ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خواستگاری مدرن

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۱۳ ب.ظ




خواستگاری دوستان 25 :

من تو کلوب عضو بودم. ی پروفایل با ی گارد تقریبا بسته! طبق روالی ک تو همه شبکه های اجتماعی هست، کلی درخواست دوستی واسم میومد. منم تو پروفایلم ی سری شرایط گذاشته بودم واسه دوستی مجازی.نزدیکای عید 92 بود ک یه آقایی درخواست دوستی داد... رد دوستی زدم... فرداش ک رفتم کلوب دیدم همون آقا یادداشت گذاشته : " سلام. ببخشید میشه بپرسم چرا تایید نکردید؟" منم نوشتم:" سلامببخشید ولی اون شرایطی ک من تو پروفایلم نوشتم شما ندارید. اونم در جواب گفت ک: شما تایید کن من خودمو با شرایط شما وفق میدم.
خلاصه از اون اصرار و از من انکار... تا بالاخره بعد چند روز گفتم تایید میکنم ولی یک ماه فرصت میدم اگه فعال نباشی حذف میشی. اونم قبول کرد.. تو این یک ماه فعال شد ولی نه اونقد اما من حذفش نکردم چون نسبت به بقیه پسرایی ک تو اد لیستم بودن خیلی سر سنگین تر و مودب تر و شوخ تر بود.تمام حرفایی ک ما میزدیم درباره وضعیت درس و کار و برنامه ها و اهدافمون تو زندگی بود... اون بیشتر میگفت چون واقعا برنامه داشت و کلی هدف.. منم اون موقع ها تو فاز افسردگی بودم و هییییییییچ هدفی تو زندگیم نداشتم... از تیر ماه به بعد حرفامون بیشتر شد. البته هنوزم هفته ای یکبار چت میکردیم. اولین باری ک درخواست دوستیش و مطرح کرد(دوستی خارج نت)اونجایی بود ک من تو پروفایلم نوشتم : ترجیح میدم همسرم نقاش باشه یا تو ی کار هنری باشه. اون ازم پرسید چقدر به نقاشی علاقه داری؟ گفتم بی نهایتگفت چرا کلاسش نمیری؟ گفتم چند جلسه رفتم ولی اگه بخوام کلاس درست حسابی برم هزینش بالاست و من فعلا نمیتونم! گفت مثلا ماهی چقدر؟ گفتم حدااااااقل ماهی صدتومن. گفت من میدم برو.
اونجا من خندیدم و گفتم: از جای خوبی واسه مخ زدن شروع کردی! نقطه ضعفه من! شاید هرکی جای تو بود ناراحت نمیشدم اما خیلی ناراحتم کردی، فکر میکردم حداقل ی فرق کوچیک با بقیه داری و بفکر مخ زدن نیستی! چند دقیقه سکوت کرد و بعدش گفت قصدم مخ زدن نبود، دوست داشتم به اون چیزی ک میخوای برسی. تو این فاصله بین تیر تا شهریور، ما چندبار دیگه هم باهم حرف زدیم.. بهش حسودیم میشد، منظم و باهدف بود.. خیلی هم درسخون... واسه من از آرزوهاش میگفت، از برنامه هاش، اینقد هم مصمم حرف میزد ک من مطمئن بودم بهشون میرسه. برعکس اون، من بعد یک سری اتفاق ها ک تو زندگیم افتاده بود، خیلی منزوی شده بودم، زندگی واقعا واسم بی معنی بود و هیچ هدفی نداشتم.. فقط همراه زمان پیش میرفتم.شخصیتش و دوست داشتم. دوست داشتم آدمی مثل اون کنارم باشه اما خب اون موقع کلا حتی ازدواج هم واسم محال بود چه برسه بودن در کنار آدمی مثل اون، حالا چه شرعی چه غیر شرعی... تو این دو ماه بصورت جزئی تر وارد زندگی هم شدیم و اون بخشی از گذشته،  ناراحتی ها و مشکلات منو میدونست. بازم بهم درخواست دوستی داد و من بازم رد کردم. اینبار دوست داشتم قبول کنم ولی بخاطر شرایطم اینکارو نکردم.