ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

عشق اول (3)

جمعه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ب.ظ

خب تا اینجا گفتم که دوستم در ایکی ثانیه نظر منو 180 درجه تغییر داد و من از این خواستگار برای ازدواج ناامید شدم و فکر کردم درست میگه و باید بهش جواب رد بدم.روز قبل از اینکه جواب بدم رفتم دفترشون برای انجام کاری و ناخوداگاه رفتارم باهاش سرد شد دست خودم نبود بخاطر اینکه دیگه نمیخواستمش از اون برخوردای گرم خبری نبود و خیلی سریع فهمید و وقتی برگشتم دفتر دیدم با قیافه درهم از جلوی دفترمون رد شد.خیلی بی زبون بودیم و اصلا نمیتونستیم احساساتمونو راحت بیان کنیم مثل این برنامه های پانتومیم با رفتارامون حرف میزدیم.مسخره بود واقعا.شایدم جالب انگیزناک

اون رد شد و من یه چیزایی فهمیدم و تصمیم گرفتم فردا صبح که میام سر کار چون یه ساعتی تنهام زنگ بزنم و بهش جواب منفی بدم و همه چیو تموم کنم.فردا اومد و من همینکارو کردم وقتی گفتم من فکرامو کردم و جوابم به شما منفیه گفت چرا؟گفتم نمیتونم بگم.گفت نه دلیلشو بگو باید بدونم گفتم نمیشه خصوصیه و به خودم مربوطه.چند بار اصرار کرد و وقتی دید نمیگم با ناراحتی خداحافظی کرد.خیلی تابلوعه که دلشو شکستم نه؟آخه بعد چند ماه یه دفعه اینطوری رفتار کردن خیلی بده.میدونم و قبول دارم کارم درست نبود.

خب بشنوید از اون طرف ماجرا

آقا حامد ما که خیلی زرنگتر از من بود برای اینکه آبروی خودشو حفظ کنه و از من انتقام بگیره سریع بعد از تلفن من زنگ زده بود به مدیر من و گفته بود من فکرامو کردم و نظرم منفی شده در مورد خانم فلانی و خواستم در جریان باشید.

یعنی از طرف خودش اعلام کرده بود که نظرش منفیه.یعنی دست پیشو گرفته بود پس نیفته.خب شاید عکس العملش در برابر کاری که من کردم طبیعی بوده باشه ولی به نظرم آدم باید یه ذره خورده شیشه داشته باشه که چنین عملی انجام بده.وقتی مدیرم اومد و بهم اینو گفت جریانو بهش گفتم و روشنش کردم که اول من زنگ زدم و نظر منفی رو اعلام کردم.مدیرم وقتی اینو فهمید گفت این پسره به درد نمیخوره از فکرش بیا بیرون.از نظر اون که تو شرایط کاملا عقلانی و به دور از احساس بود این نظر کاملا درست بود.ولی منه احساسی و عاشق که اون روز فقط ذره ای عاقل شده بودم نتونستم رو اون مود بمونم و دوباره عقل از سرم پرید و علاقه برگشت.

دو روز بعد من دوباره عاشق بودم و مثل (دور از جون)سگ پشیمون. دیگه فکرشو بکنید چقدر سخت شده بود اوضاع.عصر پنج شنبه شد و تو خونه بودم داشتم دیوونه میشدم.تلفن خونه رو اوردم تو اتاقم و به موبایلش زنگ زدم وقتی برداشت سلام کردم و گفتم باهات کار دارم گفت اشتباه گرفتی گفتم صبر کن دوباره گفت اشتباه گرفتی و قطع کرد.حالا به همین راحتی  اون دل منو اون شب شکست. 

فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده.خودمو به آب و آتیش میزدم دوباره به دستش بیارم.با اون خانومی که تو بازار معرفم بود حرف زدم و جریانو بهش گفتم البته قبلش گفته بودم و در جریان بود که خواستگاری کرده در موردش تحقیق کرده بودم و گفته بود پسر خوبیه.حالا اما ازش میخواستم یه کاری کنه دوباره با هم آشتی کنیم .گفت اینکه پسر کله شقیه ولی تو چرا به حرف دوستت گوش کردی؟شاید دوستت از اینکه شوهر تو بازاری باشه حسودی میکرده. بعد یکی یکی ایرادایی که دوستم بهش گرفته بود و میگفتم و اون توجیه میکرد.خب اون یه خانم متاهل و میانسال و با تجربه بود و شاید از اول بهتر میتونست راهنماییم کنه.

در هر صورت یه مدت گذشت و من نتونسته بودم باهاش ارتباط برقرار کنم وقتی اتفاقی میدیدمش اخم میکرد و منو از خودش ناامید میکرد.تا اینکه یه روز که خیلی افسرده و پریشون بودم همکارم که یه خانم تازه ازدواج کرده بود و یه 10 سالی از من بزرگتر بود یه چیزایی فهمید و ازم پرسید.مدیرم بهم گفته بود اصلا و ابدا به این چیزی راجع به این موضوع نگم.خب مردا خیلی محافظه کارن و میدونست اگه این خانم بفهمه حتما خیلیا خبردار میشن و زیادی سر زبون میفتیم.ولی من طاقت نیووردم و بلاخره اون روز گفتم.اون بهم گفت با شوهرم برات درستش میکنیم نگران نباش ولی الان دارم میرم مسافرت صبر کن تا 4 روز دیگه که برگشتم باهاش صحبت کنم.

من در پوست خود نمیگنجیدم و گل از گلم شکفته بود و مدیر تیز من وقتی اومد از رفتار و برخوردم فهمید و یه چشم غره ای بهم رفت که تا ته ماجرا رو خوندم.بعدا که تنها شدیم دعوام کرد که مگه نگفتم نگو بهش؟ گفتم دیگه خودش فهمیده بود و پرسید منم گفتم.خلاصه ماسمالیش کردم رفت.اما همکارم رفت سفر و من دل تو دلم نبود.راستش خیلی صبرم کمه و نتونستم صبر کنم و فردای اون روز بعد از ظهر که حامد اومده بود سر کارش و میدونستم تا یه ساعتی تنهاست رفتم دفترشون.البته اون خیلی کم میشد تنها باشه و معمولا همکاراش که پسرای کوچیکتر از خودش بودن اونجا بودن.اون روزم یکی از اون پسرا بود وقتی رفتم تو یه سلامی کردم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم.خودم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.به نظرم خیلی خودمو سبک کردم.یعنی به معنای واقعی کلمه دیوونه شده بودم.همکارش که شاید یه چیزایی میدونست حرکت منو که دید سریع جیم شد و رفت بیرون.تنها شدیم.انگار عصبانیتش فروکش کرده بود.بهش گفتم من اشتباه کردم رفتم با دوستم مشورت کردم و اون بهم راهنماییه غلط داد ،تجربه نداشتم.یکم بحث کردیم و اومدم بیرون.مثلا صلح برقرار شد.

دو روز با هم خوب بودیم تا اینکه دوباره روز سوم وقتی صبح داشتیم با هم حرف میزدیم اون یه خط تلفنمون زنگ خورد بهش گفتم یه لحظه گوشی و اون گوشیو برداشتم خواهرم از شهر محل دانشگاهش بود.باهام یه کاری داشت بهش گفتم الان دارم صحبت میکنم بعد زنگ بزن و قطع کردم وقتی گوشیو برداشتم بحثمون رفت سمت اینکه چرا جواب رد دادی و گفتم بخاطر درامدت.یعنی دیگه فهمیده بود به این خاطر بوده گفت یعنی اینقدر مادیات برات مهمه؟ گفتم بلاخره زندگی که فقط عشق و عاشقی نیست و اون موقع بود که بهش برخورد و گفت من با آقای فلانی (کارفرماش)اینجا شریکم و ... درصد اینجا ماله منه و میخواستم تو رو امتحان کنم و تو الانم با کس دیگه ای هستی که تلفنت رو جواب دادی و ...  هرچی گفتم اشتباه میکنی با کسی نیستم بخدا خواهرم بود قبول نکرد و منم با عصبانیت قطع کردم.به همین راحتی بهم تهمت زد.

