ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

روزمرگی

جمعه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ب.ظ



قرار بود براتون خاطره دوران عاشقی و جاهلی رو بنویسم ولی الان واقعا حسش نیست.به نظرم باید یه روز که خسته نیستم و حوصلم سر جاشه بنویسم حالا کی خدا داند

پس الان بدلیل خستگی زیاد و یاری نکردن مغزم فالبداهه مینویسم باشد که خوشتان آید

اول از همه از همه خانمای شاغلی که متاهل هم هستن و با این وجود واسه من کامنت میزارن تشکر میکنم.شاید بگید از سر کارشون میان وب خونی یا هر چیزی ولی به نظر من این قشر از جامعه بسیار سرشون شلوغه چون من مجرد واقعا کم میارم دیگه خدا به داد اونا برسه و واقعا تشکر میکنم که واسم وقت میزارن و جملاتی هرچند کوتاه مینویسن.


تو اون هفته از روی عکس تلگرام یکی از دوستام فهمیدم به تازگی یعنی همین ایام عید ازدواج کرده اولش یکم ناراحت شدم نمیدونم این حس بد چیه که اینجور مواقع سراغ آدم میاد که از ازدواج یکی فقط و فقط بخاطر اینکه خودت هنوز ازدواج نکردی ناراحت میشی ولی سریع از خودم خجالت کشیدم و گفتم خدا رو شکر که اینم سر و سامون گرفت چون یه زمانی دوست نسبتا نزدیکم بود و باهام درد و دل میکرد و از جریان ناکامیها و هر بار بهم خوردن رابطه هاش خبر داشتم.اتفاقا 3 ماه پیش دیدمش و هنوز خبری نبود.ظاهرا خدا خواست و بخت این یکیو باز کرد.شوهرشم بسیار به خودش میخوره و مناسب همن.امیدوارم امسال بخت با همه جوونا یار باشه و یکی یکی براشون باز شه .

بعدی اینکه به خاطر وجود دو عدد برادر زاده ی گرامی و عزیز در طبقه بالای منزلمان بنده حسابی عصبی شدم مدیونید فکر کنید بچه دوس ندارم.به خدا اینا دیگه گودزیلان یعنی یکیشون فوق الاده شیطونه و خب وقتی دو تا با سن زیر 5 سال باشن دیگه چه شود.منکه خیلی بچه دوس داشتم دیگه از دستشون فراریم.خیلی کم حوصله تر از قبل شدم.همش میگم آش نخورده و دهن سوخته ، خودم بچه ندارم ولی باید بچه داری یکی دیگه رو بکنم.البته زیاد کاری نمیکنم واسشون ولی خب اغلب اوقات این پایینن و ما مجبور به تحمل شیطنتاشون هستیم.به نظرم بچه ی آروم نعمتیه که خدا نصیب هر کسی نمیکنه.امیدوارم نصیب من ولی بکنه خخخخ

قابل ذکره اون کوچیکه آرومه و بسیار شبیه من ،گاهی وقتا تو بغلم میچلونمش و میگم کاش تو ماله من بودی اصلا یه فکر خنده دار به سرم میزنه که ورش دارم ببرمش واسه خودم خخخخخ.