اگه اینکارو میکردم خیلی چیزارو باید ازش پنهون میکردم و واقعااا دلم نمیومد اینکارو بکنم. (شاید اگه کس دیگه ای بود اینکارو میکردم!! ) ی روز ک خیییلی بی حوصله و ناراحت بودم تصمیم گرفتم اگه بازم اون بهم درخواست دوستی داد قبول کنم... من از دنیای مجازی خیلی خسته شده بودم. تصمیم گرفتم باهاش دوست بشم تا شاید شخصیت اون رو منم تاثیر بذاره، منم زندگیم تغییر کنه و دست از این دنیای مجازی بکشم... منتها ی ترسی هم ته دلم بود، چون نمیخواستم خیلی سر از زندگی واقعی من دربیاره مجبور بودم در صورت دوستی چندتا دروغ بهش بگم! همون روزا دوباره باهم چت کردیم. اما اون پیشنهاد ندادخیلی حرف تو حرف شد و بالاخره بعد چند روز بهم گفت: من میترسم دوباره ازت بخوام... ایندفعه بگی نه واقعا اعصابم خورد میشه و احساس سبک بودن بهم دست میده... منم گفتم شایدم نه نگفتم! گفت: یعنی احتمالش هست؟؟؟ گفتم: دقیق نمیدونم ولی شاید باشه! خلاصه من یجوری جواب مثبتم و گفتم و دوست شدیم!  تا یک هفته روزا اس میدادیم (بیشتر وقت نهار و استراحتش اس میداد) شبا هم تا 3 چت میکردیم.  یک هفته بعد واسه اولین بار صداشو شنیدم، مکالمه خیلی کوتاهی بود. نمیدونستیم چی بهم بگیم!  دفعه دومی ک حرف زدیم من بیرون بودم. وقتی زنگ زد گفت اونجا چیکار میکنی؟ چرا نگفتی داری میری؟ با کی رفتی؟ من اصلا فکر نمیکردم واسه رفت و آمدام باید بهش بگم!! گفتم خودم اومدم تا ظهر هم اینجام. باید به شما میگفتم؟؟؟؟ گفت معلومه ک باید بگی!! هرجا خواستی بری قبلش باید بگی کجا میری و با چی میری! حالا چجوری میخوای برگردی؟ گفتم با اتوبوس. گفت با تاکسی برو..  اوایل خییییلی ناراحت میشدم از این رفتارش.. چون واقعا واسم سخت بود.. من به بابام هم زیاد توضیح نمیدادم کجا میرم اما حالا باید به این جزء به جزء کارام و میگفتم!! فقط تونستم قانعش کنم ک من هرجا لازم باشه میرم و خیلی وقتا هم تنها میرم، پس حق نداری بگی فلان جا نرو، من خودم میدونم کجا برم کجا نرم اونم گفت پس هرجا رفتی با تاکسی یا آژانس میری، نه صبح خیلی زود میری نه دیر وقت میای! بهش گفتم ببخشید من سر گنج نشستما هی پول تاکسی و آژانس بدم! گفت من میدم، تو فقط راحت برو و راحت بیا. قبول نکردم چون لازمه این کار این بود ک من شماره کارتم و بهش بدم و دراینصورت اون اسم واقعی منو میفهمید! اولین دروغی ک بهش گفتم اسمم بود. بهش گفتم لازم نیست خودم سعی میکنم کمتر برم و بیام تا هزینه زیاد نشه، خیلی اصرار کرد ولی نمیشد ک قبول کنم. بعد یه مدت خیلی از اخلاقای هم دستمون اومد ولی خب این شناخت هزینه سنگینی داشت چون واقعا یک سری از رفتارهایی ک داشت واسم غیرمنطقی بود، یا خیلی محتاطانه بود.. رو خیلی چیزا توافق نداشتیم.. مثلا نوع رفتار با فامیل، حجاب پیش فامیل، حتی نحوه اس دادن! کم کم این مسائل حل شد ولی دعوا زیاد میکردیم. تو تمام این دعواها من همیشه حرف رفتن میزدم و سعی داشتم یجوری این رابطه رو تموم کنم( تقریبا به اون چیزی ک میخواستم رسیده بودم). اما اون هیچ وقت حرف رفتن نمیزد و همش میگفت ما دوتا ادمیم و میتونیم با حرف زدن همه مشکلاتو حل کنیم. بعد یک ماه بهم گفت من برنامه زندگیم عوض شده! گفتم یعنی چی؟ گفت واسه عید یه کار دیگه دارم ک باید انجام بدم. گفتم چی؟ گفت نپرس.. فقط بدون به دوتامون مربوط میشه. حتی لحظه ای تصور نکردم داره به ازدواج فکر میکنه! گفتم شاید داره برنامه ریزی میکنه عید همدیگه رو ببینیم روزا و شبا همینطور میگذشت و ما هر روز بیشتر از روز قبل به هم دیگه دلبستگی پیدا میکردیم. اون خیلی صاف و صادق بود.. در عین اقتدار و غروری ک داشت خیلی مهربون و وفادار بود.. خیلی هم محتاط! اینجوری نبود هرچی من بگم باور کنه، بعضی وقتا امتحانم میکرد و من ندونسته قبول میشدم چند روز بعد بهم گفت برنامم اینه ک عید بیام خواستگاری... گفتم همینجوری ندیده و نشناخته؟؟؟؟ گفت خب میبینیم و میشناسیم. فعلا اخلاقیات حل شده فقط میمونه دیدن ک من با خانواده میام خونتون اون لحظه فکر کردم شاید الکی میگه ک زودتر همدیگه رو ببینیم. گفتم نه، من علاقه ای به این ازدواج ندارم. تا چند روز همش دلیل و منطق میاورد و میگفت چرا میگی نه. من دوست دارم هرچه زودتر رابطمون رسمی بشه.. خسته شدم از این حرف زدنا و اس دادن های قایمکی.. تا اون روز، اگر بخوام دعواها و اختلافارو کنار بذارم، اون واقعا در حق من خیلیی خوبی ها کرده بود...هیچی کم نذاشته بود، از محبت بگیر تا پول... واقعا روم نمیشد بدون دلیل قانع کننده بذارمش کنار! دلیل هم پیدا نمیکردم!! خیلی با خودم کلنجار رفتم، روزها و شب ها.. هر روز ک میگذشت اون امیدوار تر میشد و من نگران تر.. و البته تنها تر! نمیخواستم بره ولی چاره ای نبود.. اون خیلی صداقت تو کلام و رفتار داشت ولی من خیلی وقتا بهش دروغ گفتم.. میدونستم از دروغ بدش میاد اما... واقعا در توانم نبود برم بهش بگم چه چیزایی بهش دروغ گفتم... عذاب وجدان داشت منو میکشتتمام عکس العمل هایی ک ممکن بود بکنه رو تو ذهنم تصور کردم و میترسیدم... من میتونستم گوشیمو خاموش کنم و واسه همیشه ولش کنم برم، اونم هیچ جوره نمیتونست منو پیدا کنه اما واقعا نمیتونستم تصمیم گرفتم تو یه وبلاگ همه چیو واسش بنویسم تا دیگه بیشتر از این پای من نمونه. تا چند روز واسش مینوشتم و خبر نداشت قراره چه اتفاقایی بیفته.بالاخره تصمیم گرفتم بگم. ی شب ک تو نت حرف میزدیم از حرفای من ی چیزایی فهمیده بود.  همش میگفت چی شده؟ چرا اینجوری باهام حرف میزنی؟ چرا اینقد ناامیدی؟  بهش گفتم ی چیزایی و باید بدونی... آدرس اون وبلاگ و بهش دادم و گفتم برو بخون. حالا از شااانس همون لحظه نتش تموم شد!! اونم نتونست وبلاگ و بخونه...  بدون خوندن اونجا کلی دعوام کرد ک چرا رفتم وب درست کردم و تا چند روز حرفایی و ک باید به خودش بگم اونجا نوشتم!! گفت هرچی ک هست باید خودت بهم بگی.. اما من واقعا نمیتونستم.. فردا بعدازظهر نتش شارژ شد و بعدش اس داد و منو به اسم واقعیم صدا کرد... باور کنید همه تنم میلرزید.. از ترس.. اون جز داد و بیداد کاری نمیتونست بکنه، منم میتونستم خیلی راحت گوشیمو خاموش کنم تا چند روز و بعدشم انگار نه انگار ک خوانی اومده و خوانی رفته.. بقیه زندگیمو میکردم! اما دوست داشتم سرم داد بزنه... حتی فحش بده... اون لحظه خودم و اماده کردم واسه شنیدن هر حرفی! بهم گفت دوست دارم خودت واسم بگی، زیاد متوجه نشدم حرفای اون وبلاگو... گفتم نمیتونم، اصلا در توانم نیست...
گفت من فردا میام دیدنت.
برق از سرم پرید! گفتم واسه چی؟؟