رفتم اون طرف دفتر و سرمو رو میز گذاشتم و تا لحظه ای که مدیرم بیاد تکون نخوردم.وقتی اومد گفتم من حالم بده و میرم دکتر و بیام و از محل کار زدم بیرون.اولش رفتم لب آب(رودخونه) یکم هوا خوردم و فکر کردم .بعدم تصمیمات احمقانه بود که به ذهنم میرسید و در نهایت رفتم خونه و درو رو خودم قفل کردم و تا عصر بیرون نیومدم.

وسط روز مدیرم به خونه زنگ زده بود و از مادرم پرسیده بود اونجام؟مامانمم که فهمیده بود خبریه که اومدم خونه گفته بود بله و چند بار اومد صدام کرد که پشت تلفن کارت دارن ولی بیرون نرفتم.یعنی اوج عصبانیت من بود که ازش با اون جذبه نترسیدم و نرفتم جواب بدم.اون روز 4 شنبه بود و من 5 شنبه هم سر کار نرفتم.نزدیک ظهر خواهرم زنگ زد و بهم گفت الان یه اس ام اس از حامد با مضمون پشیمونی و فراموشم نکن و این حرفا اومده.یعنی نزدیک ظهر که رفته بود دفتر و دیده بود این دو روز نیستم انگار از کرده خود پشیمون شده بود.(راه ارتباطیه ما اون موقع خط  موبایل خواهرم بود) شاید با این کارش یکم آرومتر شدم و شنبه رفتم سر کار

آقای مدیر ازم پرسید چیکار کردی؟ و چون در جریان همه چیز بود ماجرا رو کامل براش تعریف کردم.بهم گفت مگه من نگفتم این به درد نمیخوره تمومش کن؟گفتم آخه شما وقتی گفتید تمومش کن یه کلمه از من پرسیدید آیا بهش علاقه هم داری؟اصلا از دل من خبر داشتید؟و اون فهمید که در مورد نظری که داده یه کوچولو اشتباه کرده و علاقه منو در نظر نگرفته.بعد بهم گفت حامد رفته به مدیرش گفته که این دختره آبروی منو همه جا برده و گفته حقوقش کمه و ... مدیر اونم زنگ زده به مدیر من و گفته به ایشون بگید این ماجرا رو همین جا تمومش کنن.

خلاصه وقتی فهمیدم رفته به مدیرش گفته داغ کردم.یعنی دیگه بیشعوریو به حد اعلا رسونده بود.دعوای ما بین خودمون بود و دلیلی نداشت بره به مدیرش بگه ولی تا میتونست منو ضایع میکرد.در مورد اون حرفش که گفته بود با مدیرش شریکه هم از مدیرم پرسیدم گفت حرف مفت زده این اینجا فقط کارمنده حالا کارمند ارشد هست ولی نه بیشتر .بعد گفتم بهم تهمت زد که با کسی دیگه هستی.گفت میخواستی بهش بگی مگه فکر کردی ترشیدم که با کسی نباشم؟کلا اعتماد به نفس نداشته منو بالا میبرد. بعدم منو حسابی دعوا کرد که چرا بی پولیه کسیو به رخش کشیدم.گفتم به خدا من قصدم این نبود و وقتی اصرار میکنه که بگو چرا جواب رد دادی من چی بگم؟یه ذره هم بلد نبودم دروغ بگم.

در نهایت اینقدر ازش متنفر شدم که تصمیم گرفتم از ذهنم بیرونش کنم.اون روز دیگه از علاقه واقعا خبری نبود.








