ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خواستگاری یه طرفه

چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۲ ق.ظ


خواستگاری دوستان 22 :


اولین خاطره من از خواستگار، زمانی که بچه بودم  همیشه توی کوچمون بازی میکردم, همبازیهام هم دختر بودن هم پسر. یک پسر بود به اسم مسعود ,همسن خودم بود. از بقیه پسرها مهربونتر بود, پدرش از کار افتاده بود, مامانش با خیاطی و آمپول زدن امورات خونشون رو میگذروند. مسعود یکم زبونش میگرفت . بعد از مدتی ما از اون کوچه اسباب کشی کردیم. زمان گذشت تا من هفده ساله شدم, یکروز که از دبیرستان برگشتم مامان رو دیدم که با خنده جواب سلامم رو داد. شستم خبردار شد باز خواستگار اومده، گفتم باز خبریه؟ خندید و گفت مامان مسعود اومده بود واسه پسرش ازت خواستگاری کنه . گفتم مسعود کیه دیگه؟ مامانم گفت دوست دوران بچگیت رو فراموش کردی؟ یادم اومد گفتم مسعود؟ اون که همسن منه, دیپلم هم نداره، حتما سربازی هم نرفته حالا زن گرفتنش دیر میشده؟ مامانم گفت که مادر مسعود گفته پسرم از همون بچگی خاطرخواه دخترتون شده الانم اومدیم خواستگاری که با یکی دیگه ازدواج نکنه. پدر من با خواستگار غریبه مخالف بود, مسعود به هیچ عنوان شرایط ایده ال من رو نداشت اصلا من ازدواجم رو موکول کرده بودم بعد از دیپلم گرفتن. جواب ما منفی بود ولی مامانم روش نشده بود اول بگه,  واسه همین در جواب اون خانم گفته با پدرش و خودش صحبت کنم ,جواب میدیم. بعد از دو روزمامانم جواب منفی رو داده بود ولی خانمه گفته باید خود دخترتون بگه نه تا من باور کنم شاید خود دخترتون بخواد ولی از شما خجالت میکشه, عصر که از مدرسه برگرده  میام نظر خودشو میپرسم. من که عصبانی شدم به مامانم گفتم به خانمه میگفتی پسر شما شرایطی رو که دختر من میخواد نداره. خلاصه حوالی عصر این خانم اومد، من رفتم توی آشپزخونه  ولی صدای صحبت ها رو میشنیدم. خانمه صدام زد که بیا ببینمت و گفت میدونی پسرم چند وقت هست از دور میبینه تو رو و کلی قربون صدقه من میرفت مامانم گفت دخترم الان قصد ازدواج نداره. خانمه هم میگفت ما الان میاییم شیرینی میخوریم شش ماه دیگه هم عقد میکنیم بعد از اینکه پسرم سربازیش تموم شد هم عروسی میگیریم. وای که از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم  ما با اصل قضیه مخالف بودیم این خانمه همه برنامه ریزیها رو انجام داده بود. مسعود که هیچی نداشت ،خانواده هامون به هیچ عنوان به هم نمیخوردن نه طبقه اجتماعی ، نه فرهنگی و نه مالی. خانمه بازمنو صدا کرد که بیا خودت جواب بده. من هم دیدم ول کن نیست رفتم حموم. به برادر کوچیکم هم گفتم برو بگو خواهرم رفته حموم اصلا مرده.خلاصه که خانمه رفت خدا رو شکر بابام خونه نبود، پدرم آدم رکیه و یکم خشک وجدی . اگه این خانم رو میدید حتما بد برخورد میکرد.بعد از پنج سال که هم من و هم مسعود ازدواج کرده بودیم ، مامانم اتفاقی مادر مسعود رو تو بازار دیده بود جالب اینجا بود که خانمه به مامانم گفته بود پسرم خیلی دخترت رو میخواست ولی ندادینش. مامان من هم در جواب گفته بود این دو تا به درد هم نمیخوردن حالا هم که پسر شما ازدواج کرده نوه هم دارین دیگه این حرف رو پیش نکشین. این خانم فقط به خواست دل پسرش توجه داشت انگار من دل ندارم.



با تشکر از دوست خوبم ساناز خانم  







۹۴/۰۴/۰۳
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۱۶)

بعضیا خیلی باحالن به چه امیدی لک لک راه میفتن میرن خونه مردم برا پسر محصل!!!!
یا خدا... اللن پسره سی ساله پاش میلرزه بره جلو پسر هفده ساله !!!!! من اصلا راهشون نمیدادم چه برسه به اینکه بیان و اصرار کنن....
کار بسیار خوبی کردی دختر خیلییی عاقلی بودی واقعا جای تبریک داره
پاسخ:
این داستان ماله اقلا فکر کنم 10 سال پیش بوده.نگفتن پسر چند سالش بوده و ماله چه زمانیه.اما به هر حال اصلا قابل قبول نیست که پسری که هیچ تکلیفی ازش معلوم نیس برن براش خواستگاری
زرین جون  چه کاریه پسر مردم رو عاشق خودت کردی اونوقت اونجوری با مامانش برخورد کردی  بیچاره پسره خخخخخخخخخ
پاسخ:
خاطره ماله ساناز خانم بود ببخشید اشتباه اسمشونو زده بودم 
پسرا خدای اعتماد به نفسن،خانوادشون هم از خودشون هم بیشتر اعتماد به نفس دارن. فک میکنن دست رو هرکی بذارن باید بله رو بگه
پاسخ:
کاملا موافقم 
فرهنگ جامعه اینو بهشون القا کرده ولی از این خبرام نیست هر کی باید تیکه خودشو پیدا کنه
۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۲:۱۶ ☆.مهسا .☾
زور زورکی میخواستن پسرشونو قالب کنناااااااااااا
رک بودن تو اینجور موقع ها خیلی خوبه
پاسخ:
والااا لقمه بزرگتر از دهن که میگن همینه 
۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۲:۳۱ فصل دوم از نوشتن من
سلام یاشل عزیز خوبید
اومدم بگم من مطالبتو میخونم اما چون با گوشی میام نمیتونم کامنت بزارم شما عذر منو بپذیر

