ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خواستگاری زورکی

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۸ ب.ظ

خواستگاری دوستان 24 :


 دو ماه بعد از خواستگاری مسعود یک خواستگار دیگه اومد به اسم حجت، چهار برادر بودن و یک خواهر ته تغاری. پدر حجت کوره آجرپزی داشت که پسرهاش هم اونجا کار میکردن وضع مالی خوبی داشتن ولی تحصیلات در حد ابتدایی.این خانواده از آشناهای دور ما بودن. سطح فرهنگی و اجتماعی اونها در مقایسه با خانواده من خیلی پایین بود ولی وضع مالی بهتری داشتند. در کل خانواده خوبی بودن ولی واسه یکی مثل خودشون. زمانی که من دوازده ساله بودم واسه پسر اولشون از من خواستگاری کرده بودن که پدرم به بهانه کوچک بودن من جواب منفی داده بود. حالا دوباره واسه پسر سومیشون که پنج سالی از من بزرگتر بود اومده بودن خواستگاری، پدرم باز هم جواب منفی داده بود ولی این خانواده دست بردار نبودن. مادر حجت هر روز به یک بهونه میومد خونمون و هی من رو زیر نظر میگرفت و میگفت ما فامیل هستیم باید از هم خبر بگیریم و این حرفا. یک روز که از این اومدنها حسابی شاکی بودم به پدرم اعتراض کردم که چرا با وجودی که جواب منفی گرفتن این خانم هر روز میاد و بابام جواب داد پدر و مادر حجت سن و سالی ازشون گذشته بعد هم بااحترام برخورد میکنن و میگن واسه رابطه فامیلی میاییم خونتون من نمیتونم بگم نیان و نه میتونم بیرونشون کنم ولی هر وقت حرف خواستگاری رو پیش کشیدن مطمئن باش جواب ما منفیه تو و حجت به درد هم نمیخورید. این اومدنها چهار ماه طول کشید و جالبه که یکبار هم چشممون به جمال این حجت خان روشن نشد. مادر حجت نهایت استفاده رو تو این مدت کرده بود و حسابی مخ مامانم، داییم، خاله هام و پدربزرگ مادریم رو کار گرفته بود و تونسته بود همه غیر از بابام و پدربزرگم رو راضی کنه همه جا گفته بود که پسرم خونه داره ماشین داره حتی ما حاضریم یک خونه پشت قبالش بندازیم. من مونده بودم اینا چرا یک ذره به خودشون احترام نمیذاشتن چرا ارزشی واسه خودشون قائل نمیشدن و همین باعث میشد که من رو جواب منفیم بیشتر پافشاری کنم حالم بد بود ازین پول پول کردنهاشون. خلاصه که بعد از چهار ماه یک روز پدرم گفت دخترم برو این پسره رو ببین، من هم حسابی عصبانی شدم و گفتم مگه جواب منفی نیست چرا برم ببینمش، بابام گفت اینا حوصله من رو هم سر بردن حالا هم میگن پسر و دختر همدیگه رو ببینن هم رو میپسندن بیا برو تا دیگه بهونه نداشته باشن. از روی ناچاری راضی شدم به دیدار حضوری در حالی که جواب منفی من بخاطر شرایط بود نه ظاهر حجت چون من اصلا ندیده بودمش. قرار گذاشتیم بریم پارک همدیگه رو ببینیم. یک عصر اردیبهشتی رفتیم پارک زیبای کوهسنگی. حالا همراه من مامانم بود و خالم و همراهان حجت مامانش بود و خواهرش و داداش بزرگش به همراه زن و بچش، همون برادرش که قبلا خواستگارم بود. اینقدر حالم بد بود حالم از خودم هم به هم میخورد که چجوری تو این وضعیت گرفتار شدم.با دیدن حجت حالم بدتر شد با همون لباسای خاکی از سر کار اومده بود قیافش هم که معمولی، تیپ که نداشت هیچی یک شکم گنده هم داشت. دیگه به زور خودم رو کنترل کردم که اشکام نریزه. عروسشون اومد و گفت بیان یک جا بشینید صحبت کنید که من نرفتم مامانم که قیافه من رو دید رفت عقب وایستاد، خالم اومد دم گوشم گفت حالا که اینجایی برو ببین چی میگه اصلا تو حرف نزن، منم گفتم بعدش دست از سرم برمیدارید خالم خندید و گفت آره. اول بگم اصلا از طرز نگاه کردن حجت خوشم نیومد نگاهش بیشتر هیز بود تا خریدارانه واسه همین وقتی رو صندلی نشستیم من صورتم رو کاملا برگردوندم با خودم گفتم همینقدر که دید زده از سرشم زیاده. من که لالمونی گرفته بودم. حجت شروع به صحبت کرد و گفت: من سر کوره کار میکنم سر و وضعم همیشه خاکیه الان هم اینجوری اومدم که ظاهرم رو ببینید( تو دلم گفتم خاک تو سرت یک دوش میگرفتی و یکدست لباس تمیز میپوشیدی چی میشد) حجت ادامه داد من هیچی ندارم همه چیز از پدرمه ازت میخوام با نون خشک من بسازی وقتی از سر کار میام نگی چرا لباسات خاکیه. دیگه به من کارد میزدی خونم در نمیومد دیگه بقیه حرفاش رو نمیشنیدم حواسم رفت به دیدن پارک. بالاخره برگشتم خونه و با عصبانیت تمام و طوری که روی پدرم حسابی تأثیر بذاره شروع کردم به بدگویی از حجت، گفتم هیچ چیزش رو نپسندیدم تازه نه به باره نه به داره واسم تعیین تکلیف میکنه که به سر و وضعم ایراد نگیر و با نون خشک من بساز. بابام با شنیدن این حرفا عصبانی شد و گفت غلط کرده به چی مینازه که اینطوری گفته من اینقدر واسه رفاه شما تلاش میکنم که اون پسره بیاد بگه با نون خشک من بساز. ولی از حق نباید گذشت که حجت خیلی صداقت داشت به هر حال ما بدرد هم نمیخوردیم. من هم موقعی که توی پارک بودیم رفتارم طوری بود که نشون بدم جوابم منفیه حتی از حجت رو برگردوندم که مطمئن بودم بهش برمیخوره ولی زهی خیال باطل. روز بعد پدر حجت تماس گرفت و با پدرم صحبت کرد و گفت پسرم، دختر شما رو پسندیده و جوابش مثبته ولی بابام گفت جواب ما منفیه. یک مدت بابای حجت صحبت کرد که دیدم قیافه بابام رفت تو هم و با عصبانیت جواب داد یعنی چی که دخترم رو به زور وادار کنم شما مرد بزرگی هستی این چه حرفیه میزنی.دیگه اینبار خانواده حجت رفتن و برنگشتند. 

