار میگکرد و حامدم تو همون صنف مشغول کار بود بلاخره خبرا میپیچه
اره به نظرم اشتباه کردی به دختره گفتی ، بعد یاشل الان دقت کردم تو یعنی تو ۲۰ـ۲۲ سالگی درگیر عشق اول بودی؟:دی دیر نیست ؟خخخ 
پاسخ:
چرا خیلی دیره
دیگه من دیر راه افتادم خخخخ
واقعا حرفی ندارم برای گفتن.... این عکس که گذاشتی هم واقعا معرکه است و زده تو خال این قصه و ماجرا.
به نظر من این که میگی خبر ازدواج شنیدن ناراحت کننده هست خب بهت حق میدم و البته طبیعیه. ولی یه حرفی به ذهنم رسید که بالاخره هر کسی یه زندگی داره و یه روز ازدواج می کنه یا نمی کنه. اما چیزی که این وسط مهمه  اینه که کیفیت زندگی چجور باشه. این که ما از زندگیمون احساس خوشبختی کنیم. و نهایت و قدر مطلقش لبخند رضایت ما باشه.

پاسخ:
شما هم لپ کلامو گفتی
بلاخره یه روزم ما از این تنهایی در میایم ولی کاش به خوبی در بیایم و زندگیه خوبی در انتظارمون باشه
چقدر ناراحت کننده بود....
این حامد هم انگار کلا درگیر این بود عاشق دخترای محل کارش بشه ها...اخرشم اینجوری ازدواج کرد! 
پاسخ:
دقیقا.منم همین حدسو زدم.انگار دلش خیلی زن کارمند میخواست.
هر چی هستی ادم رکی هستی
شاید خیلی از ما اشتباهاتی بکنیم ولی دو روییم خودمون رو بهترین و خوب میدونیم
ولی شما یک حسنی که داری رک و راستی و دو رو نیستی دلت با حرفت یکیه

پاسخ:
بله همینطوره
نمیدونم اینطور بودن خوبه یا بد.مسلما یه بدیایی داره ولی خب فعلا همینم که هستم خخخخ
سلام عزیزم اول از همه بگم خیلی کم مینویسیا ما این همه میایم اینجا سر میزنیم هفته ای یه بار خیلی کمه اگر وقت کردی عزیزم بیشتر تر بنویس بعدشم اینکه وای از خیانت نگو که داغوووووووووووووونمااا من یه دوست پسر داشتم بهم خیانت کرد بعد 2 سال که دیگه نابود شدما یعنی اگر ادم از این دخترهای پسر ندیده نباشه حداقل یکی دو. بار خیانت دیده بعدشم اینکه این دوست پسره من به معنای واقعی شبیه میمون درختی بود ولی خیلی خیلی پولدار بود واسه همینم دورش پره دختر بود حالا انقدر خوشحالم که باهاش ازدواج نکردم چون واقعا دیگه همون سال میخواستیم ازدواج کنیم یعنی الانم یادش میوفتم حرصی میشمااا وای خیلی بده عزیزم درکت میکنممم . البته واسه شما بهتر بود چون واسه من یهو با 2-3 نفر دیگه بود واسه شما که باز با انصاف تر بود و مرسی از اینکه وقت میزاری و واسه ما مینویسی بووووووووووووس
پاسخ:
سلام عزیزکم
به خدا خیلی گرفتارم.باورت میشه وسط هفته وقت اینکه به اینجا سر بزنمم ندارم.درگیر یه کاریم هستم که بعدا میگم واسه همین حسابی سرم شلوغه.حالا تقریبا همه میدونن من چطوری مینویسم دیگه آخر هفته ها سر میزنن
شما هم همین کارو بکنم
پسریکه زیادی پولداره خیلی کم میشه با یکی باشه اکثرا شیطونن مخصوصا اگه امروزی هم باشن 
خواهش میکنم 
خیلی دوستون دارم بوسسسسس
سلام یاشل عزیزم
اومدم بگم که یه مدت نمیام
دوستدار تو مهیسا
پاسخ:
سلام مهیسا جون
تو دیگه کجا؟
باشه عزیزم هر وقت وقتت آزاد شد بیا.قدمت به چشم
دوستدار تو یاشل خخخخخ
عزیزمممم حسای مختلفی داشتم تو داستانت ... ناراحتی و تحسینت ...
تصمیمات برا اون موقع و سنت به نظر من بازم خوب بود. اینکه تونستی حستو کنترل کنی.
منم هیچوقت دوس ندارم تا از کسی مطمئن نشدم از حسم مطلع شه چون عکس العمل بعدش ممکنه برام گرون تموم شه. حالا عشقی ام نداشتما ولی کلا نمیتونم خودم پیش قدم شم...

