ماجراهای خواستگاری

ماجراهای خواستگاری

این وبلاگ در مورد خاطرات خواستگاریای من هست
و امیدوارم به درد کسانی که میخوان ازدواج کنن بخوره
و تجربه ایی براشون باشه
سعی میکنم وبلاگایی رو لینک کنم که مطالبش مفید ،پر محتوا ، آموزنده و مرتبط با موضوع وبلاگ باشه.پس لطفا اگه وبلاگتون شامل این خصوصیات نیست ازم درخواست لینک نکنید.قبلا از این بابت عذرخواهی میکنم

فعلا به دلیل نداشتن مورد خواستگاری هفته ای یک بار فالبداهه نویسی میکنم

فقط نظراتی رو تایید میکنم که احساس کنم نیاز به تایید شدن دارند

همچنین به دلیل رک و شوخ طبع بودن بنده،اگه جنبه شوخی ندارید لطفا وارد نشوید

اگه هم مطالب این وبلاگ به مذاقتون سازگار نبود ممنون میشم از ضربدر سمت راست استفاده کنید و بیش از این خودتون و من رو مورد عنایت قرار ندید

متشکرم که با صبوری منو همراهی کردید

پیوندها

خواستگاری از راه دور

چهارشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ب.ظ


خواستگاری دوستان 19:

من مستقیم به همسرم پیشنهاد ازدواج ندادم اما طوری پیش رفتم که اون ندیده جذبم شد و بعد از دو ماه عکس یکدیگه رو دیدیم و بعد از اون مدت کوتاهی خواستگاری کرد و بعدش اومد ایران و رسما با خانواده اش اومدن خونمون و خواستگاری کرد.چند ماه والدینم + یکی از فاملیم که مقیم خود امریکا بود راجبش تحقیق کردن بعد مراسم نامزدیم 2 سال طول کشید بعد از اون دوران عقد . 



من همیشه جذب مردان تحصیل کرده میشدم .یعنی تحصیلات برام واقعا مهم بود . در کنار اون طرز فکر ، اخلاق و منش طرف مقابل !
خوب نامزد اولم تحصیلات رو داشت اما از شهر ما نبود و فرهنگی متفاوت با ما داشت . بیش از حد وابسته به خانواده اش بود . برخلاف روز اول خواستگاری بعد از مدت کوتاهی نرم نرمک برگشت گفت بیا بعد از عقد و عروسی بریم شهر ما زندگی کنیم !‌‌ :( من تا حدی آرمان گرا هستم .یعنی به کم و کوچک قانع نیستم و برای به دست آوردن هر چیزی تلاشمو می کنم . یکی از دلایل مخالفتم با اون آقا این بود من شهر بزرگ رو رها نمی کنم بچسبم به محیط کوچک و بسته که هیچچچچچچچچچ گونه پیشرفتی نه از نظر اجتماعی نه شغلی و ..نمیشه در اون داشته باشم. (شهر ایشون یک جای فوق العاده کوچک بود . شیوه زندگی مردمش به روستا شباهت نزدیک تری داشت ! یعنی دائم میخواستن بدونند توی زندگی ها چه خبره ؟ رفت و آمدهای مکرر ! اونم به صورت دائم و پذیرایی به شیوه خودشون !!! پوشش خاص که برای من قابل قبول نبود و از جمله ایشون لطف فرمودن و گفتن اگه لباس محلی ما رو بپوشی !!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی بهت میاد و .............) خوب این یکی از مشکلات پیش رو بود . مشکل دوم این بود که ایشون برخلاف تحصیلاتی که داشت اما طرز فکرش همون بود که مردم شهرش داشتند و هیچ گونه تغییر و تحولی درش پدیدار نشده بود . خیلی چیزها رو برای زن عیب میدونست و عملا دوست نداشت من ادامه تحصیل بدم و چندین مورد دیگه که نهایتا منو به این نتیجه رسوند ایشون نمی تونه برخلاف تحصیلاتی که داره مرد خوبی برای زندگی من باشه . اما اینکه چگونه این آقا وارد زندگیم شد .خودش حکایتی طولانی داره که میشه در یک جمله بگم اول اصرار خاله ام بعد والدینم موجب شد من دست به یک انتخاب اشتباه بزنم . 

