ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

توفیق اجباری

جمعه, ۴ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۱۹ ب.ظ

به خاطر اینکه یکم عصبانیتم فروکش کرد تصمیم گرفتم ماجرای دیروزو بنویسم.تو این هفته بعد مدتها یه خواستگاری زنگ زد و مادرم مشخصات داده و گرفته بود.وقتی شرایطشو گفت گفتم به ما نمیخوره و عمرا زنگ بزنه.ولی از بخت بدم زنگ زدن و قرار گذاشتن.اونم کجا؟تو بهترین هتل شهر که ویژه مایه داراس.هم ذوق اینو داشتم یه بار تو این هتل قرار داشته باشم (البته قبلا با یکی از دوست پسرای پولدار رفته بودم ولی خب واسه خواستگاری نبود)هم اینکه با وجودیکه میدونستم بهم نمیخوریم نمیشد الکی ردش کنم .

ایشون از نظر شغل خیلی معمولی و تو کار یکی از پوشاک های زنونه بود ولی خب محل کار و سکونتشون تو خیابونای بالای شهر بود.گفتم حتما از نظرشون مهم نیست این فاصله طبقاتی که قرار گذاشتن.تو دلم دعا میکردم طرف زیاد های کلاس نباشه ولی دعاهام مستجاب نشد و بود.البته بازم مادرش چادری بود و خیلی هم تفاوت احساس نشد ولی خب از لباس پوشیدنشون یه چیزایی حدس زده میشد که بالاترن.من مثل یه دختر مثبت ساده لباس پوشیده بودم و اونم که انگار خیلی این خواستگاری و جدی نگرفته و به جاییش حساب نکرده با تیپی که میشه گفت مناسبه کاره اومده بود.از کت و شلوار حتی اسپرتش خبری نبود.یه شلوار کبریتی کرم و یه کاپشن مشکی نیمه بلند و زیرشم دقت نکردم ولی مشکی پوشیده بود.سنشم 1 سال تفاوت داشت خیلی سر زنده و جوون و قیافه معمولی نسبتا خوب.تقریبا میشد گفت ایراد خاصی نداشت اما اینکه چرا اونم واسه زن گرفتنش دست به دامن مادرش شده بود جای سوال داشت چون اصلا به تیپ و قیافه ش نمیخورد سنتی باشه و دنبال اینجور اشناییا.بهش میومد هفت خط باشه و حسابی دوست دختر بازی کرده باشه.

از ماجرایی که تو ماشین برادرم بینمون گذشت قبلا گفتم.وقتی پیاده شدیم و وارد شدیم تازه فهمیدم مامانم چه کرده و با این چادر براق بور و زشت عینهو زنای کولی شده و اصلا به جایی که داشتیم واردش میشدیم این تیپ آدم نمیومد.ولی هی خودمو کنترل کردم چیزی نگم هی تو خودم ریختم نشستیم تو لابی تا بیان.دختر و پسرایی که با مادراشون اومده بودنو نظاره میکردیم.چه تیپایی چه مامانایی از خود دختر خوشتیپ تر.اصلا این هتل واسه مایه دارا بود ما زیادی اونجا ساده بودیم.همیشه ما زودتر از خانواده پسر میرسیم از بسکه این پسرا بدقولن تازه خوبه ما از اون کله شهر پا شدیم رفتیم و یه ربع زود رسیدیم و اونا که با اونجا دو تا خیابون فاصله داشتن و 10 دقیقه بیشتر نمیشد 10 دقیقه دیر کردن.

وقتی اومدن با همون نگاه اول فهمیدم هیچکدوم از دعاهام مستجاب نشد و این شازده به درد ما نمیخوره.اینقدر عصبی بودم که فقط میخواستم این چند دقیقه بگذره و تموم شه.اصلا واسم نتیجه کار مهم نبود.رفتیم مثلا بشینیم تو کافی شاپ.میز خالی نداشت گفتم چه بهتر منکه میدونم با این به جایی نمیرسم کاش بیخودی خرجم رو دستشون نزارم .گفتم بریم تو همون لابی بشینیم خواهرش گفت نمیزارن بلند میکنن اخرش بعد کلی چرخیدن به همون حرف من رسیدن و رفتیم لابی یه 10 دقیقه نشستیم.چادر ضایع مادر من تو فکرم بود.یعنی این چادر به درد تو کوچه هم نمیخورد چه برسه جلسه خواستگاری.

واسه اینکه فکر نکنن منم مثل مادرمم شروع کردم به حرف زدن و چند کلمه ای راجع به خودم و کارم گفتم و به اصطلاح یه معارفه الکی و ساختگی داشته باشیم و شرو کم کنیم.اونم به همراه خواهرش یکم صحبت کردن.فکر کنم کار خواهرش بود این قرارو هماهنگ کردن از بس مهربون بود ولی کاش تفاوتا رو میدید و خودشو به اون راه نمیزد.داداشش هر دفعه که میخواست حرف بزنه یه خنده ریزی به حالت نیشخند میکرد که احساس میکردم داره مسخره میکنه ولی وانمود میکنه شاده.

