ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

پسرک روسری فروش

يكشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۹ ب.ظ

نمیخواستم موضوع این پست با پست قبلی در ارتباط باشه و دوباره بحث اون داستان باز شه ولی خب هیچی دیگه به ذهنم نرسید بنویسم.

یه زمانی حدودا سه یا 4 سال پیش من از سر یه فلکه ای که نزدیک خونمونه و مرکز خرید هست رد میشدم که از یه دست فروش لب سکوی مغازه ای یه روسری سفید خریدم.بعد رفتم خونه و سرم کردم دیدم ماستم کرد اصلا بهم نیومد رفتم گردنمو کج کردم گفتم آقا عوض میکنی؟ گفت بله و من یه صورمه ایشو خریدم که چون پوستم سفیده خیلی بهم میومد. قابل ذکر می باشد که روسری مذکور از این شال ساده ها بود.

 از اون روز من هر موقع روسری و شال میخواستم از این آقا میخریدم تا اینکه گذشت و من شدم مشتری ثابتش چون قیمتاش مناسب و منم که دانشجو و بی پول و مسیرشم سر راهم بود .یه بار که رفتم خرید دیدم خودش نیست و یه پسری به جاش نشسته انگار شاگرد گرفته بود شاگردش از من کوچیکتر به نظر میومد بعد من یکم کشش دادم تا روسریو بخرم دیدم شاگردش میگه همکارم میگه باهاش دوست میشی؟پقی زدم زیر خنده .همینم مونده بود با یه دست فروش دوست شم.منکه این همه پسرو مچل خودم میکردم حالا بیام با این؟ خیلی به کلاسم بر خورد البته تقصیر خودم بود اینقدر میرفتم و میومدم طرف فکر کرده بود خبریه و دنبال بهونم نمیدونست من از صبوریش تو انتخاب روسریام خوشم میاد چون اینقدر طولش میدم خرید کنم که دنبال فروشنده های صبورم.

خب بهش گفتم نه و دیگه کمتر اونورا افتابی میشدم و یا اگه میخواستم از جلو بساطش رد بشم سرمو مینداختم پایین و تند میرفتم.یه بارم که مجبور شدم برم سراغش گوشیشو جلوم در اورد و شروع کرد به حرف زدن که یعنی من دوست دختر دارم خخخخ.منم گفتم خدا رو شکر یکیو پیدا کردی.البته از این پسر اروم و مثبتا بود و به نظر میومد چند سالی ازم بزرگتر باشه.

خب این ماجرا گذشت و گذشت تا اینکه یه بار مثلا بعد 1 سال رفتم دوباره ازش روسری بخرم چون فکر میکردم دیگه اون موضوع تموم شده و دلیلی نداره ازش خرید نکنم چون چیزی که میخواستمو داشت رفتم اونجا دیدم شاگردش هنوز هست و خود پسره ظاهرا مغازه روبروی بساطشو گرفته بود و شلوار لی فروشی باز کرده بود .گفتم به به پیشرفت کرده.شایدم از اول اونجا رو داشت نمیدونم ولی من فکر میکردم فقط روسری میفروشه.تا اینجای کار مشکلی نبود با شاگردش حرف زدم و گفت هنوز شماره نمیدی بهمون؟ گفتم نه .بعد یهو دیدم پسر مثبت و مهربون قصه مون از مغازش به همراه یه عدد پسر 3-4 ساله به بغل اومد بیرون گفتم خدایا درست میبینم یا اشتباه؟شاید بچه خودش نباشه.وقتی رفت از شاگردش پرسیدم بچه خودشه؟ گفت آره.گفتم یعنی این متاهل بود و به من پیشنهاد دوستی داد؟گفت آره.گفتم چرا اونوقت؟گفت حتما مشکلاتی داره تو زندگیش.گفتم چه ربطی داره؟

بعد یه پسری هم تو مغازش فروشنده بود گفت اینم برادر خانمشه.گفتم خوبه برم ابروشو ببرم پیش برادر زنش؟گفت نه نریا.گفتم باشه ولی بهش بگو کارش خیلی زشت بود .گفت باشه.بعد از اون گفتم خدا یه چیزی میدونست که من بازم با این ارتباط نگرفتم هرچند من مجردم بود دلیلم چیز دیگه ای بود و اصلا از این پیشنهادا استقبال نمیکنم ولی خب بازم یه جریان عجیب دیگه تو زندگیم اتفاق افتاد.بعد از اون بازم رفتم و ازش خرید کردم جالب بود با شاگردش راحتتر از خودش بودم و با خودش خیلی سر و سنگین و متین حرف میزدم و به روی خودمون نمیوردیم که چی گفتیم و شنیدیم و خیلی عادی چند بار دیگه هم ازش خرید کردم .امشب اتفاقا نزدیک مغازش رفتم واسه همین یادش افتادم ولی خب خدا رو شکر دیگه نمیرم ازش خرید کنم حوصله شو ندارم .

