ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

عشق اول (1)

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ




قرار بود ماجرای عشق و خواستگاری اولمو که تو این پست مختصر راجع بهش نوشتم براتون با جزییات بیشتری تعریف کنم پس الوعده وفا

این داستان چون یکم طولانی هست مجبورم چند قسمتیش کنم تا بتونم کامل براتون بگم.پس باید صبور باشید.اگه فرصت دست داد زودتر از یه هفته هم ادامه شو مینویسم

روزی روزگاری من به یه کاری دعوت شدم و رفتم و مشغول به کار شدم.اونجا بخاطر اینکه معرف داشتم روم بیشتر حساب میکردن و تقریبا دارای اعتبار بودم.اون زمان 22 سالم بود.محیط کارم در قسمت پخش یه صنفی بود و من کارای دفتری انجام میدادم.بعد از حدود 2 ماه که از کارم میگذشت و تقریبا شناخته شده بودم یه روز همکارم ازم خواست برم و به یکی از دفترای همکار سر بزنم معمولا پیش میومد که منو جایی برای گرفتن چیزی بفرستند و محیط کارم هم باز و از بیرون قابل مشاهده بود .وقتی به دفتر مورد نظر رسیدم میدونستم چندتایی آقا پسر در اون مکان حضور دارن و کار میکنن و تو این دو ماهم منو دیدن و میدونن من کارمند کدوم دفترم.خلاصه اون روز نمیدونم چرا شیطنتم گل کرد و کودک درونم بیدار شد در حالیکه خیلی کم و به ندرت این اتفاق میفته و معمولا سر و سنگین و خشک برخورد میکنم.ولی اون روز وقتی وسیله لازم رو از آقایون مذکور گرفتم یه عالمه وسیله دیگه هم همراهش دادن تصور کنید هر کدوم یکیشو میداد مثلا یکی دستمال یکی کارت گارانتی یکی ...(جمعا فکر کنم 3 تا پسر با تفاوت سنی زیاد بودن ) که البته باید میدادن ولی واسه من جالب بود و با شیطنت خاصی به اونکه از همه بزرگتر بود و به نظر میومد کارمند ارشد اونجاست گفتم چیز دیگه ای نبود؟ یه لبخندی زیر لب زد و گفت نه جهازش تکمیله .این آغاز یه جرقه در دل من و اون بود.

نمیدونم از قبل از اینم از من خوشش میومد یا با اینکار من بهم توجهش جلب شد.در هر صورت خودم فکر میکنم شیطنتم باعث این جریان بعدش شد.

بعد از اون حس کردم نگاهاش به من بیشتر شده.محل کارم جایی بود که گذر زیاد ازش میشد و من میدیدم بیشتر از قبل از جلوی دفتر ما رد میشه و نیم نگاهی به داخل میکنه.یه روز ناهار نداشتم رفتم ساندویچ بگیرم.وقتی از ساندویچی بیرون اومدم دیدمش که داشت میرفت خونشون یه نگاه گذرا کردم و رد شدم وقتی رد شدیم بعد از چند قدم برگشتم نگاهش کنم که دیدم اونم برگشت و منو نگاه کرد این تله پاتیو هیچوقت از یاد نمیبرم،چون برام لحظات شیرینیو رقم میزد.

بعد از اون بازم پیش میومد که باهم رو در رو بشیم مثلا هر دو با هم دم یه دفتر برای انجام کاری میرسیدیم و انگار بازیه تقدیر واسمون ادامه داشت.

تا اینکه یه روز پشت تلفن بعد از صحبتای کاریش ازم فامیلیمو پرسید و منم گفتم.یه همکار خانم داشتیم که همون موقع شک کرد و گفت این واسه چی فامیلیه تو رو پرسید ؟گفتم خب باهاش همکاریم مثلا نباید بدونه؟ و ماس مالیش کردم رفت.