ازش ادرس مغازشو پرسیدم که یه وقت بعدنا اونورا افتابی نشم.تو دلم گفتم این همه دختر میان تو مغازت خب از اونا یکیو پیدا کن به مامانت چرا زحمت میدی.بعد خودم دیدم سکوت حاکمه گفتم دیگه کافیه تا حدودی اشنا شدیم تا بلندمون نکردن پا شیم بریم و بعد یه خداحافظی کردم و با اژانس برگشتیم.تو ماشینم خودمو کنترل کردم و دیگه رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و بیرون نیومدم.صبحم با اجازتون رفتم چادر و روسری مامانمو با قیچی جر وا جر کردم ریختم جلوش که بفهمه واسه من این ابرو ریزیارو نکنه.باورتون نمیشه چند تا روسری خوشگل گرفتم تا حالا براش.چادر خوب دوختم براش. بهونش اینه شسته بودم رو بند بارون میومد خشک نشد.اگه میخواست میتونست بیاره تو با بخاری خشکش کنه اینا همش بهونه س واسه تنبلیاش واسه نفهمیاش.من رو حرفم می مونم و دیگه هیچ خواستگار سنتی قبول نمیکنم تا هر وقت که بشه.به درک بزار بمونم همینطور.میدونم اونیکه باید بخواد نمیخواد.منم دیگه نمیخوام






۹۴/۱۰/۰۴
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۳۹)

۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۳۶ دریا _ گاه نوشته های من
آره دیگه چادر را جر دادی دلت خنک شده
پاسخ:
واقعا نیاز داشتم یه جوری عصبانیتمو نشون بدم.بیخود نیست بعضیا دعوا میکنن چیز میشکنن ارامش اعصاب میاره دلشون خنک میشه
۰۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۳۸ ندا از مشهد
ترجیح میدم سکوت کنم و از این به بعد خواننده خاموش .چون صلاح مملکت خویش خسروان دانند
پاسخ:
من از شما کینه ای به دل ندارم فقط حرفم اینه چرا بعضی وقتا فکر نکرده حرف میزنیم؟
چرا به جای حرفای تکراری خودمونو جای طرف نمیزاریم و هی میایم نصیحتش میکنیم.
بارها شده حرفای تو به نظرم خوب اومده ولی بارها شده خواستی حرفتو به کرسی بشونی و یه جورایی جلب توجه کنی .این اصلا خوب نیست.من دلم میخواد دوستام مثل خودم یکرنگ باشن.اهل کلاس گذاشتنو پز دادنو ... نباشن .چون عمر دوستیم با اینجور افراد کوتاهه.خیلی زود جاذبه شونو از دست میدن برام
من حق رو به تو میدم... کاری ندارم با بقیه که نمیدونم ظاهر مهم نیست و نباید درمورد مادرت و خانواده ات اینطور بگی و این حرفا!!!!!
تو زمونه ای که عقل مردم به چشمشونه بله،ظاهر مهمه.... من خودم دارم از دست بابام میکشم... پول داره اما دلش نمیاد یه ذره،فقط یه ذره به سر و وضع خونه و زندگیمون برسه،اگه بخواد میتونه یه زندگی شیک و مرفه واسمون بسازه،چون پولشو داره،حالم از خودشو عقایدش بهم میخوره که مثلا میخواد ساده زیستی کنه،من حالم بهم میخوره ازش بخاطر ظلمی که بهم کرده و خودش نمیدونه،داره عذابم میده... خیلیا بخاطر همین ظاهر زندگیمون فکر کردن ما نداریم و بهشون نمیخوریم و گذاشتن رفتن،اگرم اومدن فقط بخاطر خوشگلی و تحصیلات و موقعیت خودم بوده،وقتی وضع زندگیمونو دیدن رفتن!! نگید کسی که بخاطر ظاهر میخواد بره همون بهتر که بره،چون همش زر مفته.... هرکسی دنبال ظاهر خوبه،نگید نه و الکی نیاید چرت و پرت ببافید و حرفای حاشیه ای بزنید.... یاشل از ته قلبم برات آرامش میخوام و واسه خانواده هامون یکم شعور و درک!! همین
پاسخ:
بلاخره یکی پیدا شد منو کامل درک کرد.یعنی فقط کسی که تو شرایط ماست میفهمه ما چی میگیم
ظاهر مهمه چون خود ما هم ظاهر بینیم همه ظاهر بینن .اول ظاهر دیده میشه بعد باطن
خدا رو شکر کسی هنوز پیدا نشده بیاد حرفای شعاری بزنه
منم واسه تو همین ارزوها رو دارم عزیزم
منم از خواستگاری و قرار آشنایی بدم میاد :(
کاش اول پسر و خونواده اش، دختر رو پسندیده باشن بعد بیان خواستگاری
اونطوری شاید دیگه این همه ناراحتی و استرس نداشتیم