۹۵/۰۲/۱۰
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۳۶)

سلام عجب ماجرایی شد. 
کلا ماجرای خواستگارای تو تا سه نشه بازی نشه هست :)
و البته یه خوبیش اینه که کامل طرفو توی این جریان ها میشناسی و می فهمی که چه جور آدمی بوده؟ 
ولی خب بعضی آدما هم بد نیستن...بخاطر شرایطی که در اون قرار می گیرن عکس العمل نامطلوبی دارن. مثل جواب رد اولین بار تو که ناپخته بود ...اونم ناپختگی خیلی زیادی از خودش نشون داد. 
ولی از مدیرت خوشم اومد حسابی هواتو داشت...دعواهاش هم به جا بود....مثل یه پدر یا برادر دلسوز بود. آفرین.
توی این قسمت فهمیدم که برای مشورت بهتره آدم با کسی مشورت کنه که گرم و سرد روزگار را چشیده و همین طور چند نفر مشورت کردن بهتر از تکیه کردن به نظر یکی هست.
پاسخ:
سلام خاتون 
درسته من سابقه م زیاده دیگه همه میشناسنم
بازم درسته و دقیقا همینطوره که خدا میخواد بشناسمشون
خب مهم اینه تو اون شرایط ببینیم چطور رفتار میکنن وگرنه وقتی شرایط عادی باشه که کسی بد نیست.مهم اون زمان عصبانیتشونه
مدیرم مرد خوبی بود یه آدم روشنفکر و با شخصیت
خوب برداشت کردی.خوشحالم نظرات شما رو راجع به این داستان میشنوم
چقد اخلاق گندی داشته.. اصلا تو جواب رد هم داده باشی اون اگه واقعا میخواست دوباره و چندباره میومد جلو،که اصلا پسرای اون دوره اینجوری بودن واقعا،پاشنه ی خونه ی دختر رو درمیاوردن،مثل الان نبودن که زرت بذارن برن و براشون مهم نباشه... کارش واقعا مزخرف و عقده ای بازی بود که رفت از جانب خودش جواب منفی داد که جلو صاحبکارش ضایع نشه
پاسخ:
درسته من از همینجا به اخلاق به قول تو گندش پی بردم
به نظرم پسرای اون زمانم زیاد فرقی با الان نداشتن از اون نظر که میگی.اون پسرا ماله چند نسل پیشن.پسرای اون زمان من زحمت کشیدن اولش نگفتن دوستی از اول گفت ازدواج.همینشم خیلی هنر کرده.الان دیگه تا خوب سر دختر بازی در نیارن ازدواج نمیکنن
دیگه اینم یه جور رفتار زشت بود که اون روی پنهانشو نشون داد
۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۶ دریا _ گاه نوشته های من
عشق همینه آدمو مستاصل میکنه نمی تونه درست فکر کنه و تصمیم بگیره اونم تو اون سن.
راستی شبیه کی بود؟ فکر کنم همه فهمیدند الا من خخخخ
پاسخ:
واقعا مغز آدمو تعطیل میکنه انگار
الان که یادم میاد خیلی از خودم بدم میاد که اینکارو کردم
اومدم بگم 
خب حالا دیگه فکر می کنم یه حکمتی بوده که نشده
پاسخ:
دقیقا پشت همه اتفاقات یه حکمتی هست
۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۶ ❤❤ پسر خوب ❤❤
باور کنید نمیشه الان بخونم
انشاالله بعداً
مخصوصاً بعد امتحانام
پاسخ:
خب نخون مگه زورت کردم >؟ خخخخخ
برو به درسو مخشت برس ایشالا نمر هات بیست شه
درک مبکنم یاشلی میدونم علاقه داشتن به کسی باعث میشه ادم بعضی وقتا خودشو سبک کنه ولی واقعا رفتارش به عاشقا نمیخورده ازدواجم کرده بودین سر هر موضوعی همین رفتارو نشون میداد بدون شک رفتارش عجیب بوده
پاسخ:
وای که این سبک کردن چقدر بده
درسته.عاشق واقعی نبودیم خودخواه بودیم و ناپخته
سلام وااااای موقع خوندن این متن چقدر عصبانی شدم 
پاسخ:
ببخش اعظم جون که عصبانیت کردم
حلا از دست من عصبانی شدی یا حامد؟ خخخخ