و بیشتر از خاطرات خودت بنویس من هروقت اومدم نت وب شمارو هم هربار باز میکنم و میبینم آپ نشده منتظر میمونم تا آپ شه
خسته نباشی
پاسخ:
سلام خانوم گل.مرسی.شما لطف داری.باور کن باید چند روز بگذره تا ذهنم یاریم کنه بنویسم شما صبور باش 
ممنون
اومده بودم یه شکلک لبخند براشما ومرضیه جون بذارم برم ولی دیدم اینجاشکلک نداره.(لبخند]پارسال همین موقع ها یعنی اوایل ماه رمضون برا دختر منم خواستگاری اومده بود که از همون اول برا خودش میدوخت ومیبریدوقول وقرار عقدوعروسی میذاش.با اینکه شرایطشون عالی بود باز به من برمیخورد که اینا چرا نظر مارو نمیپرسن....حالا چه برسه که شرایط هم جور نباشه.......
پاسخ:
خخخخ منم کم حافظه شدم شما ببخشید
اینجور خواستگارا شایدم از سر زیادی مثبت بودن نظرشون اینطور میکنن.اگه شرایط خوب باشه بازم یه چیزی
اوکی یاشل جان .حواس پرت شدیا!
پاسخ:
از اثرات روزه س خخخخ
وبلاگت بسیار عالیه !
من تازه کارم !
با تبادل لینک موافقی ؟!
پاسخ:
ممنون
شرایط تبادل لینکو تو توضیحات زیر عکس نوشتم
ممنونم از دوستان عزیزی که خاطره خواستگاری من رو خوندن و نظر دادن. یک ضرب المثل هست میگه ببین جاتو ,بگذار پاتو.
پاسخ:
کاملا درسته
یاشل عزیز این خواستگاری مربوط به شانزده سال پیشه و اون پسر هم هفده ساله بود. من یک سال بعد ا ز این خواستگاری با همسرم که مهندس شیمی بود ازدواج کردم.
پاسخ:
وای پسر 17 ساله؟چقدر هول بوده.بیشتر میخواسته از دستت نده طفلک
خدارو شکر که با کسی که میخواستی ازدواج کردی.حالا تو انتخاب همبازیای بچه هات دقت بیشتر کن داستان خودت تکرار نشه خخخ
۰۳ تیر ۹۴ ، ۱۹:۵۵ ماهی سیاه کوچولو
این دوستیای دوره بچگی خیلی با مزه ن
پاسخ:
خیلی 
موقعی که خواستگاری میکنن بامزه ترم میشن
:))))) آفرین .درعین اینکه سن بالایی نداشتی خیلی معقول برخورد کردی وانشاالله خوشبخت بشی.

مشکل بعضی ها همینه که فکر می کنند دخترها آدم نیستن و هیچ نظری برای زندگیشون ندارن :( خودشون می برن خودشون می دوزن بعد میخوان تن دختر بیچاره کنند .انگار عهد حجره !
پاسخ:
کاملا درسته
وقتی 19 ساله بودم یکی از دوستای همکلاسی و همسنم رفت خواستگاری دوست دخترش و قبل از اینکه 20 ساله بشه عقد کردن. نه کار داشت نه بابای پولدار! تو درساش هم خیلی متوسط بود. به نظر همه ما کار احمقانه ای کرد ولی همون آدم الان سر خونه زندگیشه و چند وقته بچه ش هم به دنیا اومده. 
الان با خودم می گم کاش هر چه سریعتر ازدواج می کردم. از یه بچه 20 ساله کسی انتظار زیادی نداره ولی وقتی سنت زیاد می شه دیگه نمی شه دست خالی (یا حتا نه خیلی پر) بری خواستگاری.
پاسخ:
شما از اون پسرایی که خیلی نادرن یعنی پسری که افسوس ازدواجو بخوره و در تکاپو باشه واسش خیلی کمه حالا من با توجه به سن شما که میدونم زیاد نیست میگم صبور باش حتما قسمت شما هم پیدا میشه
از کجا میدونی اون الان خوشبخته؟
ازدواج تو سن پایینم اصلا خوب نیست طرف زود وارد مشکلات زندگی میشه
حالا مگه دست خالی؟
یادم رفت بگم سربازی هم نرفته بود!
پاسخ:
اکی
۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۱:۵۵ میســــــــ مهســـا
خیلی باحالبود.
پاسخ:
ممنون
۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۵:۰۶ شاگرد کوچولو
تعدد خواستگار، افتخاری نداره
پاسخ:
بله درسته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">