حجت یک فامیلی دوری با خانواده همسرم داره. چند ماه بعد از عقد ما، حجت برای اولین و آخرین بار به همراه زن و بچش میره خونه پدرشوهرم و از قضا جز شوهرم و مادرشوهرم کسی خونه نبوده. حجت هم میشینه مجلس رو دست میگیره و از خونه و ماشین و املاکش صحبت میکنه و از اخلاق خوبش میگه. شوهر من هم که کلا کم حرفه فقط شنونده بوده. بعد از یک مدت که شوهرم پیشم بود حرف از حجت شد و شوهرم گفت این پسره چند وقت پیش اومده بود خونه ما و یک ساعت از داراییش تعریف کرد و رفت با نشونی که شوهرم داد فهمیدم حجت بوده و قضیه خواستگاریش رو واسه شوهرم تعریف کردم، اون موقع شوهرم گفت ای بابا پس این اومده بود خودشو به من نشون بده و بگه من پول دارم و تو نداری( اون زمان همسرم چند جا آزمون داده بود واسه کار و هنوز شاغل نبود) به همسرم گفتم حجت چطور بود؟ همسرم جواب داد حیف تو نبود زن اون میشدی. منم که ذوق مرگ
اینم بگم که بعد چند سال حجت شده یک م.ش.ر.و.ب خور حرفه ای تازه زن صیغه ای هم داره رنگ و وارنگ. 