گفت میخوام ببینمت و رو در رو حرف بزنیم.
گفتم من واسه گفتنه اینا شهامته تلفنی حرف زدن هم نداشتم حالا رو در رو بگم!!
هرچی اصرار کرد من قبول نکردم. تو اون وبلاگ نوشته بودم اسمم و دروغ گفتم و اسم واقعیم چیه. گفته بودم ک من اصلا نمیتونم باهات ازدواج کنم بخاطر مشکلی ک دارم. گفته بودم تو ی تصویر خیالی از من ساختی و فکر میکنی من خیلی خوبم ولی من اصلا اون ادمی ک تو فکر میکنی نیستم. در کنار اینا نوشته بودم ک چرا باهاش دوست شدم و چقدر پشیمونم از رفتارم و اینکه اینقد خوبی ازت دیدم ک دلم نیومد یهو بذارم و برم. من فکر میکردم همه اینا باعث میشه اون بذاره بره اما نرفت و تمام دروغای منو از جنبه مثبت نگاه کرد از یه طرف تمام دروغایی ک گفته بودم بعنوان نکته مثبت بحساب اومد! و این منو شوک زده کرده بود... از یه طرفم بزرگترین مشکل زندگیم(به نظر خودم) ک واسم تبدیل به ی غول بزرگ شده بود درجا نابود شد! و از همه بدتر اینکه اون پشیمون ک نشد هییچ، بیشتر از قبل رو تصمیم ازدواجش اصرار داشت. من واقعا زیر فشار روانی خیلی بدی بودم!
وقتی از یه مسافرت معنوی برگشتم،  تصمیم گرفتم بمونم تو این رابطه و تلاش کنیم به ازدواج ختم بشه... همون روز حرف زدیم و  درباره یه مسائلی حرف زدیم ک اون بعدش خیلی ناراحت شد، گفت میرم بخوابم، منم تنهاش گذاشتم چون فکر میکردم بهتره بهش فرصت فکر کردن بدم! بعد چند ساعت اس داد گفت من شهر شما هستم! فردا میخوام ببینمت... شوکه شدم! هنوزم امادگیشو نداشتم! آمادگی ب کنار... دیگه نمیتونستم پیش بینی کنم رفتار فرداش چجوری خواهد بود... برزخ خیلی بدی بود 
بهش گفتم چرا نگفتی داری میای؟؟ من امادگیشو ندارم 
گفت یهویی شد! امادگی نمیخواد
فردا میخوام با آبجیم بیام ببینمت، فقط بگو چه ساعتی؟
گفتم با آبجیت نه! فقط خودم و خودت...
گفت نه! میخوام از همون اول همه چی رسمی باشه!
گفتم: امکان نداره! اولین دیدار باید بین خودم و خودت باشه. یا این یا برگرد برو.
به زوور راضیش کردم تا قبول کرد. قرارمون شد ساعت 12 ظهر، جلو در دانشگاه.
وااای ک من یعااااالمه استرس داشتم.... بیشتر از همه ترس داشتم. از اینکه فردا به من بعنوان یک موجود گناهکار نگاه میکنه یا بعنوان کسی ک میشه بهش ترحم کرد؟؟ از اینکه دعوام میکنه یا مثل همیشه با شوخی هاش سر ب سرم میذاره زنگ زد گفت جلو در دانشگام.. مدل ماشین و رنگش و میدونستم. یه بسم الله گفتم و از جلو آینه اومدم کنار و رفتم پایینتا رسیدم جلو در ورودی سالن زنگ زد گفت پس کجایی؟ گفتم الان از در خارج میشم. از دور ماشینش و دیدم... دقیقا روبروی من بود و چند مین طول میکشید تا بهش برسم... مطمئن بودم از همون دور زل زده به من و داره نگام میکنه... البته شیشه های ماشین دودی بود و نمیدیدمش ولی مطمئن بودم داره نگاه میکنه. سرم و انداختم پایین و رفتم جلو... همشم میترسیدم از استرس زیاد یهو بیفتم یا پام پیچ بخوره 
تو ماشین نشستم و سلام کردم. عینک دودی زده بود . ی تیشرت تنگ پوشیده بود با ی شلوار جین... ماشاءالله هیکلی بود و از من خیلی درشت تر! من پیشش خاله ریزه بودم
سلام کرد و گفت خوبی؟ گفتم ممنون.
