ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خواستگار عاشق

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۰ ب.ظ


خواستگاری دوستان 26 :


دانشجوی ترم دوم شیمی بودم وهرروز برای رفتن به مترو باید یه مسیر15دقیقه ای  رو میرفتم.اتوبوس هم بود ولی من برای پیاده روی ،مسیرو پیاده میرفتم واین مسیر هم پر از مغازه های لوسترفروشی واینه شمعدانه وچیزای دیگه بود.هروقت این مسیرو میرفتم متلک وتیکه و...بود تازمانی که برسم به مترو هیچوقت خداشاهده نگاه نمیکردم وهمیشه کتاب درسی میخوندم یاخودمو سرگرم میکردم با هندزفری وموزیک.یه روز نزدیک مترو کنار خیابون وایستادم تایکم خلوت بشه وبتونم رد بشم ازخیابون که شنیدم کسی بهم گفت تااینجااومدم که بهت بگم دوست دارم تابرگشتم ببینم کی بود اون رفته بود ومن نفهمیدم وکلا فراموش کردم تااینکه ده روز بعدش داشتم میرفتم دانشگاه که دیدم یه پسری اومد کنارم وگفت اصلا مزاحم نیستم ومیدونم اینجامحل زندگیته ونمیخوام برات مشکلی باشه فقط میخوام باهات صحبت کنم ومنم کناره مترو بودم وازشدت افتاب دستمو گذاشتم رو پیشونیم تابتونم بینمش برای اینکه بره شمارشو گرفتم اولین بار بود ازکسی تو خیابون شماره میگرفتم رفتم دانشگاه وبه دوستم گفتم وبهم گفت بهش زنگ بزن واقعا نمیدونم چطور من اینکارو کردم راستش خیلی مغرور بودم.زنگ زدم واسمشو گفت وتو دلم گفتم خدا از هرچیزی بدم میاد سرم میاد اسمش عباس بود ومن متنفربودم ازاین اسم وگفت دیپلمم و دیگه واویلا اصلا دیگه نمیخواستم بشنوم باقی حرفاشو.ازم خواست همو ببینیم دیگه گفتم بریم ببینیمش باهام قرار گذاشت متروی شریعتی نزدیک دانشگاه وبعد بردم پارک نیاوران وحرف زد ازاینکه یک سالی هست میبینمت تو این مسیر و اوایل جدی نمیگرفتم ولی یه مدت گذشت برام سوال بود تو چرا اصلا نگاه نمیکنی به مردا یاپسرایی که تومسیرتن(من تواین یه سال حتی خودشم که کناره مغازه وایمیستاد ندیده بودمش)وهمیشه دستت کتاب هس حتی ازم فیلم گرفته بود ومیگفت بعضی وقتانمیومدی و ردنمیشدی دلم تنگ میشد فیلمتو میدیدم.من اصلا خوشم نیومده بود درسته پسری بود قدبلند خوشگل وورزشکاری بود هیکلش ولی من اصلا به روی خودم نمیاوردم ولی اون به گفته ی خودش محو زیبایی من شده بود واقتدار وسنگینیم. بعد نیاوران منو برد دربند و رستوران باغ بهشت طبقه ی هفتمش وبرام موزیک گذاشت وناهار سفارش داد وحرف زدیم واین شد شروع اشنایی حتی یادمه فال خریدم اونجا و خوب اومد.(زمان 24ام اردیبهشت91) ومن به مامان قبلا گفته بودم ونشونشم داده بودم وهروقت ازاونجارد میشدیم حواسش بود ولی اخم میکرد بهم رو نمیداد. شهریور ازم خواست بامامانم حرف بزنه منم به مامان گفتم برای یه کاره مهمی بیاد شریعتی وبادوستمم هماهنگ کرده بودیم وقرار بود به مامانم بگه.عباس هم زودتر رفته بود سفره خونه سوگلی توقلهک وجا رزرو کرده بود خلاصه دوستم گفت و مارفتیم وعباس بامامانم حرف زد وقرار شد مامان به بابا بگه ناگفته نماند مادر پدر ویکی ازخواهرهای عباس منو دیده بودن وحسابی پسند کرده بودن خانوادش درعین مذهبی بودن چون اردبیلی هستن ولی بچه ها رو جوری تربیت کردن که میدونن صلاح خودشونو خودشون بهترمیدونن ومنم تایید کردن وباقی رو سپردن تا عباس کارارو جورکنه وبیان خواستگاری

