ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

عشق اول (5)

جمعه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ب.ظ


در مورد رفتن سراغ پسرا و این صحبتا باید بگم من خوشم نمیاد اینکارو بکنم ولی به خاطر اینکه پسراییکه تو زندگیم گیرم افتادن از من چند پله مغرورتر بودن چند باری مجبور به اینکار شدم.متاسفانه عشق اول و دوم من بچه آخری یعنی همون ته تغاری خودمون بودن و اگه چنین افرادی تو زندگیتون اومده باشن میدونید که خیلی معذرت میخوام ولی معمولا در اکثر موارد اخلاقای گندی دارن ،از جمله غرور بیش از حد ،لوس بودن، عصبی و لجوج و پرو بودن.دلیل اینکه من چند بار شروع کننده رابطه با حامد بودمم همین قضیه بود که اون با وجود اینکه خودشو مایل نشون میداد ولی میکشتنش شروع به رابطه نمیکرد و من مجبور میشدم خودم برم سراغش و اونم یاد گرفته بود انگار.اما بلاخره من یه جا این سبک شدنا رو تمومش کردم

میریم سر ادامه ماجرا

خلاصه اینکه بخاطر وجود اون دختر جدید تو محل کارش میدیدم نگاها و حسای حامد نسبت به من تو همون دیدارای هر از گاهی و از دور و اینا کمرنگ تر شده و دیگه انگار تب عشقش فروکش کرده .یه روز از این موشو گربه بازی خسته شدم و با خودم فکر کردم اگه بخوام همچنان اونجا بمونم هیچوقت فراموشش نمیکنم. به علت درد زانوم که بخاطر روند کار اونجا خوب نشده بود و همچنان بخشی از کار من رو میشد اسمشو پادویی گذاشت از قبیل اینکه برو دفتر فلان همکار فلان چیزو بگیر و این جور فرمایشات ممکن بود در روز به 7-8 بار برسه از این کار خسته شدم و حس کردم دیگه بسه،بهتره به سلامتیم برسم.این شد که در یه اقدام سریع السیر از نبود مدیرم که در سفر بود استفاده کردم و به خانم صادقی گفتم دیگه نمیام.تو اون محیط یه جورایی زیادم به وجود من نیاز مبرم نبود چون خانم صادقی هم بود و بخشی از کارا رو انجام میداد.یه جورایی بعد از یه اتفاقاتی من اونجا اضافی بودم و مدیرمم شاید بدش نمیومد برم.از طرفی خودمم زیاد از بیکار شدن ناراحت نبودم و اصلا به آینده و اشتغال و این حرفا فکر نمیکردم(البته خیلی اشتباه میکردم)

رفتم و بعد از دو روز بازم طاقت نیووردم و به حامد اس زدم و بازم با شعر رابطه رو از سر گرفتم.حالا همچین میگم رابطه انگار چقدر با هم بودیم.یعنی شاید یه بار درست حسابی همو نگاهم نکردیم چه برسه بریم بیرون و حرف بزنیم.

اون روز آخرین باری بود که من خودمو در مقابل حامد سبک کردم و بعد از اون دیگه اینکارو نکردم.

روز بعدش یه اردویی با دوستام رفتیم و من تو اون اردو با یه پسر چند سال کوچیکتر خودم هم صحبت شدم و وقتی فهمیدیم درد عشقیمون مشترکه با وجود اختلاف سنی نسبتا زیاد در حد 3-4 سال کوچیکتر در دلمون باز شد و وقتی جریان عشقمو واسش گفتم و گفتم دیروزم من بهش اس زدم بهم گفت اشتباه کردی خیلی اشتباه کردی.اصلا نباید بری سراغ پسرا ،چون براشون بی ارزش میشی و همه رابطه ها رو این اس ها خراب میکنه.از اون موقع فهمیدم اقلا در مورد این آدم دیگه این اشتباهو تکرار نکنم.

