ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خواستگار عشق فرنگ

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۲۱ ب.ظ

بلاخره طلسمو شکستم.هم تو نوشتن هم تو سر قرار رفتن

نوشتنو که در جریانش هستید.ولی حدود 1 ماه پیش بعد از 10 ماه رفتم سر قرار.دیگه دلم داشت میپوسید.یکی از بچه هایی که قبلا حدود 2 سال پیش آشنا شده بودم اصرار کرد برم ببینمش.چون یه چیزایی ازش میدونستم قبول کردم

بریم سر آشنایی اولیه من با این آقا پسر :

دو سال پیش که تو کلوب وول میخوردم یکی اومد به قصد ازدواج پیام داد و آشنا شدو قرار گذاشت. یادمه تو اردیبهشت ماه و ترم آخر دانشگاه بودم.قرار بود بعد از دانشگاه برم ببینمش که قرار و 1 ساعت قبلش کنسل کرد.حسابی عصبانی شدم بعد رفت پی کارش. دوباره حدود 1 ماه بعد اومد، گفتم هوو تو چه دل گنده ای .فکر کردی من نشستم به پات که 1 ماه بعد بیای قرار بزاری؟خلاصه پیچوندمش.همون روزا هم یادمه بهش گفتم خیلی آنرمالی.اونم گفت همه آدما آنرمالن.واقعا همینطوره به نظرتون؟من که فکر نمیکنم

خب بعد چند ماه گذشت اینم پیله بود تو ماه رمضون که تابستون بود قرار گذاشت .منم عصر یه ساعتی هماهنگ کردم رفتم دیدمش.طبق معمول تو ماشینو و یه ساعتی دور خیابونا و صحبت.اون روز احساس کردم خیلی ساده س.یعنی از تیپش که به شدت ساده بود یه تیشرت خیلی ساده و گشاد تا قیافه ش و حرف زدنش.خلاصه منم یکم از پسرای ساده خوشم نمیاد.یعنی حس میکنم بی عرضه ن و من پسر یکم زرنگ دوس دارم البته نه زیادی خلاف باشه فقط یکم.اون روز درباره خارج و اینکه دوس داره بره اونور و یه خواهر داره یکی از کشورای اروپا که میتونه اونجا حمایتش کنه و چندباری رفته گفت.از اینکه زبانشونو تقریبا یاد گرفته.اینجا پیش داداشش کار میکرد.درسشم اوایل دانشگاه ول کرده بود.در واقع مدرک دانشگاهی نداشت و میشد گفت دیپلمه.اون زمان من از همین شخصیت خیلی ساده ش خوشم نیومد و ردش کردم.بعدها که ول کن نبود بهش گفتم از نظر مالی در چه حدی؟ و از زیر زبونش کشیدم که داراییش فقط یه ماشین پرایده و کمی پول که میخواد باهاش بره خارج .عملا جزء ایده ال من نبود.از نظر سن 2 سال بزرگتر من بود و این مقدار پس انداز خیلی کمه واسه کسی که درسم نخونده و تازه شغل آزاد داشته.در کل شما همون بی عرضه که من گفتم بدونید.

چند بار دیگه تابستون پارسال و  قبل عید منو تو وایبر پیدا میکرد و هی کامنت میزاشت.نکته جالب این شخص این بود که وقتی پیام میداد اینقدر اصرار میکرد که من میگفتم چقدر عاشقه یا چقدر با پشتکاره ولی دقیقه نود که من داشتم راضی میشدم قبول کنم یهو غیبش میزد یعنی ناامید میشد.این نکته واسه من در مورد بقیه جنبه های زندگی درس بود.که اگه چیزیو میخواین تا لحظه آخر دلسرد نشید ممکنه همون دقیقه نود جواب بده.این یه اصل تو روشای رسیدن به موفقیته.یعنی اگه ده دقیقه دیگه اصرار کنی به خواسته ت، بهش میرسی.خلاصه من داشتم راضی میشدم بگم باشه این از دسترس خارج میشد و دیگه نازکشی نمیکرد و منم که غد ولش میکردم میگفتم دیدی گفتم آنرمالی.حالا که دارم راضی میشم میری.حدود 1 ماه پیش دوباره پیداش شد و هی اصرار که همین الان بیا ببینمت.منم میگفتم ببینیم که چی بشه ؟میگفت حرف بزنیم .منم از کار و تنهایی خسته بودم گفتم این بچه مثبتیه نگرانی نداره قبول کردم.ایندفعه زودتر از اینکه بخواد بره قبول کردم ترسیدم دوباره غیبیش بزنه .بعد از کارم رفتم سر قرار.خیلی خجالتی شده بودم .خودم از نشستنم تو ماشین میفهمیدم.ناسلامتی خیلی وقت گذشته بود از این شیطنتا.رفتیم جای تفریحی حاشیه شهر که معمولا جوونا میرن .داشتیم نزدیک میشدیم منم از سر کار اومده خسته و گشنه.فقط یه بار تعارف الکی زد یه چیزی بخریم.منم گفتم مرسی.البته خسیس نبود ولی انگار ناشی بود نزدیک یه سوپری که رسیدیم گفتم نگه دار اینجا اقلا یه آبمیوه بگیریم.آخه معمولا پارک و جای تفریحی آدم میره یه خوراکی میبره.همینطوری خشک و خالی که نمیشه رفت.رفتیم دوتا آبمیوه و دوتا بیوگلر خریدیم.من تا این پسرای شهرمونو آدم کنم پیر خواهم شد احیانا.