مامان هم خوشش اومده بود وهم میگفت جوونه ولی هیچی نداره خب درست هم میگفت عباس دیپلم ردی بود وسنشم تازه 23شده بود ونه خونه ای ونه ماشینی ونه تحصیلاتی واینکه کار هم برای خودش نبود وپدرش هم کارمند بازنشسته بود ودرست که خونه و ویلا داره باباش ولی بحث اونا جدابود ومنم هیچوقت تو فکرم تصورشم نمیکردم بخوام باهمچین شخصی ازدواج کنم ولی اخلاق،ازنظراخلاقی بیست بود وخوش صحبت وکاری، برا کارش همیشه منظم بودودوس نداشت کسی ازش شاکی باشه.حتی بااین شرایطش هم خانواده های دخترا بهش پیشنهاد ازدواج با دختراشونو میدادن که من اوایل تعجب میکردم ولی بعدهافهمیدم پسره کاری وبااخلاق همیشه طرفدارای خودشو داره ولی من نمفهمیدم و ادا اطوار درمیاوردم وباهاش خوب نبودم واگه دوروز پشت هم میدیدمش برام عادی میشد ولی اون طفلی دوسم داشت به قول خودش عاشق نه چون تب عاشق زود سرد میشه ومی گفت منو دوست داره واون بامحبت بود ولی من خشن.تنها چیزی هم که منو به اون وصل میکرد اخلاقش بود.خلاصه که مامان به بابا گفت ومخالفت شروع شد,بابای من روی درس حساسه برا همین بدون اینکه بدونه اینا کی اند گفت نه دختره من دانشجویه وقصد ازدواج نداره خود عباس حرف زد باباش وخواهراش حرف زدن ولی بابای من کوتاه نیومد که نیومد نه تنهااین که خواستگارای دیگه رو هم بدون گفتن به من رد میکرد منم تو دانشگاه خواستگارامو وپیشنهادامو بخاطر عباس واینکه خودمم خیلی تو وادی ازدواج نبودم رد میکردم.منم بدم نیومده بود ازاینکه بابام عباس رو رد کرد چون شرایطشو دوس نداشتم وهمون روز اول اشنایی هم بهش گفته بودم واونم قبول کرده بود درس بخونه درسشو خوند ودیپلم کامپیوتر و5تامدرک گرفت طراحی وگرافیک و...الانم دانشجوی ترم یک کامپیوتره تو دانشگاه پشتکارش خوبه الحمدلله وتونست زبان ترکیه وانگلیسی شو خوب کنه این ازاین. ماشاالله چون کاری بود ازنظرکاری خودشو کشید بالا وخداروشکر درامدش تو اوضاع احوال این جامعه خوبه(بگین ماشاالله)..خونه هم خرید توکرج البته یه فسقلی 60متری که الانم گذاشته فروش بخاطر سرمایه کردن پولش برا کار. وقراره ماشینشم بخره یه صحبتایی شده...حالا اینا روگفتم برم سرقضیه مخالفتا...