اون روز حامد یه اس مفهوم دار برام فرستاد با این مضمون که :

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم     عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم      دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم      دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

خب یه جورایی میخواست بهم بفهمونه اگه رفتار بدی داشته بخاطر رفتار من بوده و منم تا حدودی بهش حق میدادم.

با وجودیکه حس میکردم اشتباه کردم ولی از این رابطه تق و لق خوشحال بودم.چند بار تصمیم گرفتم برم از تلفن کارتی تو خیابونا زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ولی یه چیزی مانعم میشد.نمیدونم غرور بود یا ترس ،چون تجربه تلخی از صحبت تلفنی باهاش داشتم و میترسیدم بازم کنفم کنه.

ولی خب یه روز ریسک کردم و از تلفن خونه بهش زنگ زدم.جواب داد و گفت اونم با کارفرماش دعواش شده و از اونجا اومده بیرون.(دقیقا یادم نیست کی از کارش اومد بیرون ولی یا قبل از این ماجرا بود یا بعدش)

یه صحبت کوتاه کردیم و گفت ظاهرا رفته پیش یکی دیگه مشغول کار شده و داره میره جایی واسه کاری.منم زود قطع کردم که مثلا مزاحمش نشم.

چند روزی گذشت و من یه تصمیم جدید گرفتم.اون موقع خط ثابت ثبت نام کرده بودم و خطمم اومده بود و دنبال خرید گوشی بودم.یه جاییو نزدیک خونمون پیدا کردم و گوشی رو دیدم و پسند کردم و قرار شد صبح جمعه با بابام برم و بخرمش.با اینکه اون زمان پول داشتم ولی پول گوشیه اولمو بابام داد.

خب عصر پنج شنبه بازم از تلفن خونه بهش زنگیدم و یه صحبت مختصر باهاش کردم و بهم گفت دوسم داره گفتم واقعا؟گفت آره گفتم واسم گوشی میخری؟گفت حالا نمیشه.نمیدونم چرا اصلا این حرف از دهنم در اومد چون اهل تیغ زدن پسرا نبودم ولی خب حکمتشو بعد فهمیدم.با این حرفم اون فکر میکرد من گوشی ندارم و فعلا نخواهم داشت.بعدش که قطع کردم یه فکر شیطانی در کله من پدیدار شد.

فردا صبح با بابام و خواهرم رفتیم و واسه هر دومون گوشی خرید و من خطمو انداختم روش و گوشی دار شدم خخخخخ چه فتح بزرگی کردم من.یادش بخیر اون زمان چون گوشی هنوز زیاد متداول نبود وقتی یکی به جمع گوشی دارا اضافه میشد چقدر حس باکلاسی بهش دست میداد.

برگشتیم خونه و من سعی کردم بهش ور برم تا باهاش کار کردنو یاد بگیرم.تا عصر تقریبا اس دادنو بلد شده بودم(البته بلد بودم ولی با اون گوشی باید یاد میگرفتم چون یکم فرق داشت)

عصر که شد شروع کردم به اس زدن به حامد.اما

اما خودمو اون دختری معرفی کردم که همکار جدید حامد شده بود(این قسمت داستانو تو اوایل آرشیوم یه بار نوشتم ولی خب نمیدونم چند درصد اون پستو خوندن و فکرم میکنم زیاد با جزییات ننوشتم واسه همین دوباره بازنویسی میکنم)

نوشتم :

سلام خوبی دلم گرفته یه اس بده

گفت سلام شما؟

گفتم مینا (مستعار) هستم

گفت چطوری عزیزم چرا دلت گرفته؟

گفتم نمیدونم دیگه .اگه منو دوس داری فردا بیا ببینمت

گفت باشه کجا بیام؟

گفتم صبح وقتی میرم سر کار تو ایستگاهی که پیاده میشم باش

گفت باشه و شب بخیر گفت

خیلی ناراحت بودم.با خودم میگفتم کاش اینا همش خواب بود.کاش از خواب بیدار میشدم و میدیدم دروغه و اون مینا رو دوس نداره ولی متاسفانه اون سوتی داده بود.