اگه کوتاهه بازم بزارید به پای خستگی .انشالا جمعه حسابی بنویسم




اگه فحشم نمیدید باید بگم قیافشم به همین پسره خیلی شبیه بود 


خخخخ



۹۴/۰۹/۲۲
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۱)

فحش که سهله باید بزنیم بکشیمت :))
پاسخ:
واا چرا آخه؟دلت میاد؟
باز بگو کار خدا بی حکمته
نگاه خام نشدی چه سودی کردی
فکر کن طرف کنار برادر زنش و با وجود متاهل بودن بازم ...
نگاه بزنم طرف رو بکشما
پاسخ:
حالا خون خودتو کثیف نکن مردای حالا خیلی بی هوا همه کاری میکنن اصلا انگار نمیترسن از زناشون واسه همینه قصه خیانتاشون زود لو میره
۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۹ ❤❤ پسر خوب ❤❤
سلام این که خوشکله! قبول میکردین!
پاسخ:
سلام
آره خـــــــــیلی
مردک پرو پرادعا !!! اعتماد به سقف اینا رو نمیدونم چطور میشه تحمل کرد !!!
میدونی وقتی گفتی بچه به بغل بود یهو بفکرم رسید اوه ببین چه مثبتی بوده کارو بارش خوب شده زنم گرفته زود اما زهی خیال باطل ...
دیگه باید از هر مدل مردی ترسید چه پولدار چه بی پول !! چه شاغل چه بیکار ...


هییی روزگار ..
پاسخ:
اگه بچه ش کوچیک بود میشد این فکرو کرد ولی بچه حدود 4 سالش بود یعنی قبل من زن داشته
اره به نظرم تو این مورد کاری به پول و اینا نداره باید ذاتشون درست باشه.البته شغلشونم بی تاثیر نیست.شغلی که با دختر بیشتر در ارتباطه بلاخره تاثیرشو میزاره
خخخخخ ادم به این پررویی نوبره والا
پاسخ:
بله خخخیلی
۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۳:۰۹ مش قولوم میرزا خان
واقعا چ وضعی شده لجم گرفت :/
پاسخ:
دیگه زمونه ما هم این شکلی شده خدا بخیر کنه
زمانه خیلی خراب شده. خدا صاحب زمونه رو برسونه.
پاسخ:
ایشالا
من اصلا تعجب می کنم تو چطوری بحث می کنی با چنین آدمی. کسی که متاهله و پیشنهاد می ده به کسی با حرف تو فکر نمی کنه کارش اشتباهه! حرف هم می زدی آدم بده میشدی! همه می گفتن کرم از خود دختره بوده لابد!
پاسخ:
با خودش که بحث نکردم با نوچه ش بحثیدم اونم خیلی کوتاه و در حد دو کلام نه که وایسم به صحبت 
اینجور حرف زدنا عادیه همینطور که راجع به روسری میحرفیدم این صحبتا هم میشد تابلو نبود 
از این داستان نتیجه میگیریم که روسری فروشی شغل خوب و پر درامدیه که میشه باهاش مغازه هم خرید.