مادره منم بخاطر خواستگارای خوبی که برام پیدامیشد شروع کرد ساز مخالف زدن مثل بابام که درسته اخلاقش خوبه ولی هیچی که نداره منم میگفتم شما چرا قضاوت میکنی به جز چندباردیدن اونم شاید درحد یکی دوساعت چی میدونی ازش مگه. خلاصه که من کلی حرص میخوردم وبابامم کوتاه نمیومد تااینکه یه اتفاقی برام افتاد یه اتفاق تلخ که خدا نصیب کسی نکنه اونجا بود که مامان برگشت گفت این پسره هنوزم میخوادت بگو بیاد خواستگاری. من خداروشکر خدا کمکم کرد واون بلا ازسرم دور شد یه قضیه ای بود که یه بار 5سال قبل هم چندبار برام اتفاق افتاده بود وسربسته به عباس گفته بودم واونم درکم کرده بود وازم خواسته بود کسی متوجه نشه که اذیت کنه واین قضیه رو هیچوقت نزد توی سرم. باید میگفتم چون احتمال میدادم تو اینده روزی بشه که مجبوربشم بگم وزودتر میگفتم بهتر بود وتا فکر نکنه یوقت قصد داشتم فریبش بدم(نمیخوام باز کنم قضیه اینه که برادر من که الان 20سالشه از زمان 15سالگیش چندبار قصد تجاوز داشته که خداروشکر خدا باهام بود بابا هم میدونست وهم مامان وبرادر بزرگترم ولی نمیدونم چراهمه فکر میکردن چیزی نیس ومن 5سال بااسترس زندگی کردم تاهمین الانش ومیخوام زودتر مراسم بگیریم وبریم تا الانش بابا بخاطر درس نزاشته مراسم بگیریم ) مامان گفت با بابات صحبت میکنم که یه بار بزاره بیان.گفت و مخ پدر رو زد و اجازه صادر شد خلاصه زنگ وقرار گذاشته شد اومدن کلی شرط و شروط گذاشت اونم تازه بااصرار کردنای من وگرنه بدون درنظرگرفتن من میخواست بازم ازطرف خودش وبه اسم من نه بگه بهشون..خیلی خسته شده بودم ولی اگرم کاری کردم چون بهش علاقه پیداکرده بودم دوستم داشت و وقتی نگاه میکردم به اطرافیانم میگفتم خداروشکر که هست...چندماه بعد عروسیمونه دیگه خلاصه کردم دوره ی نامزدی دوماهه گذشت عقدکردیم و چندماه دیگه عروسیه ومنم همش تو رفت وامدم وشلوغه سرم واینکه خداروشکر این ترم درسم تموم میشه.اهان اینم بگم محرم سال90من ازخداخواستم که یه پسره خوب سرراهم قرار بده ونذر کردم حلوا پخش کنم اگه پیداش کردم خخخخ که چندماه بعد همینم شد یکی بااسم عباس وهمونطور بااخلاق هرچند دیر فهمیدمش ولی الان نفسم به نفسش بسته اس وطاقت دوری ازهمو نداریم.به قول  عباس تو منو به ازای حلوا گرفتی.


با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم







۹۴/۰۷/۱۳
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۳۳)

۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۳ فاطیما کیان
وای دختر اونجا که گفت برادرش چه قصدی داشته فشارم پایین افتاد...
چقدر خدارو شکر کردم که تهش شیرین شد , خدا کنه همه از محرم و حال و هوای خوبش حاجات خوبی بگیرن ,برات آرزوی خوشبختی میکنم عزیز جان هرچند نمیشناسمت , خوشبخت بشین :)
پاسخ:
منم فشارم افتاد چشام چهارتا شد.یعنی باورش خیلی سخته.البته حتما برادرش مشکلی داشته وگرنه افراد عادی اینطور نیستن
ایشالا
خیلی درهم برهم بود
کاش دوستان خاطراتشون رو که زحمت می کشن می نویسن،به نگارشش هم دقت کنن که خوندنش اینقدر سخت نباشه
من متوجه نشدم یعنی برادر این دختر خانم قصد تجاوز بهش داده؟
خاک بر سر من
خاک بر سر این دوره زمونه
دختر بیچاره چی کشیده تو این 5 سال!!!
الهی که خوشبخت بشه
پاسخ:
ظاهرا ایشون میگن اهل نوشتن نیستم .دیگه باید کم و کاستی داستانو به بزرگی خودتون ببخشید.
در مورد اون سوال بله ظاهرا همینطور بوده
خیلی زمونه بد شده منم خیلی واسم عجیب بود شنیدنش
۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۳:۲۶ خاتون بانو
 به نویسنده ی این خاطره:
اخلاق
اخلاق 
و اخلاق
کاش آدما بیش تر این قضیه را درک می کردن.
خیلی خیلی خوشحالم که آخرش بعد از تلاش ها و سختی های زیاد به هم رسیدین.
براتون آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم.
راستی خیلی خیلی خوشحالم و بهت می گم که قدر همسرتو خیلی بدون ،بخاطر تو تلاش کرد و این چقدر شیرینه. :)
پاسخ:
ایشون انتخابش درست بوده.آدم با اخلاق خیلی خوب و با ارزشه
ان شاء الله که خوشبخت بشن ولی بعضی جاهاش تناقض داره
میگه مغرور بودم ولی نمیدونم چی شد بهش زنگ زدم
بعد میگه از اسمش بدم میومد و دیپلمه بود دیگه نمی خواستم حرفاشو بشنوم
ولی دیگه گفتم برم ببینمش!
چه جالب دیگه گفتی بری ببینیششش آخییییی....واقعا معنی غرور و بد اومدنم فهمیدیم :))
پاسخ:
تو نوشتنه هاش تناقض هست .خب شاید نتونسته درست منظورشو برسونه.خیلی وقتا آدمای مغرور به جایی میرسن که مجبور میشن غرورشونو بشکنن واسه خودم پیش اومده.اینکه ازش خوشش نیومده ولی رفته ببینتش بازم بعضی مواقع آدم یه حس کنجکاوی داره .شاید ابراز علاقه طرف باعث مشتاق شدنش شده
گاهی اوقات بعضی از اعضای خانواده با آدم چکار میکنن ... !! 
خدا رو شکر که اخرش خوب تموم شد ، همیشه خوشبخت باشن 
.....
خودت چطوری دوستم ؟ :) 
پاسخ:
خیلی بده آدم از خودی ضربه بخوره.کاش اینقدر دنیا کثیف نبود
ممنون خوبم.میگذرونیم شکر
سلام .وبلاگتون عالیه.خوشحال میشم منو لینک کنید
پاسخ:
سلام.
ممنون
یاشل سلام
خوبی؟ چه خبر؟ خسته نباشی