فردا صبح شنبه رسید.من دیگه شاغل نبودم ولی آماده شدم و رفتم سر قرار

خیابونی که قرار گذاشته بودم بزرگ و شلوغ بود و راحت میشد خودمو مخفی کنم .رفتم اون طرف خیابون پشت یه دکه ایستادم و ایستگاهو زیر نظر گرفتم.حامد زودتر از من تو ایستگاه ایستاده بود.کاخ آرزوهام فرو ریخت.تا قبلش امید داشتم که نیاد ولی دیگه همه چی تموم شده بود.چند دقیقه بعد مینا از اتوبوس پیاده شد و از همه جا بی خبر راه افتاد.حامد وقتی دیدش دنبالش راه افتاد.چند متری تا محل کارش پیاده روی داشت و تو اون چند متر دوش به دوشش داشت راه میرفت و باهاش حرف میزد و من اینطرف خیابون موازی باهاشون میرفتم.شروع کردم به اس زدن ولی هنوز به اس دادن مسلط نبودم و یه اس خالی فرستادم.(یادش بخیر اون زمان گوشیا اس خالی میفرستاد) بعد دوباره سریع اس زدم که من یاشلم. دنبال اون نرو.تا بیاد اس بره و دلیوریش برسه نمیدونم چی بینشون گذشت که مینا رفت سمت کارش و حامد به گوشیش نگاه کرد و رفت طرف دیگه.منم سریع خودمو قایم کردم و از محل دور شدم.اون لحظه مغزم هنگ بود ولی به خودم مسلط شدم و سوار اتوبوس برگشت شدم.تو اتوبوس که نشستم واسه خواهرم که از جریان مچ گیریه من خبردار بود و منتظر نتیجه بود اس زدم تو زرد از آب در اومد

و بعد این اس رو برای حامد فرستادم :

کمتر از سبز بگویید که زردید همه                      کم بخندید که احیاگر دردید همه

 وقتی از عشق چنین ساده سخن می گویید      پس بدانید که از مرحله پرتید همه







(دوستان یکم سرم شلوغه نرسیدم بهتون سر بزنم ببخشید)

۹۵/۰۲/۱۷
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۴۴)

۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۰۲ دریا _ گاه نوشته های من
متاسفم، تلخ بود، خیلی...
:((
پاسخ:
زندگی تلخه
ببخش ناراحت شدی
عجب...چقد ناراحت کننده..:((( کاش آدما واقعی عاشق میشدن:(
پاسخ:
آدما واقعی هم عاشق میشن ولی باید عاشق واقعیو پیدا کرد و شناخت
بعضی وقتا کسیکه ادعای عاشقی نداره بیشتر عاشقه و واست همه کاری میکنه

مردجماعت فقط یه چیز می خوان! توی هر رابطه ای عشق رو بهانه می کنن و از دختره سوء استفاده می کنن. خوبه قبل از این که شروع کنه سوء استفاده تمومش کردی:)