با تشکر از دوست خوبم ساناز خانم  







۹۴/۰۴/۲۶
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۱۸)

۲۶ تیر ۹۴ ، ۲۲:۰۸ سعید موشانی
پول همیشه نمیاره خوشبختی ولی وقتی نداری حتما بدبختی...نصیحت برادرانه
البته کار خوبی کردی
زندگی زورکی مفت نمیارزه
پاسخ:
بله ولی بعضی وقتا میشه با دور اندیشی به پولم رسید
درسته خوب کاری کرده
سلام چقدر خوبه اینطوری خانواده دختر به نظر دختر اهمیت میدن-))))
پدرشون هم خیلی عاقلانه رفتار کردن:-)
پاسخ:
سلام
واقعا خانوادش با درک و فهم بودن
بعضی ها اینطورین دیگه
سر و وضعت رو اول درست کن چون ظاهر یه نشونه هایی از درونت هم میده
سرو وضعت رو اول درست کن
بعد حرف زدنت  رو درست کن
بعد بیا و به فکر ازدواج باش
خودسازی کن اول خودسازی
(...)
پاسخ:
خب دخترا رو ظاهر حساسن
پسرام باید اینو بفهمن که نباید با لباس کار پا شن برن خواستگاری و سر قرار
دلیل نمیشه بخوان اینطوری خود واقعیشونو نشون بدن.صداقت داشته باشن کافیه تا دختر کم کم طرفشو بشناسه
۲۶ تیر ۹۴ ، ۲۲:۴۱ ریحانه ر.م
بیچارع زن وبچه حجت هرچند نیستم تو زندگیش ولی ...
پاسخ:
دیگه ما واقعا در مورد این قضیه نمیتونیم نظری بدیم خیلی دوره شخصیت داستان
یا ابلفضل چه بلایی از سرت رد شده!!!! یاد یه بنده خدایی افتادم که هیییی رو اعصابم پاتیناژ میره اماااا امکان نداره برم ببینمش حتی اگر ریز ریزم کنن...
خوشحالم که در نهایت پدرتون راضی نشد و پشتتون بوود :-) 
پاسخ:
کیه اون بنده خدا حالا؟
تو هم یه جوری دست به سرش کن

سلام یاشل عزیز
عیدت مبارک دختری
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی :-))
پاسخ:
سلام دوست جون
ممنون یادت بود تبریک بگی.
عید تو هم مبارک
به همچنین
۲۷ تیر ۹۴ ، ۰۱:۱۷ ❤❤ رضا ❤❤
خدا بهتون رحم کرده
از ته ته ته ته ته ته دلم براتون آرزوی خوشبختی میکنم، ایشالا با شوهرتون خوش و خرم باشید
راستی عکسه هم خیلی باحاله
پاسخ:
ایشالا
ممنون آقا رضا
۲۷ تیر ۹۴ ، ۰۲:۰۱ خاتون بانو
خدا رو شکر بخیر گذروند.
این وقتا اطرافیا چقدر روی مخ هستن. میگن طرف پول و زندگی داره حیفه و اینا...اوووووف.
تا تمومش کنن آدم پیر میشه.
شانس آوردی که پدرت مراقب بود. امیدوارم خوشبخت باشین.
پاسخ:
درسته این پول آدمای چندش ممکنه چشم اطرافیانو کور کنه ولی خوبه ساناز عاقل بوده که گول نخورده
هلاک عکسایی ام که آخر هر پست میذاری:))))
حجت چقد چندش بوده😁
یاشل از بین موردای خودت خواستگار وانتی که میگفتی بخاطر احساسی بودنش پیچوندیش فکر میکنم خوب بوده،اصلا اون تو ذهنم مونده دلم میخواست بهت بگم،الان یادم افتاد گفتم،خخخخخ
پاسخ:
ممنون عزیزم دست عکاساش درد نکنه
آخه اون مورد که گفتی به یکی نیاز داشت که مثل خودش با احساس باشه.من اونقدرا احساساتی نیستم.
دیگه حرف گذشته رو نباید زد 
به آینده باید چشم دوخت
بازم کامنتم نیومده:'( 
پاسخ:
کدوم کامنتت؟
با سلا م عید شما مبارک  طاعات قبول 
خاطره جالبی بود 
پاسخ:
عید شما هم مبارک 
ممنون
سلام یاشل جووونم
عیدت مبارک :-*