در مورد قیچی کردن چادر و روسری
موافقم که چیزهای کهنه که به هیچ وجه نمی خوای پوشیده بشه رو حتماً دور بنداز
بعد برای اینکه ظاهر مامانت همونطوری که می خوای بشه سعی کن همیشه و هر جا خوب بپوشه، نه فقط برای خواستگاری و قرار. این کمک می کنه تا کم کم به این طرز پوشش عادت کنه.
پاسخ:
کاش اصلا میشد تو جلسه اول مادرا رو حذف کرد وقتی دو نفر خوششون اومد خانواده بیان وسط مثل همین اشناییای مدرن ولی ملت جنبه ندارن میگن اینا سر خود بودن 
به نکته خوبی اشاره کردی داشتم رو ظاهر خونه همینکارو میکردم که همیشه قشنگ باشه واسه مامانمم باید همینکارو کنم
اینقدر خودت رو اذیت نکن بذار برسی به سن من اون وخ می فهمی که اصولاً نباید اینجور وقتا اینقدر معذب باشی جلو خواستگارت یا با خودت فکر و خیال بکنی درباره فکری که طرف درباره ات می کنه!
اصن هر جوری دوست داشتن فکر کنن درباره خودت و خانواده ات.. کسی که بخواد از روی ظاهر قضاوت کنه صد سال سیاه برای جلسه دوم نیاد بهتره.. مادر و پدرت اینجوری بار اومدن نمی تونی عوض کنی رفتارشون رو دیگه.
اصن دایی دومی من رو می خوای برای به چشم کشیدن خانواده ات! اولین شبی که دامادش خونه شون مونده بود همچین یه گوز بزرگ داده بود جلوش و تازه دلیلی که می آورد از عملش وحشتناک تر بود: دلیل میاورد که دامادم باید عادت کنه به رفتارهای من و خانواده ام!
پاسخ:
آخه سن تو و من که زیاد تفاوتی نداره وقتی 30 رو رد کردیم دیگه تو یه مایه ایم هر دو با تجربه و ابدیده هستیم
چه دایی با مزه ای .من باشم دیگه با این رفتار خودکشی میکنم وای خیلی زشته.ولی خب هر خانواده ای یه جوره.حتما اونا با هم راحتن
واااای منم یبار یه بلوز دامن مامانم رو پاره کردم البته با دست😂 منتها لباسای مامانم نو بودن یبارم نپوشیده بود😁تو مسافرت دعوا کردیم منم پاره کردم لباساشو ! خخخ !! امشب کلی ع پستهاتو خوندم ،ایشالله خوشبخت میشی 😘
پاسخ:
چادر مامان منم خیر سرش نو بود دلی جنس بنجلی داشت ولی دلم نسوخت گفتم اگه اینکارو نکنم یادش نمیمونه که چیکار کرده
ممنون ایشالا همچنین شما
خوب خودت میگی سطح شون بالاتر بوده
پس از اول این جلسه آشنایی غلط بوده
بالاخره مادرتون یه بار این کار رو کرده دیگه از عمد که نبوده
چقدر حرص میخوری تو
بیخیال بابا این نشد یکی دیگه
پاسخ:
حالا ببینم تو چقدر حرص نمیخوری.خدایا از دست دوستان ما که اینجوری دلداریمون میدن
سلام
انشاالله خدا هرچی صلاحتونه قسمت کنه
قبلا هم عرض کردم یک هدف مهمتر برای خودتون تعیین کنید
ازدواج هدف نهایی زندگی نیست
البته جزو مهمترین مراحل زندگیه
در ضمن بهتره که داماد یکم بالاتر از عروس باشه از هر لحاظ وگرنه مشکلات بعدی بیشتر از اینی هست که الان باهاش برخورد میکنید
خانواده داماد هم باید خانواده شما رو همونطور که هستند بپذیرند
اصلا خودتون رو به خاطر خانواده سرزنش نکنید
به هرحال شما این هستید و خانواده شما هم همین طور، با گذشت زمان تغییری نمیکنه