چقدر ادم فرو مایه ای بوده که میرفته همه چیو به کارفرماش میگفته

خیلی کنجکاو شدم ببینم کارتون چی بوذه مگه؟خخخخخخخ
پاسخ:
منم به کارفرمام میگفتم ولی نه به این شکل که این آبرو ریزی میکرد
اون قسمت اول که گفتم تو دفتر پخش یه صنفی بودیم
وااای چقدر بیشعور بوده . . .
پاسخ:
خب ایشون به جای شعور قیافه از خدا گرفته بود حتما
سلام عزیزم
به نظر منم کارش اصلا درست نبود ... واسه چی اصلا به مدیرش بگه این مسائلو !!!!
شاید اگه منم در موقعیت تو بودم همینکارو میکردم مسائل خصوصی را نباید با هر کسی در میون گذاشت چون همیشه یک عده آدم هستن که هوس کنن این وسط گربه رقصونی کنن و اوضاع بدتر بشه ....
پاسخ:
سلام خاومی
خب وقتی کسی اینقدر اخلاقش خاله زنکی باشه نمیتونه این چیزا رو بفهمه که نباید بگه
درسته 
چه خوب که به هم زدید. اگه وصلتی سر میگرفت بعدا پسره کلی تو رو دست میگرفت که تو اومدی سراغم.
پاسخ:
اتفاقا اون موقع ها همش نگران همین موضوع بودم
خوب دوطرف بچگی کردین . اون ادم هم قابل اعتماد نبوده چون اگه بود اینقدر زود همه چیز رو به هم نمیریخت بعد نمیدونم سشما دوتا چرا اینقدر ادم تو رابطتتون زیاد بوده خیلی دیگه زیاد بود ادمهای اطرافتون ....
ولی فکر نکن شانس بزرگی از دست دادی مطمئن باش بهترین بخش دنیا قسمتت میشه من شک ندارم
پاسخ:
بچگی که خیلی صفت مناسبی برای ما هست
نه بابا من تازه بعضیا رو هم حذف کردم..خب بلاخره تو محیط کار بوده و منم دارم با جزییات میگم.تازه آدمای جدیدم وارد میشن.این اصلا عجیب نیست
ممنون که بهم امیدواری میدی.الان که دارم واسه خودم دوباره مرور میکنم به حرف تو میرسم 
من هنوز یه چیز رو نفهمیدم ، اگه مثلا" از همون اول با یه مشاور صحبت میکردی به نظرت به سرانجام می رسید؟


پاسخ:
به نظر خودم نه
چون من بلاخره شخصیت واقعی این آدمو میشناختم و اخلاقش با من مچ نبود.علت اصلیه جدایی و نرسیدن ما هم همین موضوع بود.تفاهم اخلاقی وجود نداشت
سلام یاشل جان
یاشل من قشنگ یادمه یه پست نوشته بودی راجع به اینکه چطور میشه ارشیو وبلاگهای حذف شده رو برگردوند ولی پیداش نمیکنم

ممنون میشم آدرسشو برام بذاری .
پاسخ:
سلام
بفرما
http://majerahayekhastegari.blog.ir/1394/04/25/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C
اون جا که توی تلفن گفت با مدیر شریکم من در کسری از ثانیه فهمیدم دروغه. بس که با احساسات پسر مردم بازی کردم پی اچ دی دارم