پاسخ:
خخخ تو هم که مثل من رکی
آره والا خوبیه این عشق همین بود که به اون مرحله نرسید
تو این دوره و زمینه نمیشه به پسرا اعتماد کرد واقعا... یعنی اعتماد کردن یجور ریسکه به نظرم و مطمئنا پسرام همین حس و دارن و این شاید یکی از دلایلی هست که دختر و پسرا زیر بار ازدواج نمیرن ...
پاسخ:
اعتماد به عشقشون نمیشه کرد.امروز عاشقن فردا فارغ.به نظرم هیچوقت نباید به هیچ عشقی اعتماد کرد
ازدواجا از بس پشتش طلاقه ریسکش بالا رفته
وایییییی چه ناجور  دستش رو شد! اقا بقیه اش رو کی مینویسی؟
پاسخ:
اره دیگه
قول نمیدم چون شاید نشه ولی وسط هفته ایشالا 
چقد غمگین بود یاشلی دلم گرفت.این دنبال پسر رفتن نیست همه ادما عشقو تجربه میکنن دلیل نمیشه اسمشو دنبال پسر رفتن گزاشت درکت میکنم عزیزم خلاصه اینکه ببخشید بخاطر ما مجبور شدی خاطرات ناراحت کننده ایو به یاد بیاری
پاسخ:
خیلی قصه خیانت ناراحت کننده س مخصوصا که روز قبلش بهت ابراز عشقم بکنه
نه بابا اشکال نداره خودم خواستم
اینطوری مروری هم میشه که بدونم اگه نشد زیادم ناراحت نباشم
خیلی جالب شد......... منتظرم
عکس العمل  حامد چی بود

پاسخ:
در ادامه مینویسم ایشالا
ترکوندیش که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم شاید منم اگه تو شرایط تو بودم همین کارر و میکردم ولی الان نمیکنم . من میگم اون یکه رفته لابد لیاقت من رو نداشته میدونم این حس اعتماد بنفس بالایی میطلبه ولی خوب چه کنم زیاد رفته بالا ..
بازه ممیگم لیاقت تو بهترین فرد هست تو دنیای واقعی که میدونم هنوزم هستند ادمهای خوب
پاسخ:
خب حقش بود.بهش شک داشتم میخواستم مطمئن شم
منم الان دیگه نمیکنم چون تاثیر بدی میزاره رو روحیه.خود آدمم داغون میشه
ممنون که اینقدر بهم امیدواری میدی.لیاقت تو هم بهترین هاست
من فک کردم پست 3 تموم شد کلا
همون بهتر نشد .چی بوده این پسره.
پاسخ:
نه هنوز هست.البته دیگه آخراشه
خخخ خب دیگه اینم شانس ماست اینطوری گیرمون میفتن
اِ... چه جالب! منم بچه ی آخرم! :)
پاسخ:
ااا پس خدا به داد اطرافیانت برسه :)
حالا خداییش اینا که گفتم درست بود دیگه نه؟
آخرش چقدر غمناک تموم شد :( منم تاحالا از این مچ گیریا کردم حالا به روش های دیگه ...
مهمم نیس ک موضوع عشقی باشه ، شغلی باشه، درسی باشه
همیشه آخرش خودت داغون میشی !
چقدرم اسمس اخرت قشنگ بود シ