انشالله خوشبخت بشید، موفق باشید
( حالا زیاد بد و بیراه بهم نگید دیگه قصد نصیحت نداشتم )
پاسخ:
سلام
شما احیانا حجت الاسلامی چیزی نیستید؟از این ورا رد میشید ما همه چی مینویسیما خوب نیست واستون 
متاسفانه حرفای شعاریه شما تو کت من یکی نمیره.ازدواج هدف نیست یک شـــــــــــــــــــــعار بزرگ است 
د خب مجبورم میکنید بد و بیراه بگم البته فقط تند جواب میدم دیگه ببخشید
ای وای یاشل جان.... خیلی متاسفم بابت اتفاقاتی که برات افتاده. از چیزهایی که توی وبلاگت همیشه خوندم به نظرم میاد خیلی دختر خوبی هستی، از ته دل آرزو می کنم که اتفاقات خوب برات بیفته و بالاخره پسری که لیاقتت رو داره رو پیدا کنی و آرامش بگیری.
پاسخ:
ممنون من مثل کف دست صافم ولی خب این صافی ارزشی نداره.این دوره زمونه آدم باید خرده شیشه داشته باشه 
سلام  مهم اینه رفتی داخل هتل و دیدی آیکون چشمک 
پاسخ:
خوشم میاد شما جنبه مثبت کار رو در نظر میگیری
ناراحت نباش یاشلی درکت میکنم منو نامزدمم خیلی احتلاف داریم ولی خودش خواست من ههمش میگفتم نه اون بازم اصرار میکرد
پاسخ:
ازدواج با این تفاوتا فقط در صورتی ممکنه که خواستگار مدرن باشه نه سنتی.تو سنتی همه جوانبو میسنجن ولی تو مدرن احساسی میشنو خانواده هام راضی میشن.البته اصلا خوب نیست این تفاوتا و نباشه بهتره
ایشالا تو خوشبخت شی
زیادی حساسی. طرفت باید خودت و خانوادت رو همون جوری که هست قبول کنه.
پاسخ:
درسته قبول
ولی خب مشکل اینجاست تو  90 درصد موارد قبول نمیکنه دیگه مثل الان که نکرد.برای این قبول کردن باید تلاش کرد.من تلاشمو میکنم ولی خانوادم باهام راه نمیان
یاشیل خانم بنظرم اگه اعتماد به نفستو حفظ کنی بهتره، از شما بالاتر بودن که بودن مهم اینه که شما شخصیت محترمی هستی، پول و ثروت ممکنه یه روزه از بین بره پس نمیشه بهش افتخار کرد. 
یه موضوع دیگه اینکه بهتره با تمام انرژی تو اینجور جلسات شرکت کنی و پیش قضاوتی نکنی که چون اونا نمیپسندن پس از اول بیخیال شی من خودم بابت اینجور مسائل کلی ضرر کردم، :-) 
پاسخ:
باشه
 اگه این مشکلات پیش نیاد و طرفم هم سطحم باشه اعتماد به نفسم کم نمیشه 
تا الان رد نکرده بودم ولی از الان دیگه میکنم
میفهممت...خیلی سخته خواستگارت از لحاظ مالی ازت سرتر باشه.ادم حس,میکنه غرورش جریحه دار شده..اصلا دلم نمیخاد کسی که ازم سرتر باشه بیاد خواستگاریم.من خدایی اعصاب ندارم یاشل..یکی بخاد نیشخند بزنه میزنم لهش میکنم خخ
یه چیزی.انقدر بدم میاد یکی میاد میگه ازدواج چیه! برو کلاس ,یاشگاه و سر خودتو گرم کن
مثل این میمونه که یکی گشنش باشه و بهش بگن به غذا فکر نکن!برو سرتو گرم کن!نمیفهمن که نیااااازه
پاسخ:
پس بازم من خیلی اعصاب داشتم لهش نکردم.خخخ 
من محل نزاشتم ولی خب فهمیدم معنیه خنده هاشو
دیگه اینا که اینو میگن درک و شعور به اندازه کافی ندارن تو هم خوب گفتی جملت زیبا بود
با سلام
گفته باشم من حجت الاسلام نیستم، کم کم باید به فکر چاپ رساله‌ام باشم ( البته رساله فوق ام ) !!!
در ثانی هر چیزی که تا حالا براتون نوشتم شعار نبوده به همه شون اعتقاد دارم و دیدم که میگم

من خودم به خاطر شرایط زندگی 8 سال منتظر کسی بودم ولی آخرش قسمت نشد و طرف رو دادن یکی دیگه ( خانواده شون از نظر ظاهر خیلی پایین بودن ولی پر از محبت صادقانه، من دانشجو بودم و دختر خانم کلاس پنجم داشتن ولی ازشون خوشم می اومد )
الان هم با اینکه خانواده خانومم در یک جای پایین شهر هستن ولی بسیار با محبت هستند حتی از پدر  و مادر و خانواده خودم دلسوزترن
خانومم رو هم بر اساس ایمان و صداقتش انتخاب کردم نه ظاهر و قیافه
15 ساله زندگی میکنیم ولی حتی 1 دفعه ازشون ناراحت نشدم تا حالا
مهمترین قرارمون هم از روز اول صداقت و راستگویی بوده ، همین
حتی مورد اول رو هم من همون یک هفته اول به خانمم گفتم اول ناراحت شد ولی مشکلی پیش نیومد چون قرارمون همین بود
 
در ضمن من تمام نوشته هاتون رو کامل خوندم چون دو تا دختر کوچولو دارم می خوام ببینم بعدا ممکنه طرز فکرشون با توجه به زمانه ممکنه چی باشه