من الان دچار یه ابهام فنی شدم و میخوام که منو ازش در بیاری

شعله زرد من مجردم و اینا فقط برا دختراس؟
آخه من عقادیم یه کوچولو متفاوته نسبت به بعضی چیزها رفتم تو فاز کوئسشن!نه واقعا"
پاسخ:
سلام
ممنون.شما هم همینطور
نه تو هم میتونی ببری حتما که طرف نباید دختر باشه

چه اصطلاح عجیبی

یعنی چی " تو منو به ازای حلوا گرفتی ؟ "


پاسخ:
یعنی به خدا قول حلوا دادی شوهر گرفتی
خدا غریق رحمتشون کنه 

اینو من نسبتو به اون زوج جوونای متاهل میگم ، چون یه اصطلاحی هم هست که حالا نمیدونم چقدر میدونی مثلا" وقتی میگم فلانی بوی فرند داره میگیم سگ داره که پاچه بقیه رو میگیره و نمیذاره کسی بهش نزدیک شه !

خلاصه که ایشالله ضمن عاقبت بخیری و غرق شدن در رحمت بی انتهای الهی  ، زندگیشونو سر بدن .
پاسخ:
بله.ایشالا
یه چیز دیگه هم بگم  ، ببین مثلا" خیلی باید جالب باشه واکنش ها نسبت به یه اتفاق مثلا" ما وب نویس ها یه موضوعو مینویسم و بعد وقتی کامنت ها رو میخونیم واکنش ها نسبت بهش رو می سنجیم ، اون دسته از دوستانی که لطف میکنن و این داستان و اینا رو برا شما میذارن تا شما انتشارش بدی هم کامنت ها رو میخونن

بعد مثلا" شده  نظراتشونو نسبت به واکنش ها و امنت ها بیان بگن؟
پاسخ:
بله.شده طرف شاکی شده منم کامنتاشو تایید کردم یا حتی کامنتشو ادامه داستان گذاشتم.اگه همه داستانارو بخونی متوجه میشی بودن کساییکه ازشون انتقاد شده
یاشل یه درخواستی هم ازتون داشتم
لطفا" وقتی این کامنت رو داری میخونی برای اولین بار یه بار به 5 پست آخر وبلاگت نگاه کن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


باو یه مقدار حواست به خواننده ها و چشم دردشون باشه!شاید یکی مثل من خط و جمله ها رو گم کنه ، بی زحمت پاراگراف ها رو زیاد و بینشون فاصله بده!خیر ببینی جوون

پاسخ:
این اواخر واقعا پستا طولانی شد دست خودم نبود پیش اومد.دیگه ببخش.از این به بعد پاراگرافاشو کوتاهتر میزارم
ضمن تشکر از اون دوست خوب یاشل که این داستانو فرستادن و نخواستن که یاشل اسمشه بگه ولی ما خواننده ها که میدونیم اسمشون الان چیه ، براشون آرزوی خوشبختی میکنیم و درود و امید به روزهای عالی در پیش رو خدمت عروس خانم ": ) دوست یاشل عزیز ": )
پاسخ:
خیلی خوب گفتی میخواستم اون جمله رو تغییر بدم باکلاسترش کنم خخخ
اینجا اکثر اینا که داستانشونو گفتن عروسن 
ولی این سوال منو هم بی زحمت جواب بده!