شما چن سالت بوده؟ کم سن بودی هورمونی رفتار کردی این که رفتی و اومدی... ولی خوب شد زنش نشدی. برداشت من تا این جا اینه که دلت به این ازدواج نبوده در واقع.
پاسخ:
حالا من نفهمیدم و بورم شد و کلی فسوس خوردم که از دستش دادم.اون موقع پسر شناسیم ضعیف بود خخخخ
22 سالم بود.هورمونیو خوب او مدی آره دیگه عاشق بودم
نمیدونم ولی بیشتر دلم گیر کرده بود عقلم قبولش نداشت
ممنون یاشل جان - 
پاسخ:
خواهش
با نظر سانیا و خاتون بانو موافقم. با همه ی قسمتهای نظرشون :))
پاسخ:
کار خودتو راحت کردیا :))
منم با نظر شما موافقم خخخخ
راستی من هنوز حدس نزدم. بهرام رادان یا محمد رضا گلزار نبود؟
پاسخ:
نخیر
حالا یه چندتایی دیگه حدس بزنید شاید درست بود خخخخ
سلام 
وای وقتی خوندم که جواب رد دادی ولی باز هم رفتی سراغش یجوری شدم نخواستم بقیشو بخونم 
وایی چرا اینکارو کردی 
من کلا وقتی دارم فیلم میبینم یکی توی فیلم ضایع بشه یا خودش رو کوچیک کنه نمیتونم ببینمش
ولی خب اونجوری که خودت گفتی جزو اولین بارت بود دیگه
هرچی که بود گذشته کلا آدم وقتی میشینه به گذشتش نیگا میکنه اون کار هایی که در گذشته فکر میکرده درست بوده رو  الآن خنده دار میبینه یا پشیمونه
پاسخ:
سلام
خب من تو اون موقع حال خودمو نمیفهمیدم
البته من تو ضایع شدن ید طولانی دارم چون اکثرا نمیتونم درست تصمیم بگیرم و روابطم به چندین بار میکشه که بعضا خودم رفتم سراغ طرف
اتفاقا مدیرمم اون موقع میگفت بعدها به این روزا و کارات میخندی یادش بخیر راست میگفت.هرچند بعضی وقتام آدم گریه ش میگیره از اشتباهاتش
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۶ لی لی (لیلی نامه)
عشق نمی ذاره آدم نقاط منفی طرف مقابلو ببینه... متاسفانه...
تو هم این اخلاقش رو می دیدی .. ولی بهت حق میدم که نتونستی ازش بگذری و رفتی باهاش صحبت کردی...
تو اون شور و حال آدم کاراش دست خودش.نیست... مثل معتادی میشه که موادبهش نرسیده... خودشو به آب و آتیش میزنه...
خووووب می فهمم چی میگی وقتی گفتی دیوونه شده بودی...
منتظر ادامش هستم عزیزم...
پاسخ:
دقیقا
تو کاملا درک میکنی چون خودتم یه عشق پر شور داشتی
چشم مینویسم ایشالا
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۰۸ لی لی (لیلی نامه)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
راستی... بازیگر جدی و سر سنگینی که کلی عاشق داره... **** ****** عایا?:))
 البته وقتی گفتی جدی من یاد کامران تفتی هم افتادم:)
پاسخ:
درسته عایا
کامران تفتی کیه؟بابا این که سوپراستار نیست.فقط یه بازیگره خخخخ
جدیت از اون بازیگر که اول گفتی میباره خخخخ
سلام داستان اولین عشق من تقریبا همینجوری بود که یک دوست که با دوست پسرش ازدواج کرده بود مخ منو زد و منو پشیمان کرد ده سال از اون موقع میگذره و من هر روز مثل سگ پشیمونم
اونقدر دوسش داشتم و عاشقش بودم که که الانم متاهلو به یادش گریه میکنم
هیچ کس رو تو دنیا اندازه اون دوست نداشته و نخواهم
د اشت
از اون دوست متنفرررررررم
 
پاسخ:
سلام
همه ی عشقای اول یه جوری شروع میشن و اکثرا خاطرات بد به جا میزارن
مهم اینه که بعدش از تجربیاتش استفاده کنیم
من اگه اینجا این مطالبو نمینوشتم اصلا فراموش کرده بودمشون و الان باید کلی فکر کنم تا یادم بیاد
رضا شفیعی جم نبود؟
پاسخ:
خخخ
آخه اون که بیشتر شوخه تا جدی
بعدم گفتم سوپراستار.یعنی بازیگر ستاره سینمایی
نوچ 
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
بازیگر این سریالا و فیلما بود ؟ حذف نکنیا!