لحنش آروم بود. اون روز احساس کردم اونم روش نمیشه مستقیم نگام کنه ولی بدجنس از زیر عینک داشت نگاه میکرد اما صورتش سمتم نبود و من متوجه نشدم ک یواشکی داره نگام میکنه! رفتیم داخل شهر، تو راه گفت بذار ی فیلم نشونت بدم. رسیدیم به چراغ قرمز... گوشیش و گرفت طرف منو داشت دنبال فیلم میگشت.. منم ک تا اون لحظه فقط مستقیم و نگاه میکردم سرم و کج کردم طرف گوشی ولی همچنان سرم پایین بود! چند دقیقه دنبالش گشت بعد گفت عه نمیدونم کجا گذاشتمش! (دروغ میگفت، تمام مدت داشت از زیر عینک نگام میکرد من فکر میکردم دنبال فیلم میگرده ) تو راه برگشت به دانشگاه گفت: نمیخوای حرف بزنی؟؟ گفتم: چی بگم... گفتنی هارو گفتم. گفت من اینهمه راه نیومدم تا بدون حرف برگردمگفتم تو اومدی منو ببینی و دیدی، حرف دیگه ای نیست. گفت پشت تلفن خیلی زبون داریاا! اصلا بهت نمیاد کم حرف بودن! هیچی نگفتم... گفت بعدازظهر با آبجیم میام.. باشه؟؟ گفتم نه! گفت چرا؟؟ گفتم دلیلی نداره... گفت داره.. همش اون حرف میزد بعدش یهو گفت تا کی میخوای بیرون و نگاه کنی؟؟؟ نمیخوای منو ببینی؟؟ گفتم من شما رو دیدم، اونی ک واسه دیدن اومده شمایی نه من! گفت نه اصلا! من اگه میخواستم فقط واسه دیدن بیام ک نمیگفتم با آبجیم میام. الانم میرم ک بعدازظهر با آبجیم برگردم. گفتم میخوای بهش چی بگی؟؟ گفت فعلا نمیدونم ولی یه راهی واسه گفتنش پیدا میکنمگفتم حالا تا بعدازظهر... رسیدیم دانشگاه و بعد چند مین رفت . حس و حالم خوب بود.. یجورایی آروم بودم... خیلی دلم میخواست بدونم حالا ک منو دیده احساسش چه تغییری کرده و اصلا از من خوشش اومده یا نه ولی ازش نپرسیدم.  اس داد گفت بعداز ظهر کی کلاست تموم میشه؟؟؟ گفتم سه و نیم. چطور؟؟
گفت اگه بخوای با آبجیم میام.
گفتم یعنی چی اگه بخوام؟
گفت یعنی اگه نظرت دربارم مثبت باشه!
گفتم من ک تورو ندیدم!
گفت واسه اینکه همش بیرون و میدیدی حالا چیکار کنم دوباره بیام منو ببینی؟؟
گفتم نه بابا. من نمیدونم چی بگم. بهتره اول خوب فکراتو بکنی
گفت من قبل اینکه بیام فکرامو کردم. مگر اینکه تو بخوای فکر کنی!
گفتم نظرت چی بود؟؟
گفت: بهتر از اونی بودی ک فکر میکردم.
گفتم: مجبور نیستی دروغ بگی.
گفت: دقیقا! منم دروغ نمیگم. تو نظرت چیه دربارم؟
گفتم: بهتر از اون چیزی ک فکر میکردم!
خلاصه قرار شد ساعت سه و نیم با آبجیش بیاد. قبلا عکس آبجیش و دیده بودم.
ساعت سه و نیم اس داد گفت ما بیرونیم.
رفتم بیرون، از لای درختا رفتم تا اول من اونارو ببینم. خودش بیرون کنار ماشین ایستاده بود..آبجیشم بیرون بود. تا منو دید لبخند زد و اشاره کرد به آبجیش.. سلام کردم و دست دادیم... نشستیم تو ماشین. بعد احوالپرسی و چندتا سوال از دانشگام گفت ک من خیلی شوکه شدم! تازه نیم ساعته فهمیدم جریان چیه و نمیدونم الان باید چی بگم! فقط تندتند چندتا سوال نوشتم ک ازتون بپرسم.
خلاصه بعد از دیدار با خواهرشوهر و یه سری ماجراهای دیگه ای ک پیش اومد، البته هرکدومشون پر از استرس بودن  اما همسرم خیلی صبوری کرد و طاقت آورد، بالاخره بعد 9 ماه عقد کردیم، حالا هم بعد گذشت 1 سال و دو ماه از عقدمون روزای خیلی خوبی و باهم دیگه میگذرونیم، اون هیچ تغییری نکرده، همونطور با محبت و باغیرت و صادق و وفادار.
ان شاءالله تا چند ماه دیگه عروسیمونه..