اینو گفتم نگید بی عاطفه س ها


بعد از اون یه سری آدم هستن هر روز صبح که من دو تا پامو از خونه میزارم بیرون همراه همیشگیه لحظه های منن.اولیش دختر دبستانی همسایه روبرویی که منتظر سرویسشه و بهش لبخند میزنم اونم بر و بر منو نگاه میکنه.دومی آقای کوچه بعدی که همزمان با رسیدن من به خونشون، از خونش میاد بیرون و میره سر وقت ماشینش و بارها در سکوت از کنار هم رد شدیم.بعدی دختر جوونی که دم در مهد سر کوچمون ایستاده تا بچه ها رو استقبال کنه بیان تو، بازم من با یه نگاه سر سری ازش رد میشم و میرسم به ایستگاه اتوبوس اونجا هم همیشه یه سری پایه ثابت داره که بازم در سکوت هر روز و هر روز همو میبینیم و خندم میگیره از اینهمه تکرار.یکی دو تا کارمند آقای کیف به دست و چند تا بچه مدرسه ای که با یکیشونم دوست شدم .بعد از اون راننده ی اتوبوس هر روزی که نگه میداره و سوارش میشم.بعد از اون خانمی که همیشه تو اتوبوس هست و نگاهش میکنم اونم نگام میکنه.بعدی وقتی پیاده میشم و از جلوی یه قرض الحسنه رد میشم کارمند اونجا رو میبینم که دو تا نون دستشه و داره به طرف قرض الحسنه میره. بعد از اون به ایستگاه اتوبوسی میرسم که در واقع منتظر سرویس میشم و اکثر اوقات یه پیرمرد حدود 80 ساله نشسته خیلی گوگولی و ناز نگام میکنه و همیشه منتظر سلامه ولی من بی احساس از جلوش رد میشم و سلامش نمیکنم چون نمیخوام با آقایون سر حرفو باز کنم.نمیدونم با این سن چرا بازنشسته نشده و هنوز میره سر کار.بعد از اون راننده هایی که تو ماشینشون منتظر نشستن تا کارمند یا همکارشون بیاد.و بعد از اون دیگه حتما همکارم میاد و من از این تکرار هر روزه خلاص میشم.نمیدونم چرا از این سکوت و نگاه های تکراری خسته شدم.دلم میخواست با همشون حرف بزنم و هر روز وقتی میبینمشون اقلا یه سلامی بکنم ولی حتما خنده داره که آدم با هر کی سر راهش میبینه سلام و احوالپرسی کنه.اینم از روزمرگیه ما.البته جدیدا عصرا از یه کوچه ی دیگه بر میگردم یکم کم کنم این تکرارو

تازه نکته ی جالبش اینه که اون آقایی که تو کوچه کناری هر روز با من از خونشون بیرون میاد گاهی وقتا وقتی برمیگردم بازم با هم داریم میریم سمت خونه هامون خخخخ قربون این تصادف لحظه ها برم.(برای رفع ابهامات خاله زنکانه قابل ذکر است که این آقا متاهل و دارای فرزند میباشد)


بعدیه آخرم اینکه خواستم در مورد اون خانم افغانی که قبلا در موردش با عنوان دکتر آبی نوشتم نتیجه شو اعلام کنم.قبل از عید من باهاش تماس گرفتم و گفتم میخواستم بگم که هیچ تغییری نه در صدا و نه در اعتماد به نفسم ندیدم.ایشون که با گوشی خیلی داغون مشغول صحبت بود و صداش به شدت ضعیف و بد میومد گفت من اون موقع نتونستم درست تمرکز کنم و باید حتما با کاسه آب و جای آروم و اینا باشه و از شما هم پولی نگرفتم که حالا میگی دعاهات فایده نداشت و اینا و جبهه گیری کرد و خودشو ناراحت نشون داد.

 منم گفتم منظورم این نبود که طلبکارت باشم فقط خواستم بگم چرا نتیجه ای نداشت؟ من میخواستم اگه جواب داد بازم بیام سراغت که از بس صدا بد میومد و لهجشم که خودش نامفهوم بود من چیزی نمیشنیدم بهش گفتم یه شماره دیگه بده بهت زنگ بزنم گفت ندارم .گفتم باشه فردا تماس میگیرم و فردا دوباره همون آش و همون کاسه بود و صداش نمیرسید.اتفاقا اون روز پنج شنبه بود بهش گفتم مگه شما نمیگی که میری انجمن آدرسشو بده من بیام اونجا که هم تمرکز کنی و هم اقلا اونجا رو ببینم گفت نه مدتیه انجمن نمیرم اگه میخوای بیا عصر لب آب من میرم اونجا.گفتم نه شبه عیده و خیابونا شلوغه و منم وقت ندارم بیام .میخواستم بگم واسم یه دعا کن اگه گرفت من میام و شیرینیشو بهت میدم که همکارم اومد و نتونستم صحبت کنم و قطع کردم.چون یه دفعه و سریع قطع کردم انگار بهش برخورد بعد از 5 دقیقه که زنگ زدم دخترش برداشت و گفت مامانم دستش بنده.گفتم باشه بعدا زنگ میزنم دوباره نیم ساعت بعد زنگ زدم باز دخترش برداشت گفت مامانم رفته بیرون گفتم باشه خداحافظ و دیگه زنگ نزدم.راستش ایندفعه من بهم برخورد که چقدر راحت گول حرفاشو خوردم و حالا برام طاقچه بالا هم میزاره.