من از این شعلهه زردها پخش کنم بدم بیرون چیه میشه آخرش؟ 
جواب میگیرم یعنی؟
پاسخ:
امتحانش ضرر نداره.ولی اگه کاسشو تو سرت شکستن نیای به من بگی تو گفتی خخخ
میگم امیراقا انگار سوزنت رو وب من گیر کرده برو وبلاگای دیگم یه دوری بزن 
بازم خخخخ
قسمت اینجوریه دیگه.... دو نفر با وجود تفاوت های زیاد و مشکلات سر راه، جذب هم میشن..
تنها چیزی که مهمه اخلاقه، واقعا مرد خوش اخلاق و باید بذاریم رو سرمون.
ان شاءالله ک خوشبخت بشن.
پاسخ:
ان شاالله
داشتم فکر میکردم این امیر آقا عزمش را جزم کرده از تو همین وبلاگ و کامنتها زوج آینده را پیدا کنه، هی کامنت پشت کامنت !!!! چه خبره برادر من؟ که دیدم بهش گفتی حالا برو یه دور بزن بعد دوباره بیا خخخ
در مورد پست: این خیلی خوب بود که این دوستمون با اینکه اهل نوشتن نبودند ولی به خاطر دوستان این زحمت را کشیدند. مرسی عروس خانم
به نظر من اصلا هم تناقض نبود. ایشون یه فکرهایی و ایده هایی درمورد خودش و ... داشته ولی وقتی تو موقعیت قرار گرفته، جور دیگه ای عمل کرده و این برای خیلی از ماها پیش اومده.
براشون آرزوی خوشبختی میکنم.

پاسخ:
این امیر آقا مزاح زیاد میفرمایند
ما هم مجبوریم به زبون خودش جوابشو بدیم
درسته با این حال داستان خوبی بود.باهاتون موافقم

باور میکنی چیزی نفهمیدم؟
اینقدر از این شاخه به اون شاخه پریدی و اصلا داستان سرایی کردی :|
پاسخ:
خب همیشه که نبایدداستان سرراست باشه باید بعضی وقتا از لابلای پیچیدگی مطلبو بگیری

۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۲:۰۵ شهرزاد عرفانی
خخخ وقتی میخوندم شرایطش خیلی مثه من بود این ک خانوادش بدون اینک بش بگن خواستگاراشو رد میکردنو خودشم از هر کسی خوشش نمیومده ولی خوبه ک الان از زندگیش راضیه..ب نظر من هیچی مهم تر از این نیس ک بعد از انتخابت پشیمون نشی این واهمه ایی ک من دارم هر چند الان سنم کمه واسه ازدواج ولی دلم نمیخواد هیچوقت بش فک کنم:)
درمورد برادرشونم من بار اولم نبود یه همچین موضوعی رو میشنیدم یه پسریو میشناختم این جوری بود ولی حالا ازدواج کرده برادر ایشونم باید ازدواج کنه:آ
پاسخ:
وقتی سنتون بیشتر بشه به ثبات فکریم میرسی که نخوای پشیمون بشی.با گذر زمان شکا به یقین تبدیل میشه
ولی من واقعا نشنیده بودم.خیلی هضمش مشکله برام
۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۳ ماهی سیاه کوچولو
وای عزیزم تو عکس داماد چقدر خوشحاله
خوشبخت باشن این دوست خوبمون
اخلاق سرمایه بزرگیه
واسه  ادم بااخلاق میشه صبر کرد
پاسخ:
آره بامزه س.خیلی ذوق کرده
آره اخلاق و به دل نشستن میتونه پوئن مثبت باشه
یاشل عزیزم ، سخت نگیر گاهی کامنت هام به صفحه 3 هم کشیده ، اینا که چیزی نیس. ادم باید پر ملات کامنت بذاره !
پاسخ:
وای پس بیخود میگن زنا پر چونن.اسمشون بد در رفته 
ا میگین تناقض البته حق دارین من اهل نوشتن نیستم نمیتونم منظورو خوب برسونم وخیلی خواستم خلاصه اش کنم.مغرور بودم اونقدری که هیچکی رو حساب نمیکردم خب اطرافیان وخودم وخانوادم باعت شدن اینطور بشه.حس کنجکاوی داشتم وهمینم که قیافش جذاب شده بود برام درعین این که از شرایط اولیه اش خوشم نیومد منظورم اسم وتحصیلاتشه .رفتم ببینمش.بابت قروقاطی بودنش ببخشید اهل نوشتن نیستم وخواستم خلاصه بشه.
پاسخ:
اشکالی نداره.متوجه شدیم.بلاخره هر کسی به یه نحوی به قسمتش میرسه و شما اینطوری رسیدی
داستانای خواستگاری دوستان بخاطر اینکه بیشتر سرگذشته تا خواستگاری یکم طولانی میشه ولی فکر نکنم کسی از این موضوع شاکی باشه.مهم نتیجه داستانه که اکثرا شیرینه
سلام یاشل جونم..
خوبی ! خوشی!
ایشالا همیشه خوش و خوشبخت باشی...
اخییی چه پایان خوشی...خوبه که ته اش خوش بوده....
بیچاره دختره...دیگه این وضع جامعه خیلی بده..خیلی...ادم تو خونه خودشم ارامش نداشته باشه! این فاجعه اس..
ایشالا خوشبخت باشن
پاسخ:
سلام عزیزم ممنون تو چطوری؟
واقعا خوب گفتی خیلی سخته آدم تو خونه خودشم احساس امنیت نکنه
ایشالا
والاچیه 2 تا دونه کامنت میدی دیگه تموم تا پست های بعد!چه وضعشه !