گذشت تا اینکه یه روز دیگه وقتی اول صبح دفترو باز کردم و معمولا تا یه ساعتی تنها بودم همکار کوچیکترش واسم فاکتور شرکتشونو اورد و رفت.پاکتو نگاه کردم دیدم فامیلیه منو خیلی ریز پشت پاکت نامه با مداد نوشته.شصتم خبردار شد که موضوع از چه قراره.گفتم این داره بازی در میاره و منم که بدم نمیاد ولی باید دیگه به حرف بیارمش زیادی داره شیطنت میکنه.(من اونجا کارمند بودم و دلیلی نداشت فامیلیه منو بنویسه اگرم میخواست نشونه باشه باید فامیلیه کارفرمامو مینوشت مثلا پس جای شک داشت)همون موقع زنگ زدم بهش و خیلی جدی گفتم این فاکتورو شما نوشتین یا همکارتون؟گفت چطور مگه؟ گفتم میخوام بدونم کی نوشته چون ایشون اوردن و فامیلیه من روش نوشته شده بود میخواستم بدونم کار کی بوده؟بیچاره حسابی ترسید و گفت نمیدونم من ننوشتم.گفتم خب پس شاید کار همین پسره باشه لطفا دعواش نکنید تا خودم باهاش صحبت کنم ببینم چرا اینکارو کرده.اونم گفت باشه و قطع کرد.من مونده بودم با یه علامت سوال که کار کی بوده؟زیاد طول نکشید تا جواب سوالمو پیدا کنم.چند دقیقه بعد زنگ تلفن به صدا در اومد و خودش بود گفت کار من بوده و با همکارم کاری نداشته باشید.زبونم بند اومده بود گفتم میخوام بدونم چرا اینکارو کردین؟گفت حالا بعدا میگم گفتم نه حالا بگید گفت بعد تماس میگیرم الان کسی هست اینجا.دیگه اصرار نکردم و قطع کردم.تا ظهر کلی قند تو دلم آب شد .یعنی دیگه فهمیده بودم یه خبراییه و منتظر بودم بشنوم.

ظهر که همکارام رفتن و میدونست تنهام زنگ زد.جواب دادم و دوباره سوال صبحمو تکرار کردم بهم گفت چون دوستون دارم خخخخ منم از یه فیلمی این جمله رو به حافظه م سپرده بودم که اگه یکی این حرفو بهم زد در جوابش چی بگم، بنابراین گفتم : ممنون از توجهتون خخخخخخخ   .بعد از این جمله سریع گفت اگه من بیام خواستگاریتون نظرتون منفیه یا مثبت؟ یعنی کشته مرده این دل کوچیکشم که نزاشت یکم بگذره بعد بگه.منم گفتم نمیدونم باید فکر کنم.الان میتونید این خواستگاریای آبیکه زمان قدیمو تو ذهنتون مجسم کنید.فقط کم مونده بود بپرسه چه غذایی دوس دارین؟ و قطعا بگه من عاشقه قرمه سبزیم خخخخخ

خب بعد از اون یادم نمیاد که دقیقا چی گفتیم ولی مکالمه به پایان رسید و قرار شد من برم فکر کنم و اینا.در پوست خود نمیگنجیدم چرا که برای اولین و تا الان آخرین بار من تو محیط کار خواستگار پیدا کردم.نمیدونم چرا بعد اون هیشکی تو محل کار از ما خواستگاری نکرد .فکر کنم نفرینم کرد بعد خودش خخخخ

خب بقیه داستان ایشالا به زودی 

فعلا




۹۵/۰۲/۰۳
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۰)

۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۳ دریا _ گاه نوشته های من
این جوری تعریف می کنی با جزئیات، جذابتره
من که دوس دارم زودتر ادامشو بنویسی..
پاسخ:
درسته اینجوری بهتره ولی خب حوصله بیشترم میخواد.دارم تلاش میکنم باحوصله تر شم
چشم حتما
چه جالب :)
این جور میگی که مثلا شیطنت کردی و این جمله را گفتی. پس من باید به خودم چی بگم؟ 
آخه بعضی وقتا هم من این جوری نیش و کنایه می زنم. ولی خب قصد و غرضی که نیست :)
ولی به نظر من این جور خواستگاری و عاشق شدنای به قول تو آبکی زمان قدیم خیلی خوب بوده بهتر از الانه که یه روز عاشقن فرداش فارغ.

پاسخ:
خب آخه تو ذاتم نیست اینطور شیطنتا
البته اون موقع ها هم خجالتی تر بودم.به نظر خودم کار شاقی کردم خخخخ
آره اقلا طرف هدفش از اول معلوم بود و کمتر آدمو بازی میداد
۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۷ لبخنـــــツ ــــد
چه عشقولانه :-) 
یاشل گوشتو بیار یه چیزی بگم:
یه نفرم تو محل کار«آموزی»گاهی یواشکی به من نگاه میکرد یعنی اونم منظوری داشته :-\ :-\ 
پاسخ:
خب نگاهای یواشکی خیلی دلیل میتونه داشته باشه اگه طرف دیوونه نباشه و دنبال سر کار گذاشتن کسی هم نباشه میشه گفت دلیلش علاقه س
امیدوارم همین باشه دلیلش و ما بیایم وبلاگت شیرینی بخوریم

خیلی خوب مینویسید
داستان زندگی و انتخاب های یه نفر هم درست هاش و هم اشتباه هاش میتونه به بقیه کمک کنه تا انتخاب های بهتری بگیرن