با تشکر از یکی از دوستان خوبم که نخواستن اسمشون رو بگم





۹۴/۰۷/۰۸
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۳۵)

هستم ولی سرده و خیلی خستم :دی
(...)
پاسخ:
تو هم که فقط خستگیاتو واسه ما میاری
کجا سرده؟شهر ما که گرم شده چه جورم
واااای عزیییزم
چه خوب و شیرین بود این ماجرا!
خوشبخت بشید الهی
پاسخ:
الهی
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۱ ☆.مهسا .☾
اوه چقد طولانی بود.... چقد خوب .... خوشبخت بشین:)
خیلی خوبه که صبور و با گذشت بوده همسرتون 
با تشکر از یاشل جون:)
پاسخ:
بله طولانی بود چه میشه کرد بعضیا نمیتونن کوتاه بنویسن
خواهش میکنم عزیزم
بعد عمری یکی داستان واسم فرستاد
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۲ ماهی سیاه کوچولو

یاشل این پست درمورد دوستت بود؟؟؟

پاسخ:
نه عزیزم یکی از مخاطبین وبم که دوست داشت داستانشو بده.خودش وبلاگ داره و من میشناسمش ولی نخواست اسمشو بگم.
۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۹ خاتون بانو
سلام
واااای چقدر رویایی بود. خیلی قشنگ بود.
براشون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم.
من همیشه دوست داشتم یک نفر اول عاشقم بشه و بخواد بعد بیاد خواستگاری .
امیدوارم همه ی دوستان خوب مجردی که اینجا رو می خونن و همین طور یاشل جان  به بهترین نحو ازدواج کنند و خوشبخت بشن :)

عیدتونم مبارک :*
پاسخ:
سلام
آره خیلی رویاییه همچین پسری انگار تو رویاهاس از بس نایابه
ایشالا واسه شما هم همین که دوس داری اتفاق بیفته 
عید شما هم مبارک :)
ماشاالله این دوستمون چه خوش شانس بوده:) انشالله  روزبروز خوشبخت تر بشید*
پاسخ:
بله خیلی خوش شانس بوده از این پسرا کم گیر میاد
انشالا
انشاءالله که خوشبخت باشن همیشه:)
پاسخ:
انشالله :)
دوستان همه گمنام تشریف دارن ؛ ایشالله به خوشبختی و اینا

حالا یاشل تا الان از خودت پرسیدی اونایی که داستاناشونو اینجا مینویسن و میذارن ، شوهرانشون یا بهتر بگم ، همسراشون هم خواننده اینجا هستن ؟
پاسخ:
بعضیا نمیخوان شناخته بشن ما هم اطاعت امر میکنیم
ممکنه باشن نمیدونم.تا حالاخدا رو شکرهیشکی نیومده ادعا کنه داستان منو اینجا نوشتی.چه داستانای خودم چه دوستان .ایشالا از این به بعدم نیان خخخ
دم پسره گرم ، اونایی که نیتش ازدواج باشه همینطوری میاد جلو الکی ام دختر مردمو الاف نمیکنه ! 