خب این قصتم به پایان رسید باهمه تلخیش اما تجربه خوبی شد. اینکه آخرش نظر حامدو به خودت جلب کردی اون دنبالت افتادو اینا . اما بنظرم اون اونقدی علاقمند نبوده و شاید از سر بیکاری تفنن اس میداده اونم هر چند ماه ی بار... رابطه و علاقه ای که بخوای به زور نگه داری ی روز ی جا تموم میشه چون ی نفر ی تنه نمیتونه حفظش کنه و خسته میشه ...

خیلی فیض بردم یاشل جونی. دوس داشتی داستان بعدیتم بگو .
من بازم امیدوارم عشق واقعیت در خونتو بزنه. حرف نباشه.
پاسخ:
ممنون که اینهمه واسه من امیدواری.منم مثل تو امیدوارم واسه تو هم زود زود درهای خوشبختی باز بشه و به آرزوهات برسی
۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۹ آقای سر به هوا ...
وب خوبی داری داداش .
سر فرصت وقت میذارم و نوشته هاتو میخونم .
به منم سر بزن ...
پاسخ:
داداش؟؟؟
من خانومم اما
خخخخ
بعضیا میگن ادم به عشق اولش نمیرسه ولی بعضیام میرسن این اولین عشقا بیشتر از رو احساسات و خامیه ادم چون تا حالا عشقی نداشته براش تازگی داره و احساس خوبی داره حتی اگه ادم بدی باشه زشت باشه در حد خود ادم نباشه و حتی خیلی ایرادای دیگه داشته باشه باز ادم جوگیر میشه و میگه من فقط این عشقمو میخوام حتی اگه خونواده راضی نباشن ولی برا موردای بعدی ادم یکم چشم و گوشش باز تره و بهتر تصمیم میگیره به نظرم بهتره که ادم به عشق اولش نرسه خود من اگه قرار بود با اولین کسی که وارد زندگیم شد و ادعای عشق میکرد ازدواج میکردم بدبخت شده بودم عینهو میمون بود که هیچ دروغگو و چاخان و لاف زن بود که هیچ بی پول و اس و پاس بود که هیچ خونواده ی درست حسابی هم نداشت منم سر یکی از دروغاش مچشو گرفتم و ولش کردم واقعا پشیبمونم ازینکه چقد بهش بها دادم ولی همه ادما بد نیستن خیلی ادمای خوبم هستن فقط ایشالله خدا سر راه همه مون ادمای خوب قرار بده البته سر راه من قرار داده
پاسخ:
به نظر من به ندرت به عشق اولشون میرسن
ولی خب معمولا انتخاب درستی نیست به همون دلایل که گفتی
پس خدا رحمت کرده و خدا رو شکر که الان اونیکه میخوای بهت داده
امیدوارم خوشبختتتتت شی
عزیزززززم ، عجب ماجرایی رو پشت سر گذاشتی .... ولی آزموده را آزمودن خطاست ....
امیدوارم به روز نزدیک مام از تنهایی دربیاییم و دیگه هبر ازدواج کسی دپرسمون نکنه....
پاسخ:
درسته خطاست
امیدوارم
تا زمانی که فرصت زندگی هست ،
و راهی برای ادامه دادن و حرکت ،،
شکست بی معناترین واژه دنیاست ..!؟

پاسخ:
زیبا بود مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">