ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

عشق اول (4)

پنجشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ

اول قبل از اینکه به ادامه داستان برسیم باید خدمت شما دوستان عزیز بگم که من یکم یه کوچولوها فقط یه کوچولو تو نوشتن تنبلم و ممکنه وقتم آزادم باشه ولی حس نوشتنش نباشه در واقع مواقعی که بیکارم ترجیحم اول رو استراحته بعد دنیای مجازی و نوشتن و اینا پس خواهشن با من صبوری پیشه کنید و هی نگید بنویس که من یه دفعه از اینجا فرار میکنم و دیگه بعدشم نمیدونم چی میشه خخخخ

دوم اینکه یکی از دوستان خوبم تو کامنتش گفت چرا اینقدر آدمای زیاد تو رابطه شما بوده خواستم بگم این داستانی که دارید میخونید یه سناریوی واقعی از زندگی هست و اگه قرار باشه من فقط از خودمو خودش بگم قصه ناقص میشه پس فکر کنید دارید یه رمان میخونید که البته واقعیم هست و مطمئنا ما آدمای زیادی تو زندگیمون حضور دارن که باهاشون در ارتباطیم و بازیگرای فرعیه زندگیه ما هستن.اینو به این خاطر گفتم که قطعا بازم افراد دیگری به این داستان اضافه میشن و بتونید شرایطو درک کنید.

میریم سر ادامه ماجرا

تصمیممو برای فراموشی گرفته بودم هرچند حس میکردم الان اونه که پشیمونه و من بی میل.همکارم خانم صادقی (مستعار ) که گفتم رفته بود سفر برگشت و جریانو براش تعریف کردم. بهم گفت چرا صبر نکردی من بیام؟مگه نگفتم تو کاری نکن تا خودم بیام؟گفتم صبرم تموم شد.بعدم گفتم دیگه اصلا نمیخوامش و بیخیال شو.

واقعا حضور ذهن ندارم که دقیقا بعدش چه اتفاقی افتاد و یکم داستان پس و پیش در خاطرم میاد ولی از اونجاییکه یادم میاد واستون میگم.بعد از چند روزی که گذشت انگار طاقت فراموشی نیووردم.مهمترین دلیلش این بود که هنوز تو اون محل بودم و هر از گاهی میدیدمش.اما حسابی کم محل شده بودم و دلشو آب میکردم.از رفتارش حس میکردم پشیمونه ولی کاری ازش ساخته نیست.انگار با دیدنش حس نفرت من از بین میرفت و علاقه باز جا میگرفت.یه ویژگیه مثبتی که داشت این بود که همیشه رنگای شاد میپوشید.تو پسرا کمتر این قضیه رو دیدم ولی اون از رنگای سفید و کرم و شیری زیاد استفاده میکرد.

یه روز به خانم صادقی گفتم من نمیتونم اینو فراموشش کنم چیکار کنم؟از اونجاییکه دستی تو روانشناسی داشت بهم گفت روانشناسا اینطور مواقع میگن جایگزین پیدا کن.گفتم حالا که فعلا کسی تو زندگیم نیست و نمیتونم. یه ضرب المثل جالب گفت که هنوز یادم مونده گفت : این خر نشد یه خر دیگه ، پالون میسازیم رنگ دیگه .البته به آقایون محترم بر نخوره ،ایشون خیلی شوخ بود و میخواست مفهومو برسونه و منم آب پاکیو ریختم رو دستش و گفتم الان تو شرایطی نیستم که کسیو جایگزینش کنم.هنوز شعله های این عشق داغ و سوزان بود.

وقتی دید این عشق به این راحتیا از سر من نمیفته بازم پیشنهاد داد که باهاش حرف بزنه گفتم باشه و قرار شد روز بعد من نیام سر کار و مرخصی بگیرم و بجاش برم تو یه کتابخونه ای که نزدیک محل کارم بود و تا ظهر صبر کنم تا وقتی حامد میاد خانم صادقی بکشوندش دفتر و باهاش حرف بزنه.من متاسفانه خیلی آدم کینه ای هستم و بدیه آدما رو دیر فراموش میکنم ولی در عجبم که چقدر زود رفتارای بد اونو با خودم، از یاد میبردم و مثل روز اول عاشق میشدم.واقعا عشق دیوونگیه.

خب بزارید راحت از این موضوعات نگذرم و چیزاییکه یادمه تعریف کنم.اون روز من دیرتر از معمول روزای دیگه رفتم سر کار و توی راه با دختری که از قبل دوست بودم تو اتوبوس شروع به صحبت کردم و در مورد قصه عشقم حرف زدم.