من کلوب رو خوب  نمیشناسم و اون چند باری هم که دیدمش ازش خوشم نیومد ، نمی دونم چرا ؟!
پاسخ:
درسته این از رفتارش معلوم بوده هدفش ازدواجه.ولی یکم چشم بسته تصمیم به ازدواج گرفته به نظرم در شرایطی که هنوز طرفو ندیدی خیلی سخته تصمیم بگیری و بعد از اولین بار بخوای ازش بوسیله خواهرت خواستگاری کنی.معلومه پسر خوبی بوده که سر کارش نزاشته
کلوب یه سایت اجتماعی بود حدود 8 سال پیش که واسه دوستیابی بود بیشتر.الان دیگه با وجود فیسبوک و تلگرام و ....کسی نمیره زیاد
سلام یاشل جان....
عزیزممممممممم زندگی هر کدوم از دوستان که بوده عالی بوده...عین یه رمان...خیلی قشنگ و دوست داشتنی بود...ایشالا همیشه شاد و خوشبخت باشن...:-*
ته اش فکر کردم راجب خودتونه و ازدواج کردید...انگار اشتباه فهمیدم :-/ شمام عین من خیلی سخت گیرید تا حدودی :-/
ایشالا به زودی عروس شدن شما رو هم ببینیییییییم  عزیزممم :-*
پاسخ:
سلام دختر خوب
واقعا تو مایه های رمان بود.ولی چون شیرین بود خسته کننده نبود
نمیدونم چرا همه دوستان فکر کردن داستان خودمه.چون شاید بعد از مدتها از این داستانا گذاشتم خواننده های جدید آشنایی نداشتن.اون اول کار که مینویسم خواستگاری دوستان یعنی ماله من نیست دیگه
چه کنیم.سخت گیری همیشه بد نیست باعث پیشرفت میشه
ممنون ایشالا
سلام خاطره جالبی بود اینم یکی از فواید تکنولوژی مبارک باشه ازدواجشون وخوشبخت بشن  
خداکنه به همین زودیا شریک زندگی شما هم پیدا بشه
پاسخ:
سلام
بله جالب بود.این نمونه یه ازدواج از راه آشنایی اینترنتیه موفق هست.تا یادمون باشه همیشه هم به نت بدبین نباشیم
ممنون .اگه بیاد بخاطر دیرکردش جریمه ش میکنم حتما خخخخ
۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۵:۳۳ Moozhan Nemigam😜
وای یاشل جون وقتی داشتم می خوندم فکر کردم تویی
چقدر خوشحال شدم
ولی جمله اخرت حالمو گرفت
البته ایشالا دوستمون خوشبخت بشه❤️
ایشالا یه روز بیام ماجرای عقدت و بخونم🎊
پاسخ:
آقا چرا همه فکر کردن داستانه خودمه؟از بس من از آشناییای نتیم نوشتم فکر کنم در موردم اینطور فکر میکنید.
ممنون ایشالا اونم به موقعش مینویسم 
۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۱۷ لبخنــــツ ـــد
هم جالب بود هم زیبا :)

اولش فکرکردم برا خودته  یاشل جان

ایشالا به زودی خاطره ازدواج خودتو برامون بنویسی :)
پاسخ:
خب پس کلا همه فکر کردن من عروس شدم به این بی سر و صدایی
 ماجرای منم به موقعش میخونی ایشالا خخخخ
چه باحال ....همش میگفتم این آخرش به ازدواج میرسه ولی یاشل که مجرده...
انشالله این دوستمون خوشبخت باشه
پاسخ:
تو هم فکر کردی داستانه خودمه؟عجب نمیدونم چرا این فکرو کردین.خبمعلومه برام فکرای خوب خوب میکنین.بلاخره یه روز داستان هممون نوشته میشه 
اول از همه تشکر از یاشل جان:*
بعدشم ممنون از همه اونایی که وقت گذاشتن و خوندن و واسه من و همسرم آرزوی خوشبختی کردن... تشکر ویژه هم از اونایی که از همسرم تعریف کردن:دی
واقعا همسرم اون موقع ریسک بزرگی کرد، خیلی مشکلات دیگه هم وجود داشت ک شاید هرکس دیگه ای بود میذاشت و میرفت، که خب حقم داشتن اما همسرم نرفت، نمیدونم چی در من دیده بود ک اونهمه صبوری کرد! خدا خیلی دوسم داشت که همسر به این خوبی بهم داد.  ان شاءالله قسمت همه مجردا ، یه همسر خوب و مهربون و باوفا و با ایمان باشه:*
پاسخ:
خواهش میکنم عزیزم.منم از تو تشکر میکنم که داستانتو فرستادی
تو دنیای پر از دروغ امروزی پسر صادق کم گیر میاد.باید قدرشو بدونی
ان شا الله 
چه داستان قشنگی ، از خوندنش لذت بردم ، همیشه خوشبخت باشن :)
پاسخ:
ایشالا
قبلاً تو وبلاگ خود نویسنده خونده بودم ولی اینبارهم ک خوندم حسای خوب گرفتم(((:
پاسخ:
نمیدونستم تو وبلاگ خودشم گذاشته.به هر حال ممکنه خیلیا نشناسنش ولی اینجا همه فیض بردن
نمیدونم چرا همش فکر میکردم داستان ماله تو هست.آخه تو هم این مدلی ازدواج کردی یادتو میفتادم
۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۸ شهرزاد عرفانی
فک میکردم این اتفاقا فقط تو رمان ها و قصه ها میوفته!!
پاسخ:
از بس کمیابه آدم سخت باورش میشه
۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۰:۴۴ خانوم صفر و یک
 خیلی جالب بود :)
پاسخ:
بله درسته :)
اولش فک کردم خودتی تعجب کردم خخخخ.
پاسخ:
آخه من نمیدونم چرا شماها اون جمله رو ندیدین نوشتم خواستگاری دوستان خخخ 
چه خوب بود!
منم اول ندیدم نوشته خواستگاری دوستان، فکر کردم خودتی! گفتم یا خدا اینو دیگه چه جوری رد کرده! :) بعد دیدم ازدواج کردن فهمیدم تو نبودی!
پاسخ:
بخاطر اینکه خیلیا ندیدن بولدش کردم بقیه خوب ببینن.البته خوبه که واسه من فکرای خوب میکنین 
۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۷ خانوم صفر و یک
دقیقا ... جوونای تحصیل کرده دیگه گول این وعده وعیدا رو نمی خورن ...
همه از مشکلات آگاهن ... زن بود استادمون ...
پاسخ:
بله درسته
چقدر خوبه یه آدم مهربون حالا با هر جنسیتی کنار آدم باشه و همه جوره هواشو داشته باشه ما که از این شانسا نداریم
پاسخ:
شما هم شانستو پیدا میکنی.صبور باش و غصه نخور
چه باحال بود
رویایی و مثل داستانااااااا