یکم بیشتر فکر کردم دیدم آخه این اگه دعاهاش گیرا بود یه دعا در حق خودش میکرد که اقلا یه گوشی درست درمون داشته باشه یکی بهش زنگ زد خودشو تیکه پاره نکنه تا بفهمه این چی میگه.خدا شاهده صداش قابل فهم نبود.من فقط به همین یه نکته که فکر کردم بیخیالش شدم.

در نهایت با خودم گفتم

 هرگز نرسی به کعبه ای اعرابی               کین ره که تو میروی به ترکستان است


 والسلام

 نامه تمام






۹۵/۰۱/۲۷
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۴)

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۱ لبخنــــツ ـــد
منم تا خبر ازدواج کسی رو میشنوم دلم از تنهایی های خودم میگیره :(


پاسخ:
این حس طبیعیه حتما یه روزم نوبت منو تو میرسه غصه نخور 
۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۳۸ دریا _ گاه نوشته های من
سلام
لوریس چکناواریان با اتوبوس رفت و آمد می‌کنه تا حالا ماشین نخریده به گفته خودش میخواد بین مردم زندگی کنه، خوبی ماشین نداشتن همینه مردم رو میبینی این هم لذت خودش رو داره و باعث شعف روحیه میشه، دیدن این چهرها هم  برای شما لطف خاص خودشو داره.
ان شاءالله شما هم به زودی سرو سامان بگیرید امسال سال خوبیه منم یکی از دوستام که نه پدر داشت نه مادر تازه عقد کرده خیلی خوشحال شدم :)