خیلی خوبه که تجربیات با ارزش ترین چیزیعنی زندگیتون رو با بقیه به اشتراک میذارید
موفق باشید
یاعلی
پاسخ:
ممنون
دقیقا برای همین خاطر مینویسم هرچند جنبه تفریحم داره ولی در اصل دوس دارم کسی چیزی یاد بگیره
ممنون به همچنین شما
بی صبرانه منتظر ادامه ی پست هستم :)
پاسخ:
مینویسم مینویسم خخخخ
بدجنس ،گذاشت یما رو تو خمار یها .....
واسم جالب شد . زودتر بگی بهتر
پاسخ:
آره دیگه این دنباله دارا همینش بده که آدمو میزاره تو خماری
منم مجبورم زودتر بنویسم وایییییی
بالاخره این داستانتم رو کردی خخخ
منتظر قسمت بعدیم
پاسخ:
دیگه چه کنیم 
چشم مینویسم
بیصبرانه منتظر ادامه شم زود بنویس خخخ
پاسخ:
چشم حتما 
توصیه میکنم صبور باشید
اخی چه پسری چقد هول بوده طفلی:)

منتظر ادامه ش هستیم:)
پاسخ:
کلا همه منتظر ادامشن 
باشه فهمیدم خخخخ
\عاشق پست های سریالی ام!
پاسخ:
پس خدا رو شکر ما شروع به نوشتن سریال کردیم 
خیلی می دوستاشتم کمی درباره اون غذاها توضیحاتی بدید که ممنون می شدمی!
پاسخ:
می دوستاشتی؟    خخخخ
اون همشهری من که کامل واست توضیح داده راجبه غذاها دیگه چی میخوای بدونی؟
به نظرم یه ذره هم پسر همشهری بی مزه با کسر م بود خخخخ
عزیزمممم چه جالب
چه پسر مثبتی بوده واقعا بعد از سلام از ازدواج گفته!!
اونم حتما مبتدی بوده و اول راه...
کاش الان بودو و ادامه داشت...

منتظرم عزیزمممم
پاسخ:
درسته خداییش مثبت بود 
اول راهه اونو نمیدونم ولی من بودم
چشم

سلام

منو یاد خاطره ی عشق خودم تو محل کارم انداختی

تو چند روز گذشته بیشتر ارشیوتوخوندم ماشالله چقدر فعالی در زمینه ی عشق و خواستگاری

پاسخ:
مطمئنا خیلی از دخترا از این تجربه ها داشتن 
ممنون دیگه یه زمانی فعال بودم الان منفعل شدم 
وااااااااااااااای یاشیل خیلی خوب تعریییف کردیییی
مخصوصا اون قسمت خواستگاری تلفنیشووووووو
دلم میخواد بقیه شو زودتر با جزئیاااااات بدوووونم
اون قدیما چقد خوب بود ادما هنوز اینقد درو و کلکباز نشده بودن :)
پاسخ:
مرسی
واقعا؟
چشم مینویسم
اما خداییش عجب غلطی کردما حالا باید زودتر پست بزارم خخخخ
واقعا 9 سال پیش پسرا بهتر از حالا بودن 
چه حیف! آخرشو میگم!
پاسخ:
آره حیف که آخرشو میدونی خخخخ
وگرنه یه آخر رویایی و عاشقونه براش میساختم
نگاههای عاشقانه... قبلا دخترهاتجربه این نوع نگاه رو داشتن. حالا چی انگار یارو اومده از مغازه جنس بخره.
پاسخ:
فکر کنم این نگاها مختص زمان خاصی نباشه 
یعنی همیشه هست و با زمونه عوض نمیشه

راستش امروز پستت رو دیدم برام جالبه ماجرای 9 سال پیش 
چون من اون موقع 9 سالم بود خخخخ
تصورش برام جالبه
پاسخ:
نازی تو چه کوشولو بودی
اما الان زمان اینطور اتفاقا برات فرا رسیده مواظب خودت باش 
چشم [چشمک] ببین قشنگ آویزه گوشم کردم. خخخ [لبخند]
پاسخ:
آفرین دخمل گل
ممنون عزیزم سر زدم ولی قبلا گفتم زیاد به مباحث دینی علاقه ای ندارم
ببخش دیگه 
ماییم و کهنه دلقی که آتش در آن توان زد
کاملا حس وحال این جریان عشقیتو میفهمم
 دلشوره ها ذوق مرگیا و کلا عواطف خاصش مخصوص همون روزاست انگار بعدا دیگه تکرار نمیشه
منتظر ادامه اشم
پاسخ:
مخصوصا چون اولی بود دیگه مثل اون حسو نداشتم
چشم مینویسم
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۷ لی لی (لیلی نامه)
تازه رسیدم که بخونم پستاتو عزیزم... وقتی خوندمشون برات کامنت میذارم:*
پاسخ:
باشه 
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">