من یه جاهایی رو متاسفانه به دلیل نبود حافظه جا انداختم و الان یادم میاد قبل از اینکه ما اولین بار دعوامون بشه حامد بهم گفت میخوام بیارمت تو دفتر خودمون و حسابداری یاد  بگیری و پیش خودم باشی.منم که خوشحال، هرچند فکر میکردم خوب نیست اینقدر تو محل کار نزدیک هم باشیم.وقتی دعوامون شد و دیگه قضیه جمع شد این پیشنهادم کنسل شد.یه بارم ازش پرسیدم دوس داری زنت شاغل باشه یا نباشه؟که گفت نباشه ولی حالا تا جاش کجا باشه!با دست پس میزد و با پا پیش میکشید.از همین حرف میشد فهمید بدش نمیاد منم کار کنم.اصلا با درامدی که اون داشت خرج یه نفرم به زور میتونست بده و قطعا رو حقوق منم حساب باز کرده بود. 

بعد به دوستم که این جریاناتو گفتم، گفت آدم شوهر کنه که خرج خودشو خودش بده؟ خب این چه کاریه تو خونه باباش میشینه پولاشم خرج خودش میکنه.نمیدونم این حرف درست بود یا غلط ولی در حال حاضر اکثر زندگیا همین شده که زن و مرد با هم کار میکنن و خرج زندگی رو در میارن،ولی شاید 8 سال پیش هنوز به این شدت این قضیه جا نیفتاده بود.

در هر صورت من رفتم کتابخونه و زنگ زدم به همکارم و یه خبری گرفتم گفت هنوز نتونسته حامدو پیدا کنه که باهاش حرف بزنه و من برم دفتر.رفتم و دیدم نقشه مون درست از آب در نیومد. اون روز خواهرم اومده بود خونه و من گوشیشو برده بودم دنبالم که با همکارم در تماس باشم وقتی نشد اون چیزی که انتظار داشتیم همکارم گفت میخوای خودت یه اس بهش بده .با هم فکریه خانم صادقی حدود ساعت 3 بهش این شعرو اس دادم :

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم ،تو را من چشم در راهم ...

جوابی نیومد و من دل تو دلم نبود که ببینم چه اتفاقی میفته.من سر ساعت 4 هر روز میرفتم دستشویی و تجدید آرایش میکردم و آماده میشدم واسه ساعت 4 و نیم که باید در دفترو باز میکردم.وقتی از دفتر زدم بیرون دیدم اونم با من اما از طبقه پایین وارد پاساژ شد.انگار که وقتی اس رو دادم زودتر از معمول پا شده اومده و زاغ سیاه منو چوب زده که وقتی میام بیرون با من راه بیفته و در محلی به نام راه پله که من ازش پایین میرفتم و اون بالا میومد ما به هم برخوردیم و من احساس کردم شمشیرو غلاف کرده و یه کمکی هم خوشحاله .سلامی زیر لب کردم و جواب شنیدم و رفتم.این به معنیه صلح بین ما بود. 

از نظر خانم صادقی این کار من( یعنی شروع رابطه و اس دادن) اصلا بد نبود و وقتی بهش میگفتم اینکار سبک شدنه و بعدها اگه یه روزی گفت تو اومدی دنبالم چی بهش بگم میگفت بگو آره من اومدم چون دوستت داشتم.به همین راحتی.توجیه خوبی بود.

تو پرانتز به نظر من خیلی از دخترا هستن که میرن سراغ پسرا و خیلی از پسرا هم ذاتن مغرورن و اخلاقشون جوری هست که دوس دارن دخترا بیان سراغشون و اینکار همیشه هم بد نیست ولی من به شخصه شخصیتم طوری هست که دوس ندارم برم سراغ پسرا اما اینکارو کلا منع نمیکنم پرانتز بسته 

اگه بگم بعد از اون یادم نیست چی بینمون پیش اومد باورتون میشه؟خیلی قهر و آشتی داشتیم ما و من تیکه تیکه یادم میاد.حالا ایناش به کنار میخوام شخصیت دیگه ای رو وارد داستانمون کنم که برام خیلی مهم هست.گفتم که قرار بود حامد اینا یه نیرو واسه حسابداری بگیرن و اون منو در نظر داشت. بعد از کنسل شدن اومدن من همون معرفی که منو واسه کار معرفی کرده بود یکی از آشناهاشونو که دختری یه مقدار تریپ تر از من بود واسه اونا معرفی کرد.این دختر خانم چند قدمی از من در تیپ و ناز و عشوه و اندام و صحبت کردن جلوتر بود و وقتی قرار بود بره همکار حامد بشه حساسیت منو بر انگیخت.اگه از من سطح پایینتر بود شاید حساس نمیشدم.ولی آمد به سرم همان که میترسیدم.