پاسخ:
سلام
این آقا اولش فکر کردم خارجیه ولی ظاهرا ایرانیه ارمنی هست
ولی خب یه روزم آدم از بی ماشینی خسته میشه
شایدم درست باشه.ولی آدم با ماشینم باشه حتما بازم میتونه افراد مختلفو ببینه زیاد تفاوتی نمیکنه
ان شا الله
همچنین برای شما
ولی خداییش دو ساله داریم واسه هم دعا میکنیم یکیشم نمیگیره .دعاهامونم به درد نمیخوره خخخخ
خدا رو شکر 
ایشالا خوشبخت بشه
اصلا نمیشه به هیچین آدمایی اعتماد کرد اینا اگه طبیب بودن خودشونو درمون می کردن :)
پاسخ:
دقیقا همینه
خودمم بهش رسیدم
منم بعضی موقعا فک میکنم تو مسیر تکراریم به ادمای تکراری سلام کنم !اما شخصیت درونیم میگه بی خیال :))
پاسخ:
منم همینطور آخه بدون هیچ ارتباطی نمیشه یه کاره به همه سلام کرد
۲۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۹ ❤❤ پسر خوب ❤❤
ببخشید که نیومدم وقت نکردم بیام و حوصله هم نداشتم
شما خیلی عالی مینویسید
ایولا
پاسخ:
خواهش میکنم
منم وقت نکردم به دوستام سر بزنم
شما هم خیلی لطف دارید
ممنون پسر خوب
من به اتفاقها خیلی اعتقاد دارم. به نظرم خوب شد که همکارت یهویی اومد و مجبور شدی قطع کنی وگرنه شاید با گفتن همون جمله خانمه سر کار میگذاشتت. الخیر فی ما وقع
پاسخ:
ای زری جون چقدر خوبه که به نکته ها اشاره میکنی اتفاقا خودمم بهش فکر کردم که انگار یه حکمتی توش بود که نشد حرف دلمو بزنم بعدم بیخیال شدم که این اتفاق افتاد
سلام
منم این روزای تکراریو خیلی دیدم ولی برخلاف تو الان دوست دارم همه سکوت کنن همون در حد سلام کفایت میکنه البته بیشتر دوست دارم خودم سکوت کنم اصلا حس توضیح و جوابای تکراری و اجباری رو ندارم
پاسخ:
سلام
خب سکوت که بد نیست تکرارش بده
آخه همون سلامم در کار نیست شاید اگه بود بهتر بود
به نظرم همه گرفتار این روزمرگی هستن مخصوصا کارمندا
سلام یاشل جون خوبی
اگه تو دو تا زلزله دارین ما وقتی خانواده مادریم دور هم جمع میشیم بچه‌ها خونه رو میترکونن هر دفعه یه دعوا دارن که داداش من تو راس دعواهاس 
اگه این فالگیر ها بلد بودن مشکل حل کنن مشکل خودشون رو حل میکردن 
ولی یه چیزی بابام میگفت وقتی جوون بود تو خیابون یه رمال رو میبینه اون از یه اتفاقاتی براش میگه و بابام باور نمیکنه و جالبه بعد یه مدت همون اتفاقات افتاد
این جور آدما کمن و اگه هم باشن ما پیدا نمیکنیم 
پاسخ:
سلام عزیزم مرسی تو چطوری؟
وای پس خدا بهم رحم کرده.البته شما وقتی دور هم جمع میشین زلزله میاد ما همیشه خدا زلزله خونمونه خخخخ
اکثر فالگیرا وضع خودشون تعریف جالبی نداره وگرنه به یه قرون دوزار مردم نیاز نداشتن
کاش یه رمالم از آینده واسه من میگفت خخخخ منم باور نمیکنم احتمالا
اره بابا قضیه کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی هست . من نوشتم تو وبم که به فالگیر زنگ زدم حرفهتاش جالب بود برای من فقط حرف بود و فان به چیز دیگه فکر نکردم ...تازه اون فالگیر بود . بعد اینها انرژی ندارند اونی که انرژی داره وقت میزاره ولی خداییش این فالگیره از گذشته گفتنش عالی بود ... خواستی بگو شمارش بدم ...
یک چیز یادم رفت یک دوستم زنگ زد بهش اونم گفته بود دعا مینویسم برات تو تلگراممیفرستم انجام بده موردت زودتر میاد سراغت اینقدر من خدیدم دوستم بی خیال شد ..
من مخالف دعا کردن نیستم اما اینکه چند تا چیز با مشک و عنبرو گلاب بنویسم طرف ودتر بیاد پیشنهاد بده خنده داره
پاسخ:
درسته
وای سانیا اینقدر این هفته سرم شلوغ بود که اصلا وقت وب خونی نکردم و به وب دوستام سر نزدم همکارم شدیدا کار ریخته سرم :(
تلفنی مگه میشه؟گذشته به چه درد میخوره؟آینده رو بگه یه چیزی
باشه ازت میگیرم حتما
واسه منم خنده داره واسه همین واسم اثر نمیکنه خخخخ
دوستتم چه بی خبر عروس شده :) یه ندا میداد حداقل :)
 واااااااای بچه 
منم بچه خیلی دوس دارم  هرچند گودزیلان ولی خب با ترفتدایی میشه یکم ارومشون کرد :) باید گودزیلاتر از خودشون بشی:))

یه فسقلم داریم  بچه دوستمه این کوچولوئه تقریبا دوماهو نیمشه و به شدت لپاش خوردنیه خوردنیااااااااااااااا 
اینایی که سر راهت میبینی یه احوال پرسی باهاشون بکن یه لبخند ملیحم بزن  بعد برو:) ولی اقایونو تحویل نگیر:) نه تحویل بگیر روز مرد نزدیکه  نفری یدونه جوراب بهشون بده گناه دارن:))))

عجب زن موزماری ولش کن بابا این اگه لالایی بلد بود الان خودشم خواب بود !