با تشکر

موفق باشید
پاسخ:
سلام
خدا رو شکر
ولی خب بازم چند تا پیرهن بیشتر از ما پاره کردین ظاهرا .ولی نمیدونم چرا اصلا و ابدا نمیتونم بعضی از حرفا رو باور کنم اونم اینکه شما در طول 15 سال زندگی 1 بارم از خانمتون ناراحت نشده باشید.نکنه فرشته اید شما؟والا به خدا باورش مشکله
امیدوارم دختراتونو درست بار بیارید ولی نسل اونا خیلی با ما فرق میکنه اینجوریم نمیشه فهمید دنیاشون چطوریه
به همچنین
عزیزم نمی دونم چرا وقتی خوندم اشک هام سرازیر شد اصلا منظورم این نیست دلم سوخته یا هرچیز دیگه ای . به سادگی مادرهامون فکر میکنم مادر خدا بیامرز منم اینجوری بود همیشه باید داد وقال میکردم تا خوب بپو.شه حرفش هم این بود مهم تویی که همه میخواند اخه یکی نیست بگه مادر من اونها میخوان فامیلشون هم مثل خودشون باشه امان از دست این مادرهای ما . کار خوبی کردی اره کردی منم یک بار لباسهای مامانم ریختم تو سطل اشغال خودم دوباره خریدم براش . ولی اون مزخرفها رو دیگه ندیدم کامل خیالم راحت شد ..
پاسخ:
ای وای ببخش یاد مادرت انداختمت.نمیدونم چرا انگار همه به نوعی تجربه منو داشتن.خیلی طبیعیه .علتشم تفاوت نسلهاست.ولی کاش فاصله سنی مادر و فرزند زیاد نبود که این مشکلات باعثش نمیشد
منم پاره کردم که دیگه نتونه بپوشه ولی خب بخرم براشم قایم میکنه نمیپوشه
الهی.... یاشل انشاالله یه بخت خوب در انتظارته
اگه کسی تو روبخواد به لباس وچادر ووضعیت خانواده نیست
امیدوارم هر چه زودتر بیای واز نامزدی وخاطرات شیرینش بنویسی
پاسخ:
ممنون
ولی باور کن اینا هم مهمه 
شایدم هنوز کسی منو نمیخواد حتما همینطوره
اره خواستگاری ما مدرن بود ولی خونواده ها با نحوه ی اشنایی و واسطه ای که نامزد دوسته من و دوسته نامزد منه هم مشکل دارن بابا دیوونمون کردن خداوکیلی اقا اصلا به اونا چع ربطی داره نحوه ی اشنایی چی بوده مهم اینه همو میخوایم ولی مادرش نمیفهمه یک هفت خطیه که نگو باعث شد نامزدم از خونه قهر کنه بره دیگه خودت حساب کن چه زبون نفهمیه
پاسخ:
دیگه اینا جز فرهنگ سنتیه خانواده هاست باید از اول جور دیگه وانمود میکردین که نفهمن با هم در ارتباطین.
یه نقشه ای ردیف میکردین که تابلو نباشه
حالا ایشالا که خیره و سر میگیره
خخخخخ از دست تو.
میدونی ادم از سادگی مامانش هم حرص میخوره وهم دلش میسوزه واسه سادگی مامانش که چرا مثه بعضی زنها 7خط نیس.
اگه بعضی مامانا به ظاهرشون اهمیت نمیدن دلیلش شلختگی نیست فقط وفقط سادگیه.
اول زندگی مشترک همون موقع اشنایی،  متوجه تفاوت فاحش تیپ ولباس پوشیدن مادرشوهر وشوهرم با مامانم اینا،شدم. امابعد یه مدت برام عادی شدن .مادرشوهرم بسیار خوش سلیقه وخوش لباس بود خدابیامرز خیلللی زیاد به سر و وضعش ونوع عطرش اهمیت میداد مثلا برای رفتن به یه جشن یا مهمونی از روزی که دعوت میشد فکر میکرد که باید چی بپوشه و....  
تازه تو کارمنم دخالت میکرد که مبادا چیزی بپوشم که شیک نباشه وازم در مورد طلا وجواهری که میخواستم استفاده کنم میپرسید....
اوائل برام رفتاراش ازار دهنده بود ولی عادت کردم سادگی مامانم تو خون من هم هست. فقط سعی میکنم از نظر دخترم شیک ومرتب باشم وهرجا که میریم از دخترم نظر خواهی میکنم. وموقع لباس خریدن از همسر ودخترم نظر خواهی میکنم .گرچه خودم خوش سلیقم ولی سادگی رو ترجیح میدم.
پاسخ:
درسته قبول دارم از سادگیشه غیر از این نیست.اصلا این با سادگیشون در ارتباطه وگرنه به ظاهرشون اهمیت میدادن تا بهتر دیده بشن
خوبه شما با این تفاوتی که خانوادت داشتن وصلتت سر گرفته باور کن همشهریای من اینقدر ظاهر بینن که خیلی به ندرت از این اتفاقا میفته همشون به وضع ظاهر و تجملات اهمیت میدن اینجا از این خبرا نیست
اما تو خوب بوده که از مادر شوهرت یاد میگرفتی 
پس دخترت مادرته خخخ 
سادگی در تیپ میتونه همراه با شیک پوشی باشه .سادگی همیشه معناش بد نیست
سلام  وای یاشل اگه می مردم تقصیر شما وکامنت  مضراب بود
موقع خوندن کامنت ها داشتم لقمه می خوردم  آنقدر خندیدم که لقمه پرید تو گلوم
پاسخ:
اا خانم اعظم به ما چه خب شما موقع وب خوندن چیز نخور خخخخ
وای یاشل من عیییییین سونام بابای منم دااااغون میگرده ماشالله محلمونم که آشغال دونیه .... متنفرم از الین وضع ...
من جای تو بودم چادر و روسری پاره نمیکردم کلی داد و بیداد میکردم واقعا این چه کار زشتی بوده مادرت کرده ؟ من که هفت پشت غریبه ام دارذم از عصبانیت میترکم .... واقعا کار زشتی کرده واقعا .... متاسفم برای خودمون که پاسوز آدمای این مدلی شدیم:'( 
پاسخ:
بیچاره سونا فکر کردم سونای واقعیو میگی.این دخترم با این اسمش خندوندمون
پاره کردم چون زیاد با ارزش نبود و خواستم یادش بمونه که دیگه تکرارش نکن دیگه نتونه بپوشه.آخه روسریه کهنه و چادر بور زشت چه ارزشی داره؟یه بار هزار بار نمیشه
خوشم میاد درکم میکنی.تو کاملا تو شرایط من هستی و واسه همینم میفهمی چی میگم
اشکالی نداره پدر مادرم در برابر فرزندش مسئولیت داره همینکه بیشتر پا به بخت ما میزنن خدا ازشون نمیگذره.فکر کردن همش یه طرفه س؟ نه بابا الان اونا صد برابر ما مسئولیت دارن هر گناهی ما بکنیم به گردنشونه
۰۶ دی ۹۴ ، ۲۱:۲۶ خاتون بانو
چه باحال من عاشق اون لحظه ام تو با قیچی رفتی سراغ چادر و روسریه مورد نظر :)
فدا سرت . 
خیلی ها پولدارن و بافرهنگ و از اون طرف خیلی از پولدارا   بافرهنگ نیستن. کاش این آداب و معاشرت را بعضی از این پولداران محترم می توانستند یاد بگیرند.