نشستیم تو فضای سبز صحبت کنیم.دوباره از خودش و برنامه هاش و خانواده ش گفت.یه چیزی که من دفعه قبل متوجه نشده بودم حالا یا بخاطر اینکه کم صحبت کردیم یا حواسم نبوده این بود که ایشون بعضی وقتا(فقط بعضی وقتا نه همیشه) اول جمله هاش لکنت زبون داشت یعنی زبونش میگرفت و کلمه اولو حدودا 3 بار تکرار میکرد.من اصلا نه به روش اوردم ، نه مسخره ش کردم و نه چیزی راجع بهش پرسیدم ولی به هر حال زیاد به مزاقم خوش نیومد.این ایراد واسه افراد بی فرهنگی که دنبال نقطه ضعف میگردن و عاشق مسخره کردنن و ما تو خانواده و فامیل کم ازشون نداریم خیلی سوژه س.گفت داره برنامه ریزی میکنه بره اونور و کار براش هست و از بابت کار و محل زندگی خیالش راحته.یکم از روحیاتش که بسیار لطیف بود گفت.میتونم اعتراف کنم این پسر عینهو فرشته بود از نظر اخلاقی خیلی عالی بود از این بی آزارایی که مهربونن ولی خب سرمنشا این اخلاق خوب یه سادگیه آزاردهنده هست که شاید همه خوششون نیاد.در کل بچه خوبی بود ولی نه واسه من.بعد از صحبت های معمولی که زیاد حول و حوش ازدواج نبود وبیشتر از آینده و خارج و اینور اونور بود راه افتادیم بریم.تو ماشین خواهرش زنگ زد.یهو گفت مامانش حالش بده و زودتر بیا ببریمش دکتر .بعد که قطع کرد گفتم سریعتر برو نمیخواد منو برسونی من یه جا پیاده میشم خودم میرم زودتر برو دنبال مامانت ولی منو تا دم کوچه مون رسوند خیلی معرفت داشت.حالا یه چیز جالب دیگه هم که اتفاق افتاد این بود که بعد از خواهرش مامانش بهش زنگ زد میخواست بگه بخاطر من تند نیا یواش بیا بعد این به مامانش میدونین چی میگفت؟میگفت باشه عزیزم قربونت برم الان میرسم.این کلمه عزیزمو 3 بار گفت یعنی من دهنم وا موند از اینهمه محبت بین اینا و خانواده اینطوری.واقعا نظیرش کمه.ما که یعنی خیلی خانواده آرومی هستیم فقط دعوا نمیکنیم با هم ولی اصلا از کلمات محبت آمیز استفاده نمیکنیم اونم واسه پدر مادرای ما با تفاوت نسلی زیاد.حالا این تک بچه های دهه هفتادی باشن یه چیزی آدم باور میکنه اونم تازه دختر.ولی خداییش چنین مکالمه ای رو با توجه به تجربه زیادم از معاشرت با پسرا ندیده بودم.گفتم آنرماله اینم یه نمونه ش(البته این یه شوخی بود).در واقع طوریکه همه با دوس دخترشون و زنشون حرف میزنن این با مامانش حرف میزد.نازی چقدر خانواده صلح دوستین.