ادم باید نکات مثبت رو بببینه!بعله!
پاسخ:
تو هم دنبال نکته هستیا.اینقدر پر درامد نیست که مغازه بخره ولی فکر کنم اجاره کرده بود .شغلای ازاد درامدش بد نیست
اینا هیچ مشکلی تو زندگیشون ندارن.. فقط به شکل ناجوری تنوع طلب هستن!
پاسخ:
درسته با حرفت موافقم.همشون میگن رنمون فلانه بهمانه روزای خوشیشونو یادشون رفته
سلام
چطوری یاشیل جان؟ خیلی انگار عقب افتادم از وبلاگت!! اخه هی میای مثلأ رو پستت مینویسی بحث و جنجال! من میخونم میگم چی شده ؟ چرا من چیزی نمیبینم پس؟!!خخخ
شما هر جا میری انگار باید یه چیزی رو تجربه کنی هااا!
چند وقت پیش به یکی از دوستان زنگ زدم و حرف میزدیم؛ حرف ازدواج شد میگفت الان و با دنیای الان ازدواج نکردن یه درده و ازدواج هزار درد.... خیلی بیراهم نمیگفت!
اما خب من همیشه به یه چیز معتقدم اینکه همیشه هرطور باشی یکی در اندازه خودت نسیبت میشه؛ منظورم یکی با کم و کاستی‌هایی در حد خودت!
آها یه چیزی هم دقت کردم سورمه ای بودن بود! :/
[گل]
پاسخ:
سلام خوبم
تو هم نبودی چند وقت
خب بحث تو کامنتاشه پست خودش جنجالیه میان کامنت بحث دار میدن 
خب ادمیزاد پر از تجربه س دیگه.منم سعی میکنم مهماشو بگم.
صورمه ای بودن یعنی چی اونوقت؟
۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۴ دریا _ گاه نوشته های من
بد نیست خوبه خخخخخخخخخخ
پاسخ:
جدی؟پس تو پسندیدی خخخ مبارکه
خخخخ تو شانسمون یاشل ....
متاهل ! دست فروش ! با احازتون بد قیافه!!!! یعنی کلکسیونی بود برا خودش
پاسخ:
والااااا
البته قیافه ش بهتر از این عکسه بود ولی خب گفتم شبیهش بود ولی در واقع ایشون خیلی مورد اکازیونی بودن خخخ
سلام بر یاشل!

": )

کم پیدایی؟نیستی؟کجایی خانم؟!
پاسخ:
سلام.میدونم خیلی وقته نرسیدم به وبلاگ دوستام سر بزنم ایشالا از هفته دیگه وقتم ازاد میشه میام وبتون
سلام خوشگله
خوبی
من ویدا هستم با ادرسی جدید.دیگه حوصله اون پرشن بلاگ درب و داغونو نداشتم.انگاری خونه کلنگی شده بود.هر روز یه جاش ایراد میکرد.خوبی؟ چقد بلاگ خوبه!خوشم اومد!
راجع به اون پست خیانت هم بگم تو دیگه یا زیادی منطقی هستی یا زیادی بی احساس!! کمتر کسی بتونه بعد خیانت زندگی کنه!!ولی اگه بتونه با خودش کنار بیاد به نظر منم بمونه بهتره.بگذریم.
این روسری فروشه هم یکی مثل هزاران عوضیه دیگه!


پاسخ:
سلام جیگر.خوبم .اعتماد به نفس میدیا خخخ
شناختم ما فعلا یبه دونه ویدا داریم.خوب کردی اومدی قدمت به چشم صفا اوردی به بلاگ خخخ
بلاگ واسه کسیکه از شلوغی بدش بیاد بده چون اون سادگیو نداره ولی اینهمه امکانات ارزششو داره
من هر دوتاشم هم منطقی هم بی احساس البته بی احساس نبودم شدم.من تو رابطه هام دو سه باری خیانت دیدم و شاید به همین خاطر هم واسم عادی شد هم احساسمو کم کرد
روسری فروش و مهندس و غیره نداره از هر قشری میتونه باشه
چی بگم !!!
پاسخ:
هر چی دلت میخواد اعظم جون

ووییی یاشل جون!!!!!
یعنی دلم میخوسات خفه اش کنم اگه حای شما بودم...
مردک پر رو...حالا روسری فروشیش و این که به خودش همچین اجازه ای داد به درک....از اینحاش بیشتر لجم گرفت که زن داشت و بچه!!!!!!!!
مردک پرروووو.....ایشالا همه مو هاش بریزه و کچل بشه و پول نداشته باشه مو بکاره(ایکون فاطمه خیلی عصبانی)
پاسخ:
اووه چقدرم عصبانی.منکه دیگه از بس از این مردا دیدم برام عادی شده.البته نه که همیشه ببینم ولی خب به مواردی برخوردم که شاید اونقدرا واسم عجیب  نباشه.اولین باری که یه مرد متاهل بهم پیشنهاد دوستی داد تا چند ساعت تو شوک بودم هنوز یادمه.
اوه یاشل این بلاگ چه باحاله!