 **** **** * ***** ****** * *** ***** * ****** *** * ** ***** * *** ***** * ** ** ***** * ** ***** *** * ****** * ******
پاسخ:
بود بود
باید پسره رو نصف میکردی.چیزی بهش نگفتی؟
پاسخ:
نه.در حالت قهر به سر بردم
مهیسا گفت :

وای وقتی خوندم که جواب رد دادی ولی باز هم رفتی سراغش یجوری شدم نخواستم بقیشو بخونم 
وایی چرا اینکارو کردی 
من کلا وقتی دارم فیلم میبینم یکی توی فیلم ضایع بشه یا خودش رو کوچیک کنه نمیتونم ببینمش
--------------------------------------------
دقیقا" منم همینطوریم . قبلنا که اصن تا اونطوری میشد شبکه رو عوض میکردم.

ببخشید که کامنتشو کپی کردم ولی خواستم بگم منم اینطوریم

پاسخ:
شماها چقدر حساسین خخخخ
شهرزاد نگاه میکردی؟
پاسخ:
نه
فقط 5 دقیقشو دیدم
وقتشو ندارم 
عجب ماجرایییی....
پاسخ:
بله دیگه
زیاد  واضح توضیح ندادی،مثلا چرا بهت پیام داد که پشیمونه و تو ببخشیش بعد از اونور رفت اون حرفارو زد و اینکه بعد از عصبانیت مجدد تو سعی کرد ارومت کنه ازت فرصت بخواد،ا؟؟
اون خانومه همکارت که میخواست برات جورش کنه چیشد اصلا،راستی کارفرمات خانوم بود یا اقا
پاسخ:
همون موقع که دعوامون شد به کارفرماش اون حرفا روز زده بود ولی فرداش که دیده بود نمیام سر کار و نیستم پشیمون شده بود.بلاخره گفتم که هر دو عاشق بودیم و دوباره علاقه بر میگشت
اونم در قسمت بعد مینویسم
هنوز که تموم نشده ادامه دارد بابا ادامه دارد
امدمی نبودمی کامنت گذاشتیده و در برفتم!
پاسخ:
آفرین به شما
منم سرم شلوغ بودمی الان اومدم تایید بنمودمی
باقیشا بگو پس
پاسخ:
پنج شنبه ایشالا
تا به حال فکر میکردم من اولین کسی هستم که اینجوریم خخخخ 
پاسخ:
خوبه حالا فهمیدی نیستی
5شنبه تموم شد منتطرم لطفا
پاسخ:
مطمئنی تموم شده؟ تو شهر ما هنوز پنج شنبه ستا
چشم من معمولا عصرا ساعت 7-8 مینویسم.الان حسابی خستم از کار خونه
خسته نباشی ولی ما منتظر ادامشیم دوست عزیز
پاسخ:
مرسی
ساعت 8 شب حتما ایشالا
چندسال پیش همچین پسرایی موجود بوده 
ببین الان چه پسرایی پیدا میشه یکی از یکی گودزیلاتر خخخخ (بلا نسبت خوبها :) )
پاسخ:
آره والا کلا در هر زمانی این گودزیلاها وجود دارن خخخخخ
عه پس چی شد یاشلی همه منتظرن!!منکه پنجاه دفعه سر زدم ننوشتی که????
پاسخ:
ببخش جیگیلی تی وی نهنگ عنبرو گذاشت دیگه نشستم دیدم بعدم نشد دیگه
نباید قول بدم خخخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">