وقتی رفتم خونه میدونستم اینم چنگی به دل بی صاحاب من نزده و سعی کردم زیاد باهاش گرم نگیرم که هوایی نشه.یه تشکر ساده کردم و زیاد پیام نمیدادم.اونم که عادتش بود یهو غیبش میزد و کلا رابطه پیوسته نداشت.بعد از چند بار که پیام داد و من سرد جواب میدادم و دوباره خواست قرار بزاره گفتم نمیام.گفت چرا؟ گفتم چون ما به درد هم نمیخوریم گفت چرا؟گفتم تو میخوای بری اونور و نباید بیخودی بهم وابسته بشیم.گفت خب دوتایی باهم میریم.گفتم چطوری؟گفت ازدواج میکنیم.گفتم نه من دوس ندارم برم اونور چون نمیتونم تو یه کشور خارجی زندگی کنم جدای از شرایطش که واسم سخته تقریبا اونور باید دونفر تا اخر عمر باهم کار کنن و من توان اینو ندارم واسه همین بدردت نمیخورم.گفت خب شاید من نرفتم.گفتم تو خیلی دوس داری بری من مانع رسیدن به آرزوهات نمیشم.(از اینجا بفهمین کسی بهتون از این دروغا گفت مچشو بگیرین چون من در واقع بهونه میووردم، کسی که کسیو بخواد واسش همه کار میکنه.اینا که میگن من نمیخوام مانع خوشبختیت بشم و شرایطشو ندارم همه دروغه)هی گفت شاید نرم منم گفتم نه تو باید بری.گفت بیا باهم حرف بزنیم گفتم نمیام چون میدونم بدرد هم نمیخوریم.بعد خودش رفت که یعنی بیاد دوباره اصرار کنه طبق معمول غیبش زد.منم خوشحال گفتم خدا کنه نامید بشه ازم بره دیگه پیام نده.اینم داستان یه فرشته عشق فرنگ 

قبول دارین من کلکسیون خواستگارا رو دارم؟یعنی نشد یه بار با یکی آشنا شم نرمال باشه





۹۴/۰۶/۰۲
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۱۹)

یاشیل جون آی لاو یو. امیدوارم همسری که لایقت باشه رو به زودی پیدا کنی.
پاسخ:
مرسی منم آی لاو یو
همین مهمه کسیثکه لایقمون باشه
ایشالا
سلام خوشحالم که آمدی
جالب بود از محیط کار خواستگار پیدا کردی؟
پاسخ:
سلام
ممنون
نه.من فقط یه بار تو عمرم تو محیط کار خواستگار پیدا کردم که اولین عشقم بود.تو پستای اول نوشتم.دیگه انگار از این شانسا نداشتم.با اینکه هرجا کار میکردم تو چشم بودم و آدم زیاد رفت و آمد میکرد.شاید اون اولی نفرینم کرده 
خب اگه میخواست کسی باشه که بنظرت نرمال باشه که خب پرونده خواستگار بازیت رو میبستی و میشدی یاشل یک خانم متاهل!
با یه آدم بنظرت نرمال هم آشنا میشی نگران نباش
پاسخ:
بله درسته شما هم که دوس ندارین پرونده ش بسته بشه.
نرمال هم هست یا به تور ما نمیخوره یا مارو نمیخواد
به به پست جدید و قراری :)
آنرمال بوده واقعا  !!! هر چند وقت یبار جیم شدن چه معنی میده اونوخ!!!!
مطمئن باش این ادم هیچوقت پاش نمیرسه خارج ببین کی گفتم !
 چه رمانتیک ... عزیزم ! دهه های شصتی کمتر همچین مواردی توشون هست که راحت با خانوادشون ابراز احساسات کنن این واقعا اعجوبه بوده البته تو دهه  هفتادیام همچین موردایی هستااا...
واقعا !! منم همچین نظری رو درمورد خواستگارای ذلیل مردم دارم!  سنخیت در حد نمیدونم چی...نمیدونم شاید من خودم عجیب غریبم ...
نتیجه میگیریم من نیمه گم شده ندارم :دی
یاشل جون امیدوارم هرچه زودتر نیمه گم شده  یدونه نرمال و خوبش زودی بیاد دستتو بگیره ببره ددر :)
بعد یه پست بزنی با عنوان"گمشده پیدا شده ":)
پاسخ:
تو هم عاشق قراری؟
جیم شدنش یعنی مثلا به بهونه کار و اینا خبر نمیگرفت.منم که واسم مهم نبود میزاشتم بره
در مورد خارج چون عکساشو دیدم و حتی پیج خواهرش تو فیسبوک و اینا از درستیه حرفاش مطمئن بودم ولی نمیدونم چرا تاحالا نرفته.شاید باید یه پروسه طی بشه تا برن.اما اینکه زود گفت شاید نرم میتونه به حرف تو نزدیک باشه.دویگه خودش میدونه
آره دیگه ما دهه شصتیا با مامانای 70 ساله مثلا.خیلی بچه مامانی بود
نیمه گمشده ما خیلی مارمولکه تا مارو عاصی نکنه نمیاد
مرسی.ایشالا توهم
هه باشه حتما همینو مینویسم
به نظر من اختلاف سنی 2سال خیلی کمه حد اقل 6سال بزرگتر خوبه!وگرنه خانومه میشه ما ما ن پسر!!!
پاسخ:
وقتی بری تو دل خواستگار بازیا میفهمی نمیشه به این چیزا ایراد بگیری.اینا ایده آل هست و منم موافقم باهات ولی همیشه شرایط ایده آل ما نیست
اینجور پسرا خیلی خوبنا...ولی منم خیلی باهاشون حال نمیکنم مخصوصا برای ازدواج.دوس دارم یکم هفت خط تر و زرنگ تر باشه.حتی ترجیه میدم دوست دخترای متعدد و زیادی توی دوران مجردیش داشته باشه
پاسخ:
خوبن ولی واسه یکی مثل خودشون.منم مثل توام
به به چه پست جالبی ... 
چه پسر ساده ای ، عشق خارج بودنش هم جالب بود :)))
ایشالا این گمشده شما هر چه زودتر پیدا بشه :)
پاسخ:
آره جالب بود
مرسی ایشالا
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۹ دریا _ گاه نوشته های من
 همین غیب شدن هاش نشانه مارمولک بودنشه.
پاسخ:
نه مارمولک نبود فقط یه اخلاق خاصی هست خیلی از پسرا دارن که نمیتونن مدام در دسترس باشن و با گوشیشون ور برن بعد مثلا شاید یه مدت بگذره یادشون بیفته یکیو دارن بهش اس بدن.
رابطه ماهم زیاد سفت و سخت نبود دیگه
:) شاید جرات و جسارت تو رو که دیده حس کرده تو می تونی کمبودها و ضعف اون رو پوشش بدی  .