یکی بیاد راه صاف و صوف رو نشونمون بده چی میشه مگه ؟ هان؟ دیگه به ترکستان نریم  والاااا 

پاسخ:
زیاد باهاش صمیمی نبودم و با هم در ارتباط نبودیم
اگه یکیشو داشتی میفهمیدی من چی میگم تازه فکر کنم تو خودت بچگیات از همینا بودیا خخخخ واسه همین از پسشون بر میای
بچه دو ماهه که کاری نمیکنه بیچاره فقط خوردنیه بچه های ما راه افتادن واست راه به راه خرابکاری میکنن یعنی در ایکی ثانیه 
چشم حتما.جورابم زیادشونه خخخخ
خب اون راه صاف و صوف رو الکی نمیدن که باید سختی کشید تا بهش رسید فعلا این بازیه زمونه س
منم خبر ازدواج هر کی رو میشنوم دلم میخاد پاره پاره بشه .....
اصل حال روحیم داااااغون شده ، فکر کنم افسرده شدم ....
این دعا نویسا و رمالا رو بی خیال کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی ، والا
پاسخ:
چقدر بده که مثل این حسودا میشیم در حالیکه قلبا اینطور نیستیم
خدا خودش از این حال درمون بیاره
آره دیگه من هیچوقت ازشون نتیجه نگرفتم و نخواهم گرفت
بابا یاشلی برو خداروشکر کن از این همه ارامش بخدا من روزی یه اتفاق بد برام میفته بخدا قلبم داره وای میسته از این همه اسنرس های ناگهانی والا 
پاسخ:
راست میگی؟
چه بد 
امیدوارم از این همه بد بیاری خلاص شی
واقعا داشتن زندگیه آروم غنیمته.خدا به همه ببخشه
۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۰۸ دریا- گاه نوشته های من
شاید یه روزی از همین روزها دعای یکیمون گرفت خدا را چه دیدی:)
پاسخ:
شاید
باید الکی امیدوار بود 
آخ آخ امان از اون حس بده که میاد سراغ آدم
بعدشم آدم از خودش بدش میاد
وااای نمیدونم چرا خندم گرفت به این جریان روزمرگیه و آدمایی که تعریف کردی بخصوص اون که نون دستشه خب خنده نداره ولی باحال تعریف میکنی
در مورد اون دکتر آبیه ام جریان اون غول چراغ جادوعه که بهش میگفتن تو اگه خیلی توانایی داشتی تو آفتابه زندگی نمیکردی خخخخ
۲۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۲ ❤❤ پسر خوب ❤❤
مرسی
پاسخ:
خواهش میکنم
یاشل امشب اون پسته مربوط به پس اندازتو خوندم خب الان چقدر پس انداز داری???????راستی کادو روز مرد چی مناسبه به نطرتون??????
پاسخ:
اون پستم خیلی خوبه واسه کسیکه بهش عمل کنه 
یعنی میخواس بگم چقدر پس انداز دارم؟ زکی دهه نمیشه که.حالا یه مقدارایی دارم خخخخ
به نظر من بستگی داره اون مرد کی نسبتش با شما چی باشه و به چی نیاز داشته باشه من معمولا واسه بابام پیرهن میخرم چون هم قیمتش مناسبه هم خودشون واسه خودشون کم میخرن همیشه نیاز دارن.واسه نامزد و اینا هم نداشتم ولی خب به نظر من بهتره بفهمی چی نیاز داره همونو بخری .لباس خریدن مشکل سایز داره که اگه اندازش نباشه و یا بهش نیاد یا خوشش نیاد یکم دردسر داره.ولی مثلا یه هدیه مثل ساعت گردنبند عطر یا ... بهتره
ببخش دیر جواب دادم فکر کنم دیگه به کارت نیاد
یه کم ازادانه تر تو وبلاگت بنویس ولی رمزدارش کن. من که خود خود خود افکار واقعی ام رو مینویسم با همه بدخلقی ها و همه حرفام و همه چی....
پاسخ:
دوس دارم آخه عمومی باشه همه بخونن وگرنه رمزی کردن کاری نداره.نوشته هامم همینطوری خوبه زیاد نمیخوام خصوصی بنویسم چون حتی با رمزم احتمال لو رفتنش هست
چند کلمه حرف حساب 