دومین انتخاب اشتباه من زمانی بود که برای فرار از به هم زدن نامزدی و مخالفت بر اصرارهای مکرر خانواده ام به خانه داییم پناه بردم که زن دایی سوء استفاده گرم این وسط هوای من رو داشت و خانواده ام رو راضی کرد ازدواج به زور نمیشه و..(خانواده ام دلایل منو برای رد اون آقا منطقی نمی دیدن !!! می گفتن زیادی دارم سخت میگیرم و اینا بعدا !!!!!!!!!!! قابل حل هست !!! ) خوب در اون گیر و دار زن دایی عزیز از آب گل آلود ماهی گرفتن و از من برای برادرشون که 10 سال بود ندیده بودمش خواستگاری کرد . اونجا بود که من بدون اندک فکری ،تنها برای فرار از شرایط  بزرگ ترین حماقت زندگیم رو کردم !!! در اوج اعصاب خوردی ها و فشارها برای فرار از اون شرایط به مردی بله دادم که تحصیلات بالایی نداشت . ورزشکار بود (بدنسازی می رفت و یک غول بود برا خودش !!) و نوع شغلش به هیچ وجه نه در خور من و نه خانواده ام بود اما من این انتخاب اشتباه رو کردم و بعدا چوبش رو خوردم . 
زیاد وارد جزئیات نمیشم . همین قدر اشاره کنم که به محض شنیدن این قضیه خانواده ام به قدر عصبانی شدند که همه چیز نه تنها بهتر نشد بلکه بدتر هم شد . برای مامانم که خانواده زن داییمو از همسایگی می شناخت(پدر ایشون دو زنه بود که خانم اولش بخاطر بد رفتاریهای اون آقا دست به خود کشی زده بود و به همسر دومش که مادر زن دایی من بود بیش از حد ظلم می کرد و قطعا پسرها تحت تاثیر همچین پدری قرار گرفته بودن زیرا پسر دومش دقیقا اخلاق پدرش رو داشت و خانم اولش که شمالی بود علی رغم داشتن دو بچه طلاق گرفت !!) قضیه به قدری سنگین بود که وقتی شنید من برادر ایشون رو دیدم و طی یک جلسه باهاش صحبت کردم و بله رو دادم و خواستم مساله رو رسمی کنند .بیچاره حالش بد شد و هر چی با من صحبت کرد مرغم یک پا داشت و می گفتم من میخوام از خونه بابا دور شم !!! حق انتخاب دارم !!!! از اینکه برام تصمیم بگیرین بدم میاد و دلایل مسخره دیگه که خودم میدونم فقط برای فرار از اون شرایطی بود که برام ساخته بودن 