مثل این مرداااا کمن . نوادر روزگارن
هیییییییییییییییییییییییییییییی

خوشبخت بشن الهی.
پاسخ:
آره ولی من چون مورد اینطوریم داشتم که خیلی هول ازدواجن باورم میشه
اما قبول دارم از نوادرن
الهی
چه پایان خوشگلی ...
با مزه بود حداقل همیشه فکر میکردم همچین چیزهایی رویاست ولی انگار هنوزم هست
موفق باشند . یاشیل امیدوارم تو هم بقا کسی اشنا بشی که بتونی به ارامش برسی
پاسخ:
هست ولی باید خوش شانس باشی که هر دو همو بپسندن.تو آشناییای نتی 90 درصد همون اول همون نمیپسندن
مرسی.همچنین شما هم
۱۱ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۹ ماهی سیاه کوچولو
چه شیرین بود

پاسخ:
خیلی
سلام
ممنون بابت وبلاگ خوبت عزیزم
چه خاطره قشنگی بود....خوشبخت بشن
پاسخ:
سلام
خواهش میکنم
این وبلاگ بیشتر واسه دخترای جوون و مجرد خوبه چون حرف همو بهتر میفهمن
ایشالا
۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۸ ماهی سیاه کوچولو

آدم دلش می خواد عاشق شه با شنیدن این چیزا

خخخخ

پاسخ:
خخخ والا
مثل آهنگای مازیار فلاحی
راستش نظر منم مثل بقیه ی دوستانه  مثل قصه ها و فیلم ها هست این داستان :)
پاسخ:
آره واقعا مثل قصه هاس ولی خیلی از این قصه ها از دل واقعیت بیرون اومده :)

هیچ وقت به چت کردن و این پیزا اعتماد نداشتم و نخواهم داشت

موفق باشید

پاسخ:
نظر شما هم محترمه
شماهم موفق باشید
خیلللی قشنگ بود پس هنورم پسرهای خوب و مثبت پیدا میشن اشک تو چشام جمع شد
پاسخ:
نازی چه احساساتی
آره همه که یه جور نیستن.خوب و بد وجود داره.باید از خدا خوبشو خواست
خدا رو شکر خوشحال کننده بود
پاسخ:
بله خدا رو شکر

خدایا یکی از این پسرا رو زود زود سر راه یاشل عزیز قرار بده امین

پاسخ:
ممنون بابت این دعای پر مایه تون
سلام .بابا اینا چرا همه گمنام بودن داستان زیاد سروته نداشت اصلا نفهمیدیم مشکلاتش جی بوده هی پسر رو می پیچوند 
پاسخ:
دیگه شما به بزرگی خودت ببخش .داستان ماله حالا نیست منم یادم نیست چی بوده
یان زندگی خانم چی نیست ؟
میدونی الان بارداره ؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">