بنظر من فرهنگ مهم تره تا پول . ان شاءالله یه بافرهنگ عاشقت بشه :)
پاسخ:
اون لحظه اصلا قشنگ نبود عاشقش نباش
درسته همه جور آدمی هست .اونا رفتار خاصی نداشتن شاید منم اگه جای اون پسر بودم از تیپ ناجور مثلا اعضای خانواده ش خندم میگرفت.نمیتونم بگم اونا بی احترامی بهم کردن ولی خب مشکل ما بودیم نه اونا.اتفاقا خواهرش و مادرش بسیار خاکی و مهربون بودن واقعا دختری به مهربونیه خواهرش تو برخورد ندیدم تا حالا.خوش بحال عروسی که نصیبشون میشه
ممنون عزیزم
منــم خیـلی رو ظاهر خودم و اعضای خانوادم حساسم!البته اون بنده خداها معمولا لباسای خوب میپوشن ولی من زیادی حساسسسسم!!! بعد وقتی هم ب مامانم غر میزنم میبینم ناراحت و پکر میشه خیلی دلم میسوزززه...طفلی دیگه هرموقع میره خرید منم میبره ک نظر بدم براش!
بنظرم اون پسره هم خودش لباس بدی پوشیده!!!
نمیدونم....شاید اگه این اتفاق برای من میوفتاد رفتار بدتری میکردم!!!هرچند که ته قلـــبـــــم معتقدم هیییییچ چیزززی تو دنیا ارزش اینو نداره که دل عزیزامو بشکونم!اما خیلی وقتااا با حساسیت بیش ازحدم، ناراحتشون میکنم!...بیشترین دلیلشهم اختلاف سنی بین بچه با پدر و مادر هست دیگه ...کلی فاصلس!
پاسخ:
برو خدا رو شکر کن اونا خوب میپوشن دیگه غمت چیه.حتما پدر مادرت جوونن.
لباس پسره واسه محل کاری خوشتیپ بود ولی واسه خواستگاری مناسب نبود نمیدونم بخاطر سردیه هوا بود ؟آخه همون روز شانس من شدیدا سرد شد و بارونی.شایدم زیر کاپشنش کت پوشیده بوده من ندیدم
منم میدونم که نبادی باهاش بد رفتاری کرد تازه من بچه خوبم تو خانواده ولی خب بعضی وقتا به قول خودت کارد به استخون میرسه
سلام یاشل جان،همدردی میکنم باهات.این پدر ومادر هستن ک با کارهاورفتارشون فرزنداشونو خوشبخت میکنن یا بدبخت،متاسفانه خعلی از پدرومادرای سنتی اینچیزا رو نمیفهمن ویا با فرق گذاشتن حق بقیه رو پایمال میکنن،من هم قربانی همین بی فرهنگیام و متاسفانه سعه صدر تورو نداشتمو تن ب ازدواج اشتباه دادمو اونام فقط تماشا کردن .ونتیجه این شد ک تو15سال از زندگیم سختیای خیلی زیادی کشیدم  واقعا از نظر مالی تو مضیقه ام الان ک35سالمه چیزی ندارم وباید تا اخر عمرم حسرت ابتدایی ترین چیزارو بخورم
پاسخ:
سلام
چقدر دوستای همدرد دارم آخی
خوب شد از این معضل اجتماعی نوشتم 
چقدر سخته که آدم چوب کار یکی دیگه رو بخوره و به خاطر رفتار غلط یکی دیگه تاوان بده.میفهمم شاید تو شرایطت نباشم ولی مسبب خیلی از عقب افتادنای ما از زندگی همینا هستن.
حالا 35 سالم هنوز سنی نیست سعی کن بازم نا امید نشی و تلاش خودتو بکن واسه پیشرفت در زندگیت.قرار نیست تا اخر عمر همینطوری باشی
سلام 
من تا حالا برات نظر نذاشتم
بلد هم نیستم نسخه ببیچم
از امید الکی دادن هم خوشم نمیاد
پدرو مادرتو که نمیتونی عوض کنی. حتی در آینده با کسی هم که هم سطح خودت باشه ازدواج کنی مشکلت بیشتر میشه چون بعد از ازدواج نقش خانواده ها بیشتر میشه و رفت و آمدو... مگر اینکه از اون شهر بذاری بری
شاید باید به یه آینده متفاوت تر نگاه کنی؟ شاید بدون ازدواج و یا ازدواج دیر تر. الان شرایط تورو خیلی ها دارن. دختر هایی که سی رو رد کردن و مجردن. به هر حال با خودته که بخوای انتظار بکشی و اعصابتو خورد کنی و عمرتو کوتاه تر یا اینکه بپذیری و زندگیتو بکنی با استرس کم تر. 
موفق باشی.
پاسخ:
سلام
پس این توفیق اجباری نصیب شما هم شد نظر گذاشتی
اتفاقا همون موقع عصبانیتم به اینکه از خانوادم دور شم فکر کردم ولی این فکر واسه کسی عملی میشه که پول داشته باشه و بتونه تنها رو پای خودش وایسه ولی من تو شرایطی هستم که نمیتونم .پس تحمل میکنیم
شما هم موفق باشی
درسته یاشیل جان الان کاری و شروع کردم ک خداروشکر جای پیشرفت داره ولی یمدتی زمان میخاد 
پاسخ:
خدا رو شکر