از چاله به چاه افتادم . مردی که در سه جلسه خواستگاری تنها حرفش س.ک.س شبانه اش بود !!! و همه خواسته اش در پایین تنه خلاصه می شد . رو به روی من نشسته بود و برای من شرط و شروط میزاشت که اگه یه روز بگم نرو سر کار از کارت دست می کشی ؟ گفتم : نه ! شغلم به من خیلی چیزها رو میده . من دوست دارم فعالیت اجتماعی و استقلال مالیم رو حفظ کنم . درست مثل مورد اولی ! گذاشت خرش از پل رد شه بعد به گفته خودش منو درستم کنه !!!!! به خواسته زن دایی رفتیم آزمایش خون دادیم تا بعد از مدت کوتاهی عقد کنیم ! یادمه بعد از آزمایش قرار بود برامون کلاس بزارن در خصوص تنظیم جمعیت خانواده و ... من کلاسم زودتر از او تشکیل می شد . قبل از اینکه برم کلاس یه خانواده همراه با دو جوون که مشخص بود عروس و داماد هستند همراه بودند که در کنار اونا یک دختر تقریبا 18 - 19 ساله نشسته بود و دختره چشم از این برادر زن دایی من برنمیداشت !!! یکی دوبار متوجه شدم ایشون هم رو دختره بدجور زووم کرده !! چرا حسمو مخفی کنم . خیلی خیلی بدم اومد . به قدری که دلم میخواست بزنم جفتشون رو لت و پار کنم اما ادب حکم می کرد در اونجا سکوت کنم و  هر گونه رفتاری موجب میشد اون آقا پیش خودش فکر کنه ووووووووووووووواووووووووووو چه تحفه ای هستم  که داره از همین حالا خودشو برام می کشه !
رفتم کلاس و برگشتم دیدم حضرت آقا سر جاش ننشسته . با خودم گفتم احتمالا کلاس یک ساعته من خسته اش کرده یا اونا هم رفتن سر کلاس ! از متصدی مربوطه که سوال کردم گفتش هنوز کلاس آقایون تشکیل نشده . رفتم اون دور و اطراف .یه مرتبه دیدم خودش و اون دختره از در ورودی دارن میان تو !!! منتهی با کمی فاصله ! خوب به خودم دلداری دادم غیر ممکنه . اون الان اومده برای مراحل ابتدایی عقد پس نمی تونه از همین اول سرو گوشش بجنبه 
زهی خیال باطل زمان گذشت و بهونه ها شروع شد . با کی میری ؟ با کی میای ؟ چرا میری سر کار ؟ چه لزومی داره بری سر کار ؟ نامزد سابقت هم می بینی ؟(چون همکارم بود ) فقط برای من آرایش کن . موهاتو  نده بیرون...و هزار و یک بهونه و سخت گیری بیجا که واقعا خارج از تحملم بود . بعدا که شنیدم به بهانه صداقت داشتن !!! روابط مختلف جنسی اش رو برام بیان می کنه (خودش می گفت برای قبل از آشناییمون بوده و دائم تاکید می کرد من در س.ک.س چی میخوام ! چند بار میخوام ! و ... )دو دستی کوبیدم تو سرم که ای وای نکنه اینا رو داره میگه بعدا اگه کارش رو ادامه داد بگه من که اون اوائل بهت گفتم تجربه رابطه جنسی داشتم ! خانواده ام با من سرو سنگین بودند . نشستم با خودم گفتم به چه قیمتی میخوام تمامش کنم ؟ بهتره تا دیر نشده به هم بزنم و حرف و حدیثها رو از یه گوش بشنوم و از اون گوش بیرون کنم چون این مرد برای من مرد زندگی نمیشه . نهایتا با پدرم در میون گذاشتم و بر سر مساله مهریه به تفاهم نرسیدیم و همین بهونه رو اونقدر بزرگ کردیم که نهایتا به آزادی من منجر شد :))))))))))

از اون زمان به بعد ، به هیچ احدی اجازه نمیدادم پاشو خونه ما بزاره چون شدیدا از ازدواج زده شده بودم و نفرت عجیبی از جنس مرد پیدا کرده بودم . اما خوب یه وقتایی چرخ روزگار جوری می چرخه که خودت هم می مونی چی شد . چطور شد و ..
خودم رو از دنیای اطرافم دور کردم . روابط فامیلی دو دسته شده بود و حرف و حدیث ها آزارم میداد .بخصوص اون عده از فامیل مثل خاله و زن عموها که قبلا از من برای پسراشون خواستگاری کرده بودن حرفاشون به قدری برام تلخ و سنگین بود که کارم شده بود گریه !