نمیدونستم اوضاع بلاگ فا! اینفدر درب و داغون شده!
http://help.blog.ir/
پاسخ:
بله کسیکه بلاگ نباشه خیلی ضرر میکنه چون بی نظیره
خدا نکشتتت دختر
کلی خندیدم مخصوصا به عکسه
چه اعتماد به سقفی داشته با زن و بچه باز چشمش دنبال دختر بازی بوده
پاسخ:
ااا انگار این کامنتا جا مونده جواب ندادم
مردا همشون اعتماد به سقف دارن بیخود و بی جهت والا.منم گذاشتم تو کاسش
میگم این نظرم خیلی ربطی به این پست نداره ، تو پیوندهات یه لینک داری به اسم " معایب و مشکلات تحصیل خارج از کشور". خیلی خیلی یه طرفه است. نمیگم حرفاش دروغ هست به طور کلی چون خیلیاش راسته ولی فقط و فقط حرف های منفی را گفته. یه داستان هست خوندی حتما حالا میذارم ببینم بیاد یا نه. در مورد تحصیل خارج هم همینه میشه گفت بهترین کاره یا بدترین کار به طور کلی. از دید شخصی هم به روحیات اون آدم بستگی داره.

راننده تاکسی گفت: «می‌دونی بهترین شغل دنیا چیه؟» گفتم: «چیه؟» گفت: «راننده تاکسی.» خندیدم.

راننده گفت: «جون تو... هر وقت بخوای میای سرکار، هر وقت نخوای نمیای، هر مسیری خودت بخوای میری، هر وقت دلت خواست یه گوشه می‌زنی بغل استراحت می‌کنی، هی آدم جدید می‌بینی، آدم‌های مختلف، حرف‌های مختلف، داستان‌های مختلف... موقع کار می‌تونی رادیو گوش بدی، می‌تونی گوش ندی، می‌تونی روز بخوابی شب بری سر کار، هر کیو دوست داری می‌تونی سوار کنی، هر کیو دوست نداری سوار نمی‌کنی، آزادی، راحتی.»

دیدم راست می‌گوید. گفتم: «خوش به حالتون.»

راننده گفت: «حالا اگه گفتی بدترین شغل دنیا چیه؟» گفتم: «چی؟» راننده گفت: «راننده تاکسی.»

بعد دوباره گفت: «جون تو... هر روز باید بری سر کار، دو روز کار نکنی دیگه هیچی تو دست و بالت نیست، از صبح هی کلاچ، هی ترمز، پادرد، زانودرد، کمردرد، با این لوازم یدکی گرون، یه تصادفم بکنی که دیگه واویلا می‌شه، هر مسیری مسافر بگه باید همون رو بری، هرچی آدم عجیب و غریب هست سوار ماشینت میشه، همه هم ازت طلبکارن، حرف بزنی یه جور، حرف نزنی یه جور، رادیو روشن کنی یه جور، رادیو روشن نکنی یه جور، دعوا سر کرایه، دعوا سر مسیر، دعوا سر پول خرد، تابستون‌ها از گرما می‌پزی، زمستون‌ها از سرما کبود می‌شی. هرچی می‌دویی آخرش هم لنگی.»

به راننده نگاه کردم. راننده خندید و گفت: 

زندگی همه چیش همین‌جوره. می‌شه بهش خوب نگاه کرد، می‌شه بد نگاه کرد.» گفتم: «الان شما منو نصیحت کردید؟» راننده گفت: «آره دیگه.» گفتم: «میشه حرفاتون رو تو روزنامه بنویسم؟» راننده گفت: «بنویس اسمش رو هم بذار راننده تاکسی بودن بهترین شغل دنیاست.»

پاسخ:
خودم هنوز نرسیدم این وبو بخونم 
تو که همش آی پیت خارجیه نکنه خارج از کشوری؟
این وب اگه منفیارو میگه وب خاطرات المان همش مثبتاشو میگه.دیگه هر کی از یه زاویه نگاه میکنه و اون داستانم خیلی قشنگ بود.دقیقا همینطوره زندگیه ادما بر همین اساس دیدگاهاشونه

سلام یاشل جون
من تازه وبتو پیدا کردم
داشتم تو اینترنت دنبال بهترین وبلاگا میگشتم اسم بلاگ تو رو جزو بلاگ های برتر آورد.
شروع کردم وبتو از صفحه اولش دارم میخونم.
خیلی قلم قشنگی داری. آدم خیلی باهات ارتباط برقرار میکنه. مخصوصا که نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه همشهری هستیم.
پاسخ:
سلام عزیزم
از کجا وب من جز برترها بود؟تو همون لیست بیان؟یا جای دیگه؟
ممنون از لطفت جنس نوشتن ادما متفاوته و وقتی شما خوشت میاد حتما شخصیتت به من شبیهه که از نوشته هام خوشت اومده
از ای پیت که نفهمیدم همشهری هستی یا نه ولی قبلا گفتم من اصفهانیم اگه تو هم هستی بزن قدش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">