نا امید نباش حتما پیشرفت میکنی مهم تلاش و اراده آدمه
یاشل جانم...می فهممت!
من تا به حال درگیر این مسائلی که گفتی،اینطور خواستگاری ها و آشنایی ها نبوده ام...
اما فکر کنم بهتره با مامانت بیشتر حرف بزنی...به هر حال مامانت تا ابد مامان تو باقی میمونه...چه با آبروت بازی کنه،چه نکنه!
اگر کسی واقعا مرد زندگی باشه،تو رو انتخاب میکنه! نه چادر مامانت رو...مطمئن باش.
مهم اینه که تو حرفی برای گفتن داشته باشی که مطمئنا داری عزیز جانم
پاسخ:
خوبه که تا حالا نبودی پس
مامانه من تغییری نمیکنه فقط باید دیگه قبل از هر قرار و جاهای اینجوری خوب تیپشو کنترل کنم که دیگه این اتفاق نیفته این دفعه بعد از مدت زیادی رفتیم واسه خواستگاری واسه همین از دستم در رفته بود چکش کنم ببینم ناجور نیاد 
حرف که چه عرض کنم نمیدونم شاید داشته باشم شایدم نه
یاشل، حالا الان من یه سال و اندیه که با یه پسری دوستم،وضع مالی و سطح خانواده شون خیلی از ما بهتره،مثلا مسافرت مامان باباش مسافرتای خارجیه.... خودش میگه دوسم داره و عاشقمه،منم دوسش دارم، اما واقعا روووووم نمیشه اونا بخوان با اون همه ادعا بیان خونه ی ما، ما تو یه خونه ی 60 متری کلنگی تو یه محله ی داغونیم.... نمیدونی چقد گریه میکنم شبا،بابامم آدم نیست که درد منو بفهمه، من توقعم بالاس،نمیتونم به سنتیای هم رده ی خودمون قانع شم،بعدم دلم پیش اینه.... به نظرت چیکار میتونم بکنم؟؟ اصلا پسره خودشم پای همه چیز من باشه مطمئنا خانواده اش بیان اینجا رو ببینن مخالفت میکنن دیگه:(((( البته خانواده اش عکسای منو دیدن،بعد از ظاهرم فکر میکنن منم یکی ام مثل خودشون و یه خانواده ی خفن دارم، ولی خوب واقعیت زندگی من اونجور نیست که تو ظاهر نشون میدم.. انقد ذهنم درگیره که نمیدونم چیکار کنم، همش فکر میکنم مامان باباش اومدن تو این خونه میخوام از خجالت خودمو خفه کنم،اصلا تصورشم عذابم میده
برام دعا کنید بابام سر عقل بیاد:((
پاسخ:
نگران نباش فقط در یه صورت میشه اینجور ازدواجا رو داشت که مثلا اونا بالاتر باشن تو پایین تر که طرف دلش پیشت گیر باشه و تو هم ظاهرا کارتو خوب بلد بودی و گیرش انداختی پس نگران چیزی نباش اگه خودتو میخواد با خانوادتم کنار میاد فوقش باید یه مدت اول زندگی قید خانوادتو بزنی و کمتر رفت و امد کنی تا دلخوری و بحث پیش نیاد.بعد از مدتی رفت و امدا از سر گرفته میشه.فقط باید تنشایی که از این ازدواج نا همسان و نا برابر اتفاق میفته رو بتونی تحمل کنی
منم دلم میخواد کسی که هم سطح خودمه و قطعا از خانوادم بالاتر رو پیدا کنم ولی خب تو خواستگاریه سنتی اکثر اوقات اون بالاتره نظرش منفی میشه و جور نمیشه .
وای مضراب یعنی همه ی کامنت ها یه طرف، کامنت تو یه طرف. اصلا فکر کنم اگر مسابقهی کامنت برتر میذاشتند، این کامنت برنده میشد. هنوز یهو یادم میافته خندم میگیره:((((((
یاشل جان خوب کردی پاره کردی، فقط به یه دلیل، اینکه اعصابت خورد بود و به هر حال باید دلت خنک میشد. میدونم برات نپسندیدن یا پسندیدن اونها مساله نبوده بلکه بی فکری مامانت تو رو شاکی کرده.
یاشل نمیدونم چرا فکر میکنم باز زنگ میزنند و قرار صحبت بعدی را میذارند!!!
پاسخ:
درسته این مضراب خانم خیلی شوخ و رک تشریف داره خودمم خندم گرفت از نوشته ش
واقعا خوب فهمیدی منو.اصلا پسندیدنشون برام مهم نبود چون دیگه زیاد این خواستگاریا رو جدی نمیگیرم و برام بی معنی شده
هنوز که نزدن.اگه میخواستن تا حالا میزدن.من واسه پسره آش دهن سوزی نبودم.بهتر من واسش هست چون اون هیچ ایرادی نداشت و ظاهرشم امروزی بود.دلم نمیخواد زنگ بزنن
۰۹ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۶ مش قولوم میرزا خان
دلم کباب شد خره برات 
باید مفصل راجب ی موضوعاتیه باهات حرف بزنم 
پاسخ:
خره؟؟!
 لوس
 آبرو همشهریامونو نبر
باشه بفرما گوش میدم