می رفتم سرکار و برمی گشتم و توی نت می چرخیدم . قصد داشتم ادامه تحصیل بدم و از شهرمون برم یا نهایتش مهاجرت کنم به کشورهای اروپایی که فامیل اونجا بودن . 
مطالعه می کردم و دنبال مقالاتی در خصوص رشته ای جدا از رشته خودم بودم که دست روزگار منو رسوند به یک انجمن علمی که همسرم به دلیل تخصصش عضو اونجا بود . یکی دوبار از ایشون راجب سوالاتی که داشتم سوال کردم و تا مدتی اصلا به پروفایلش هم سرنزدم ببینم کیه ؟ کجاست ؟ چون برام مهم نبود !!! من قصدم نه آشنایی بود و نه ازدواج اونم به این صورت ! هیچ اعتمادی به آشناییها ی نتی نداشتم . (الان دیدگاهم کاملا فرق کرده و خوشحالم دنیای مجازی وجود داره :))   )گرچه خواهر دوستم از طریق وبش با همسرش آشنا شده بود و به لطف خدا الان چند ساله ازدواج کرده و خیلی خوشبخته و یک دختر ناز گوگولی داره . یکی دوبار ایشون برام مقالاتی که خواسته بودم رو ایمیل کرد و بعد از اون تنها راجب همین مساله بحث و صحبت می کردیم . نهایتا بعد از مدتی نگرش و نوع دیدگاهش منو به سمت خودش جلب کرد . به پروفایلش که سر زدم دیدم ایران زندگی نمی کنه . یه چیزی که هنوز گاها به رخش می کشم اون زمانی هست که من کمی از خودم گفتم و اینکه مجردم ! نمیدونی چقدر سرد و رسمی برخورد کرد و نشون داد اصلا مایل به ازدواج و آشنایی نیست ! بدجور تو ذوقم خورده بود . به خودم می گفتم :چی فکر کرده پسره از خود راضی !! خیال کرده چون دکترا داره و ینگه دنیاست باید با من اینطوری صحبت کنه ؟ براش در یک خط نوشتم قصدم فقط آشنایی بیشتر بود نه ازدواج و ..!!! شخصیتش برام جالب بود . عقایدش نزدیک به اون چیزی بود که من همیشه دلم میخواست مرد زندگیم داشته باشه . بعد هم از اون انجمن خارج شدم و دیگه سراغش نرفتم و ترجیح دادم از طرق دیگه اطلاعاتمو افزایش بدم یا بیشتر هزینه کنم و کتب مختلف رو بخرم تا منت بعضی ها  !!! :))) رو نکشم . 
دروغ چرا !!! دلم براش تنگ شده بود .اما باید خودمو وقف هدفم می کردم نه احساسات .اونم برای کسی که از نظرم به شدت از خود راضی میومد . 
یه روز ایمیلمو باز کردم در کمال تعجب دیدم برام دو ایمیل از ایشون  اومده . اینکه کجا هستم و چرا در بحث ها شرکت نمی کنم و آیا تونستم به مطالبی که دنبالش بودم دست پیدا کنم یا نه ؟ و همین عامل باعث شد تا کم کم کائنات ما رو به هم برسونه . 

صادقانه میگم . هرگز فکر نمی کردم مردی که سی و دو سال دنبالش بودم در دنیای مجازی و نت پیدا کنم . اونم کسی که واقعا پایبند به ارزشهاست ! خانواده و جایگاه اون براش ارزشمنده . به پیشرفت خودش و اعضاخانواده اش بیش از حد بها میده . تک بعدی نیست و رشته های مختلف علمی رو دنبال کرده . و مهم ترین خصوصیت ایشون خوش قولی و انضباط بیش از حدش در کارهاست ! یعنی اگر به من قولی بده بی برو برگرد انجامش میده . برخلاف اون دو نامزد یا هر چی بشه اسمشو گذاشت ، به زن و حقوق او ارزش زیادی میده و معمولا به گفته خودش از اشتباه سایر مردها درس میگیره تا با انجام ندادن اونا دوام زندگی رو بیشتر و پایدار تر کنه . 

خدا رو هزاران هزار بار سپاس به خاطر داشتن همسرم . بزرگ ترین تکیه گاهم و مشوقم در همه موفقیت هام . 

یاشل عزیزم از صمیم قلبم برای تو و تک تک دختر ، پسرای هموطنم آرزوی سعادت ، خوشبختی ، بختی خوب و اقبالی بلند رو دارم . 