یاشل اون نوشته حسین پناهی خیلی به دلم نشست . ممنون از حسن انتخابت( گل و بوس و قلب و حباب و اینا :))))))))))
پاسخ:
شاید
البته به خاطر اون نقطه ضعف لکنت زبونش احتمالا خیلیا قبولش نمیکردن مگر اینکه خودشونم یه نقطه ضعفی مثل اون داشته باشن
خواهش میکنم قابلی نداشت
یاد یه قسمت از سریال (شاید برای شماهم اتفاق بیفتد ) افتادم .اون قسمت که دو تا دوست (دختر) بودن که تو فروشگاه فروشنده بودن یکیشون بلند پرواز بود واون یکی ساده وبه یه پسر مثبت برا ازدواج راضی. اون یکی که بلند پرواز بود یه دوس پسر داش که هر بار براش تو قرارا عروسک میاورد اونم بعد قرار عروسک پرت میکرد دور وپشت دوس پسرش بدوبیراه میگف پسره خیلی دوسش داش وبرای اینکه به دختره وخواسته های دختره فک میکرد رف بندر کارکنه ........ تصویر اون پسره هم تو سریال خیلی ساده ومعمولی بودوهمچنین رفتارش . پسر داستان تو منو یاد اون انداخت.
پاسخ:
خخخخ یعنی منم اینجوریم؟بلاخره هر کی یه اخلاقی داره 
تو روحیاتم در مورد اون دختر که گفتی شک ندارم ولی اگه چنین پسری سر راهم قرار بگیره اصلا باهاش ادامه نمیدم که بخوام تحقیرش کنم.از اول میگم نه ولی خودشون پیله میکنن

کلی  نظر نوشته بودم اشتباها پاک شد!!
خوب فهمیدی .پسر انرمال کم پیدا میشه..دخترامونم با همین موجودات آنرمال ازدواج میکنن اخرشم که دیگه خودت میدونی امار طلاق چطوریه!!