قشنگ باید 3-4 تا کامنت بدی بعد اگه بحث و مطلبی بود 5-6 دیگه هم کامنت بدی ، مالیات که نداره ، ملت اینقد تو شبکه اجتماعی تلگرام و اینا رفتن که  حس کامنت گذاری زیاد تو اینجا رو ندارن


اون گروها ارزش انچنانی هم نداره ، اخه مثلا" شما اون گروهو حذف کنی همه چیش میپره ولی مثلا" کسی مثل خانم " آذر خرم " میاد هم کلیپ درست میکنه که بازخورد جهانیشو داره و هم تو عرصه مجازی تاثیرشو میگذاره.خدا حفظتون کنه که هستین و امثال شما عزیز رو.




به کجا داریم میریم؟ 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
. تلگرام؟ تلگرام خانم؟ تلگرام 2 نفر ؟! واتس اپ صفش اونوره ، تلگرام ؟ آقا تلگرام میرین؟ تلگرام حرکته ها! 
.
.
.
..
.
.
.
.
.
. اخرش هم نگران این باشیم که تو این گروه مروها هک نشیم!

پاسخ:
خب اینم نظر شماست و نظرتون محترمه.ولی آخه من فکر میکنم اینجا جای نظر دادن در مورد پسته نه چت روم.اگه کسی بخواد حرف بیشتر و غیر مرتبط با پست بزاره میتونه خصوصی بنویسه.شاید این از قوانین وبلاگها باشه و رعایت بشه بهتره.مثلا فکر کن کسی بخواد بیاد نظرات راجع به این پستو بخونه.بعد هی کامنتای بی ربط لابلای کامنتا باشه طرف خسته میشه و ناراحت.هر کدوم از این نرم افزارا ماهیت خاص خودشونو دارن تلگرام و امثال اون واسه چته ،وبلاگ واسه تبادل اطلاعات و نظراته ،ایمیل واسه نامه نگاری الکترونیکی از نوع بیشتر رسمی هست.خب هر کس بنا به نیازش از یکی از اینا استفاده میکنه.امیدوارم متوجه منظورم شده باشید امیر آقا 

پر چونگی رو خوب اومدی ولی به نظرم فرق داره با پر ملات کامنت گذاشتن!