در ظاهر مجبور بودم با اون دختر گرم بگیرم که بویی از حساسیتم نبره ولی در درون داشتم داغون میشدم .سعی میکردم خودمو خیلی خوب جلوه بدم ولی من خود واقعیم نبودم یه نقاب لبخند به لب داشتم و در درون خشم ،حسادت و کینه نسبت به اون داشتم.باید اعتراف کنم با وجودیکه خیلی حس حسادت درم کمرنگه ولی تا به این لحظه به تنها کسیکه تو زندگیم حسادت کردم همین دختر بود.تعریف میکرد که بابام با کار کردنم مخالفه و میترسم ازش که بیام سر کار و من در دل آرزو میکردم که دیگه نیاد .ولی همینکه از باباش میترسید چنان پا سفت کرد  و پشتکار داشت که تا همین پارسال میرفت اونجا سر کار خخخخخ چقدر دعاهام گیراست واقعا


بستونه دیگه نه؟

بقیشو فردا شب مینویسم

شب همگی خوش






۹۵/۰۲/۱۶
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۵)

اگه من بودم نمیتونستم در ظاهر هم با دختره خوب باشم چون ذاتا حسودم خیلی بده ها ولی دست خودم نیست همیشه به دوستام حسودی میکنم خخخخخ اگه به یکی خیلی خیلی حسودی بکنم باهاش حرف نمیزنم خخخخخ دیگه اینکه عشقی که به سرانجام برسه خیلی شیرینه ولی نرسه ادمو داغون میکنه در کل عشق خوبه ولی بی پولی و بیکاریو ابنا یکم ادمو عذاب میده ولی ادم اکه بخواد چند سال منتظر عشقش بمونه تا مثلا پول جمع کنه یا بره سر کار و فلان کار درستی نیست یا با هم به همه چی برسن یا اینکه رابطه رو شروع نکنن 
پاسخ:
جدی حسودی؟خخخ خوبه خودتم میگی 
میدونم دست خود آدم نیست دیگه بعدها وقتی میدیدمش و از جریان خبر داشت محلش نمیزاشتم و در ظاهرم نشون میدادم
درسته نظرت
من بمیرمم هیچ وقت نمیرم سراغ پسرا خخخ
اون اگه عشقش واقعی بوده دل به یکی دیگه نمیده ولی از اونجایی که حس میکنم دل میده نه؟؟!! [ متفکر ]
پاسخ:
خب تو از اون دسته ای که اونا باید بیان سراغت خخخخ
میده دیگه میده خائن خخخخخ
عجب مارای مفصلی :-)
 آره منم قبول دارم عشق یه نوع جنون هست که آدم کاراش دست خودش نیست. بازم کار خوبی کردی با مشورت رفتی جلو.و باز جای شکرش باقیه که مثلا با هم ازدواج نکردین که بعدش اون عاشق دختره بشه و بیخیال زندگیش.
حالا بنظرمن پسرا اگر عاشق بشن خیلی عکس العمل دارن و خاطر معشوق را می خوان ولی چرا با غرورشون اینجور وانمود می کنن که خبری نیست خب اینجوری دخترا هم قید این آدما رو می زنن.
بیصبرانه منتظر ادامه اش هستیم،
من عاشق دعا گرفتنت هستم یکم شبیه خودمی :-P
پاسخ:
آره دیگه تقریبا یک سالی درگیرش بودم 
آره دیگه این غرورشون خیلی مسخره س تقصیر ما دخترام هست بهشون میدون میدیم بیشتر مغرور شن
اینم شانسه منه.حتما حکمتی داشته

سلام عزیزم
عشق واقعا واسه یک عاشق غروری باقی نمی زاره حتی اگه یک لحظه ازش متنفر بشی بازم روز بعد با تموم بدی هاش اون حس دوست داشتن میاد سراغت ....

مثل همین قضیه ی ساسی و دنیا جهانبخت  :|
پاسخ:
درسته من اون لحظه با وجود مغرور بودنم همه غرورمو زیر پا میزاشتم
ماجرای اینا رو که گفتی نمیدونستم ولی یه سرچی کردم فهمیدم.یکم بهشون نمیاد عاشق بودن.مخصوصا به دختره
چه نظر قشنگی داد دلقک
ولی ساسی و دنیا رو نمیشه گفتا چون ما از واقعیت خبر نداریم
پاسخ:
آره دیگه عشقای این جغله ها و دافا باورش سخته 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">