قصد دارم از توانایی مهمی که در دختران وجود داره، صحبت کنم
که البته به هیچ عنوان در صحبتهام ، افکار سکسی دخالت ندارند
اینها تنها ، اعتقادات شخصی من نیست
بلکه دقیقاً واقعیاتی هستند که خیلی ها اَز اون مطلع هستند ولی قدرت و یا شجاعتِ بیانش رو ندارند
و البته دختران زیادی هم وجود دارند که در این مورد ، کاملاً بی اطلاع هستند
دختر عزیزی که تجربه میسترس رو نداره ، وقتی در ابتدا حرفای من رو میخونه 
یا ساده و بی اهمیت از این واقعیات عبور میکنه
و یا شاید هم با تَمَسخُربه این واقعیات ، تُهمَتِ بی فکری یا ضعف روحی بزنه
از این عزیزان میخوام که به دور از افکار قبلیشون فکر کنند و خودشون ، این واقعیتِ دنیایِ آفرینش رو امتحان کنند
من به عنوانِ یه پسر، واقعیات رو میگم - قضاوت با خودتون

زنانی که به دنبال تساوی حقوقِ زن و مرد هستند ، کاملاً در اشتباهند
دخداوند، در اکثر موارد دختران رو برتر از مردان قرار داده
البته یادمون باشه که جنسیت عامل برتری شخصی بر شخص دیگه ای نیست 
و این رفتار پاک و صداقت ما انسانهاست که ما رو ممکنه بر دیگری ، با ارزش تر کنه


در واقعیت ، تو وجودِ هر پسر ، یک میل قوی وجود داره که اون ، برده بودنه
برده پول 
برده هوس
برده افکاِر اشتباهِ خود بودن
و در نهایت ... برده یک دختر
ما در مورد این گزینه آخر صحبت میکنیم
البته خیلی از پسرا این حس رو کتمان میکنند
بِهِشون حق بدید که خجالت میکشند و یا این حس رو در وجودشون زندانی کردند 
اما اگه یه دختر بخواد، میتونه از این حسِ مرد استفاده کنه
و مردانِ به ظاهر قوی رو به خاک بکشه
خیلی از پسرها این حس رو به صورتِ دنبالِ دختری راه افتادن 
و مِنَّتِ اون رو کشیدن ، بروز میدند
در هر حال، پسرها همیشه منت کِشِ دخترها بوده و هستند
خیلی از دختران، از قدرتِ واقعی که خدا در وجودشون قرار داده، بی خبرند
یه دختر ، اول از همه باید خودش رو بشناسه
و بعد تشخیص بده که پسر مورد نظر ، تمایل به چه نوع بردگی داره
در هر حال میتونه یه پسر رو کاملاً رام کنه
با این تفاوت که تو دنیایِ با احساسِ پسرایی که تمایل دارند برده و یا (پا بوس) دختری باشند ، افکار شدید تری نسبت به بردگی وجود داره
این که مردان تنها و تنها میتونند افتخارِ برده دختری بودن رو داشته باشند
به پای دختری افتادن و......، یک افتخاره که به پسری داده میشه
و هر دو طرف از این حالت لذت میبرند
پاسخ:
به نظرم این کامنتتون نه به این پست ربط داشت نه به این وب 
ولی تاییدش کردم چون واسم جالب بود
البته کامنتای بعدی با اجازتون تایید نمیشن چون دیگه از حدش فراتر رفته
در هر صورت فکر نمیکنم این حس در همه آقایون باشه و حداقل به این شدت باشه
این حس فقط در اقایونی که شدیده یکم آنرمال به نظر میرسه و عجیبه 
حتی ممکنه در بعضی آقایون کاملا بر عکس این قضیه باشه از اونجاییکه علاقه به زیر سلطه بردن یه نفر که معمولا زنشونه دارن
شما هم بهتره تو وبلاگ خانواده برتر که تو لینکای روزانه م هست با سرچ کردن در مورد این موضوع دنبال مطلب بگردی که فت و فراوونه
یه سوالی؟
تا حالا شده، خواستگار یا خواستگارهایی داشته باشی که اول بهشون جواب منفی بدی یا اون ها رو از خودت برونی.
بعدش اما، پشیمون بشی و بگی کاشکی زود تصمیم نمی گرفتم. مورد خوبی واسه ازدواج می تونه باشه؟
اگه اینظوری بوده، اون زمان چرا ردش کردی و الان چرا پشیمون شدی؟
فکر کنم موضوع جالبی واسه پست بعدی ات باشه.
پاسخ:
آره بعضی وقتا
اگه همه پستا رو خونده باشی متوجه میشی
مثل پست خواستگار پر توقع یا خواستگار سمج.اوایل آرشیوم
به نظرم همون جواب اولیه درست بوده و اون حس پشیمونی مقطعی هست که میاد و وقتی دوباره طرفو میبینی و ارزیابی میکنی معمولا بازم نظرت منفی میشه.واسه من که اینطور بوده