پاسخ:
پس تو هم بلههههه
آفرین آخرشو خوب اومدی.منکه بعدش پشت دستمو داغ کردم از این مچ گیریا نکنم
آره حرفمو تو قالب شعر میگفتم و در لحظه خوب به ذهنم میرسید 
عزیز دلم من صداقت و جسارتت رو تحسین میکنم و خیلی دوست دارم.
پاسخ:
ممنون عزیزم 
تو بهم لطف داری 
منم دوست دارم 
ایول دختر خوب مچش رو گرفتی [ خنده ]
خوشم اومد خخخ
پاسخ:
تو مثل اینکه خیلی خوشت اومد خخخخ
ولی همه با این پست گریه میکنن تو میخندی ؟ خخخخخ
خیلی خوشم اومد لایک (مریضم من!!)
پاسخ:
تو هم که خودت گفتی دیگه م ر ی ض ی  خخخخخخ
خب نقشه باحالی بود و واسه کسیکه نتونسته بود بفهمه خوب اجرا شد ولی امان از پایانش
گریه برای چی برای پسری که ارزش داشتنت رو نداشت بلکه باید خندید که قبل از این که راه برگشتی برات نباشه از زندگیت پرتش کردی بیرون 
من به دنبال افسوس نمیگردم چون جز پوچی و اندوه برای مدتی کوتاه  چیزی به ارمغان نمیاره دوست عزیز
حالا هرچی الان چه حسی به اون بی لیاقت و اون ماجرا داری 
پاسخ:
الان واقعا هیچ حسی ندارم
ولی وقتی اون اوایله عاشقیمونو مرور میکردم حسم برگشته بود.خدا رو شکر که مرور شد و حسم از بین رفت
خدا رو شکر به خاطر تموم مهربونیاش [لبخند]
پاسخ:
ای شیطون :)
سلام
چه سر پرشور و دل عاشقی داشتی
خیلی پسر سست و متزلزلی بود.عشق و عاشقیای اون زمان شاید خیلی خام و بچگونه بود ولی یه صداقت و دوامی توش بود این آقا حتی اون صداقت و وفاداری رو هم نداشت
فدای سرت
پاسخ:
سلام
دیگه هر کسی تو زندگیش ازر این تجربه ها داشته
بله درسته
مرسی ویدا جونی
چقدر بد بوده یاشل! 
چقدر پسرا بی معرفتن!
:-( 
پاسخ:
پسرا احساسشون کمتره دختراس
هرچند این خیلی ادعای عاشقی داشت ولی در عمل نشون داد زیادم عاشق نیست 
شیطونی بودیا
پاسخ:
بله چه کنیم دیگه
راستش در مورد من، نه کاملا!
یکم خجالتی، ولی در بعضی مواقع پررو!
لوس بودم، سعی کردم درستش کنم، الآن یکم بهترم!
ولی خدا رو شکر عصبی نیستم! :)
پاسخ:
آخه مگه میشه کسی هم خجالتی باشه هم پرو؟
اما من دیدم که مثلا ته تغاری به جای اینکه پرو باشه کمرو هست ولی لوس بودنشون ذاتیه چون از بچگی توجه بیشتر دیدن
عصبی بودنم بستگی داره همه یه جور نیستن.ولی من زیاد با این قشر بودم شناختم زیاده
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۰ بابا لنگ دراز
به نظرم این اسمش عشق نبود!حداقل از سمت اون پسره.
شما هم حواستونو جمع کنید خب!با هرشخصی اینجوری ارتباط نگیرید تا ناراحت نشید.چون میدونم دخترا اصولا خیلی احساسی و حساس هستند و از این اتفاقات ضربه میخورن.ولی اون پسره احتمالا کلا بیخیال بوده و واسش مهم نبوده.
عشق و عاشقی،اصول ‌و چارچوب های خودشو داره به نظرم!هر ارتباطی رو ک عشق نمیگن!
بعد یه سوال!شما چند تا عشق داشتید مگه؟
دیدم نوشتید عشق اول!سوال شد واسم!
قصد بدی ندارما!
پاسخ:
حتما باید کسی خودشو برامون دار بزنه تا اسمش عشق باشه؟
خب عشق دیگه برای هر کس یه جوره .عشق واقعی که دیگه پیدا نمیشه 
دیگه از ما گذشته که حواسمونو جمع کنیم این ماجرا ماله 8 سال پیشه
من چندین بار دلبسته شدم حالا شما میخوای اسمشو عشق بزار میخوای نزار خخخخ
میدونم.فقط قصدت کنجکاوی بود
خب مطمئنم اون موقع خیلی برات فضا سنگین بوده و اذیت شدی ولی چاره ای نیست، تو زندگی همه ی ما لحظات ناخوشایتد زیاده:( انشاالله عاقبت بخیری برات باشه
پاسخ:
بله همینطوره ضربه سختی خوردم ولی کلی درس باهاش یاد گرفتم.مهمترینش این بود که دیگه کسیو امتحان نکنم
ممنون خیلی خیلی
فک میکردم تموم شده دستان.عجب آدمی بوده ها .البته تو هم دست کمی از پوآرو نداشتی :)
پاسخ:
خخخ
پوآرو.سرچ کردم قیافش آشنا بود ولی اسمش نه
وقتی حس حسادت خانما تحریک بشه چه کارا که نمیکنن
آخی نازی. چقدر عاشق بودی. دلم گرفت  از سرانجام عشقت.
پاسخ:
اکثر عشق و عاشقیا سرانجام تلخی داره
میگما یاشیل خود اون دختره هم ایا میخارید؟ یا فقط پسره اهل خیانت بود؟ یه سوال دیگم داشتم واقعا پس صاب کارت راست میکفت این پسره به درد تو نمیخوره قبول داری؟
پاسخ:
اینو در قسمت بعدی مینویسم خخخخ با اون فعلت
درست میگفت چون از همون حرکت اول پسره فهمید نامرده ولی من نفهمیدم
اون باتجربه بود بلاخره
عزیزمممممم چه پرویی بوده اون دیگه یه دونه ام نه دوتا دوتا
خوش اشتها!!!
چه تو دوستی چه مهم تر ازش ازدواج حالم از طرف خیانت کننده بهم میخوره آدم نیستن...
چه بهتر که این واقعیت تلخو خودت با چشم خودت دیدی چون فکر کنم تو اینجور موارد مثل تو که عاشقم هستن دنبال راست و ریست کردن وچشم پوشی از خطای طرف مقابلشونن
اینطوری حداقل ضربه اونقد محکم هست که حتی حست 180 درجه بچرخه و متنفرم بشی