+ایشالله که دوستان هم سنت غلط تک کامنتی رو هم بشکونن!بعله!
پاسخ:
شما انگار سنت تک فرزندی خیلی روت تاثیر گذاشته ربطش دادی به تک کامنتی خخخ
باشه پس من برم هم حلوا درست کنم و هم شعله زرد
ولی جدا" اینو نمی دونم که طرح های رو شعله زرد و اینا قالب براش میذارن؟یا چیز خاصی داره؟


پاسخ:
بله قالب میزارن.شما حلوا درست کن باز راحتتره .ولی این روشا قدیمی شده دیگه
یه پیشنهاد یاشل

کاش پست های خواستگاری دوستان رو برچسب بزنی تا دسترسی بهشون راحت باشه

پاسخ:
باشه انجام دادم
زری عزیز ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۹ ؛

 کامنتی گذاشتید که ظاهرا" مخاطبش من هستم ،
======================================

 اینکه من کامنت پشت کامنت میذارم به معنی این نیست که عزمم رو جذب کنم برای اینه که کسی رو جذب کنم.

نه ،  این برداشت شماست . من دوست ندارم که فقط یک کامنت بذارم و تموم بشه ، نه ، دوست دارم صمیمت بوجود بیاد و جو وبلاگ از خشک بودن خارج بشه . دلیلی وجود نداره چون اینجا  ماجراهای خواستگاری و ازدواج درش مطرح میشه پس من هم ... ، نه ، یاشل رو از دوستانم میدونم ؛ من با دوستانم شوخی میکنم و دوست ندارم فقط یک کامنت بذارم . اتفاقا" خوبه که دوستان هم فقط یه کامنت نذارن ، نهایتا" زحمت جواب دادن به کامنتا بیشتر میشه که یاشل پاسخگوئه دیگه!

شما وبلاگ یاشل رو نبین . بعضی ها هستن اینقدر خشک هستن که من 10 تا پست یه کامنت میذارم و بعضی ها  صمیمی تر . کامنت هایی که میذارم مخاطبش حداقل 98 درصد مدیر وبلاگ هست مگه اینکه دوست مشترک داشته باشیم . 

دیگه همین دیه!شمام سخت نگیر ، همونقدر که شبکه های اجتماعی دوستان رو از وبلاگ گرفته فک میکنم بس باشه . درسته؟ من با دوستانم اینجا بحث و تبادل نظر میکنم تو وبلاگ.


من دورامو تو وبلاگ ها میزنم ، اونم وبلاگ دوستانی که ارزشش رو دارن و کمند تو این دوره زمونه ": )
پاسخ:
خب جوابتو تو کامنت قبل دادم دیگه
البته شما نیتت دوستی و صمیمیته که اصلا بد نیست 
انشالله خوشبخت بشه
پاسخ:
ان شاالله
 خطر از بیخ گوشت گذشته ولی عجیبه خانوادت رو قضیه حساس نبودن
متاسفانه تو سایتای غیر اخلاقی خیلی مسئله رابطه با محارم رو عادی کردن و انگار چیز مهمی نیست
پاسخ:
درست میگی.یه زمانی چندتایی از داستاناشونو خوندم الان یادش افتادم واقعا آدم شرمش میشه از اینجور چیزا میشنوه
۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۱:۰۲ ماهی سیاه کوچولو. مائده

آخی...

ایشالله که هممون خوشبخت بشیم

پاسخ:
ایــــــــــــــــــشالا
۱۹ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۴ لبخنــــツ ـــد
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
خوش به حالش که خدا اینقدر زود جوابش رو داده

منم میخوام امسال نذر کنم و برا همه دعا کنم.... :(((

رمز مطلبم *** هست یاشل جان...
پاسخ:
واقعا
به سلامتی ایشالا شمام جوابتو بگیری
ممنون سر میزنم
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۲:۱۷ مش قولوم میرزا خان
کاشکی ب حلوا پخش کردن بود ... بنده هر کار میکنم گیرم نیمیاد 
پاسخ:
چی گیرت نمیاد؟
زن؟
انگار شما هم با من همدردی
عه من فکر کردم اول ماجرا مال خودته که!!
ایشالله که خوشبخت بشن
پاسخ:
آخه به اون درشتی اولش نوشتم خاطره دوستان بازم نمیبینید؟خخخخ
ایشالا
سلام اول بگم یکی بهترین وبلاگ عمرمه ثانیا بگم چقد از این داستان لذت بردم ادم از این پسرا حض میکنه ما یه اشنا داشتیم پسره هیچی مداشت ولی نه سال وایساد و بادست پر اومد و دختررو برد و خوشبخت کرد 
پاسخ:
سلام 
لطف داری سارا جون
اووو دختره چه صبری داشته نه سال صبر کرده.ولی حتما همو دوس داشتن و ارزششو داشته
خدا رو شکر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">