نه منظور من پشیمونی مقطعی نبود.
پشیمونی که بخاطر این باشه شاید ملاک های ارزیابی ات خیلی خوب اون زمان نبوده.
بذار یه طور دیگه سوالم رو بپرسم.
ایا خواستگاری داشتی که بهش جواب رد بدی. اما اگه الان دوباره ازت خواستگاری کنه، بهش جواب مثبت بدی؟

پاسخ:
نه
چون همشونو اقلا یکی دو بار بعد از جواب رد دادن امتحان کردم و الان مطمئنم که حاضر نبودم با هیچکدومشون ازدواج کنم
به نظر من اگه پشیمونی بهت دست داد سعی کن بتونی دوباره تو رابطه باهاش قرار بگیری تا تکلیفت با خودت معلوم شه
اون موقع یا مطمئن میشی که میخوایش یا مطمئن میشی که نمیخوایش 
ان شالله امسال ازدواج کنیم که دیگه این حسا نداشته باشبم من که تا بوده خبر ازدواج دوست و اشنا شنیدم دیگه همه رفتن...
وای من دوس دارم تو خونمون شلوغ پلوغ سرصدا باشه باور کن اسایشگاهم به پای خونه ما نمیرسه بس سکوتههه
پاسخ:
ان شا الله 
اگه یکی باشه خوبه ولی دو تا که میشن خیلی بد میشن باور کن همون سکوتش بهتره
البته بعضی وقتا هم دلم واسشون تنگ میشه 
برام جالب بود که روزمرگیتون - یعنی هم شما و هم اونایی که اون سکانس ها براشون تکرار میشه سعی در تغییر روز نمیدن!
پاسخ:
من سعی کردم تغییر بدم دیگه
عصرا از یه کوچه دیگه که به مسیرم میخوره بر میگردم خخخ

راستی پست اخرم تقدیمی به دوستان اصفهانی هست!

مدیونی فک کنی منظورم این بوده که بروزم!
پاسخ:
ممنون امیر خان
میام میخونم
تو بعد بوقی به روز شدی جای خوشحالی داره
خوبه خداروشکر خیلی عالیه ادم پس انداز داشته باشه.اره دیر جواب دادی خخخخخخ دستت درد نکنه یاشلی بووووس
پاسخ:
خواهش عزیزم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">