به من خیلی ها نیش زبون زدند ! با حرفاشون دلم رو آزردند . به چشمم بعدا بدبختی هاشون رو دیدم اما هرگز خوشحال نشدم چون اینو قانون طبیعت میدونم و مطمئنم جواب بدی ، بدی هست و جواب نیکی ، نیکی . من از دوران نوجوانی دچار نوعی معلولیت شدم که در ظاهرم دیده نمیشه . به همین دلیل حس درونیم همیشه باعث میشد برای رفع این عیب در زندگیم بیشتر از دخترای اطرافم تلاش کنم . در حیطه شغلی و کاریم در کشور و استان مقام و امتیاز دارم . در کارهای هنری دست دارم و همچنان به دنبال کسب مهارت ها و افزایش اطلاعاتم هستم . یادمه همسرم یکی از دلایل انتخاب منو این نوع تلاشم عنوان کرد . می گفت چیزی که تو اون رو معلولیت می بینی از نظر من نه محدودیت هست و نه ناتوانی . تلاش و کوشش و موفقیت هات یکی از عوامل انتخابم بود چون من زن فعال و زنده و پرتلاش رو دوست دارم :))



با تشکر از دوست خوبم ندا جان 
۹۴/۰۳/۲۰
✿✿ یاشل ✿✿

نظرات  (۲۴)

ممنون ندا جان
داستان آشناییت با همسرت جالب بود
ان شاا... همیشه خوشبخت باشین :)
پاسخ:
ان شا ا... :)
سلام جالب بود بیشتر به یه قصه شباهت داشت البته دنیای مجازی سبب خیر شده چند نفر از اطرافیان من هم از طریق دنیای مجازی هم رو پیدا کردن
شخصا با انتخاب همسر  (در صورت صداقت طرفین)از طریق مجازی موافقم
پاسخ:
سلام
بعضی از زندگیا اینقدر عجیب و جالبه که باورش سخته ولی دست تقدیر برامون رقم میزنه
شما جز آدمای خیلی نادر هستید چون اکثرا مخالفن.
منم (در صورت صداقت طرفین) موافقم خخخ
ندا جان خوشبخت باشی همیشه(:
جریان ازدواج منم خیلی شبیه تو بوده،حساتو خیلی خوب درک کردم(:
پاسخ:
خیلی لوسی که جریان آشناییتو نمیگیا
تو و ندا جز ازدواجای اینترنتی موفق بودین اینجا
فقط یک جمله..
خوش به حالت...
پاسخ:
خخخخخ
ایشالا واسه شما
سلام به یاشل عزیز
و ندا جان

خاطره خاستگاریت خیلی خیلی واسم شیرین و جالب و دوست داشتنی بود.
ان شااله که همگی خوشبخت و عاقبت بخیر بشین.
نداجان الان شما خارج زندگی می کنی؟
پاسخ:
سلام
ان شا اله
ظاهرا همسرشون اومدن ایران ولی دقیقشو باید خودش بگه

خوشحالم که بعد ازپشت سرگذاشتن این همه سختی ازدواج مطلوبی داشتین وبه ارامش رسیدین.این به تجربه بهم ثابت شده کائنات پاسخ صبر رو میده مخصوصا زمانی که دیگران پشت سر ادم دلسوزی الکی میکنن .درظاهر وروبرو غصه ادم میخورن  و تودلشون خوشحالن. خدا کاری میکنه که از تعجب دهان اینجور ادما وابمونه واین تودهنی چیزی نیست جز قدرت کائنات..
پاسخ:
دعا کن جواب صبر ما هم بیاد دیگه خسته شدیم حسابی
الهی شکر که بالاخره کسی که هم دل خودته پیدا کردی ندا جان . از تو هم متشکرم یاشل عزیز که با گذاشتن این مطالب ، در واقع تجربیات دیگران رو به اشتراک میذاری که خودش بهترین آموزشه . 
یاشل جان ، اگه ناراحت نمیشی ممکنه بگی معنای اسمت چیه ؟ من تا به جال این اسمو نشنیده بودم . آیا مال منطقه یا قوم و زبان خاصیه یا یک اسم ساختگی برای وبلاگته ؟ 
پاسخ:
رها جون یاشل اسم واقعیم نیست.من خودم فارسم ولی این اسم ترکیه درستش یاشیل هست ولی یاشل هم میگن.معنیشم به فارسی میشه سبز.از اسمش خوشم اومد گذاشتم واسه دنیای مجازیم
در مورد خاطراتم خواهش عزیزم
شما هم بنویس اگه هر کسی یه داستان بزاره اینجا سوت و کور نمیمونه.
به قول شاعر میگه دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم دیگران بخورند(بخونند)خخخخ
سلااااااام یاشل جون
شرمندم درگیر امتحانام نمیتونم زیاد بهت سر بزنمو نظر بذارم (افسردگی)
امتحانام تموم شد میام و میترکونم (چشمک)
برای ندا خانوم هم ارزوی خوشبختی روز افزون دارم:))
پاسخ:
سلام عزیزم
آخی.
اندکی صبر سحر نزدیک است
ایشالا با نتیجه خوب تموم کنی