عزیز دلم این ماجرا که گذشته ولی به دل کوچیک تو چی گذشته خدا داند ... وای ما دخترام که خدای احساس ....

ولی یادمون نره که تو هر رابطه ای

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد    خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

وهمینطور
 
چه خوش بی مهربانی هر دوسر بی
که یک سر مهربانی درد سر بی
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی


امیدوارم به زودی عشق واقعیت با پاهای خودش بیاد و در خونتو بزنه :))

پاسخ:
خب دیگه مَثل نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار در موردمون صدق میکرد
آدمایی که خیانت میکنن در ظاهر فکر میکنن زرنگن ولی در باطن اشتباه میکنن چون دیر یا زود دستشون رو میشه و اون موقع ضرر زیادی میبینن
میگم تو هم دست به شعرت بد نیستا 
یه دوستی داشتم همین شعر خواهی که جهان و  واسم اولین بار خوند یادم نرفته هنوز
به به باباطاهرم که بلدی.خیلیم عالی
ای بابا کی این امیدواریای ما تموم میشه آخه؟
من دیگه خسته شدم از امیدواری خخخخ
یاشل عزیز میتونم بدونم کی ادامه رو مینویسی؟؟ 
پاسخ:
خیلی سرم شلوغه.فکر کنم آخر هفته بشه.شرمنده
جالب بود. چه زرنگ بازی دراوردی 
اما تو زندگی اگر صدبار اغلب مردارو امتحان کنی, نود و نه بارش همینطور از,اب درمیان 
پاسخ:
فکر کنم چون میدونین به زرنگی معروفیم از این واژه استفاده میکنین ها خخخخخ
خب مجبور بودم چون خبر از چیزی نداشتم 
در اغلب موارد همینطوره.من قبلا رو یکی دیگه هم امتحان کرده بودم 
هرچند حالم گرفته شد ولی خوووووب مچشو گرفتیا :))
ایول یاشل (گل)
پاسخ:
خوووووووووووبه خوب
مرسی
سلام یاشل خانم من تازه باوبلاگتون اشناشدم همه ارشیوتونو خوندم وخواننده همیشگتون شدم براتون ارزوی خوشبختی میکنم 
پاسخ:
سلام نیلوفر جان
خیلی خوش اومدی
خوشحالم مشتری همیشگی شدی خخخخ
به همچنین عزیزم
دشمنت شرمنده فقط خواستم بدونم
برو به کارات برس ما زیادی بیکاریم
[لبخند]
پاسخ:
خوش به حالت که بیکاری.من وقت سر خاروندن ندارم این روزا
سلام یاشل گلم خوبی!!!
دلم بات تنگ شده بود...معذرت میخوام از نبودنم...معذرت میخوام که تبریکات عید رو دیدم و نبودم که جواب بدم...کلا دچار شرمندگی شدم :/
مرسی از همه محبت هات عزیز دلم..امیدوارم کل سال پر باشه از روزای خوب و شاد و پر انرژی خانووم...
چقدر تلخ بود...همه چند قسمتشو خوندم...چقدر خوب مچشو گرفتی..اما چقدرم ادم اون لحظه داغون میشه...:((
پاسخ:
سلام خانوم گنهان تو چطوری؟
معلومه خیلی سرت شلوغه ها 
ایشالا تو هم به همه آرزوهای خوشگلت برسی تو این سال 
بله لحظه سختی بود .ته دلم خالی شد
اون لیاقت تورو نداشته واقعا ... خوبه که خدا کمکت کرد بشناسیش :-)
پاسخ:
ممنون عزیزم :-))
مگه شما صد مرد رو امتحان کردید که همچین حکم کلی صادر میکنید؟
پاسخ:
نگفته صد مرد ، گفته صد بار اغلب مردها
خوبه حالا گفته اغلب مردا نگفته همشون وگرنه آتوی خوبی بود

بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
**** ** *** **** ***** **** ***** ** **** ***** **** ** ** ******* ** **** ***** **** ** ***** ** ** ***** ******* *** ***** *** **** **** ******** ***** ***** **** **** ** ***** ** ***** ** ***** ***** ** *** ******** **** **** **** ***** ** ***** ****
پاسخ:
ما اینجا حوصله بحث و دعوا نداریم
سلام یاشیل خوبی؟
بعد از مدتها اینجا اومدم و گفتم سلامی عرض کنم
سپیده و آویژه هم اگه اینجا رو میخونن بدونن که خیلی دلتنگشون هستم
پاسخ:
سلام مهدیس تو چطوری؟
خیلی تعجب کردم واسم کامنت گذاشتی و خیلیم خوشحال
تو و آویژه و سپیده از اولین دوستای من تو این وب بودین ولی یه دفعه غیبتون زد 
سپیده رو تا چند وقت پیش داشتم ولی دیدم سر نمیزنه بهم منم دیگه سر نزدم
ولی آویژه که رفت و نمیدونم هنوزم میخونه اینجا رو یا نه
به هر حال امیدوارم هر جا هستین خوش باشین
بهتر شد زود فهمیدی تو باطنش چی هس!ولی چرا میگی دیگه کسیو امتحان نمیکنم؟!این که خوبه گول کسیو نمیخوری اینطوری!!!!اگه با اون بی غیرت ادامه میدادی ممکن بود تو زنگی مشترک به یه بچه بفهمی و خیلی برات گرون تموم شه!!!!
[آیکون نگاه متفکرانه]
:) موفق باشی
پاسخ:
چون ضربه ای که بعد این امتحان کردن به هر دو طرف وارد میشه خیلی مهلکه و به نظرم ارزشه اینهمه ناراحتیو نداره.اگه کسی زیر آبی میره همون که بدونیم کافیه تا اینکه امتحانشم بکنیم و مطمئن شیم
خب من نظرم در مورد زندگیه مشترک با یه بچه رو قبلا گفتم پس از این قضیه ترسی ندارم و واسم هضم شده س
ممنون عزیزم تو هم موفق باشی
چه پسری بوده. هر زنی می دیده چشمش رو می گرفته. بده آدم با این طور مردی طرف بشه. خوب شد هیچی نشد.
پاسخ:
میدونی این خیلی بچه بود و عشقش عمیق نبود
عشق واقعی اینطور نیست که طرف با نگاه یکی دیگه بره

۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۴ ❤❤ پسر خوب ❤❤
راستش سرم خیلی شلوغه، اوضام به هم ریخته، حوصله ندارم، نخوندم!
ببخشید، انشاالله بعدنا
پاسخ:
ای بابا منم سرم خیلی شلوغه
خب ایشالا بعدنا بخونی
منکه ازت انتظاری ندارم پسر خوب که هی میای گزارش میدی خخخ
سلام
من اولین باره واست کامنت میدم تاحالا میخوندمت ولی خاموش!
خیلی خوبه که تجربیاتتو مینویسی .امیدوارم دخترای جوان تو روابطشون
با پسرا هوشیارتر باشن و انقد احساساتی برخورد نکنن که اخرش ضربه ی
روحی بخورن و روانشون آزرده بشه...

پاسخ:
سلام
خیلی دوس دارم بدونم شما خاموشا یهو چی باعث میشه انگیزه پیدا کنین روشن شین خخخخ
به هر حال ممنون واسه کامنت زیبات
امیدوارم دخترا قدر خودشونو بدونن و کمتر از این اشتباها که من کردم بکنن
من خودمو زدم به برق روشن شدم.تاحالا برق نبود اینجا.خخخخ
یاشل تو یکی از وبایی که میخوندم خانومه نویسنده چون از یه کامنت بد و یه مزاحم خیلی ناراحت بود
تو همون اوج عصبانیت کامنتاشو جواب داد و با یه لحن بد همه رو شست گذاشت کنار... همه ی اونایی که باهاش همدردی کرده بودن.شایدم حق داشت ولی به نظر من نمیشه از مخاطبا
توقع معجزه داشت که ! نهایت کاری که ما تو این دنیای مجازی میتونیم بکنیم همدردی کنیم یا نظرمونو بگیم یا فوقش انتقاد کنیم...قبول داری؟
پاسخ:
میفهمم چی میگی ولی نمیدونم ربطش چی بود ؟

۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۳ ❤❤ پسر خوب ❤❤
که از من انتظاری نداری!! باشه!!
پاسخ:
خب میگی درس داری منم ازت انتظار ندارم دیگه
گفتی چی میشه شما خاموشا روشن میشین.خوب بعضی وقتا اینجوری 
میشه.بعضی وقتا ادم حرفی واسه گفتن نداره.بیشتر وقتا هم تنبلی نمیذاره!
ببخشید که کامنتم ربطی به موضوع پستت نداشت خانومی...
پاسخ:
آهان اکی فهمیدم عزیزم 
راستش یه مینا دیگه هم داریم با اون اشتباه گرفتمت
بعدم یادم رفته بود کامنت قبلیتو
خیلی خوشحالم که هر از گاهی روشن میشی تا من احساس تنهایی نکنم
درست میگی خانومی

سلام مهربانم .
ممنون که سرزدید و از نظر شما هم بسیار ممنونم ...
گذری سر زدم به نوشتارها البته با کسب اجازه از شما .
دختر خانومی با آرزوهای قشنگ . معمولی و پُر از انرژیهای مثبت . عاشق آرامش و سکوت و گه گاهی هم عاشق طبیعت آرام بمانند رودخانه ، کوه ، جنگل . نکته سنج و تیز بین . در هنگام کار و فعالیت بیشتر انرژی و توانش صرف کار می شود . و نکته ی مهم : نظرات دیگران برایش خیلی مهم است و بی تأثیر بر زندگیش نیست ...
مهربان ، از وب زیبای شما چنین برداشتی داشتم و امیدوارم به خواسته ها و آرزوهای خوب و قشنگتان برسید ،، انشاا... . 
پاسخ:
سلام آقای سوخته دل
ممنون بابت نظر زیباتون
خیلی خوب منو توصیف کردید شما هم معلومه نکته سنجید و از نوشته های من به شخصیت من پی بردید
بابت آرزوهایی که برام کردید ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">