پاسخ:
آخی چه بد.باید نظرتو کپی کنی قبلش
آنرمال کمه؟منظورت نرمال بود یا آنرمال؟
بله اگه ازدواج کنیم باهاشون از اول مشخصه چه زندگی در انتظارمونه
گیج میزنما..نرمال منظورم نرمال بود 
پاسخ:
اکی حدس زدم
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۲۰ ماهی سیاه کوچولو
سلام یاشل
خوشحالم هستی
آجی تو باید باستان شناس میشدی
شماره ش رو بفرست بلک لیست
یه حسی بهم میگه اونیکه بالاخره بهش بعله میگی خیلی بهت نزدیکه اینقدر ک دیده نمیشه...این حس از کجا اومده نمیدونم...شاید بخاطر همون ماجرای همکار مامان باشه ک تعریف کردم ...واست آرزوی تاهل همراه با خوشبختی میکنم
پاسخ:
سلام ماهی
قربون دوست خوبم که به یادمه
والا با این عتیقه جات
اره دیگه جواب نمیدم خودش فکر کنم فهمید
نمیدونم نزدیک یا دورشو.هیچی نمیدونم.فقط خیلی خسته شدم.کاش بیاد
ممنون منم واست همین آرزو رو دارم
سلام...
از طریق وبلاگ مینا جون[رقص زندگی]
یهو سر از اینجا در اوردم...
وبلاگ خیلی جالبی دارید ...بعضی از پست هاتون خوندم...
به نظرم با یه همچین ادمای ساده ای هر ادمی نمیتونه زندگی کنه ...مگر این که طرفشم مثل خودش ساده باشه...
دهه شصتی و اینجور ابراز احساسات؟؟؟ عجیبه...و خیلی کمههه
ایشالا یه ادم با مشخصاتی که برای شما نرماله بیاد تو زندگیتون...

+ اگه دوست داشتید خوشحال میشم به منم سر بزنید

پاسخ:
سلام
خوش اومدی
ممنون
درسته.البته بعضی وقتا کسی که باهاشون ازدواج میکنه نقطه مقابلشونه و زرنگه.ولی به هر حال من نمیتونستم
ایشالا
چشم حتما
لکنت زبون که ایراد بزرگی نیست که.
من رئیسم لکنت داشت 
الانم یکی از دوستای نزدیکم لکنت داره و نه خانومش نه ما فکر نمی کنیم عیبی داره.
(البته می دونم که تو این آدم رو به خاطر صرفا لکنت رد نکردی)
پاسخ:
خب اگه رئیس بود یه چیزی.خخخ
مثلا علی دایی باشه کسی مگه میتونه حرفی بزنه؟
ولی این از بقیه جوانبم آش دهن سوزی نبود.
من آدم لکنت زبون دار دورو برم کم دیدم.میتونم بگم اصلا ندیدم.واسه همین انگار برام عجیب بود
میشه خاطره ازدواج منم بنویسی؟
پاسخ:
چرا که نه؟
حتما
بفرستین برام
سلام عزیزم
این آدرس جدید مهتاب ساداته
http://zanechandom1.blogsky.com/
آدرس قبلیش فیلتر شده ...
آدرسش رو بهتره به نظرم اصلاح کنی تو پیوندهات
و اینگه به نظر من خیلی خوب میشه تو پست جدیدت به این موضوع اشاره کنی تا خواننده های مشترکتون هم بتونن پیداش کنن...
البته این حرف رو سرخود میزنم و مهتاب خبر نداره :)
پاسخ:
سلام 
خیلی خیلی لطف کردی.چند باری وبشو باز کردم دیدم فیلتره ولی خب چون دیر به دیر مینویسه زیاد باهاش صمیمی نبودم.نمیدونستم از کجا خبر بگیرم.بازم ممنون
همینکه آدرسشو درست کنم هر کی بخواد پیداش میکنه

سلام

خیلی جالبه. مشخصه که ماشالله خواستگار هم زیاد داشتید که تبدیل به دفترچه خاطراتش کردید. سر فرصت باید بیام بخونم. من که کلا طی ده سال ده تا بیشتر خواستگار نرفتم. باز فکر کنم شانس دخترا برای ازدواج بالاتره.

به هر حال امیدوارم خوشبخت باشید، به رسم بازدید اومدم.

والا من نفهمیدم عیبش چی بود


من اگه بودم حتما عروس شده بودم

البته من اگه بودم حتما اون سراغم نمیومد !!

:(


شوهرخواهرمنم متولد شصته به مادرش میگه خوشگله
پاسخ:
عیبشو که گفتم.خب دیگه قسمتم نبود.میدونم سخت گرفتم ولی دیگه گذشته بیخیال
چه شوهر خواهر باحالی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">