از قشنگی های دنیای مجازی اینه که در برهه ای که هر دو طرف هیچ قصدی نسبت بهم ندارن میتونن با تفکرات و اعتقادات هم آشنا بشن بدون اینکه تحت تاثیر ظاهر قرار بگیرن
در صورتی که در دنیای واقعی مردم فقط دو چشمم
فقط ظاهرو نگاه میکنند و نگاه و پوشش خیلی چیزارو پنهون میکنه
ازین جهت دنیای مجازی خیلی مفیده
منم به نوبه خودم واسه ایشون آرزوی خوشبختی دارم
امیدوارم هرجایی که هستن شاد و پایدار باشن
فقط ای کاش میشد از ایشون در مورد ادامه تحصیل در خارج از کشور مشاوره گرفت
شاید طی دوسال دیگه موقعیتش واسم پیش بیاد
اگه امکانش وجود داره ازشون اجازه بگیرید و ایمیلشون رو بزارید
با سپاس
سلام بر دوستان عزیز نازی (اصل) - اعظم 64 - بانو -:mina - ماری - مرضیه و رهای عزیز
شما به من لطف دارید مهربونا.
اعظم جان قصه ها بر اساس داستان های زندگی خود ما آدمها ساخته میشه

ماری جان در حال حاضر خیر . قرارمون بر این هست شعبه ای از شرکت همسرم به ایران منتقل کنیم و در اینجا سرمایه گذاری کنیم تا کمکی هر چند کوچک به اقتصاد کشور کرده باشیم (فعلا درگیر کارهای اون هستیم ). بعد از اون من خودمو بازخرید می کنم و میریم اون طرف .چون روز اول طبق قولی که من به همسرم دادم قرار شد من برم جایی که او زندگی می کنه  



پاسخ:
ایشالا به همه برنامه هات برسی
جالب بود . امیدوارم خوشبخت باشی .

والا ما که تو واقعیش موندیمو پیدا نمیکنیم مجازی پیشکش ...

منم با نحوه آشناییها مخالف نیستم و اتفاقا راه برای آشنایی زیاده در واقع اصل آشنایی و روندش مهمه که از روی صداقت و اصول منطقی باشه . در اون صورت میتونه نتیجه بخش باشه ...

پاسخ:
تو آشناییای نتی اکثر اوقات راست نمیگن اوناییم که راست میگن بیشترشون انگار ساکن خارج از کشورن که رسم دروغ گفتن ایرانیا توشون کم رنگتره
به هر حال ایشالا قسمتمون چه از دنیای مجازی چه از واقعی به موقعش بیاد 
خوشششششبحالت منم شوهر تحصیل کرده و این مدلی دوس دارم
پاسخ:
اخلاقتو خوب کنی گیرت میاد 
ممنون از نظر سایر دوستان m.m عزیز اگر هدفتون ادامه تحصیل در کشور امریکا باشه سایت مهاجر سرا کمک خیلی خوبی می تونه برای شما باشه .
درخواستتون رو به دانشگاههای مختلف ارسال کنید .(فرم خاص داره ) اونا خودشون بهتون ایمیل میدن و بعد از اون انجام مصاحبه ..دادن آزمایشها ...و نهایتا نتیجه نهایی و پرواز به امریکا .البته نمیدونم آیا برای کسانی که میخوان ادامه تحصیل بدن نیاز به یک پشتیبان در خاک امریکا یا هزینه ای که باید در بانک قرار بدید هست یا نه ؟ جزئیات این مساله رو همسرم خیلی بهتر از من میدونه چون من برادر دوستم رو برای ویزای کار راهنمایی کردم .ایشون چند بار لاتاری شرکت کرده بود که متاسفانه شانس نیورد .میخواست از طریق ویزای کار اقدام کنه