در مورد این قسمت: "سر و وضعم همیشه خاکیه الان هم اینجوری اومدم که ظاهرم رو ببینید"

خدایی این بعضی خواستگارا با خودشون چی فکر می کنن :دی
خوب نمیگن دختر مردم کلاً از زندگی ناامید میشه آیا؟ :دی
پاسخ:
سلام ناز نازی جونم
عید تو هم مبارک :-*
همین دیگه.اوج بیشعوریه یه آدمو میرسونه که با لباس خاکی و سرو وضع نامرتب بره خواستگاری و دلیلشم این باشه که خب میخوام ظاهرمو همونطوری که هست ببینه.اینا نمیگن جایی به اسم حمامم اختراع شده آیا
حله :-). خانوم خوشگل
کامنتم اومده بود منتظر تایید بود گویا :-) 
پاسخ:
ااا 
دقت کن جانم 
صبور باش
رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون .تیپ ونوع پوشش و طرزصحبت و ظاهرو اراستگی یا عدم ان نشانگر طرز فکر ونگرش افرادو شان واحترامیست که  انسانها برای خودشون قائلند واین تقریبا 60درصد قضیه است واهم قضیه.  ....... 
پاسخ:
درسته از روی ظاهر افراد میشه به خیلی از خصوصیات اخلاقی شون پی برد 
کاملا موافقم
هیچی نمیتونم بگم جز اینکه:  عکس آخر پستت تو حلق حجت!
پاسخ:
بیچاره حجت خخخخخخ
مرسی عزیزم :-*
یاشل جووون حموم رو خیلی باحال گفتی :))))))))

اونوقت یه سوال دیگه هم پیش میاد. اینا مهمونی هم با سر و وضع خاکی و نامرتب و حموم نرفته می رن؟ آیا؟:دی

بعد آقایون میگن دخترا دنبال مادیاتن. خوب وقتی با لباس و سر و وضع شغلت همه جا پا میشی می ری، حتی خواستگاری! میخوای شغلت واسه دختر مهم نباشه؟

یه چیز دیگه حالا موقع خواستگاری ظاهر و باطن دختر کوچکترین عیب هم نباید داشته باشه. آخه آقایون ستایشگر زیبایی هستند خخخخخخخ
پاسخ:
خواهش عزیزم
حتما
بعید نیست ازشون
درسته خودشون به ظاهر اهمیت میدن ولی رعایت نمیکنن.البته الان دیگه کمتر شده
این داستانا ماله سالها قبله
۱۶ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۶ ماسال نیوز
موفق باشید
پاسخ:
ممنون
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۵۹ لبخنــــツ ـــد
سلام عزیزم
یه ذره از خاطراتتو خوندم جالب بود خوشم اومد
ولی من هنوز نفهمیدم مجردی یا متاهل؟؟؟؟ ;)
پاسخ:
سلام خانومی
ممنون لطف داری
هنوز مجردم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">