سلام عزیزم...حالا ما مشکل برعکس شما رو داریم. مادرم از من خوشتیپ تر امروزی تر ودارای لباس های بیشتر و من به دلیل بی حوصلگی یه چندین لباس دارم چندساله اونا رو میپوشم. 
پاسخ:
سلام خانومی
وای جدی میگی؟
آخه چرا؟ مگه جوون نیستی؟منکه هر چقدرم ناامید و دل مرده باشم بازم به ظاهرم در حد نیاز میرسم همین به زندگی امیدوارم میکنه اصلا خرید بهم روحیه میده.اینجوری نباش .بر عکسش خیلی کمه
الان می فهمم مامانمو چه حرصی دادم که با لباس کهنه رفتم تولد:(
برم ازش معذرت خواهی کنم.
می گفت دلم می سوزه که واست لباس خوب خریدم و نمی پوشی!!
پاسخ:
از دخترای جوون بعیده اینکار
پس بر عکسشم وجود داره نه؟
وای خدای من اصلا باورم نمیشه یه دختر راجب خونوادش اینطوری حرف بزنه . بالاخره مادرته باید احترامشو نگه داری . هر چی تو باهاشون بد زبون تر باشی اونا هم باهات لجبازی می کنن . این حق مادری نیست که یه عمر بزرگت کرده . احترامشونو نگه دار و بهشون محبت کن.
سلام جالبه پس فقط من نیستم ک با عقاید سنتی مادرم مخالفو در حال مبارزه ام!!! نمیدونم اگه شمام مث من دهه شصتی باشین عجیبم نیس ک . .موندم چرا پسرا با دوس دخترشون ازدواج نمیکنن ولی حاضرن با دوست دیگری ازدواج کنن ؟!!!
پاسخ:
درسته امان از این دهه شصتیا که مادراشون ماله نسل قدیمن و خیلی باید باهاشون جنگید تا به زمونه برسن
اوه منم همین سوالو دارم مخصوصا تو شهر ما که اینقدر پسراش تعصبی و مذهبین که اکثرشون حاضر با ننه شون برن خواستگاری دختری که نمیشناسنو بگیرن ولی با دوس دخترشون ازدواج نکنن.بعدم به دلیل همین عدم شناخت مصایب بعدی براشون اتفاق میفته
یه روزی...
یه جایی...
یه جوری...
یه کسی...
صبر داشته باش،  صبر داشته باش
پاسخ:
ممنون 
صبر دارم صبر دارم.فکر کنم ایوب زمانه من باشم
۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۴ محمد صالح وکیلی
یعنی پس چرا این مصائبی که ازش حرف میزنین، کم تر شامل ازدواج های قدیم پدرو مادرهای خودمون بود که زندگی عالی و گرمی هم دارن؟! چرا یک طرفو کاملا می کوبید و از یه طرف طرفداری میکنین، یعنی معتقد هستین که ازدواج سنتی کلا بده  و ازدواج حاصل از مدتی دوستی بین دختر و پسر خوبه؟
پس نظرتون راجع به مقایسه آمار طلاق فعلی با گذشته چیه؟!
۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۳۲ محمد صالح وکیلی
ضمنا در پاسخ به بقیه دوستان، به نظر من (به عنوان یه پسر که تو محیط پسراس میگم) پسرها تا وقتی اهل دوست شدن با دخترا هستند، هرگز به فکر ازدواج باهاشون نیستن، چیزی که دارم به عینه هر روز میبینم، و بماند که براشون هدفو اهداف این دوستی چیه
وای خیلی باحال بود . ببین تو که واست مهمه مثل من کن من خودم هروقت این مراسما بود از قبل خودم لباسای مامانمو انتخاب میکردم البته مامان من بنده خدا از من شیکتره ولی مامانا بعضی وقتا یهو گند میزنن. منم واسه همین مامانمو که موهاشو ارایششو میکردم تاه خودم شروع میکردم .تازه واسه یه بار که خواستگار داشتم مامانم یه کت شلوار پوشید بعد بله برونم شد حدود 7 ماه بعد انقدر اون کت و شلوار خوشم میومد به مامانم گفتم مامان خیلی خوبه بپوش. باز پوشید بعد یه هفته یادش افتاد تکراریه ای فحش خوردم ای فحش خورماااااااااااااا
پاسخ:
راست میگی دیگه باید حسابی حواسم بهش باشه که به قول تو گند نزنه
تقصیر بیخیالیه خودم بود
خخخ
بازم خوبه مامانت کت و شلوار میپوشه و خودشم میفهمه تکراریه خخخخ
من باید بیش از اینا مراقب مامانم باشم 
در مورد مامان باباهامون اینجور نگیم بالاخره احترامشون واجبه
توکل به خداوند ان شا ء الله همگی خوشبخت بشیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">