سایت مهاجر سرا به خوبی بچه ها رو راهنمایی می کنه .من آگاهی لازم و دقیق رو ندارم
پاسخ:
ممنون
سلام
داستان جالبی بود مبارکشون باشه
انشاالله خوشبخت بشن
منم موافقم با آشنایی مجازی اگه دو طرف هدفشون خیر باشه و مناسب همدیگه باشن.
پاسخ:
سلام
ممنون
ایشالا
این قسمت اگه ش مهمه 
woow من نبودم چه آمارگیری بوده اینجا :( شانس که نیس :(

من خودم به شخصه با آشناییای مجازی بیشتر موافق هستم چووون طرف جذب سوادت ادبت معلومات مختلفت و چیزایی میشه که ربطی به ظاهر نداره  و وقتی اینجوری جذبت بشه ظاهرت هرجور باشه میپذیره با دل و جون و تو میشی زیباترین فرد دنیا واسش. و هیچوقت دلهره های زنانه نداری.
ندا جان همیشه شادو خوشبخت باشی ماجرای ازدواجت باعث بوجود اومدن حس خوبی درونم شد و به انتخابم بیشتر یقین پیدا کردم.
البته ما هنوز ازدواج نکردیم و آشنایی از طریق یه شماره اشتباه بود:)
پاسخ:
کجا بودی نبودی؟
حتما درگیر امتحانا
درسته تو اینطور آشناییا اول باطن آدما خودشو نشون میده بعد ظاهر ولی خب ظاهرم مطابق میلشون بوده حتما که نتیجه داده وگرنه آدما که باهم رودر واسی ندارن
آشناییه تو هم باحال بوده
ایشالا ازدواجم بکنی بیای اینجا خاطره شو بگی
با سپاس فراوان از راهنمایی های مفیدتون
راستش من یه برنامه سه ساله دارم که هم کارشناسی ارشدمو بگیرم و هم زبانمو قوی کنم و واسه دکترام اقدام کنم. جزییاتشو اینجا نمی تونم بگم.
نکته دیگه اینکه رشته من مدیریته EMBA و آمریکا قطب مدیریته و از بیرون به سختی پذیرش داره ...
اگه از شما ایمیلی داشته باشم ممنون میشم
پاسخ:
آقای محترم جواب شما رو دادند
دیگه کامنتی ازتون تایید نمیشه
جالبه
همیشه کارای خدا جالبه:)
خوشبخت باشید
پاسخ:
واقعا جالب بود
دست دیگری در کاره
سلام
چه خاطره ی جالبی آخرش شیرین بود. واقعا لذت بردم ایشالا خوشبخت بشین.
پاسخ:
سلام
ایشالا
شما همون مهربانوی خودمونید؟
میخونمت ؛)) ؛؛) :*
پاسخ:
ممنون

۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۸ همیشه عاشق
خیلی جالب بود برام این پست
خدا رو شکر خوشبخت شدن
پاسخ:
انگار واسه همه جالب بوده
خدارو شکر
:)
آقا من از همین‌جا اعلام می‌کنم ک اگه امتحانام ب سلامتی تموم بشه انشالله،منم خاطرم رو میام مینویسم((:
پاسخ:
آفرین آفرین بیا ما منتظریم
عالی بود ، ان شاء الله خوشبخت و عاقبت بخیر بشین
پاسخ:
ان شاء الله
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۰۶ فعلا بی نام
چه چس کلاسی گذاشته حالا واقعا شوهرش همینجوریه که گفته/؟/؟
پاسخ:
الله اعلم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">